نقش زمان 2 ساله شد
بالاخره کار طراحی و تولید سررسید نقش زمان به پایان رسید.

از همه ی کسایی که به من در تولید این سررسید کمک کردند تشکر می کنم(ریحانه، زنبق، رها، معصومه، مریمم، فاطمه سادات، مریم، فاطمه و مامان و خاله جان)
کار طراحی های دستی صفحات و جلد از خودمه و طرح ها از هیچ جایی کپی نشدند.




جلد این سررسید ها از چرم و جیر طبیعی ایرانی تهیه شده و کاملا به صورت دست دوز می باشند.
این سر رسید ها در 8 مدل و در رنگ های مختلف طراحی شدند.
مدل یاس دونه


مدل گلدونه

مدل نارگل

مدل تنگ دل و دل
مدل دکمه ای
مدل دوختی

مدل جاده
قیمیت پشت جلد این سررسید ها با جلد چرم طبیعی و کاملا دست دوز: 15 هزارتومان و طرح یاس دونه با قیمت 16 هزار تومان بفروش می رسد.
فعلا در منطقه میدان انقلاب پخش شده بزودی در شهر کتابها هم عرضه می شود.
تلفن مرکز پخش: 88945736
-----------------------------
بعد نوشت:
دیگری به من گفت : اینکار رو برای کسب درآمد می کنی؟ حقوق معلمی کم بود؟
گفتم: اگر معلمی رو کنار گذاشتم فقط بخاطر رسیدگی به فاطمه بود، من طرح های این دفترها رو از روی نامه هام به شاگردام کشیدم. حتی طرح های جلدهای این تقویم ها همون تصویرهای روی تخته ی کلاس مقدسمه.
در واقع من درست وقتی طراحی و اجرای این تقویم ها رو شروع کردم که به صورت رسمی از مدرسه بیرون اومدم و خودم این طور فکر می کنم که این طرح ها ادامه ی عشق بازی من و مدرسه ست. طرح یاس دونه تصویری بود که همیشه روی تخته ی کلاس مقدس بود، نار دونه هم، ماهی و گل از دیوارهای کلاس مقدس آویزون بود....
من تقویم رو انتخاب کردم برای کار جدیدم.
چون تقویم روزها رو به یاد آدمها میاره.
من طراحی این تقویم ها رو تقدیم می کنم به همه ی همه ی شاگردام، شاگردهایی که از صمیم قلب دوستشون دارم و بهشون از همچنان تا نمی دانم چه وقت، عشق می ورزم.
سررسیدها داره کارش تموم میشه
بالاخره کار تقویمم رو به پایانه فقط هشت تا جلد دیگه زده بشه ، می مونه داغی زدن و بسته بندی.
امیدوارم که فروش خوبی داشته باشه، با توجه به اینکه قیمت چرم و چاپ از سال قبل خیلی بیشتر شده بود، زیاد افزایش قیمت نداشتیم.
خلاصه اینم حاصل تلاش و طراحی بنده!

سال نمای 91
- این روزها کار طراحی صفحات تقویم 91 تموم شده، و منتظرم که یکی پیداش بشه ببرتش برا مجوز....
- برای کار جلدهای تقویم هنوز کارم رو شروع نکردم! یعنی می رسه یک ماهه تموم بشه...
- از آذر ماه توی مدرسه فاطمه معلم خلاقیت بچه های دوم شدم. اینم یه لحظه از کلاسم!

