خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

يعنی ميری....

حسبی الله


دلم ميخواست براي يکي از دوستان که داره ميره يه چيزي بنويسم.... ولي خب نشد! يعني نوشتما ولي توي وبلاگم وارد نکردم.۲-۳ روزه ديگه ميره. دعاش کنيد. حالا که ميره با دل خوش بره و هميشه موفق و مويد باشه.

مسافر که ميره سفر خودش نميدونه چند تا چشم منتظر برگشتنشه!!
اگه ميدونست سفر نميرفت........




-------------
راستي شرمنده همتونم. ما يه چند وقت در فقر شديد اکانتيم!
البته به خاطر اعتياده .... ميخوايم يکم متعادل شيم برا همين اکانتمون تموم شده و هنوز نخريديم...
اين پرشين هم واويلاست ... عجب آدم رو معتاد ميکنه.... من قبلا روزي حداقل ۳ الي ۴ ساعت فقط در وبلاگستان بودم و وبلاگ ميخوندم! حالا ببينيد که چه سخته برام اين چند روز ولي وقتي اين دوره تموم بشه حتما به همتون سر ميزنم. (عجب تعادلي!!!!)

   + یاس حسینیه - ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۱

دوستت دارم

حسبی الله

ولادت امام رضـــــــــــــا مبارک.



هنوز چشمهايم به در خيره است، شايد که باز بيايي
هنوز اون تصوير گنگ و مبهم ولي آغشه از عشق در جلوي چشمانم است.
هنوز نگاه مهربانت که به من ميخندد را از پشت آن دستار ميبينم.
هنوز آن دست مهربانت به سويم دراز است و هر روز کليدي جديد از تو دريافت ميکنم.
هنوز آن شب که به خانه ام آمدي يادم هست
تنها آمدي کليدها را دادي و رفتي.....
با يک لبخند، با يک دنيا لبخند
.....
کجا رفتي ؟؟
چرا هر چه منتظرت ماندم ديگر نيامدي؟؟
فقط آمدي بودي دل مرا ببري؟
يادت هست که من حتي نامت را اشتباه خواندم؟ يادت هست که من حتي به احترامت به پا نخواستم؟ يادت هست که من هنوز به جاي پايت خيره بودم؟
يادت هست! آن شب با خواهرت صحبت کرده بودم و از تو گلايه!
گفتم: «تو مرا نميخواهي ببيني» .... يادت هست همون شب اومدي و دسته کليدم رو دادي و رفتي؟ آره؟
خب کجا رفتي؟ هان؟ چرا ديگه نيومدي؟ من اومده بودم پيش خواهرت ...
باز هم اومدم پيش خواهرت ، ولي تو ديگه نيومدي....
مي دونم که هنوزم به من فکر ميکني... ميدونم هميشه مواظبمي ... نگاهت رو هنوز حس ميکنم.
هنوز يادمه با چه شتابي کليدها رو از دستت گرفتم. چه عجله اي داشتم؟ نميدانم!
ببين .....
بازم مياي؟ آره؟
ميام در خونت. ميام. يعني خدا کنه بيام. ميام و در ميزنم. بالاخره مياي که در رو باز کني؟ مگه نه؟ اونوقت دوباره ميبينمت. اينبار یه دنيا ، سير نگات ميکنم. اگه هم تعارفم نکني تو سرم رو ميندازم پايین و ميام تو!!
آخه روم خيلي زياد!! ميام و بست ميشينم تو خونت...... يه دنيا سير نگات ميکنم.
فرسنگها بين ما فاصلست .. ولي انگار همينجا نشستي و هنوز با اون چشمهاي قشنگت به من نگاه ميکني ......
دوستت دارم.

------------------------------------------------


راستي تولد يوسفه !!
يوسفم تولدت مبارک.

   + یاس حسینیه - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸۱

دعام کنيد .............

حسبی الله

امروز يه روز خيلي خوب بود. خيلي خوب. من امروز فهميدم که :

.................آمدنم بهر چه بود.............


امروز که با خودم خلوت کردم. وقتي که اين همه اتفاق توي زندگيم افتاده همه رو کنار هم چيدم. و با اتفاقهاي الان مقايسه کردم....
ديدم که خدا با من کار داره. فهميدم که از ساخت من يه هدفي داشته. فهميدم که هيچوقت تنهام نذاشته. فهميدم که من بايد برم دنبال همون کاري که خدا چند ساله هي پيش پام ميذاره. چرا اين اتفاقها اينقدر شبيه همند؟؟
خدا جون خودت کمکم کن. که جز تو هيچکسي نميتونه اين کار رو بکنه. خداي من دوستت دارم، دوستت دارم ...........
--------------
من يه تصميمي گرفتم البته قبلنا هم گرفته بودم ولي هي پشت گوش انداخته بودمش. ولي الان ديگه مطمئن شدم که بايد همون راه رو برم.

