پنجره آشپز خونه من و یه عالمه احساس!
یک کبوتر دارم که خیلی دوستش دارم.
همیشه منتظرش هستم. صبح های زود، ظهر ها و عصرها می ایستم پشت پنجره تا بیاید. اگر می دانستم که ممکن است شب ها هم بیاید پشت پنجره شاید به انتظار دیدنش تا صبح بیدار می ماندم.
از پشت شیشه مشجر آشپزخانه خیره می شوم به پنجره تا کبوترم بیاید، بیاید و دانه دانه غم ها و غصه هایم را بچیند و ببرد...
وقتی دانه دانه نوک می زند و دانه می گیرد، حس خوشایندی سراسر وجودم را پر می کند. می ایستم به تماشایش تا لحظه ی پروازش.
حس غریبیست! آخر من همیشه از پشت شیشه ها می بینمش، خیره می شوم به اش ولی کبوتر مرا نمی بی ند، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بگیرمش در دستهایم، هیچ وقت هیچ وقت دنیا نمی توانم بالهایش را نوازش کنم.
دوست داشتم کبوترم با من دوست می شد می آمد و می نشست روی شانه ام، و صدایش را می شنیدم.
.....*......*......*......*......
تو هم مثل آن کبوتری، نزدیکی اما هیچ وقت نمی توانم دستهایت را بگیرم!
از دست این شیشه ها.

-------------------------------------------------------------------------------
چند روز قبل حسابی دلم گرفته بود، با کلی حس برای یوسف یه اسمس نوشتم و فرستادم:
"چه عصر دلگیریست
دلم تنگ میشود برایت
و تو
اصلا نیستی که
اشکهایم را پاک کنی
به پنجره مشجر آشپزخانه خیره میشوم و احساس میکنم
دلم به اندازه ی تمام ظرفهای چینی شکسته است
امشب که میایی
برایم یک دل چینی بیاور"
بعد هم زل زدم به گوشیم تا شب شد و یوسف اومد، همینطور که داشتیم حرف می زدیم گفتم یوسف یه جوابی به اسمسمم بدی بد نیستا!
گفت کدوم اسمس؟ گفتم همون که عصری فرستادم. اونوخ یوسف می گه نفهمیدم تو نوشتی!!!! من فکر کردم از این اسمساییه که واسه امام زمان نوشتن !!!!!
آخه یکی نیست بگه همسرِ من، عزیزِ من، قوری چینی و پنجره ی آشپزخونه مون چه ربطی به امام زمان داره؟!!!! 
-------
پ.ن: اگه این اسمسه رو می زدم تو گوپلاس حداقل یوسف یه پلاس زیرش می زد!
پدرم پر از شعر است، پر از ترانه:
بین همه ی آدم های جهان، پدرم ناز مرا خیلی می کشد.
برایم شعر می خواند و نگاهم می کند، چشمهایم پر از شرم میشود و اشکهایم را قورت می دهم! نه که ناراحت شوم که پر از حس می شوم و وقتی دلم پر از حس و حرف می شود اشکهایم آمدنشان می آید.
پدرم برایم آواز می خواند، گاهی ضرب می گیرد و "برفتم به در شمس العماره" را می خواند و گاهی که شعرش می گیرد "امشب شب مهتابه" را. مادر گاهی به یک چشم غره و خنده ای ما را میهمان می کند و می گوید: "خوبه والا! شما دوتا..."
پدرم همیشه می گوید: "کی میاید مشاعره؟" و بعد مستقیم به من خیره می شود. همه ی شعرهای مشاعره ام دیگر تکراری شده اما پدر دوست دارد! پدر با آواز شعر می خواند و وقتی هم که گیر می کند شروع می کند به چه چهه زدن و وقت گذراندن تا شعری یادش بیاید.