- امروز فاطمه با یک نفر دعواش شده بود و حرف بد بهش زده بود، من که رفتم سر کلاس پانیذ گفت: "خانم همه ی بچه ها از دختر شما شکایت دارند!!! چون حرف بد زده."
من گفتم: "بچه ها خیلی بده که یک دختر حرف بد بزنه، شما دخترید...." هنوز کلام بنده منعقد نشده بود که پانیذ گفت: "خانوم اینا رو به دختر خودتون یاد بدین!!" تو دلم گفتم یادش دادم! اما امان از این مدرسه. هنوز به دقیقه نگذشته بود که پانیذ با یکی دعواش شد و شروع کرد به حرف های نامربوط زدن.
پانیذ رو کشیدم کنار و بهش گفتم: "حرف بد بده، چه برای دختر من ، چه برای تو و چه برای من."
- فاطمه هم داره روز به روز بزرگتر می شه...
- امروز سوار تاکسی مهربون ترین راننده تاکسی تهران شدم. در موردشون شنیده بودم و خونده بودم، حالا هم از نزدیک دیدم، تجربه خوبی بود.
- امروز بچه های کلاس عکس منو کشیدن! می تونید شما هم ببینید.

در این جهانم
این روزها...
از همه ی جهان کم شده ام...
از مدرسه...
از دوستان ...
از رفقا...
از اینترنت ....
از روابط ....
اما
به جایی از جهان اضافه شده ام.
به فاطمه و آیه.
همه ی مسلمانان جهان
![]()
دارم فکر می کنم به
بی گناه کشته شدنِ هزاران زن و مرد و کودک مسلمان در جای جای جهان...
گمانم یکسری احمق فکر می کنند که با کشتن مسلمانها، اسلام تمام می شود؟

