خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

زن بودن

حسبی الله

از وقتی رها رفته

تکه ایی در من گم شده ک نامش، زن بودن است. 

معلم خوبی ست ، رها

یک زن بزرگوار ک خوب یادم داد مهربانی کردن چه شکلیه، خندیدن در اوج خستگی چطور امکان پذیره، یادم داد ک چطور میشه مثل یک آدم معمولی بود اما معمولی نبود. چطور از خود گذشت ک دیگری ب لبخند بشینه.

مثل زیحانه، رها هم مُُرد که کس دیگه ایی زندگی کنه، داستان زندگی زیحانه و رها، داستان زندگی زن هاست، زن هایی ک میمیرند تا دیگران زندگی کنند.

مردن زنها، با همه ی اشتباهات، لبخندها، اشک ها، غصه ها، فکرها، بی خوابی ها، دویدن ها، رسیدن ها، جا موندن ها، عاشق شدن ها، با همه ی همه ی زن بودن ها، قابل تحسینه.

..

در من یک زن بودن گم شده، یک زن بودن

یک هویتِ مرموز و راز آلود

 

 

پی نوشت:   زیحانه تو را دوست دارم، چنان ک بودن را.

                  رها با تمام انتخابهات بزرگی و دوستت دارم.

 

 

#مخاطب_خاص

   + یاس حسینیه - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦

من و بهاره

حسبی الله

سی اُم بهمن پارسال توی یکی از پیش نویسهام نوشته بودم که:

"دلم برای بچه‌های پرورشگاه تنگ شده، همونهایی که به خاطر قدرت طلبی یک مدیر بی لیاقت، از وجودشون بی بهره شدم.
مدیری که بجای برخورد درست با مشکلات، دنبال آتو گرفتن از بقیه و نمایش قدرت تو خالی خودش باشه، مجموعه‌ش پیشرفت نمی‌کنه.
به این نتیجه رسیدم که خیلی نرم دنبال کار کردن با آدمهای جدید و محیطهای ناشناخته! مردم اونقدر عجیب شدند که برای شناختشون باید کل دایرة المعارف‌های دنیا رو بخونی و در آخر یک دایرة المعارف جدید بنویسی."

 

الان بیست و هفتم آُم مرداده، و بعد از پرورشگاه با چندتا محیط جدید آشنا شدم و کلاسهای خلاقیت و سبک زندگی م رو در چند جای کوچیک دوباره راه انداختم. البته این جدا از کلاسهای اصلیمه.

کارکردن با بچه های پرورشگاه خیلی سخته، بچه ها پرخاشگر و عاصی اند و دنبال جلب محبت از راه های غیر معمول هستند. اما لذتی که در به دست آوردن فکر و حواس یک کودک پرورشگاهی هست، در هیچ کجای عالم نیست.

ماه رمضان پارسال من و بهاره با هم میرفتیم پرورشگاه، راه دور بود و هوا گرم اما نیروی عشق محرک آدم که باشه مسافت و گرما تاثیری در روند کار نداره. من و بهاره چه روزهای سختی رو داشتیم. با بچه هایی که در اول مقابل مربیشون جبهه میگیرند تا به زانو بیوفته و یا به طرز وحشیانه ایی نیروی خلاقِ آزار دهنده شون رو سرکوب کنه.

من و بهاره بهمون سخت گذشت هیچکدوم نه اهل زانو زدن بودیم و نه اهل سرکوب کردن! پس راه عشق رو پیش گرفتیم و در نهایت صبوری، اون نیروی مرموز آزار رسون رو کنترل کردیم. به طوری که سرکشترین بچه ها سر کلاس ما مطیعترین بچه ها بودند و مخرب ترین بچه ها، سازنده ترین.

از خودم و بهاره تعریف و تمجید الکی نمی کنم! واقعیتی که دیده نشد رو بازگو می کنم.

به اپیزودهای زیرتوجه کنید!

--------------

اپیزود اول کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با کلاسی پر از کاغذ خورده، مداد رنگی، مداد شمعی، چسب ریخته شده روی زمین، میزهای خط خطی، نخ هایی که دورتا دور صندلیا و میزا به صورت شگفت آوری پیچیده شده بودند و ... مواجه بودیم و باید همه ی این موارد رو از هم تفکیک میکردیم و توی کمد میذاشتیم.

اپیزود دوم کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با همکاری بچه ها در حال گذاشتن وسایل توی کمد بودیم نه چیزی از زمین جمع می کردیم و نه مداد رنگی و مداد شمعی رو از هم تفکیک!

------------------

اپیزد اول عرفان :

عرفان کوچیکه تا وارد کلاس می شد مدادها که تعدادشون به 300-400 تا میرسید رو به اطراف پرت میکرد و هم رو پاش می داد، کتابها رو پاره می کرد و زیر میز می رفت از پای بچه ها ویشگون میگرفت. یک ریز جیغ می زد و از کلاس بیرون نمی رفت. به طرز مرموزی اشیاء خاص رو پیدا می کرد و اونها رو خراب میکرد.

اپیزود دوم عرفان:

عرفان کوچیکه مبصر کلاس شده بود. آخر ساعت کار به صورت داوطلب و کاملا خودجوش! میومد و مدادها رو جمع میکرد و آشغالها رو یه دونه یه دونه از زمین جمع میکرد و حتی گاهی بچه های دیگه رو برای کمک کردن به جمع کردن کلاس تشویق میکرد.

---------------

اپیزود اول امیرحسین:

وقتی که برای تشویق بچه ها رو می بوسیدیم اصلا تمایل نشون نمی داد، وقتی تاج مهربونی سرش بود و باید همه ی بچه ها رو می بوسید، یواشکی ازشون نیشگون می گرفت و یا اصلا اونها رو نمی بوسید و می گفت من با این قهرم، من اونو دوست ندارم، این پوستش خیسه و...

