خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

لذت و آسایش

حسبی الله

اصلا آسایش و لذت مال این دنیا نیست
خدا ما رو در رنج خلق کرده
این عالمی که الان توش هستیم پایین ترین مرتبه عوالمه، پایین ترین جای عالم که لذت و آسایش نداره عزیز من...
چیزی که این دنیا بهش میگیم آسایش
در واقع رفع الم و دردهاست
مثلا وقتی تشنه ایی از خوردن آب لذت میبری، بعدش میگی آخیش!
یا گرسنه ایی از خوردن غذا لذت میبری
سردته از گرما لذت میبری
خسته ایی از استراحت و خواب لذت میبری
این لذت و آسایش کاذبه
نگاه کن!
تو فقط درد و رنج رو از خودت دور کردی!
تشنگی و گرسنگی و سرما و خستگی رو دور کردی!!!
اصلا به لذت نرسیدی
لذت نیاوردی
به آسایش نرسیدی و آسایش نیاوردی
چوت لذت و آسایش مال این عالم نیستن
فقط سایه ایی ازشون توی این عالم هست
و تو فقط تونستی رنج رو از خودت دور کنی
پس سعی کن این رنج ها رو هم از خودت دور کنی
به خدا ایمان بیار
خدا روزی رسونه
اگه روزیتون باشه خدا میرسونه، فقط تو تلاشت رو کن، بقیه ش توکله
بقیش رو بسپار به خدا
تو در حد توانت تلاش کن
پ.ن: چکیده ی کوتاهی از یک درس

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٥

یک وصیت نامه

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥

خاطرات من

حسبی الله

وبلاگ خونه رو سال ۸۱ ساختم، وقتی که یوسف کمرش شکسته بود و خونه نشین شده بود. وبلاگ برای من یه دفترچه ثبت خاطرات و نظراتمه. کمتر چیزی توش گذاشتم که از خودم نباشه، چون یک دفترِ مربوط به منه!!!

حالا من ۱۳سال خاطراتم رو نوشتم، و بعضیا قضاوتم میکنند! 

 

بیاید یاد بگیریم هم و قضاوت نکنیم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤

اهل کوفه

حسبی الله

دوست عزیزی پرسید که:
"من تو راه کربلا به این فکر کردم  که اون موقع امام حسین علیه السلام چرا به ایران نیومدن؟؟؟ آخه ایرانی ها همه شیعه بودند و با عزت و احترام از امام پذیرایی میکردند و در راهش جون میدادن"
جواب:
خب حالا یک نگاه اجمالی بندازیم ببینیم چرا امام حسین علیه السلام کوفه رو انتخاب کردند:
امام حسین علیه السلام وقتی که با یزید در مدینه بیعت نکرد و مدینه رو ترک کرد به سمت مکه، میدونست که باید به کوفه بره، نه به ایران و یمن. یمن جزو مستعمره ایران بود و اغلب شیعیان خوب و درستی داشت و ایرانی ها هم محب اهل بیت بودن و با خاطرات خوبی که از امام علی علیه السلام داشتند مشتاق فرزندان اون حضرت بودند. اما امام حسین جان یمن و ایران رو انتخاب نکرد و به سمت کوفه رفت.
چرا کوفه؟
هدف از قیام امام حسین چی بود؟
آیا واقعا هدف ایشون حفظ جان خودش و اهل بیت نبوت بود؟ یا ایجاد یک حکومت اسلامی صحیح؟ و امر به معروف و دعوت به اسلام؟ ونهی از منکر و دوری کردن از سیره ایی غیر از سیره ی جدش پیامبر و پدرش امیرالمومنین علیهم السلام؟
در شناخت هدف امام حسین از هجرتش از مکه این نکته حائز اهمیته.
واقعا امام حسین جان، اول تصمیم به کوفه داشت یا نامه های مردم کوفه رای امام رو برگردوند به سمت کوفه؟؟؟!!
خب با شناختی که از شخصیت و زیرکی امام داریم ممکن نیست که 18هزار نامه ی آقا فدایت شوم، ایشان را از تصمیمی که گرفته بودند منصرف کند یا مایل به تصمیمی کند که مد نظرشون نبوده است.
ائمه ی طاهرین ما نظرات و تصمیماتشان بر اساس رضایت پروردگار بوده نه مرده باد زنده باد حضار!
بین یمن ایران و کوفه کدام اهمیت بیشتری داشتند؟
بی شک کوفه! چون کوفه یک مرکز حکومت بود، شهری بود که لشگر داشت، مردمانش همه جنگ آور بودند. امیرالمومنین و فرزندانش رو به خوبی میشناختند و سالها با هم زندگی کرده بودند
کوفه ی نقطه ی ثقل بود.
اگر امام در قیام پیروز میشدن، چون در مرکز فرماندهی بودند به سرعت ایران و یمن به ایشون میپیوستند و سپاهیان عظیمی درست میشد و میتونستند به جنگ با یزید برن و پیروزی حتمی بود و حکومت عدل اسلامی شکل میگرفت.
اما اگر یمن یا ایران را انتخاب میکردند درست کردن سپاه به این زودی ها میسر نبود! فقط امام با صلح و صفا در آرامش و آسایش زندگی میکردن و الان 12323234 تا امام زاده در ایران و یمن داشتیم که همه به مرگ طبیعی مرده بودند و هیچکدامشان شهید نشده بودند. البته صورتی هم از اسلام باقی نمانده بود و امامزاده ها مخروبه هایی بیش نبودن
پس عقل سلیم در این بود که امام برن کوفه، لذا وقتی مردم کوفه هم نامه نوشتند که: "آقا بیا" در تصمیم امام خدشه ایی وارد نشد. نامه هایی از یمن و ایران هم داشتند ولی هدف در کوفه میسر می شد نه در ایران و یمن
دلیل بعدی احتمال صد در صد این بود که امام حتما توسط یزید  کشته میشن.
اگر امام در یمن و ایران کشته می شد چه اتفاقی می افتاد؟؟
یه آدمی که از ترس کشته شدن کوچ کرده رفته یه جای دیگه کشته شده بود و هیچ اهمیت خاصی نداشت. اسلام هم به زودی از بین میرفت و امام های بعدی هم هیچ وقت نمی تونستند قیام کنند چون جدشون یه آدم فراری بود ...
اینطوری خون امام حسین جانمون به هدر میرفت.
اما امام رفت سمت کوفه هم رسیدن به کوفه پیروزی بزرگی بود هم نرسیدن به کوفه تمام اهداف امام رو میسر میکرد.
امام در راه کوفه و در سرزمین کربلا شهید شد فرزندانش و خاندانش و رفقا و یاران و شیعیانش هم کشته شدند اما یک قطره از اون خونها هدر نشد.
الان هزارو سیصدو هفتاد و چند ساله که کربلا داره تکرار می شه و امام حسین جانمان، هنوز زنده ست.
هنوز حکومت عدل اسلامی برقرار نشده ولی ما منتظرشیم.
اسلام زنده مونده و امید ما هم زنده ست.
نتیجه ی به ایران نیومدن نتیجه ی مطلوبتری نسبت به ایران اومدن بوده.
اومدن حضرت به ایران دین رو فقط برای  شخص خودشون زنده نگه میداشت اما اسلام حقیقی رو یزید و امثالهم دفن میکردند و دیگه اثری از اسلام باقی نمیموند.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤

گزارش بهترین حرفی که شنیدم

حسبی الله

سرفه میکردم تاحد تهوع! سرفه که بند نمی آمد هیچ، دل و روده هم از شدت فشار سرفه ها به هم پیچیده بود.
خانم مسن مهربانی که آنجا بود، چند قاچ لیمو و پرتقال برایم آورد. بهتر شدم و به شکرانه ی خداوند خواستم که ازو تشکر کنم.
چیزی نداشتم
پس طرح گلدسته ی امیرالمومنین را برایش نقش زدم و یک جمله ی کوتاه نوشتم و تا آمدم هدیه اش کنم، خوابش برده بود. 
ماند برای امشب
هدیه اش که کردم....
او گفت: "تو مرا یاد یکی از شهدای مدافع حرم انداختی
دوست پسرم بود
به اش محبت قلبی داشتم
یک روز که آمده بود خانه مان برایش هدیه ایی گرفته بودم و در بشقابی گذاشته بودم.
وقت خداحافظی دیدم در بشقاب پاکتی است...
پسرک شهید گفت: "مادر جان چیزی برای تشکر نداشتم این پاکت اینجا بود و توانستم این طرح را برایتان بکشم."
روی پاکت طرحی را کشیده بود و دو بیت شعر با خط خوش نوشته بود...
امشب که کار تو را دیدم
فکر کردم تو و او از یک سنخید...از یک جنسید..."
این حرف آن مهربان بانو، به عمق جانم نشست... چه رویایی که کسی به ام بگویم تو و آن شهید از یک سنخید...
نه که بگویم از این قیاس شرمنده نشدم، اما ته دلم خوشحال شدم که شاید کاری کردم که شبیه یکی از کوچکترین هزاران خصلت خوب یک شهید بود....
و این بهترین حرفی بود که تا به امروز شنیده بودم... بس از خدا شرمنده ام، دیگر عرضی نیست. تا گزارش بعدی خدانگهدار!
این اشکهای سرزده خواهی نخواهی هست.
نجف مقدسه‌، اربعین ۹۴
پ.ن: شب دوم- نجف