مهربانی همنام علی بن موسی الرضا و المرتضی علیه السلام
* وسایلم رو جمع کرده بودم و بارم رو بسته بودم.
یه شوری شبیه به دلشوره افتاد تو جونم بدون اینکه کنترل کلماتم دست خودم باشه به یوسف که سرش توی گوشیش بود گفتم:
"اگه رفتم و برنگشتم چی؟"
یوسف سرش رو بالا کرد و با اخم گفت : "از این حرفها نزن! نمی شه بری ها؟"
همین باعث شد که دلشوره ام رو مخفی کنم.
***
وارد ایستگاه قطار که شدم ماکت یک قرآن بزرگ رو دیدم با خواندن سوره ی حمد آرامش گرفتم.
***
شب آخر بود، بچه ها رو برده بودیم پارک.با خودم گفتم چیزی نشد شکر خدا دلشوره ام الکی بود.
***
توی پارک بچه ها بازی می کردند، مرتضی، اما آرام روی ویلچرش نشسته بود و دستش را روی چشمش فشار می داد.
به ریحانه گفتم من چند تا از بچه ها را می برم بازی های بچه گانه، بعد با مرتضی مهربانی و مادرش و چندتا از بچه های دیگر رفتیم آنطرف پارک.
مرتضی با ویلچرش سوار بازی ای شد که روی یک نوار گردون نصب شده بود. رفتیم یک بازی دیگر که هواپیماهای کوچک حول یک محور می چرخیدند.
از مسئول بازی خواهش کردم اجازه بدهد مادر بچه ها کنار آنها روی اسباب بازی ها بنشینند، مامور راضی نمیشد وقتی گفتم اغلب بچه ها مشکل مغزی دارند، راضی شد.
همه اش چهارتا پله بود که باید پائین می آمدم تا به مادر مرتضی بگویم مرتضی را بیاورد بالا، اما سُر خوردم و از پله ها افتادم پائین و سرم به شدت به عقب پرت شد و به لبه ی سکو برخورد کرد.
اولش از درد اشک توی چشمام جمع شد، مادر مرتضی دوید سمت من و چند نفر دیگر خواستند از زمین بلندم کنند که نگذاشتم، احساس کردم که سرم به دو قسمت غیر مساوی! تقسیم شده. دستم رو بردم زیر روسری ام و نگاه کردم، کف دستم قرمزِ قرمز بود. زیر لب گفتم مشکل مغزی....
پدر یکی از بچه ها شروع کرد به پیاده کردن بچه ها از روی اسباب بازی! گفتم چکار می کنید آقای جعفری من افتادم بچه ها که نیافتادن بگذارید بازی کنند.
آیه و قبض ها رو سپردم به شهناز و به همه گفتم که چیزی به ریحانه نگند، با مادر مرتضی رفتیم بیمارستان.
عکس برداری و بخیه و این حرفها...
سرم یک شکاف 5-4 سانتی و استخوان جمجمه ام چیزی شبیه به یک ترک یا مویه 3-2 سانتی برداشت، اینکه خونریزی مغزی نکردم از معجزات بود، شاید همنام مرتضی همان لحظه دست مرا گرفت.
----------------------
چند خط خاطره از سفر دسته جمعی با بچه های روشندل -مشهد مقدس- اواخر شهریور90
روزها، روزهای سختیست...
آتش و دود و شلاق... آدم را یاد کرب و بلا می اندازد
نمی دانم چرا شمع ها این روزها این قدر پر سوز و گداز می سوزند... شمعی برای دل خودت روشن کن.
نقش زمان 90
پدیده ای به نام فاطمه!
دلم برای همه ی اونهایی که تازه مامان شدن یا قبلا مامان شدن یا بالاخره یه روزی مامان می شن بدجوری می سوزه!
بیچاره ها نمی دونن بچه شون یه روزی میره کلاس اول.
خلاصه فاطمه ی من هم رفت کلاس اول، با اون قد ریزه میزه ش و حرفهایی که ٢ ساعت هم گوش کنی نمیفهمی سر قصه کجا بود و تهش کجا.