اپیزود دوم امیر حسین:

به راحتی با دوستانش مهربونی می کرد، وسایلش رو به بقیه بچه ها می داد و حداقل سرکلاس ما کسی رو نمی زد! سر کلاس ما با کسی قهر نبود و خیلی راحت هم بغل ما میومد و هم من و خانم بهار رو می بوسید.

--------------

اپیزود اول یوسف:

جلوی من که می رسید به صورت کاملا غیر ارادی! عینکم رو میکشید و شروع به دویدن می کرد و بقیه بچه ها هم دنبالش!!! (بیچاره عینکم! هنوز هم کج و کوله ست!)

اپیزود دوم یوسف:

هر وقت جلوی من میرسید، می پرسید یه دقیقه عینکتو میدی؟ منم عینکم رو بهش میدادم و بعد یه صف طولانی پشت سرش درست می شد و یکی یکی بچه ها عینک من رو روی صورتشون امتحان می کردند و یه لبخند میزدند.

------

اپیزود اول جمعی:

بچه مدام در حال مشاجره و جیغ و گریه بودند. و وقت ما بیشتر صرف ساکت کردن بچه ها می شد.

اپیزود دوم جمعی:

جو کلاس آروم و منطقی بود، بچه ها مشغول انجام کارهاشون بودند، لازم نبود که 400 تا مداد رنگی توی کلاس پخش و پلا باشه، حداکثر با 3 جعبه مداد رنگی کار ما راه میفتاد، روحیه ی تعاون و همکاری بین بچه ها بالا رفته بود و ما همه ی وقتمون رو با مهربونی به بچه ها میگذروندیم.

 

و ده ها اپیزود که الان یادم نیست بنویسم! البته فکر نکنید این اتفاقات در طی سالها وقت صرف کردن و آموزش دادن به بچه ها افتاده بود!! نه فقط در عرض 5 ماه با ارائه ی درس <سبک زندگی و خلاقیت> من و بهاره تونسته بودیم اون محیط ناسازگار  رو دچار تحول کنیم. شاید فقط در ساعات حضور ما این اتفاقات شگفت انگیز می افتاد اما همین اندک هم اتفاق بزرگی بود.

اما

خودخواهی و کم کاری یکی از مسئولین داخلی پرورشگاه، همه ی کارهای ما رو از دید مدیر ارشد پرورشگاه مخفی کرد و وقتی هم که مدیر پرورشگاه متوجه ی این بی عدالتی شد، به جا گرفتن طرف حق، طرف کارمندش را گرفت.

در تمام  این مدت حتی یکبار از ما تشکر نشد، بعد از سه ساعت تلاش، پذیرایی از ما چهره ی طلبکار و ناراضی مسئول داخلی بود که چرا بچه ها سر کلاس ما مثل عروسک کوکی به صندلیشون میخ نشدند! از حق نگذریم در طول این 5 ماه یک بار بستنی و دوبار چای به ما دادند!!! و من و این همه خوشبختی محاله!

خداروشکر وقتی بچه ها رو برای نیم چاشت میبردند ، من و بهاره گاهی وقت میکردیم و توی آبدارخونه صبحونه ایی که خودمون از خونه آورده بودیم رو می خوردیم، بماند که با چه منتی به ما لیوان میدادند که چایی بخوریم!!!!

تجربه ایی که تا حالا با  کار کردن در پرورشگاه های دولتی به دست آوردم اینه که، یک کارمند نمونه برای پوشوندن کم کاری خودش زیرآب نیروهای داوطلب رو می زنه. و نیروی داوطلب نه پشتیبانی داره و نه از جایی حمایتی میشه.

البته چند بار این موضوع رو توی پرورشگاه های دولتی تجربه کرده بودم. برای همین وقتی برای بازدید از خیریه بانوان استان البرز و پرورشگاه کودکان استثنایی کرج رفتم خیلی تعجب کردم.

پرورشگاهی که این بخش خصوصی داشت از داوطلب های مردمیش  مثل گوهرهای با ارزش قدردانی میکرد. وقتی مدیر پرورشگاه از نیروی مردمیش که زنی بازنشسته و یا زنی تنها بود حرف میزد انگار که از  یک تیم تمام عیار حرفه ایی تعریف می کنه و هم و غم مدیر پرورشگاه جذب نیروهای بیشتر مردمی بود.

آدمها یکی بودند: نیروی داوطلب در مقابل نیروی داوطلب و مدیر در مقابل مدیر.

اما رفتارها بسیار متفاوت بود،‌مدیر بخش خصوصی و مدیر بخش دولتی !

جای نقد بیشتر نیست! اون هم با این زبان عامیانه! من و بهاره کارستونی کردیم که توی بخش دولتی نه دیده شد و نه ارزش گذاری شد و اگر این نیرو و تلاش در بخش خصوصی بود بدون شک همچنان به کار خودمون مشغول بودیم نه اینکه با دغل و دروغ زیر آبمون خورده بشه و مدیر ارشد پرورشگاه هم با اینکه بدونه حق با نیروی داوطلبه، خطای کارمند بی عرضه ی خودش رو لاپوشونی کنه.

 

پینوشت: دلیل نوشتن این متن این بود که به بهاره ی عزیزم بگم  که خسته نشه، از تک و تا نیوفته هنوز بچه های زیادی در جهان هستند که به نیروی عشقش نیاز دارند.

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

 

حسبی الله

صدای زمزمه‌ی بهار که می‌آید، صدای گنجشک‌های دم صبح و خواندن خروس همسایه و خش خش جاروی بابای پاکی، همه زندگی را به یاد ما آدم‌ها می‌آورد.