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤

شناخت

حسبی الله

ما پنج حس ظاهری داریم
بینایی
چشایی
بویایی
شنوایی
و لامسه
با این ۵حس جهان رو میشناسیم و به شناخت میرسیم. حالا بعضیا حسس ششمشون قویه. حس ششم اسمیه که آدمها بر روی نیروهای ماورایی ما گذاشتن. حالا اگه حس ششممون قوی باشه به شناخت جدیدی از زندگی میرسیم.
حالا فرض بزارید که تعداد این حس ها هرچقدر بیشتر شد، شناخت ما از جهان و خودمون عمیق تر و مفهوم تر میشه.
فکر کنید اونقدر شناخت آدم قوی بشه که فارغ از احساس های ظاهری بشه. اونوقته که به شناخت عجیبی از انسان و خدا و جهان میرسه که مثل شناخت هیچ کس دیگه ایی نیست.
عرف نفسی عرف الله
اینجا این آدمها با شناخت خودشون به شناخت الله میرسند و گویا افراد خاصی که تلاش کردن به این درجه میرسند.
زهی سعادت
خوشبحالشون دنیا رو چقدر قشنگ میبینن اینا....
به شناخت رسیدنم آرزوست.
پ.ن: تفکرات صبحانه!

   + یاس حسینیه - ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ دی ۱۳٩٤

فهم

حسبی الله

از دیگران نرنجید
هرکس به اندازه ی فهم خودش زندگی میکنه

   + یاس حسینیه - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳٩٤

ایدوئولوژی

حسبی الله

هر کس ایدئولوژیش بزرگتر باشه دنیاش بزرگتره

   + یاس حسینیه - ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳٩٤

نوشتن

حسبی الله

همیشه در بدترین شرایط مینویسم
وقتی فرصتم کمِ
کارم زیادِ
و فکرم مشغول
مینویسم روحم آزاد میشه
فکرم باز میشه
کارام راه میوفته
و از فرصت استفاده میکنم