پدرم گاهی شعر می گوید، بر وزن مثنوی. همیشه مثنوی نزدیکش است زیر قرآن و مفاتیح و فرهنگ عمیدش. وقتی نوجوان بودم من هم شعر می نوشتم، به پدرم که نشان می دادم نقدهای سنگینش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد و من می فهمیدم که هرگز شاعر نمی شوم.
پدرم ممکن نیست وقتی مرا می بی ند آغوشش یا بوسه هایش را دریغ کند و من همیشه محتاج و مشتاق آن آغوشم.
پدرم پر از شعر است، پر از ترانه، اما الان چند وقتیست که برایم شعری نخوانده است.
پدرم مثل دریاست
پدرم مثل آسمان است
پدرم مثل زمین است
پدرم مثل کوه است
پدرم مثل ماه است
پدرم مثل خورشید است
.
.
.
پدرم مثل پدرم است.
گاهی هم من پدرم را بغل می گیرم.تابستان 90- اراک خانه خاله
----------------------------------------------
پ.ن. : نمیدانم چرا اینقدر دلتنگ پدر شده ام.
کار پروانه پیله کردن نیست:
ساعتهاست که بیدارم و حالا صبح شده، نشسته ام کنار پنجره ی حیاطمان که همیشه پرده ی آن افتاده است.
گوش می دهم صدای زنده گی می آید، صدای گنجشک ها و کبوتر ها.
یاد خرده های نان می افتم و صبحانه ی کبوترها، گفته بودی که هر وقت برایشان نان می ریزم نیت کنم. خرده های نان را دستم می گیرم زیر لب می گویم: "خدایا تو می دانی در دلم چیزی هست... مثل یک بیشه نور، اما خواب دم صبح که چند وقتیست دیگر نیست"
برای تو نیت می کنم.
یاد حیاط خانه مان می افتم بایک درخت انجیر کوچک و حیاط خانه ی تو با یک درخت انجیر خیلی بزرگ، مثل خانه پدر بزرگ. لابد در خانه های دور دست می شود پرده ها را کنار زد و درخت انجیر را نگاه کرد، اما اینجا نمی شود، گیر کرده ام لای تجمل و نگاه های غریبه ها!
از اول هم یوسف دلش این پرده ها را نمی خواست!
دلم می خواست پنجره ی حیاط را باز می کردم...
***
به دلم پیله کرده ام چند وقتیست، با خودم می گویم: "دل جای خوبی برای پیله کردن نیست! من داغدار همه ی پروانه های زمینم."
تو می گویی: "کار پروانه پیله کردن نیست."
***
سکوت می کنم
تو انگار همه ی حرفهای مرا بلدی
تو حرف شو و من سکوت.
سلام خدا بر امام هادی علیه السلام، سلام خدا بر امام رضا علیه السلام
آنقدر گریه کرده بود و به سر و سینه زده بود که دیگر نای حرف زدن نداشت.
گفتم: "چه شده؟"
گفت: "مگر اهانت به امامان معصوممان را ندیده ای؟"
--------------------------------------------------
یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ
مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه خدا گر چه کافران را ناخوش افتد نور خود را کامل خواهد گردانید (الصف/8)
حس لطیفی پیچیده در فضای دلم ، انگار که عشق شده اقتضای دلم
ستاد پیداشدگان:
دوتا بچه قد و نیم قدش را گرفته بود جلو اش و هی هل می داد وسط جمعیت. اون هم چه جمعیتی! همه عاشق، همه یک پارچه چشم بودند اما نه برای دیدن آن بچه ها، همه چشم به ضریح دوخته بودند.
به اش گفتم بچه ها را نبر، مثل آدم گنگی نگاهم کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد، انگار گفت پس چکار کنم! دوباره گفتم بچه ها خفه می شند دست و پایشان می شکند نبرشان! باز هم گنگ و نامفهوم نگاهم کرد.
اشاره کردم به دوشم و گفتم بگذارش روی دوشت، صدایش مثل زمزمه ی آبی خسته بود، صورتش چروکیده بود گمان کردم مادر بزرگ آن طفلکان است که نامشان مهدی و اکرم بود.