دعام کنيد. خيلي زياد... دعام کنيد.
-------------
گمنام عروسيش رو راه انداخته... ديدين؟ يا نه؟

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸۱

قصه ياس و باغبون

حسبی الله

هو الراوی


يکي بود يکي نبود. غير از خداوندگار ياس هيشکي نبود.
يه باغبوني بود که خيلي کارش درست بود. دست به هر گلي ميزد پر بار ميشد. پر از گل ميشد. اين باغبون ما خيلي گلا رو دوست داشت. ولي هيچوقت گلي نميکاشت. فقط اون گلاي توي باغو هرس ميکرد.
يه سري آدم حسود و بد کينه باغبون رو اذيت ميکردن. باغبون خودش برا هرس کردن باغ خيلي زحمت ميکشيد. تيغ ميرفت توي دستش. پاش ميرفت توي گِل و هزار تا اذيت ديگه.....
ولي اون حسودا نميتونستند ببينند که باغ او اين قدر بزرگه. اين قدر قشنگه.
يه روز باغبون تصميم گرفت که يه گل بکاره. اومدو يه بوته ياس کاشت. باغبون اين بوته ياسش رو خيلي دوست داشت . اين بوته ياس هم هي بزرگ شد و بزرگتر ... هي خوشبو شد و خوشبو تر تا بوي اون و آوازه اون تو تمام شهر و کشور پيچيد.
باغبون به اين بوته ياس خيلي ميرسيد. خيلي دوستش داشت. خيلي براش زحمت کشيد. باغبون همه حرفاي دلشو به ياس ميزد. باغبون جز ياس و چند تا گل ديگه ... کسي براش نمونده بود.
اون حسودا ديگه نتونستند طاقت بيارند وقتي ديدن باغبون اينقدر گلاشو دوست داره. راه نفس باغبون بستن و باغبون رو کشتن .....
اونا فکر کردن با اين کارشون اون باغ هم خشک ميشه!
ولي اون بوته ياس خوشبو تر شد. انگار که هنوزم باغبون بهش آب ميداد. اون بوته ياس شرو کرد به حرف زدن. حسودا ريختن تو باغ و پاشونو گذاشتن روي بوته ياس و ياس ما کبود شد..... اونا ياسو آتيش زدن.......... حتي به غنچه هاي اونم رحم نکردن.
اما باغبون براي ياس يه نگهبان گذاشته بود. نگهبان ياس اومد و ياسو بردو يه جاي ديگه کاشت.
حسودا که اومدن و ديدن ياس نيست يه نفس راحت کشيدن. فکر کردن که ديگه راحت شدن.....
ولي بوي ياس همه جاي شهرو گرفته بود. همه از ياس حرف ميزدن و اون بوي عجيب.
هيچکي نميدونست که ياس کجاست ولي بوي اون بود. جاي ياس ديگه روي زمين نبود. جاي ياس شده بود توي دلاي مردم. توي آسمون. توي فکرا. ياس ديگه همه جا بود. هميشه بوي اون ياس تازه به مشام ميرسه....
شما هم اگه يک کم بو بکشيد بوي اون ياسو ميفهميد......

   + یاس حسینیه - ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳۸۱

دوست کيه؟ دوست چِيه؟

حسبی الله

هو الحبيب


بابت اين همه تاخير در مورد نوشتن درباره دوست معذرت ميخوام....
به نظر من دوست واژه اي عام است! و براي همه چيز استفاده ميشود. چه دوست داشتن چه دوست نداشتن!
مثلا وقتي از يک غذا خوشمون مياد ميگيم من اين غذا رو دوست دارم، يا معلمم، خواهرم يا دوستم رو دوست دارم.
اين دوست کيه؟ من نميدونم چرا ميان و به اين دوست جنسيت ميدن؟ دوست عامه از نوع جنسيت دادن نيست.
نميدونم چرا ميان و دوستاشنو از هم جدا ميکنن و اين واژه دوست رو پست ميکنند؟ و اونو از ارزش ميندازن؟
مثلا فلاني دوستِ دخترمه!!!
بابا تو زنت کجا بود که دختر داشته باشي که ميگي دوستِ دخترمه!!!
من اصلا به اين خطها اعتقادي ندارم! دوست؛ دوسته... مگر اينکه از دوستي با يک شخص خاص منظور ديگه اي داشته باشن...
چرا ميان اين دوست رو جنسيت ميدن؟‌شما ميدونيد؟

   + یاس حسینیه - ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۱

 

حسبی الله


من نمي خواستم اين متن رو بذارم... چون الان دغدغه فکريم يه چيز ديگه بود. ولي يکي گفت که آدم وقتي که يه چيزي مينويسه و در معرض ديد همه يه جاي عمومي ميذاره نبايد جنبه شخصي داشته باشه....
حالا من چکار کنم؟؟؟؟؟
شما بگيد! من چي بنويسم؟؟؟؟
من الان خيلي دلم گرفته ميخواستم يه چيزي بنويسم.... ولي الان نميدونم.....
ولي فکر که ميکنم ميبينم اينجا وبلاگ شخصي منه. و حق دارم هر چي خواستم بنويسم. خب شماها چرا مياين و ميخونيد؟ واقعا که بيکاريد!!!! خوب اگه وقت زيادي داريد بريد کتاب بخونيد! روزنامه بخونيد! چه ميدونم بريد پارک! با دوستاتون بريد سينما....
خوب يه کار ديگه بکنيد مگه بيکاريد ميايد وبلاگ منو ميخونيد؟؟؟
..............................