   + یاس حسینیه - ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳٩٤

نقطه ی روشن ۱

حسبی الله

دچار شدم
دچار روزها و شبها
دچار ثانیه ها و دقیقه ها
...............
دلم خاطره می خواهد، خاطره ایی که برایم گذشته بسازد. گذشته ایی روشن که بتوانم به آن تکیه کنم و روزهای آینده ام را ورق بزنم.
دنیای غریبی شده، مردم عجیب شده اند، نقابهای خوشرنگ میزنند و حرفهای قشنگ، اما فکرهایشان تمیز نیست. انگار فکرهایشان را درست نشسته اند.
بر میگردم به عقب تر... دنبال نکته ایی روشن میگردم در خاطراتم... آیا واقعا گذشته ام نکته ی روشنی دارد؟؟
می رسم به یک دهه عقب تر... نه دو دهه عقب تر...
بیمارستان روانی، بخش کودکان.
می روم پشت میله ها، و پشت میله های دیگر، و میله های سوم را نمیتوانم رد کنم. چون کارت ورود ندارم. بچه هایی آنطرف میله ها در حیاطی سرسبز و زیبا حبس شده اند.
بیمارستان روانی سرسبز و زیبا، پر از درخت و گیاه های آویز شده روی میله ها. برای خودش بهشتی کوچک و غمگین است. صدای آواز زنی مرا به خود می آورد، موهایش نامرتب کوتاه شده و پوست تیره ایی دارد، آهنگ سوزناکی را با تمام وجود میخواند، صدایش بند بند وجود آدم را تسخیر میکند، چشمهای خسته اش را گاهی باز میکند و نفس تازه میکند. ایستاده بر نیمکت چوبی و زنان و مردانی دورش جمع شده اند. یکی تحسینش میکند و دیگری اشک می‌ریزد. از او رد میشوم و میرسم به میله های سوم.
پشت بخش کودکان
چند دخترک و پسرک آنطرف هستند و جمع شده اند یک گوشه تا صدای آواز زن را در آن شلوغی و ازدحام بشنوند. دختری دست مردی را گرفته که لباس آبی تنش است، آنقدر مرد نحیف است که مطمئن نیستم به نیمکت مقابل میرسد که بنشیند یا نه.
ماموری می‌آید پشت میله های دوم و به مرد لباس آبی می‌گوید بخش مردان آنطرف میله است. اما دختر میگوید نیمکتهای آن بخش همه پر هستند. مامور هم میرود پشت میله های اول.
یکی دوتا از دخترها و پسرهای پشت میله می‌آیند به طرفم و دستشان را دراز میکنند تا پفک هایی که قبلتر سفارش داده بودند را از دستم بگیرند... یکیشان داد میزند: "خاله یاس اومد."
چند نفر دیگر هم می‌آیند، یکی دونفر جدید هستند. یکی از بچه ها می‌آید سمتمان اما کمی آنطرف تر پشتش را می‌کند به ما و می‌ایستد، سرش را فرو می‌کند در غمهایش و موهایش می‌ریزد توی چشمهایش، دستش را میگذارد نزدیک گوشهایش و همانطور مچاله می‌شود در خودش، ۱۰-۱۲ سال بیشتر سن ندارد، اما انگار هزار سال درد روی شانه‌هایش حمل میکند.
به صبا  می‌گویم:"اونو صدا کن! اسمش چیه؟"
صبا بر میگردد سمتش و میگوید: "اینو میگی؟ با هیچکس حرف نمی‌زنه!!"
: صبای خاله امروز حالش چطوره
پفک رو دو دستی می‌چپاند توی دهانش و میگوید: "آمنه رو بستن به تخت، نیست که پفک بخوره! "
: چرا؟
-صبح فحش میداد، حرفای بد بد میزد، پرستار اومد آمپولش زد.
: چیزی شده بود مگه؟
- آره باز آقای دکتر لباس سفید اومده بود.
(بیچاره آمنه، مورد سواستفاده ی یک دکتر مرد لباس سفید قرار گرفته بود٭.)
به صبا میگویم که: " اون دختره رو صدا کن بیاد، باهم حرف بزنیم."
صبا میرود و میزند به پشتش و  میگوید: "کیوان بیا بریم اونطرف." کیوان می آید سمت لبخندم، نگاهش پر از هراس است.انگار صدها گنجشک بی پناه در چشمهایش جیک جیک میکنند.موهای طلایی بلندش روی شانه ‌های خم شده‌اش ریخته  و انگار تحمل این همه درد را ندارند. از پشت میله‌ها دستم را دراز میکنم به سمت کیوان :دست میدی؟ نگاهش گره میخورد به نگاهم اندوهش بزرگتر از حجم دردهاییست که تا به حال لمس کرده‌ام.
دستش را طرفم دراز میکند و دستم را می‌گیرد.
: چه موهای قشنگی داری، فکر کردم که دختری! میخوای موهاتو شونه کنم مرتب بشه؟