مهدی که بزرگتر بود را با سختی بغل کردم و گفتم اونیکی رو بذار روی دوشت. مهدی را تا بالای سینه ام آوردم تا قدش بلند تر از بقیه شد، خنده ی مستانه اش هنوز کنج ذهنم است، فاتحان قله ی اورست هم پیش این فتح الفتوح کم می آوردند. دراز شد روی جمعیت و خودش را رساند به ضریح مقدست... و هیچ کس در این جهان جز تو نمیتواند تصور همچین عاشق نوازی ای را داشته باشه. بالاخره من و مهدی آمدیم عقب، اکرم هنوز روی دوش مادر بود و نرسیده بود به ضریح.
به چشمهای دریایی و صورت آفتاب سوخته مهدی نگاه می کردم و گم شده بودم در شیطنت توام با معصومیت آن کودک، که مادر آمد و اکرم را به دستم سپرد و با نگاهی ملتمس باز چیزی زیر لب نجوا کرد که نشنیدم و به سمت ضریح رفت و من دیگر هرگز ندیدمش.
یک ساعت و اندی روبروی ضریح تو چشم در چشم هم بودیم من نگران مادر بودم و تو آرامش عجیبی داشتی و بچه ها پر از هیجان و شیطنت، دیگر صدای اغلب آدمها در آمده بود و خدام گفتند باید بچه ها را تحویل حراست بدهم.
وقتی که دادمشان دست آن خانم مهربان و از اتاق آمدم بیرون نشستم مقابل تو و یک دل سیر گریه کردم، دلم آنقدر گرفته بود که حد نداشت... به بهانه دادن آب رفتم ستاد پیداشدگان، چشمهای اکرم برقی زد، اما من طاقت دیدنشان را نداشتم. برگشتم و نشستم مقابل گنبدت و باز اشک ریختم برای گم شدن خودم...
نماز صبح را خواندم و رفتم پشت شیشه و اکرم را نگاه کردم، نگاهش مضطرب بود و مهدی سرش را مخفی کرده بود زیر پتو. رفتم توی ستاد و اجازه گرفتم کنارشان بمانم.
مهدی گونه های مردانه اش خیس بود، گمان کرده بود مادر هرگز بر نخواهد گشت... پدرش چند سالی بود که به رحمت خدا رفته بود و مادرش کم شنوایی داشت. مهدی گفت ما از روستایمان که آمدیم یکراست آمدیم حرم یک راست رفتیم دم ضریح و تو را دیدیم، مادر آمده بود که گوشهایش شفا بگیرند...
اشکهای مهدی را پاک کردم و تا ساعتی که مجبور بودم برگردم هتل کنارشان ماندم، حیف که به یوسف قول داده بودم بر می گردم و او دعای ندبه را کنار تو می خواند.
ساعت 11 صبح جمعه بود در آن ازدحام و شلوغیِ نماز و خطبه، خودم را آسیمه سر رساندم به ستاد پیداشدگان، مهدی و اکرم تحویل مادرشان شده بودند...
و جز تو هیچکس نمی داند که چه حزن و شادی توامی در دلم ریشه کرد.
برای آن نمی دانم چه کسی:
نشسته بود روبروی مولا
سر بر زانوی غم زده بود...
صدای هق هق گریه اش آرام بود، اما جگر سوز
نتوانستم آرام از کنارش بگذرم...
برگشتم و نزدیکش ایستادم
و گریستن او را گوش دادم.
من ندیدمش... تنها شنیدمش
نمی دانم چرا مرا یاد کسی می انداخت که هرگز ندیده بودمش.
سلام خدا:
و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته
چه نیکنامی های زیبایی که شایسته اش نبودم، اما تو آن را در مورد من نشر دادی.
--------------------------------------
چه قدر این روزها دنبال تو دویده ام ، از این طرف جهان به آن طرف جهان... نه آن جهان دور دراز، جهانی که از آن هیچ کس جز تو نیست. حتی از آن من.