فاطمه ماشالله آخر آتیش سوزوندن و بلا بازی در آوردنه، البته شاید از دید خیلی ها آروم باشه اما از دید من که خودم یه آدم آروم و بی صدا هستم خارق العاده به نظر می رسه. تو مدرسه یک نفر پیدا نمی شه که تا حالا فاطمه به فیض نرسونده باشدش. یه چند وقتی اونقدر دیر می رفتم دنبالش که دیگه هیچ مامان یا بچه ای تو مدرسه نباشه تا با سرعت بیاد سمت من و شروع کنه: "خانوم حسینیه این دختر شما موی دختر منو کشیده!"
خانوم حسینیه این دختر شما خط کش دختر منو شکسته.
خانوم! فاطمه مدادم رو پرت کرده وسط کلاس.
خانوم! فاطمه بر می گرده عقب روی دفتر منو نگاه می کنه!!!!! (نمیدونم این کجاش ایراد داره)
خانوم!!! این فاطمه پاکن منو بر میداره.
مامان فاطمه! فاطمه منو اذیت می کنه.....
بعد تازه سر درد و دل خانوم ناظم هاش باز می شه:
خانوم به دخترتون بگید مقنعه اش رو مرتب کنه.
خانوم عزیز بچه ی شما مدام توی مدرسه می دووه! اگه افتاد صد تا صاحب پیدا نکنه؟!!!
خانوم دختر شما همیشه جلو در دفتره! بگید بچه ها رو اذیت نکنه.
خلاصه یه مدرسه ست و یه فاطمه که از در و دیوارش میره بالا و میاد پایین. سه شنبه توی جلسه مادران شرکت کردم . خدا هیچ وقت نا امیدتون نکنه!!!
خانوم معلم دوتا دفتر رو برای نمونه آورده بود که به همه نشون بده: بهترین دفتر و بدترین دفتر کلاس. وقتی دستش رو برد بالا تا مشقهای یکی درمیون فاطمه رو نشون بده، دلم میخواست که فاطمه اونجا بود تا گوشش رو حسابی می کشیدم! معلمش هرچی تونست از شیطنت و بازیگوشی بچه ها تعریف کرد! من فکر می کنم کل جلسه در مورد فاطمه حرف می زد:
بعضی از بچه ها وقتی من روی تخته می نویسم می شینند بقیه رو نگاه می کنند، همه می نویسند ولی صاحب این دفتر وقتی می خوام تخته رو پاک کنم می گه خانو ما ننوشتیم و یک کلاس رو معطل می کنه که بنویسه!!!
بعضی از بچه ها اونقدر رو دست دوستاشون رو نگاه می کنند که من می فرستمشون ته کلاس! مثل صاحب این دفتر.
بعضی از بچه ها اونقدر بدخط می نویسند که صحیح کردن املاشون یک ساعت وقت می بره، مثل صاحب این دفتر! نگاه کنید چقدر بد خط و نا مرتب نوشته. بعد هم هی تند تند مشق های فاطمه رو نشون میداد.
معلم ورزش اومد و شروع کرد به گله گذاری می گفت:"بعضی از بچه ها هستن که از اول سال تا حالا نه کفش ورزشی پوشیدن نه شلوارشو و ..." من خیالم راحت بود که معلم ورزش از فاطمه بسیار خرسند و خوشحاله چون هر سه شنبه فاطمه با لباس ورزشی صورتی خوشگلش میره مدرسه و زنگ های ورزش فاطمه و توپ مدرسه حسابی حال میکنند. فقط خدا به داد شیشه ها برسه.
توی همین فکرهای رضایت بخش بودم که از حرف های دوتا از مادرها فهمیدم که ای بابا! برنامه ی کلاسی که به ما دادند غلطه! روزهای چهارشنبه ورزش دارند نه سه شنبه! همین یک نفری که فکر می کردم از دست فاطمه راضیه هم بر باد رفت.
فرداش که فاطمه رفته بود مدرسه همه ی بچه ها براش دست زده بودند !! چون برای اولین بار شلوار و کفش ورزشی پوشیده بود.