صدای باز و بسته شدن در خانه‌ها، صدای عبور ماشین‌های خسته، صدای قرقر موتور همسایه و بوق‌های تکراری هم زندگی را به یاد ما آدم‌ها می‌آورد.

مربع

می‌ایستم مقابل آینه‌ایی که عکس مرا همراه حاشیه ایی از گل مرغ قاب گرفته است شک می‌کنم که این خطوط روی آینه اثر شکستگی آینه است یا صورتم. نه که مهم باشد که چقدر پیر شده‌ام این روزها، نه! فقط یاد ذکرم می‌افتم و درخواستم از خدا.

در هر حال نباید این صورت پیر شود...خنثی

   + یاس حسینیه - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤

در حاشیه

حسبی الله

حسبی الله

 

به لطف کیست تشکیل شده در زیر دندان شماره ۴؛ چپ؛ پایین! سریال زنده‌ی «در حاشیه» را در درمانگاه تخصصی دندان مشاهده کردم.

البته هرچه دقت کردم که ببینم جناب «مدیری» دوربینش را کجا کاشته و دستور کات کاتش از کجا بگوش میرسد؛ پیدایش نکردم.

 

چند خاطره ی در حاشیه ایی از درمانگاه تخصصی دندان:

یک توضیح لازم در مورد معماری درمانگاه: اتاقها هر کدام درِ مجزا دارند ؛ اما از داخل به همدیگر متصل هستند.

 

اپیزود اول:

به علت درد شدید دندان؛ مسئول محترم پرونده ی بنده را در دست گرفت و بدون در زدن وارد اتاق شماره۲ شد و پرونده را تحویل دستیار دکتر داد. خانم دکتر مربوطه داخل دهان یک بنده خدا بود.

پزشک اتاق بغل که گویا بیمار نداشت با دوتا از دستیاران پزشکان دیگر که احیانا آنها هم بیکار بودند در اتاق مذکور حضور به هم رسانده بودند و بلوتوث میدیدند و قاه قاه میخندیدند!

خانم دکتر داخلِ دهان؛ به بنده گفتند بیا دندانت را ببینم لازم به ذکر است که بیمار زیر دستش دهانش تا آخر باز بود! :-O

دکتر محترم دستکشش را عوض کرد و رفت داخل دهان بنده در همان حین آقای پزشک اتاق بغل با دستیاران محترم؛ صدای قاه قاهشان خیلی بلند شد.

در همان حال که دکتر مربوطه دوتا دهان را تا آخر باز کرده بود گفت: منم ببینم! منم ببینم! و آقای دکتر موبایلش را آورد و خانم دکتر ما هم قاه قاه خندید :))) و ما دو تا هم دهانمان باز! باز! :-O :-O 

 

اپیزود۲: فردای آنروز همچنان کیست محترم متورم و آزار دهنده بود و مجبور شدم باز به درمانگاه تخصصیِ شبهه حاشیه بروم. باز مسئول پرونده ها؛ پرونده به دست وارد اتاق مذکور شد. خانم دکتر دیروزی که باز داخل دهان یک بنده خدایی بود با صدای مهربانش گفت این مریض منه! این مریضه منه! D-: و منو روی هوا زده !!! :-))

 

البته لازم به ذکر است پزشکِ بنده بسیار مهربان و فهمیده و متبهر هستند. و بنده احترام خاصی برای ایشان قائلم. اما خارج از شوخی سریال طنز در حاشیه؛ به نقد نکاتی پرداخته که حقیقتا در جامعه ی پزشکی وجود دارد.

البته در هر جامعه ی کاری که به صورت مجموعه ایی مدیریت میشود همچین رفتارهایی کم و بیش وجود دارد.

که امیدواریم با بالا بردن جنبه ی نقدپذیری خود؛ در صدد رفع این معضلات تلاش کنیم.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

پیش نویس

حسبی الله

چقدر مطلب پست نکرده دارم که در پیش نویس دارد خاک می ‌خورد!

 

همین.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳

اگــــــــــــر ســــــــــــــــــپاه نبـــــود....

حسبی الله

یادداشت احسان محمد حسنی در شماره شنبه 20 دی روزنامه وطن امروز

به بهانه هجوم همه‌جانبه اخیر

اگر سپاه نبود!

احسان محمدحسنی: این، اتفاق تازه‌ای نیست! تقریباً تبدیل به عادت شده! این بار فقط قدری زودتر کلید خورد و آغاز شد... هجوم به فرزندان ملت! و مردم عادت کرده‌اند که آتش بمباران تهمت و هجمه بی‌امان ناسزا را از هزاران قبضه توپخانه‌های رسانه‌ای دوستان بی‌انصاف یا صفوف آرایش‌گرفته دشمن، بر فرزندان مظلوم و مقتدر «پاسدار»شان در حال باریدن ببینند. شبکه‌ها و رسانه‌های قدرتمند وابسته، از «بهائیت» تا «مرجع انگلیسی»، همواره پاسداران این انقلاب را هدف گرفته‌اند. دیروز چند روزنامه زنجیره‌ای و رادیوهای بیگانه، فرماندهی ستاد مشترک عملیات روانی را بر عهده داشتند و امروز، چند خبرگزاری و سایت و چندین شبکه تلویزیونی هم به سیاهه لشکرکشی‌ها ملحق شده‌اند! غمی نیست... باز هم بریزید بیرون عفونت‌های چرکین متورم‌شده از مال‌های حرامی که بلعیده‌اید و در شکمبه‌هایتان متراکم کرده‌اید! خیلی دیر از راه رسیده‌اید! ما از بنی‌صدر و از زمین چمن دانشگاه تهران خاطره‌ها داریم!