- روزهای ملاقات از دور نگاه میکنم به تو، شکل مامانمی، میخندی... دعوام نمی‌کنی؟
گفتم: نه! چرا دعوات کنم؟
-مامانم موهامو دوست داشت، نازش می‌کرد. نازم می‌کنی؟
مینشیند لبه‌ی دیوار کوتاه و سرش را می‌چسباند روی میله‌ها، کاش قدرت داشتم و این میله‌ها را برمی‌داشتم. می‌شینم لبه‌ی دیوار کوتاه و تکیه می‌دهم به میله‌ها  و انگشت‌هامو فرو میکنم لابلای موهای طلایی کیوان و آهسته نوازشش میکنم.صدای هق هق کیوان و خرچ خرچ پفک های صبا با هم قاطی می‌شوند. صبا با تعجب داد زد: "این حرف زد!"
از کیوان می‌پرسم: چیزی میخوری؟ 
- مامانم می‌شی؟ 
:اینجا یه عالمه میله‌ست من که نمیتونم بیام پیشت.
- چرا نمیای اینور میله ها
: آخه کارت ملاقات ندارم
- برم از روی میز برات یکی بیارم؟
صبا با صدای بلند می‌گوید: "خانم راشدی نمیزاره."
مییپرسم: مامانت کجاست؟
-مرده، فرشته ها بردنش
:فرشته ها مهربونن، می‌برنش یه جای خوب.
- کاش منم میبردن، میشه تو مامانم بشی یا بگی فرشته ها بیان.
دست وپایم را در غم‌های کیوان گم میکنم.. نمی‌دانم چه باید بگویم. هم دلم می‌خواهد همه ی محبت‌های دنیا را بریزم به پایش و هم دلم نمی‌خواهد  به من که نمیدانم تا کی میتوانم بیایم اینجای دنیا و بروم وابسته بشود. نمیدانم چکار باید بکنم و گیر میکنم لای منگنه ی بودنم.
چقدر من گیر میکنم لای این منگنه... بودن چقدر سخت است. 
گفتم: "کیوان تو دیگه بزرگ شدی، باید مواظب خودت باشی، من نمی‌تونم مامانت بشم. اما می‌تونم دوستت داشته باشم." کیوان  نگاهش را به سمتم چرخاند و گفت:" می‌دونم کسی مامانم نمیشه."
صدای خانم راشدی بود! مدام جیغ می‌زد صبا !!! کیوان !!! مهری!!!  برید از اینجا، انگار که شیری به گله ی آهوها حمله کرد، بچه ها شروع کردند به دوییدن لابلای درخت‌ها و باغچه ها فقط کیوان همانطور نشسته بود و زل زده بود به من. از ترس مثل منگنه ایی که ناگهان رها میشود از جا پریدم ! وای خانم راشدی من را دوباره دید!
-خانم چرا شما دوباره اومدی اینجا؟
:میخواستم چند دقیقه با این بچه هایی باشم که ملاقاتی ندارند.
-دیوانه ایی‌ها! بچه ها ملاقاتی های خودشون رو ول می‌کنند میاند اینجا پشت میله‌ها. خانواده‌هاشون شاکی شدن. پاشو برو تا زنگ نزدم  به حراست!!
:باشه چشم دارم میرم، همش دو سه دقیقه اومدم پفک بدم به بچه ها.
- کشتن مارو! پفکهای مارو نمی‌خورن میگن خاله یاس پفک میاره خوشمزه ست. و همینطور زیر لب غر غر میکرد و برمیگشت سمت ساختمان تیمارستان. کیوان همانطور روی لبه ی دیوار کوتاه نشسته بود و انگار توی این دنیا نبود.
گله ی آهوها هر کدامشان یک طرف نشسته بودند. خنده هاشان محو شده بود و پفک ها ریخته بود روی زمین. یکی از بچه ها یواشکی آمد و شروع کرد به خوردن پفک ها.
چادرم را مرتب کردم. چقدر سخت بود بوسیدن موهای کیوان از پشت میله‌ها، گفتم "دوباره دوشنبه میام، ولی نمی‌تونم مامانت بشم."
کیوان هیچوقت نفهمید چقدر گفتن آن جمله ها برایم سخت بود. دفعه ی بعد که کیوان را دیدم آبشار طلاییش را کوتاه کرده بودند و موهایش شبیه گندمزار شده بود. به‌اش گفتم :"که دیگه مرد شدی و زودتر بایدحالت خوب بشه و برگردی خونه." دفعه بعدترش پدر رنجورش را دیدم که با دختر جوانی برای ترخیصش آمده بودند. از دور کیوان من را نشان دختر جوان داد و گفت: "شکل مامانمه، مثل اون بخند." از لابلای درخت‌ها و علف‌ها لبخندی حواله ی کیوان کردم، کیوان پشتش را کرد به من و با پدرش و دخترجوان لابلای میله ها و گلها گم شد.
------------
در واقع بیمارستان روانی نقطه ی روشنی در زندگی ام هست؟
٭: دردسر درست نکنید میلیونها دکتر مرد لباس سفید خوب در بین ما زندگی میکنند، یکی شان بد در آمده! همه جا آدمهای خوب و بد هستند!

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