نمی دانم چرا این روزها کم طاقت و دلتنگم،
آشفته ام و بی قرار...
همه جای دنیا تو را می بی نم و دست سمتت دراز می کنم، می خواهم برسم به جهان تو اما هیچ وقت دستم به تو نمی رسد.
دلم می خواهد زیر سر انگشتانم لمست کنم... دستم را آرام می گذارم روی گردنم، گرمایش مرا یاد تو می اندازد، دستم را می کشم تا میرسم به نبضی که آن زیر دارد می زند. خوشحال می شوم که توانسته ام کمی لمست کنم، تو از این رگ گردن هم به من نزدیک تری.
آرام می گیرم...
سلام که نام مقدس توست بر تو
ممنون بابت همه چیزهایی که می دانم چیست
و خیلی چیزهایی که نمی دانم چیست، اما تو می دانی.
سپاسگذارم.
بین در و دیوار:
خانه هر کس آرامشگاه خیال اوست، جایی که با آسودگی و امنیت به خود می پردازد.
خانه هر کس حجاب اوست، که محفوظ و ایمنش می گرداند از آفت ها و اتفاقات.
خانه هر کس دیوار دارد، حصار امنیتی که خانه را امن می کند.
خانه هر کس پنجره دارد، که بشود بیرون خانه را دید و نور و روشنی از خانه دریغ نشود.
خانه هر کس درد دارد، برای ورود هر کس که محرم دل است و محرم راز.
اما خانه ی او ...
اما در خانه ی او ...
اما دیوار خانه ی او ...
--------------------
در و دیوار می گریند.
احساس آدمها و ارتباطاتشون
چقدر خوبه که ما به اطرافیانمون و دوستانمون اجازه بدیم که احساساتشون رو با ما در میون بذارند.
خیلی وقتها ما بخاطر همین مخفی کردن احساساتمون از هم خیلی دور میشیم و خیلی وقتها هم الکی! فکر می کنیم چه آدم خاصی رو از دست دادیم.
همیشه سعی کردم که به دیگران اجازه بدم احساساتشون رو با من در میون بذارند، خیلی وقتها از این احساسها، احساس خوشایندی بهم دست داده و گاهی اوقات هم نه.
من در مورد احساساتم هیچ وقت دروغ نمی گم اما این دلیل نمیشه که دیگران هم با من همین رفتار رو کنند و من اینو خوب می دونم.پشیمون نیستم از اینکه اجازه دادم کسی احساسشو بهم بگه.
البته حس آدم باید سالم باشه. گاهی وقتها ما حس هامون مریض میشند! یعنی اشتباه احساس می کنیم در واقع حرف قلبمون رو اشتباه میگیریم و این غلطه.
همین احساسات شخصی، هستند که روابط ما رو میسازند.گاهی ما به طور احساسی با دوستی ارتباط برقرار می کنیم بدون اینکه توجه کنیم این ارتباط چه نوع ارتباطی است. اما لازمه به یک نکته توجه کنیم که نحوه ی ارتباط مهمتر از طرفین ارتباط است.
چه خوبه که هراز چندگاهی به آدم های اطرافمون و ارتباطاتمون فکر کنیم، حداقل برای خودمون مشخص کنیم که در مورد دیگران چه حسی و چه ارتباطی داریم.
سراب:
تا آب شدم، سراب دیدم خود را
دریا گشتم، حباب دیدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را...
روزهای اول سال به بیداری بیاندیشیم، خوابیدن بس است!
-------------------
پی نوشت: کاش خواب باشیم نه اینکه خود را به خواب زده باشیم.
شنیدن موسیقی و تکثیر آدمها:
بی مقدمه می خواستم یه چیزی بنویسم! مدتیه که این مطلب تو ذهنمه و تا ننویسم آروم نمی گیرم.در واقع نوشتن کشتن کلماتیست که تو ذهنمون رژه می رند و تا اون کلمات رو نکشی ذهنت برای پرداختن به مسائل دیگه باز نمیشه.