ای کاش یادشان بود و می‌دانستند اگر سپاه نبود «کشمیری»‌ها و موش‌کورهای سیاست و برخی بزرگ‌ترهایشان که موذیانه لب فرو بسته‌اند و به کنجی خزیده‌اند، امروز آرام و قرار نداشتند و پیروزمندانه جولان می‌دادند و تک به تک رؤسای جمهور که نه، «حزب‌الله» را در پیش پای «آرمان» اربابان اجنبی‌شان قربانی کرده بودند!

اگر سپاه نبود، امروز باید برای سفر به اهواز، به ایلام، به کرمانشاه، به سنندج و ارومیه، در صف طولانی مقابل در سفارتخانه‌های ایالت‌های جدید، ساعت‌ها برای دریافت «ویزا» گردن کج می‌کردیم و معطل می‌شدیم!

اگر سپاه نبود، هواپیماها ربوده می‌شدند و در تل‌آویو و پاریس و بغداد و ریاض و واشنگتن بر زمین می‌نشستند!

اگر سپاه نبود، خیلی زودتر از اینها در «دشت مغان» و در جنوب رود ارس، حکومت دوم صهیونیست یا همان «تل‌آویو ثانی» تشکیل شده بود!

اگر سپاه نبود، «عبدالمالک ریگی»های معدوم، الان به جای جهنم، در خیابان «پاستور» دفتر نمایندگی «جندالشیطان» را افتتاح می‌کردند!

اگر سپاه نبود، تانک‌ها و نفربرهای مسعود رجوی که فقط یک روز تا تهران و رژه نظامی در میدان آزادی فاصله داشتند، الان به عنوان سمبل فتح پایتخت، وسط میدان شهدا تبدیل به تندیس و یادمان شده بودند.

اگر سپاه نبود، کودتای سال 88، به حمام خون مبدل می‌شد و جوخه‌های ترور 30 تیرماه 60 بار دیگر و این بار عظیم‌تر تکرار می‌شد!

اگر سپاه نبود، با جنگیدن به روش «اشکانیان»، هنوز در کف خیابان‌های تهران، با دیکتاتور دیوانه حزب بعث «صدام» دست به گریبان بودیم، از بس زمین داده و زمان خریده بودیم.

اگر سپاه نبود، امروز نام بسیاری از «آقازاده‌ها»، بویژه آقازاده‌های ساکن در جمهوری لیبرال- دموکراتیک تهران شمالی، جاسم و عبود و ابوبکر الطهرانی و... بود.

اگر سپاه نبود، داعش و تکفیریون الان تشکیل حکومت شام و ایران و عراق را جشن گرفته بودند.

اگر سپاه نبود، روستاهای محروم و دورافتاده ما، کجا راه و جاده و آب و برق و مسجد و مدرسه و درمانگاه به خود می‌دیدند؟ دولت بروکراتیک فربه و سنگین که حال تکان خوردن ندارد!

اگر سپاه نبود، از سربند زلزله «بم» تا همین امروز، چشممان به دست سازمان‌های بین‌المللی بود و منتظر دریافت صدقه کشورهای ثروتمند بودیم و جنازه‌های آوارگان بی‌پناه و هراسان و داغدار مدت‌ها بر زمین و در زیر آوارها باقی مانده بود.

اگر سپاه نبود، امروز، آقازاده‌های عافیت‌طلب و اشرافی و «فرنگ» درس‌خوانده حضرات، به جای فتنه‌گری و مانور تجمل، در سینه سرد قبرستان‌ها، خواب ابدی می‌کردند!

اگر سپاه نبود، آثار شنی تانک‌های «مرکاوا»ی اسرائیلی در سال 2006 بر پیکرهای خونین فرزندان حزب‌الله در جنوب لبنان، برجای مانده بود!

اگر سپاه نبود، ناموس شیعیان، مادران و دختران آزاده، به بردگی و اسارت و «جهاد نکاح» رفته بودند و در سنگرهای گرگ‌های گرسنه، هتک و دست به دست می‌شدند!

اگر سپاه نبود، آب را هم باید مثل خودروهای لوکس چند میلیاردی حضرات، وارد می‌کردیم!

همین مقدار آیا کافی نیست؟! صاحب این قلم باز هم بر این سیاهه فهرست علل موجودیت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تا چند برابر می‌تواند بیفزاید....

از تربیت نوجوانان مؤمن در مساجد کشور تا تقویت زیرساخت‌های مهم علمی و آموزشی و دفاعی این آب و خاک.... بله! حق دارند به سپاه حمله کنند! حق دارند سپاه را بکوبند، حق دارند پاسداران نجیب اسلام و انقلاب را سرزنش کنند! سپاه، بی‌دلیل خار چشم نشده!

هنوز هوای بلعیدن نهادهای انقلاب اسلامی همچون «جهاد سازندگی» و هضم و جذبشان در دولت، از سر آقایان نیفتاده! و حالا نوبت سپاه است! برای ما نسل سومی‌ها سوال و ابهام بزرگ این است: چرا دولت‌های برآمده از آرای این ملت، هنوز از راه نرسیده، به جای دشمن متکبر و قداره‌بند و «وینچستر» به دست؛ سپاه را هدف می‌گیرند؟! 

مگر آرایش دشمن را نمی‌بینید؟ از قوای «مارینز» یانکی‌های آمریکا و یگان‌های ویژه اسرائیل تا دلارهای شیوخ مرتجع وهابی، از جنایت‌های لشکر چندملیتی داعش و تکفیریون تا بهائیت و مرجعیت لندن‌نشین!... شما دیگر چرا؟ 

مگر علمداران و فرماندهانی همچون عزیز جعفری، قاسم سلیمانی، غلامعلی رشید، احمد کاظمی، نورعلی شوشتری، حسن باقری، محمدابراهیم همت، مهدی باکری، حسین خرازی، مهدی زین‌الدین، مرتضی صفار، احمد متوسلیان، محمود کاوه، مرتضی قربانی، محمدباقر قالیباف، علی فضلی، علی فدوی، حسین همدانی، جمال‌الدین آبرومند و هزاران ستاره همچنان فروزان جهاد و شهادت، به این آب و خاک و به ساحت حریم ولایت و به دولت‌ها و مردم شهید داده و دلبسته به آرمان امام و انقلاب، کم خدمت کرده‌اند؟! بله، چه زیبا فرمود حضرت خورشید که: «اگر سپاه نبود، کشور هم نبود...».  چرا بعضی‌ها از «ستاره‌ها» می‌ترسند؟!