هوالرازق
تا حالا به این واضحی خودم رو محک نزده بودم که چقدر به این جمله "هوالرازق" ایمان دارم.
سالها در مدارس مختلف کار کردم و برای حقوقم بحث یا اظهار نظر نکردم و برای کارم قیمت تعیین نکردم. معتقدم که تدریس شرف و شانی داره که قابل قیمت گذاری نیست. تا بار آخری که برای اولین بار در طول سالهای تدریس در مورد حقوقم حرف زدم و البته بعد از اون هم دیگه مدرسه نرفتم!
همیشه از اینکه در بعضی از مدارس بین معلم ها فرق های نجومی میذاشتن ناراحت می شدم اما هیچ وقت به روی خودم نمیاوردم. تو مدرسه ای کار می کردم که معلم پروژه اش حتی نرم افزارهای ساده ی گروه آفیس رو مسلط نبود و نمی توانست ایرادات بچه ها را برطرف کند و بچه ها به جای زنگ پروژه، زنگ کامپیوتر پروژه هاشونو کامل می کردن. اونوقت همون معلم چون نور چشمی مدیر و موسسین بود 4 برابر من حقوق می گرفت، منی که همیشه می ذاشتم حقوقم رو دیگران تعیین کنند.
فعلا دارم برای خودم کار می کنم. یک سر رسید طراحی کردم به اسم "نقش زمان" که نقش های برگه هاش رو خودم زدم ، جلدش هم چرم طبیعیه و کار دسته، طرح هاش رو هم من زدم و تو اجراش یه دوست خوب به اسم رها دارم که کمکم می کنه، البته یه مدتی هم ژوپی کمک کرد.
با یک ماه تاخیر تازه دارم کار رو میفرستم بره چاپ خونه، تو این مدت استرس زیادی داشتم که اجرای تقویمم خوب می شه یا نه! فروش میره یا نه! دیگران می پسندند یا نه!
تاحالا کاری نکرده بودم که برام این چیزاش مهم باشه، همیشه می گفتم خودم و خدا راضی باشیم بسه بقیه مهم نیست! الان یه گزینه دیگه هم وارد شده به اسم مردم!
حالا باید روی کارم قیمت بذارم! و این سخته.
یوسف با قیمتهای من مشکل داره و میگه زیاده! آخه خودش کار نمی کنه که ببینه چقدر زحمت داره. کار با چرم خیلی سخته فکرشو بکنین پوست گاوه! گاوی که با میخ و چوب می زنندش ککش هم نمی گزه!
خلاصه یکی از دوستان چند شب پیش زنگ زد که نمونه ی کار شما رو دیدم که خیلی قشنگِ و جلدش جیره، قیمتش هم نصف قیمت کار شماست! در ضمن محل فروشش هم همون جاییه که شما می خواید کارتونو برای فروش بذارید!!!
اولش اصلا ناراحت نشدم ولی یوسف گفت اگه اونا رقیب باشند، بهتره که امسال تقویمت رو چاپ نکنیم آخه خیلی دیر شده و طرحت حروم میشه بذار برای سال بعد.
احساس کردم زحمتم همه بر باد رفته و این همه کار همه دود شد رفت. کلی فکر کردم و دیدم که اصلا نمیشه قیمت کار رو پایین تر از این بیارم چون واقعا سودکار کمه و نمی تونم از کیفیت کارم کم کنم که قیمت پایین بیاد چون مواد خامم و ابزار کار همه قیمتش بالاست و من هم کیفیت کار برام خیلی مهمه. پیش خودم گفتم "هو الرازق" اگر روزی من تو این کار باشه هیچکسی نمیتونه جلوی اونو بگیره.
دوست محترم تقویمی رو که خریده بود برامون پیک کرد و دیدیم اصلا شبیه کار ما نیست نه جلدش جیره طبیعی بود نه طرحاش مثل تقویم ما...
اونوقت بود که تو دلم با اطمینان گفتم " هو الرازق"
راستی تبلیغ کار رو می زارم اینجا و اینجا ببینید. اینم دوتا طرح از صفحات داخلی:


شما بودید چقدر پول میدادید که یک تقویم با جلد طبیعی چرمی (جیر، چرم، نبوک و یا پوست) بخرید؟ اندازه اش هم 16 در 16 است. می خوام براورد قیمت کنم!

دیوانگی
وقتی میگم مدرسه نمی رم همه آدم و عالم فکر می کنند که من بیکار نشستم تو خونه و دارم وظیفه ی اصلی زندگیم که رتق و فتق خونه ست رو انجام میدم!
اما باید به اطلاع برسانم که خیر! بنده تنها مدرسه نمی رم! تدریس خصوصی و مجله و شرکت سرجاشه!
درضمن این روزها درگیر اساسی هستم برای تهیه و چاپ یک سررسید و دفتر یادداشت، که با طرح های خودم صفحه بندی شده. انشالله آماده شد فروش آن لاین هم داره.
--------- جواب سوال بهار که خیلی دوست داشت بفهمه دیوونه ها می فهمند دارن دیوونه می شند یا نه!؟؟؟------
یه روزی یه دیونه ای رفت جلوی آینه و از خودش پرسید: هی دیوونه! تو خودت می دونی دیوونه ای؟
خودش جواب داد: هی دیوونه، خودت دیوونه ای من دیوونه نیستم.
نتیجه ی اخلاقی: دیوونه ها نمی فهمند دیوونه اند، ما از بس بقیه بهشون گفتن دیوونه فکر می کنند شاید دیوونه باشند.
نتیجه ی اخلاقی تر: دیونه ها وقتی دارن دیوونه میشند نمی فهمند که دارن دیوونه می شند، پس وقتی فهمیدی داری دیوونه می شی هنوز متاسفانه یا خوشبختانه عاقلی.
دلم برای مدرسه تنگ است، خیلی هم تنگ:
نه من نه هیچ کس دیگه ای فکر نمی کرد که یک روزی من، خانم حسینیه -که بچه ها اغلب بهم می گفتن "حسینی"،و من تاکید می کردم"حسینیه!"- دست از مدرسه بکشم.
از تصمیمم راضی و خوشحالم.اما حال عمومیم اینو نشون نمی ده، چون خیلی دلتنگ بچه ها و مدرسه می شم.روز پنج شنبه که رفته بودم وسایلم رو جمع کنم کلی با بچه ها دور همی گریه کردیم.
از سر دلتنگی بود نه ناراحتی!
برای همینم نذاشتن من برم با بچه ها خداحافظی کنم. تا شب هر وقت یادم می افتاد اشکهام مثل چک چک بارون می ریخت.
عصر هم مدیرمون زنگ زد یه دل سیر دیگه گریه کردم. از اینکه خداحافظی نکرده بودم دلم خیلی پر بود. دلم می خواست یه دعوای حسابی با یکی بکنم، اگر موبایلم رو جا نذاشته بودم خونه حتما این اتفاق می افتاد!!!!
برای تک تک بچه ها با اسم کوچیکشون نامه نوشتم. یه سری ورق داده بودم چاپ برای اینکه روشون نامه بنویسم دقیقا روزی بدستم رسید که گفتم دیگه مدرسه نمیام. تنها یادگاریم به بچه ها همون ورقه ها و نامه هاش بود.
ای وای یادم رفت به بچه های تئاتر کارت امتیاز بدم!!!! اون کارتها رو هم خودم طراحی و چاپ کرده بودم. تو مدرسه من همیشه دست به کارت بودم، تا بچه ها یه کاری می کردن یه کارت بهشون میدادم.
خیلی معلم پرورشی بودن خوبه! اگر معلم پرورشی می موندم میتونستم معلم خیلی خوبی بشم. البته یه سختی ها و اشکالاتی هم داشت اما من از پسش برمی اومدم.
شاید یه روزی باز رفتم و معلم شدم، اما حتما می رم یه مدرسه نزدیک خونمون، دوری راه تو این تهران مکافاته، عذاب شهر بزرگه که ما بر خودمون نازل کردیم.
دوست عزیز می گفت تو تصمیماتت خیلی عجیبه! اما من به هرچیزی که دل سپردم خدا اونو از من دور کرده.شاید بظاهر من خودم از مدرسه اومدم بیرون ولی در واقع این خداست که هدایت زندگی رو بدست داره و من این وسط "آیینه ی ممتحنم"
من چه کسم؟ آئینه ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم، آئینه ی ممتحنم
وقتی در اوجی از خود فرود آی
سلام که نام مقدس خداوند است بر تو
سلام خداوند بر تو
دلم بریدم از دوست داشتنی ترین جایی که در دنیا داشتم
و آن کلاس مقدسم بود
که در آن عشق را به بچه ها تدریس می کردم.
دل بریدم از مدرسه...
دل بریدن نمی دانم سخت تر است یا دل دادن!؟ وقتی دل داده ی مدرسه بودم و دل سپرده ی کلاس مقدسم فکر نمی کردم این روز را
اما همه اتفاقات دست به دست هم دادند که دل کندن و دل بریدن را با جان دل بخرم
و تو
هرگز نمی دانی این
دل دادگی ها و دل سپردگی ها چه سخت و شیرین است
به مریم -یکی از بهترین شاگردهایم- گفتم
از امروز دیگر مدرسه نمی روم
گفت
بخاطر بی مهری های همیشگی؟
گفتم
پدر راضی نیست و راهش خیلی دور است
گفت
پس بخاطر یک مهر بزرگتر است!
مریم نفهمید که حرفش چقدر چشم های مرا داغ کرد و اشک های من سرازیر شد و قطره قظره جانم را سوزاند
به الناز -یکی دیگر از بهترین شاگردهایم- گفتم
از امروز دیگر مدرسه نمی روم
گفت
خوشحالی یا ناراحت؟
گفتم
زندگیه، اونقدر بزرگ شدم که برای زندگی خوشحال و ناراحت نشوم
جهان هیچ وقت جای کسی را خالی نمی گذارد
بزودی مدرسه پر میشود از بی یادی از من
و یاد گرفته ام که هرگز نهراسم از فراموش شدن.
هرچند که بارها گفته ام
وقتی می میری که فراموش شوی
حالا تصمیم گرفته ام که نروم مدرسه و این تصمیم بزرگیست
چه معلوم شاید پشیمان شدم
یا چند سال بعد که بچه ها از آب و گل در آمدند رفتم
یا مدرسه ای در نزدیکی خانه ی آرامش برای خودم دست و پا کردم
به هر حال زندگی همین است که بالا و پست داشته باشد، آدم باید بتازد بر غمها نه بسازد با غمها
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
تئاتر روز عاشورا
چقدر محرم زود داره می گذره
بدون اینکه حتی یک لحظه درکش کرده باشم....
چند سال پیش که تو عترت کار می کردم و وقتم خیلی آزاد بود و بچه نداشتم یه تئاتری رو روی صحنه بردم به نام "روز عاشورا" داستان این تئاتر برام خیلی جالب بود.
یوسف از برادرش موبایلشو خرید و روی این موبایل چند آهنگ از آقای علیرضا عصار بود.وقتی برای اولین بار گوش دادمش خیلی روم تاثیر گذاشت.خیلی شبیه بود به آنچه در ذهنم بدنبال اون می گشتم.
یک تصمصم خلق الساعه گرفتم: این آهنگ رو تئاتر می کنم. از بین داستانها ۶ داستان رو انتخاب کردم و یک تئاتر با ۶ صحنه طراحی و ساخته شد. امکانات ما در حد امکانات مختصر مدرسه ای بود اما تئاتری که در کار در آمد... کارستونی برپا کرد که هرگز نقش آن از لوح دل هیچکدام از نقش آفرینان و دست اندرکارانش نخواهد رفت.
حالا خداوند توفیق داده که دوباره من این تئاتر رو کار کنم.هر خانمی مایل بود بیاد حتما منو خبر کنه. اجرا روز سه شنبه ٨ محرم الحرم از نماز ظهر به بعده.
من الله توفیق
خورشید
![]()