یه چند وقتیه یه کار جالب می کنم! که خوشم اومد اینجا بنویسمش. دوستانی دارم که علاقه ی خاصی بهشون دارم و برای من که معلمم از این رابطه های دوستانه زیاد شکل می گیره، مخصوصا بین من و شاگردهای قدیمم.
اغلب به یه موسیقی که گوش می کنیم یسری تصویر تو ذهنمون شروع می کنند به رژه رفتن و بعضی از ترانه ها دقیقا آدم رو یاد کس خاصی می ندازه و با هر بار گوش دادنش خاطره های اون آدم تو ذهنمون تداعی می شه.البته یکی از خاصیت های موسیقی و شعر و ترانه همینه.
چند وقته که وقتی پیش دوستهام که می رفتم ازشون می خواستم بیشترین آوایی رو که گوش می دن برام بلوتوث کنند، اولش یه جور بازی بود می خواستم که از روی آهنگهایی که گوش میدن کمی به طرز فکرشون پی ببرم و علاقه هاشونو سبک و سنگین کنم اما کم کم این بازی یه جورایی احساساتم رو درگیر کرد.
کم کم تبدیل شد به آواهایی که گوش می دن و یاد من می افتن، مهمترین خاصیت این کار اینه که وقتی اون آهنگها و شعرشون رو گوش می دم به ارتباط ذهنی ای که دوستم با من داره بیشتر پی می برم و گوش دادن به اون آواها یه جورایی لذت بخشه.البت جدا ازینه که من اون آواها رو می پسندم یا نه. در کل بیشتر مضنون شعرهاست که برام مهمه.
حتما این کار رو بکنید اینجوری به یه سری راز درمورد خودتون پی می برید، و وقتهایی که احساس می کنید کسی دوستتون نداره، گوش دادن به اون ترانه ها امیدوارتون می کنه به زنده گی.
من اسم بعضی از اون آهنگها رو می نویسم که برام یادگاری بمونه و اگه سالها بعد احساس کردم که دوستی ندارم، با گوش دادن به این آهنگها به یاد بیارم که زمانی کسانی بودند که دوستم داشتند.
1- آهنگ الکی - سیاوش
2- آهنگ فرشته - سیاوش
3- من و تو بارون - احمد ماهیان
4- اگه یه روز - فرامرز اصلانی
5- نیستی - خواننده مجهول!
6-نبش قلب - مازیار فلاحی
7- یه راهی پیش روم بذار- 7بند؟!
--------------
پی نوشت 1: سال نو مبارک.
پی نوشت 2: اینم نوایی که من خیلی گوش میدم
الله اکبر کبیراً کبیرا:
کفش کهنه ای به پا داشت که همه به تمسخر به آن می گفتند کفشهای میرزا نوروز. با هر چند قدمی که راه می رفت خم میشد و چسب کفش را می بست. مدتها بود که چسب کفشش خراب شده بود و مدام باز می شد.
یک روز بعد از سالها ازو پرسیدم: "چرا آن کفش هایت را عوض نمی کردی؟"
گفت: "از همان موقع که این کفش ها را خریدم چسبش خراب بود، اولش نفهمیدم بعد از چند روز متوجه شدم.وضع مالیمان آن موقع به من اجازه نمیداد تا کفش تازه ای بخرم، در ضمن همین یک جفت کفش را برای میهمانی و دانشگاه داشتم.
وقتی فهمیدم که چسبش خراب است خیلی ناراحت شدم،چون کفش قبلی ام را هم همان موقع که از توی مغازه بیرون آمدم همانجا در میدان بهارستان دور انداخته بودم، روی آن را نداشتم در آن وضعیت خراب مالی به همسرم بگویم یک کفش دیگر برایم بخرد، از طرفی وقتی بچه های دانشگاه به خاطر دولا و راست شدنم مسخره ام می کردند ناراحت می شد.