 

 #سپاه   #سپاه_پاسداران_انقلاب_اسلامی   #بسیج   #قدرت   #اقتدار   #ایران   #کاریکاتور  #عباس_گودرزی

   + یاس حسینیه - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳

درباره آدمها

حسبی الله

سخت ترین مجازات خداوند میدونید چیه؟

از درک و اسفل السافلین بدتر!
سخت ترین مجازات خدا اینه که: خدا کسی رو نوکر بی جیره و مواجب دشمنای خودش می کنه.
زمان امام حسین جان که سلام خدا بر او؛ یه لشگر آدم جلوش وایستادن چون شکمشون از حرام پر شده بود و پولی معادل ۱۳میلیارد (بلکم بیشتر) امروزی به جیب زده بودند. خب مزد دستشون بود؛ خیانت به امام زمانشون کرده بودند پولشم گرفته بودند. اینا مشمول بدترین و سخت ترین عذاب خدا نشدن هنوز! چون بی جیره و مواجب نبودن. جیره و مواجب گرفتن و جلو امام زمانشون وایستادن.
اما
امان از دشمنای امروزیِ امام زمان روحی فداه. یه سری آدم از سر نادونی یا .... نه همون نادونی! شدن نوکر بی جیره و مواجب دشمنای خدا! روز و شب بلندگوی اونور آبی ها شدن و هی آب به آسیاب دشمن میریزند و چندتا مثل خودشونم جیغ و دست و هورا میکشند و اینا هم کیف میکنند.
اینا مصداق بدترین عذاب خدا شدن؛ بترسیم از روزی که حرفهای ما و اونور آبی ها (که قداره از رو بستن برای اسلام کشی و دشمنی با خدا) یکی بشه.
اینجا جای فرقان و میزانه؛ وقتی دیدیم حرف یکی منطبق شد با دشمنای اسلام؛ حساب کار دستمون بیاد. این بصیرت و فرقان رو گم نکنیم. این خط قرمز رو فراموش نکنیم که توی زیارت عاشورا دوبار تکرار میکنیم
«انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم»
من در صلحم با هر کس که با تو در صلح و دوستیه و دشمنم با هرکس با تو در دشمنی و جنگه.
حداقلش اینه که
بعضیا دشمن بی جیره و مواجب امام زمان نشن! حداقل نرخشونو بگیرین‌ یعنی به یه قرون کمتر از ۱۳میلیارد - بدون احتساب ۱۴۰۰سال تورم! - تن ندن‌. اگه دشمن به تک تکشون اینقدر برای جنگ با امام زمانشون پرداخت نکرد عمرا باهاش پای میز مذاکره بشینن.
خداییش با این همه سال ترقی و علم و حتی لباس های برند یعنی از مردم کوفه کمترن؟!!
پ.ن:۱کپی از پلاس خودم؛ مربوط به دوماه قبلتر بعد صحبت بایکی از شاگردهای قدیمی ام که دقیقا پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست اسیر دام شده بود و رقص کنان از پیاله دوشین مست و میانه میدان مین عرض اندام میکرد!
پ.ن۲: در پاسخ و توضیح متن اضافه شده بود:
+gomnam binam سلام؛ خداییش خب بعضیا اینقدر مفت و مجانی جیغ جیغ میکنند آدم دلش میسوزه!
 خب حداقل یه پولی بگیرند اینقدر مفت مفت سواری ندن؛ ما هم دلمون خوش باشه هم به عذاب الیم خدا دچار نشدن هم بالاخره دوروز دنیا کیف و حال دستشونو گرفته. منظورم بیشتر به آدمهای خرده نه بالادستیا. آدمهایی که دقیقا از سر بی فکری و جو گیری محض افتادن تو بازی ای که اصلا تو قد و قواره شون نیست.
لشگریان یزید حداقلش این بود که مال و منالی دستشونو گرفته بود یا بهشون وعده شده بود؛ اما اینا چی که تو لشگر یزید زمان بوق بوق میکنند؛ اونم بی جیره و مواجب.نه وعده ی خوشی گرفتن و نه خشکه باهاشون حساب شده.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

 

حسبی الله

مربع

شیدا با تکه های پارچه و نقاشی خودش را درست کرده بود، به خاله بهاره گفت کنارم مامان و بابا بکش.

مربیشون گفته بود برای بچه ها نقاشی نکشیم، خاله بهاره توی یه ورق دیگه براش فیل کشید، همه‌ی حواس من و بهاره لابلای شیطنت های یکی دوتا بچه ها گم شده بود، خصوصا توجه بیشتر به ماهان بزرگه، که دست‌هاش کوچیکتر از حد طبیعیش بود.

یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت مامان امیر علی اومد دنبالش، امیر علی رفت خونشون.

شیدا زد زیر گریه، شروع کردیم به ساکت کردنش، یک بند گریه می‌کرد. هیچ کاری اثر نمی‌کرد نه بغل و ناز و نوازش؛ نه بوس و بازی چرخونک، به بهاره گفتم چاره ش اینه که دیگه بهش توجه نکنیم. اونقدر گریه کرد که جیگرمون کباب شد، بالاخره به یکی از مربی ها گفتیم و مربیش باهاش که حرف زد.