خورشید غیر قابل تصویر است. اما همه ی ما تمثیلی از آن را تا کنون روی ورق آوده ایم...




![]()
![]()

![]()
![]()
خورشیدهای مختلف را نگاه کنید...
آیا با شکلهای مختلف از خورشید باورتان از خورشید عوض میشود؟
چرا؟
اضافه نوشت:
١- به سوال من جواب بدین.
٢- یک متن بلند و بالا در مورد سریال مختارنامه نوشتم اما قبل از پست کردن دیدم اخبار دیروز حاکی از آن است که عقایدم واسه خودم.
٣- مدرسه این روزا خیلی خوب شده!
۴- فاطمه داره کم کم باسواد میشه. یاد گرفته بنویسه. آب - بابا - من - نان - مادر - مامان - ایمان - رسیدم! و ...
۵- محرم داره می رسه... ذی الحجه با تمام خوبی ها و سپیدی هاش تموم شد و امروز آخر ذی الحجه ست. صدای مارش طبل و عزا توی گوشم نجوا می کنه.
۶- دردم از یار است و درمان نیز هم...
٧- در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.
٨- چرا صدای منو هیچ آدمی نمیشنوه؟
٩- خدا این روزها خیی شرمنده میکنه.
١٠- ۴-۵ ماهه که درست نمی نویسم.نمیدونم چرا اصلا وقت نمیذارم برای نوشتن!
١١- دلم تنگ است.
١٢- دیروز الهه رفت خونه محبوبه.نمیدونی چقدر دلم گرفت... یاد ٨ سال پیش افتادم.
١٣-آهای تو!! با شما نیستم با شمام.... تو آره تو رو میگم که زل زدی به چشمام. بیا جلو... کارت دارم................. راستی تو کاری با من نداشتی؟؟
١۴- امروز برای یکی از بچهها نامه نوشتم زدم روی پانلم. گفت:خانوم چه قصههایی می نویسین!!! نفهمید قصه نیست!
١۵- محرم تنها وقتی بود که همه یک رنگ بودن و زیر یه پرچم سینه میزدن. تازگیا یا پرچما رنگی رنگی شدن... یا نوشته های روشون... یا آدمهای زیرشون...
١۶- چقدر فکر دختر بچههای ١۵- ١۶ ساله صافه...
١٧- یک ساعت دیگه باید راه بیافتم برم مدرسه بدون اینکه امشب حتی یک دقیقه خوابیده باشم.