یک روز که خم شدم و چسب کفشم را بستم موقع بالا آمدن دیدم روی یک دیوار با رنگ آبی فیروزه ای نوشته است: "الله اکبر کبیراً کبیرا" آنچنان این جمله به درونم نفوذ کرد که احساس کردم به سمت خدا رکوع کردم و ذکر می گویم. از آن موقع هر وقت چسب کفشم باز می شد احساس می کردم که خداوند مرا صدا می کند تا به او رکوع کنم، با افتخار خم میشدم به سمت خدا و می گفتم، الله اکبر کبیراً کبیرا.
و آنقدر این صدای کردن خدا را دوست داشتم که تا مدتها با عشق آن کفش را می پوشیدم و تا وقتی که کاملا از بین نرفت کفش دیگری نگرفتم.
هنوز هم بعد از سالها چشمم دنبال کفشی است که چسبش، چسب بین من و خدایم باشد."
حرفهای بی هنگام
- چند روزه که حال و هوای کلاس های قیصر بدجوری جوونه زده توی دلم، وقت و بی وقت و همه وقت با دیدن عکسش دلم هوای اون روزها رو می کنه و صدای آروم و محزونش توی گوشم می پی چه.... که یه بار سر کلاس برامون شعر دردواره هاشو خوند.
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است...
...درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
--------------------*------*------*--------------------
این چندروز حس و تجربه ی خوشایندی در رابطه با فروش بدست آوردم!
--------------------*------*------*--------------------
یه بنده خدا بعد از دیدن تقویمم با شور و تاب ازم پرسید: "وای! این تقویم 91ه؟"
منم با خونسردی گفتم: " پ ن پ! تقویم سال 67ه به علت درخواست مکرر جلد دومش تجدید چاپ شده.
"
رفیق من کو؟
چند وقتیه که نیاز به یه دوست پیدا کردم!!
نه که دوستی نداشته باشم، اما بعضیا از بس آدم دور و برشونه و دوست و رفیق دارن که وقتی به یکی اظهار دلتنگی می کنند، طرف میگه ای بابا تو که غم نداری بس که دوست و رفیق داری.
منم یکی از همون آدمهام، آدمهایی که کلی آدم دور و برشونه، آدمهای خوب و دلنشین، آدمهای دلسوز و مهربون، آدمهای عزیز و دوست داشتنی. کلی دوست و رفیق و آشنا دارم، نه که کاره ای تو این دنیا باشم ها! نه... اما هرجا رفتم خواسته و ناخواسته چند نفر پیوند خوردن بهم و مهرشون تو دلم ریشه کرده.
اما یه چند وقتیه که بین آدمهای اطرافم گمم. الان که تو داری این دل نوشته م رو می خونی لابد می گی ای ناشکر!!!
نمی خوام ناشکری کنم از خیل اطرافیانم. میخوام شکوه کنم از دلتنگی هام. برای هر کدوم از دوستام که خواستم سفره دلمو باز کنم بهم گفته: "ای بابا! یاس! تو که این همه دوست داری دیگه به من احتیاجی نداری که!
یاس! تو که خودت سنگ صبور همه ای... تو دیگه ننالی ها!
یاس! تو که خودت رازدار همه ای، تو دیگه .....
یاس! تو که .....
یاس!....."
ای بابا یاس! از دست تو.(اینو خودم گفتم!)
خلاصه این شده که دلم چند وقته پره، پر از حسرت یه دوست!
امشب که یه واگویه با خودم داشتم، یاد یکی از اسم های خدا افتادم
یه اسمی که خیلی بهش احتیاج داشتم، اسمی که خیلی آرومم کرد.
امشب بارها و بارها با خودم تکرار کردم:
.................. یا رفیق من لا رفیق له................
............................... یا رفیق من لا رفیق له................
........................................... یا رفیق من لا رفیق له................
..................................................... یا رفیق من لا رفیق له................