شیدا گفت عکس مامان و بابامو برام بکشید. خاله بهاره که نقاشیش تموم شد شیدا هم ساکت شده بود.

همین

   + یاس حسینیه - ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳

بازگشت خاطرات

حسبی الله

بعد از 8 سال بری یه جایی که بزرگترین اتفاق عمرت رو ورق زده.

از تمام کسایی که قبلا میشناختنت هیچ خبری نیست، فقط بعضی از دیوارها و قاب پنجره‌ها تو را به وضوح به یاد می‌آورند.

آن دیوارهایی که گاهی از خستگی به‌شان پناه برده بودی و پنجره‌هایی که همیشه عکس تو را برای حیاط پرورشگاه قاب کرده بودند. صاف می‌روی توی حیاط پر از درخت و باغچه، زن مانتو سفید و مقنعه یاسی‌ای از دور می‌آید و تو شک می‌کنی که این همان آذر است که یواشکی تو را به یاد پرورشگاه آورده است یا نه. دست می‌دهی به آذر و می‌خندی به لبخندش و می‌روید در راهروی همیشگی‌ای که سرامیکش را عوض کرده‌اند. پس، کاشی‌ها اصلا تو را به یاد نمی‌آورند و فعلا دارند خاطره‌ای جدیدی از تو را ثبت می‌کنند.

 

مربع

 

در اتاق باز شد، یکی از بچه های نوپا آمده بود دم در... کانهو سیبی که دو قسمتش کرده بودند... کانهو دوباره متولد شده بود که دوباره بیاید اینجای دنیا... کانهو جایش خیلی خالی بوده توی پرورشگاه... با همان چشمهای کانهویش خیره شد به من؛

پرتاب شدم به خاطراتم... کانهو... کانهو ... کانهو همان توپ‌هایی که شوت میکند.

چقدر جای دیوارهایی که خراب کرده بودند خالی بود.

   + یاس حسینیه - ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

شه‌ناز 2

حسبی الله

قسمت اول را اینجا بخوانید.

اشاره: شهید مدد خانی

نوجوان بود، اما به جای فوتبال بازی کردن توی کوچه‌ها رفت جبهه، همانجا دو تا همدم همیشگی پیدا کرد: سردرد شدید ناشی از موج گرفتگی و کمی خردل ناشی از شیمیایی.

جوان که شد؛ هنوز دست از مبارزه برنداشته بود. جنگ تمام شده بود و جهاد نه! آرام و قرار نداشت می‌گفت ما باید از خون شهدا و رفقایمان پاسداری کنیم، باید فساد را ریشه کن کنیم. در این راه هم ثابت قدم بود و ثابت قدم ماند. عشقی داشت که همان عشق تا لحظات آخر مونس و همدم و چراغ راهش بود، و آن عشق چیزی نوبد جز عشق به ولایتِ مولای خودش «سید علی» روحی فداه. همیشه اسم آقا که می‌آمد بعدش می‌گفت روحی فداه، هر وقت که در تلوزیون سخنرانی‌های ایشان را نشان می‌داد از ابتدا تا انتهای برنامه را اشک می‌ریخت و خیره به عکس مولایش می‌شد. با این حال اگر در آن شرایط کسی وارد خانه می‌شد کانال را عوض می‌کرد، می‌گفت: "من نمی‌خواهم چیزی را به کسی تحمیل کنم، وظیفه‌ی من تنها معرفی‌ست، اجبار نیست. من فقط وظیفه دارم دیگران را امر به معروف کنم، همین." سر همین اعتقادش هم ماند. در همان جوانی‌هایش در سال 1374 طی مأموریت و در حین انجام همین اعتقاد امر به معروف و نهی از منکر با اراذل و اوباش منطقه فلاح تهران، در ساختمان در حال احداث درگیر شده بود و پس از سقوط از ارتفاع 16 متری دچار ضایعه نخاعی شد. یک عمل سنگین انجام داد و در ستون فقراتش یک میله پلاتینی قرار دادند.

هنوز مسعود سرپا بود! و هنوز جهاد ادامه داشت، در درگیری‌های تیرماه سال 78 و کوی دانشگاه بود که،‌ ارازل و اوباش مسعود و دوستش را از موتور پیاده کرده بودند و مورد ضرب و شتم شدید قرارشان داده  بودند و موتورشان را هم به آتش کشیده بودند. آن حمله‌ی اوباش باعث شد که میله‌ی پلاتینی بشکند و در گوشت بدن فرو برود. همین موقع‌ها بود که سومین همدم مسعود که درد وحشتناک کمر بود به همدم‌های زمان جنگش اضافه شد. تا سه سال بعد از آن هم به خاطر مشکلات مالی نشد که او را عمل کنند.

مسعود اهل آرام نشستن نبود، می‌گفت تا وقتی فساد هست باید با آن مبارزه کرد، حتی در همین خانه‌نشینی‌اش دست از جهاد نکشید و با حرف‌هایش خطاب به مسئولین فریضه‌اش را انجام می‌داد.

همان سال 78 با همان وضعیت وخیم دردهای جسمی مسعود ازدواج کرد،‌آن روزها مسعود 30 ساله و شهناز 27 ساله بودند. و از همان سال بود که جهاد دیگری شروع شد.

همیشه جهاد و رشادت‌ها مال مردها نیست، گاهی یک زن را می‌بینیم که رشادت‌هایش در جهاد راه خدا، از یک مرد چیزی کم ندارد و قابل الگو برداری برای همه‌ی زن‌هاست. یک جهاد را آن مرد کرد با مجاهدت در راه خدا،‌یک جهاد اکبر هم این زن کرد و پاداش جهاد مرد را با جهاد اکبر خودش داد.

 

-          به نظر شما جهاد یعنی چه؟

جهاد یعنی کار برای خدا

-          چطوری ازدواج کردید؟

یکی از دوستان شهید مرا به ایشان معرفی کرد و باعث این ازدواج شد.

-          خانواده‌تان با این ازدواج موافق بودند؟

خانواده‌ام به شدت مخالف بودند، مادرم حرفی نداشت، اما برادرهایم مانع ازدواج بودند، آنها می‌گفتند که زندگی با کسی که ضایعه‌ی نخاعی دارد سخت است، من می‌گفتم سختی‌اش برای من است و من تحمل می‌کنم اما آنها مخالفت می‌کردند، بخاطر همین مخالفت‌ها جریان خواستگاری تا ازدواج ما 5 سال طول کشید. خانواده‌ام شرایط سختی برای مسعود گذاشتند و مهریه‌ی بالایی گفتند تا او پشیمان شود. به مسعود گفتم نگران مهریه نباش اما او دستش را گذاشت روی زمین و گفت وقتی یا علی گفتم یعنی تا آخرش هستم و قبول کرد. و سر همین حرفش هم وقت عقد خانواده‌ام کمی نرم شدند و مهریه را تا 250 سکه کم کردند. به مسعود گفتم من همین را هم به تو می‌بخشم اما مسعود گفت بگذار همین مهر در سند بماند.

-          مراسم ازدواج‌تان چطور بود؟

یک عقد ساده گرفتیم، خیلی ساده. یک انگشتر من برای او خریدم و یک انگشتر هم او برای من، خرید عروسیمان همین بود. مهمانهایمان هم فقط خواهر و برادرهایمان و پدر و مادرمان بودند.

-          شرایط زندگیتان چطور بود؟

مسعود اغلب مواقع درد داشت؛ هم سردردهای وحشناک هم کمر درد، اما هیچ‌وقت از درد شکایت نمی‌کرد و داروی مسکن مصرف نمی‌کرد.  زمان‌هایی که درد به اوج خودش می‌رسید فقط یک استامینوفن می‌خورد و می‌گفت به خودم تلقین می‌کنم که همین قرص درد مرا کم می‌کند. دکترش گفته بود که بهتر است از داروی مخدر با پروتکل استفاده کند تا دردش ساگن شود. اما مسعود می‌گفت من به خاطر امر به معروف و مواد مخدر و حجاب به این وضع افتادم! حالا بیایم خودم مواد مخدر مصرف کنم؟! شرایط زندگی ما سخت بود،‌اغلب مواقع با کمبود هزینه‌های مالی روبرو بودیم، خرج دکتر و درمان مسعود از یک طرف و خرج اجاره منزل و خورد و خوراک هم از یک طرف به ما فشار می‌آورد. بارها پیش آمد که حتی برای گذران روزمره‌مان دچار سختی می‌شدیم. مسعود مشکلاتش را به دیگری نمی‌گفت، همیشه توی خودش می‌ریخت، صبرش خیلی زیاد بود و همیشه خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت: «خدایا بگذر از من، ممنون خدا که محتاج دیگران نشدم» همیشه سختی‌هایش را با سکوت می‌گذراند. هر چه به او می‌گفتم بگذار برای درمانت کمک بگیریم، اما اجازه نمی‌داد، من هم تحت تاثیر صبر او صبور شده بودم و از شرایط زندگی‌ام راضی بودم. مسعود می‌گفت که ما آمده‌ایم که انتقام سیلی زهرا سلام‌الله‌علیها رو بگیریم ما کسی نیستیم که بخوایم به خودمون غره بشیم،‌ سال 91 یک عمل جراحی دیگر از ناحیه‌ی پهلو انجام داد هر وقت ایشان را می‌شستم ناله میکرد و می‌گفت: «آی آی چقدر درد می‌کنه نفسم بالا نمیاد، ببین حضرت زهرا چی کشید...»

-          شرایط زندگی‌تان خیلی سخت بوده چه چیزی باعث می‌شد این زندگی را تاب بیاورید؟

صبری بود که خود خدا قرار داد، من هیچ موقع از این شرایط شکایت نکردم، خدا را شاهد میگیرم هیچ وقت در این 15 سال پیش نیامد که به مسعود بگویم کاش من این رو داشتم؛ کاش من فلان لباس را می‌پوشیدم؛ کاش این را می‌خریدم؛ کاش مسافرت می‌رفتم؛ در این سالها ما فقط راه دکتر و بیمارستان را رفتیم، هیچ‌کجا نرفتیم،‌ خیلی دوست داشت که به امام زاده صالح برویم اما هیچ‌وقت نشد، دوستش می‌گفت: «آقا مسعود بیام دنبالت ببرمت شاه‌عبدالعظیم بعدش هم بیا خونه ما،‌نزدیکه.» مسعود می‌گفت: «باشه، بذار شرایط فراهم بشه میام.» هیچ‌وقت شرایط براش مهیا نشد که بخواهد راحت باشد و جایی بره، می‌گفت: «آدم یک جایی میره که براش لذت مادی یا معنوی فراهم بشه، بتونه از محیطش لذت ببره، چطور برم جایی وقتی همیشه درد دارم، چطور بنشینم وقتی درد دارم.» در این سالها هیچ مراسمی از خانواده را شرکت نکردم، دیگران هم می‌خواستند به خانه ی ما بیایند باید شرایط را می‌سنجیدیم، حداکثر زمانی که مهمانها میتوانستند بمانند 40 دقیقه تا یک ساعت بیشتر نمیشد.

-          هیچ وقت خسته نشدید؟

خود مسعود از من می‌پرسید خسته نشدی؟ میگفتم: «دشمن خسته‌است.» او هم می‌گفت: «الله اکبر!» و من جواب می‌دادم «جانم فدای رهبر» خیلی ازین جواب من خوشش می‌آمد. ما خیلی هم را دوست داشتیم با هم دیگر خوشحال بودیم، به من می‌گفت وقتی می‌بینمت قلبم می‌تپد، هیچ وقت نمی‌فهمم که خانواده‌های دیگر چطور می‌گویند ما با هم تفاهیم نداریم و بینشان بحث یا دعواست، از این چیزها در خانه‌ی ما نبود و یکی از کارهایی که می‌کردم این بود که همیشه غسل حضرت زینب سلام‌الله علیها می‌کردم، میگفتم خدایا صبرمو زیاد کن که هیچ وقت نگم خسته شدم.

 

-          اعتقاداتشون چطور بود؟

هیچ وقت از مواضع خودش عقب نشینی نکرد؛ ثابت قدم بود. آن اوایل که سرپا بود و میتوانست گاهی از خانه بیرون برود چفیه‌اش را می انداخت، دوستانش به او می‌گفتند: «تیپت خفن میشه! چفیه ننداز» مسعود می‌گفت: «شما چرا چفیه‌هاتون را برداشتید؟» دوستانش می‌گفتند: «ما اگر خودمان هم بخواهیم زن‌هامون نمی‌ذارند. تو اگر خانه نشین نمی‌شدی حتما شهید می‌شدی.» مسعود همه چیزش فرق می‌کرد،‌خیلی دلسوز و مهربان بود، تنگ دست بود ولی از همان مال اندکش به دیگران کمک می‌کرد، خیلی دقیق و روی نظم کار می‌کرد.

-          شما مخالف فعالیت‌ها و کاری ایشان نبودید؟

نه، او به این راه عشق داشت، وقتی عشق در کاری باشه نمی‌شه جلوی اون رو گرفت. می‌گفت کار جداٰ خانواده جدا. خیلی غصه‌ی دیگران را می‌خورد یک بار یکی از سرداران سپاه به منزل ما آمدند چند تا از دوستانشون مشکلاتشان را گفته بودند که مسعود منعکس کند، مسعود همینطور که حرف می‌زد آن سرداد به ایشان گفت: «آقا مسعود یکم از خودت بگو، همش که حرف این و آن را گفتی.» مسعود گفت: «دغده‌ی ما دیگران بودند نه خودمان، ما برای خودمان نرفتیم اینطوری بشویم که، برای دیگران رفتیم.» این روحیه‌ی او را خیلی دوست داشتم. غصه‌ی خودش را کمتر می‌خورد.

-          قبل از ازدواج چطور فکر می‌کردید؟‌آیا هیچ وقت همچین شرایط سختی رو برای زندگیتون متصور بودید؟ یا فکر می‌کردید یک شاهزاده با اسب سفید میاد خواستگاریتون و زندگی خوب و خوشی دارید؟ وضعیت زندگی‌تان چطور بود؟

همچین شرایطی که رو نه تصور نمی‌کردم، اما منتظر یه شاهزاده هم نبودم. مسعود می‌گفت باید زندگی‌مان بسیجی‌وار باشد، باید زندگی ما آینه‌ی زندگی بسیجی باشه، بسیجی این نیست که چفیه بندازیم و ریش بذاریم و لباسمون رو روی شلوار بندازیم،‌بسیجی باید زندگی‌ش هم بسیجی باشد. ما اصلا درگیر تجملات نبودیم و زندگی‌مان خیلی ساده بود.

-          تا حالا چه چیزی بوده که خیلی دوست داشته باشید به آن برسید ولی به خاطر شرایط همسرتان نتوانسته باشید به آن برسید؟

حسرت هیچ چیز را نخوردم، من هیچ موقع مسعود را تنها نگذاشتم، تنها بیرون رفتن هایم از خانه مربوط به خرید مایحتاج و دارو بود، حتی برای سر زدن به اقوام و خانواده هم مسعود رو تنها نذاشتم؛ پدرم دی ماه به رحمت خدا رفتند دو سه باری برای مراسم‌های ایشان مجبور به ترک خانه شدم و آن هم پسر خواهرش آمد مراقب مسعود بود، وقتی به خانه بر می‌گشتم مسعود گریه می‌کرد و می‌گفت دلم در همین یکی دو ساعت برایت تنگ شده.

در مناسبت‌های مختلف مثل تولدم، روز زن، سالگرد عقدمان و ... به من پول می‌داد و می‌گفت من نمی‌تونم برم برایت هدیه بخرم، برو از طرف من هر چی دوست داری برای خودت بخر.

-          ناتوانی جسمی همسرتان شما رو تحت تإثیر نذاشت؟ همیشه زن‌ها دوست دارند که همسرانشان قهرمان‌هایی شکست ناپذیر باشند.

مسعود قهرمان بود، با همین وضعیت و شرایط وقتی نگاهش می‌کردم یک مرد قوی می‌دیدم؛ اصلا ضعیف نبود. روحیه‌اش اخلاقش و منشش جوری بود که هرگز فکر نکردم که او ناتوان است.

-          تعریفتان از خوشبختی چیست؟

به نظر من خوشبختی در زندگی ساده است، در دوست داشتن است. هر چقدر وارد تجملات بشیم کمتر خوشبختی رو میشه حس کرد. آرامش در سادگی زندگی‌ست.

-          خوشبخت بودید؟

بله، ما همدیگر را دوست داشتیم و با شرایطمان کنار می آمدیم.

-          اگر یک بار دیگر به شما فرصت زندگی کردن بدهند آیا همین همسر و همین راه را انتخاب می‌کنید؟

بله، مسعود و راه او انتخاب من بود، هست و باقی می‌ماند.

 

#مسعود مددخانی #شهید امر به معروف #شهناز فیروزی #همسر شهید #سبک زندگی

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