راستش من يه وبلاگ خوندم که روم تاثير منفي داشته!!! برا همينه که الانم يک کم .......
--------------------------
الان يه کم حالم بهتره راستش بايد يه تشکر گنده از همتون بکنم. واقعا من اين دوتا پيام آخرو که گذاشتم و جوابهاي شما رو ديدم فهميدم که نه بابا منم نرمالم!!! اين احساسات منو خيليها دارند
خيلي منو شرمنده کرديد! اگه بازم وقت کرديد و راهي براي گذروندن وقت پيدا نکرديد حتما بيايد و اين وبلاگ منو بخونيد و نظر بديد......
ببخشيد که امروز اين جوري شد! شرمنده تک تکتون
سه شنبه ساعت 2 صبح.

   + یاس حسینیه - ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸۱

عشق....

حسبی الله

قابل ذکر است که: من هيچوقت حتي نيم ساعت از کلاسم نزدم که هيچ هميشه جلسه اضافي هم ميذارم.... متن قبلي رو هم وقتي بچه ها در حال تمرين بودند نوشتم ... چون بيکار بودم....خلاصه مهم نيست!! فقط اين توي گلوم گير کرده بود!
حالا برم سر اصل مطلب:
اين روزها موضوع عشق خيلي تو فکرم جمع شده!!! و هر روز عشقهاي جديدي نظرم رو جلب ميکنه. يکي از اين عشقها که خيليها قبولش ندارند عشق بين شاگرد و معلمه.
خيلي وقتها شنيدم که ميگند هيچ عشقي بين شاگرد و معلم پيش نمياد. معلم که داره براي پول درس ميده شاگردهام به اجبار والدين ميشينن سر درس. پس چه عشقي ميتونه بوجود بياد وقتي کششي نيست.
الان داريد فکر ميکنيد چي شده که من چند روزه که همش از معلميم مينويسم!! خوب از شما چه پنهون که...
راستش هفته پيش يه اتفاقي افتاد که خيلي فکرم رو به خودش مشغول کرده! من يه شاگرد دارم که خيلي دوستش دارم. 6 ترم هم هست که شاگردمه و خيلي با هم صميمي هستيم. ولي هيچوقت از خودش حرف نميزد... تا اينکه اون هفته يه نامه داد به من که توش نوشته بود که خيلي تنهاست، و خيلي منو دوست داره. از من خواسته بود که من دوستش باشم!
راستش رو بخوايد من خيلي وقت هستش که متوجه اين موضوع شده بودم. چون هميشه با يه احساس خاصي به من نگاه ميکنه!!! توي اون نامه نوشته بود که همه اين 6 ترم به خاطر علاقه به من اين کلاسها رو اومده ... بابت اين حرف خيلي از خودم خجالت کشيدم...
دختر خيلي شاد و شوخي به نظر مياد در حالي که توي دلش اين حرفها نيست.
---
نميدونم شما هم اينجوري هستيد يا نه! نميدونم تا حالا کسي که دوستتون داره و نگاهتون ميکنه دلتون مي لرزه يا نه! چرا بعضي حا فکر ميکنند که عشق مال دو تا آدم همجنس نيست؟؟ پس عشق بين مادر و فرزند عشق بين پدر و فرزند، عشق بين شاگرد و معلم و بالعکس، عشقي که بين دو نا آدم غريبه بوجود مياد و انا رو به هم نزديک ميکنه! مثلا يه عشق که بين يک بچه و يک خونواده بوجود مياد. که باعث فرزند خوندگي ميشه؟ اينا چين ؟ من که قاط زدم فعلا برم ........

   + یاس حسینیه - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳۸۱

در کلاس....

حسبی الله

هوالعالم


الان سر کلاس نشستم. بچه ها دارن فتوشاپ کار ميکنند. اصلاً حواسم سر کلاس نيست! نميدونم چي ميخوام درس بدم.
زينب هم رفت شعرم رو سر کلاس نوشتم و دادم دستش خيلي خوشحال شد! منم! ....
بچه ها آرومند... نميدونم که الان کجاي دنيام.

خدايا چرا من معلم شدم؟ هان؟ تو چرا منو معلم کردي و حالا که معلم کردي چرا اینجوری ؟؟؟؟....
خدا جون دوستت دارم.
من از اول هيچ! شغل معلمي رو دوست نداشتم.... ولي حالا چي؟ --- عاشق اونم----
خدا جون ممنونم از لطفت از اين همه احساسي که به من دادي، از اين همه لطفت خدا...ممنون... دوستت دارم. دوستت دارم.

بچه ها کمي حواسشون به منه! که : معلممون داره چي مينويسه! اصلا حواسشون به کار خودشون نيست! يه نگاهشون به منه يکيش به مانيتور...

خداي مهربون، از همينجا... از توي همين کلاس فرياد ميزنم که دوستت دارم و از تو ممنونم که معلم شدم...
منو هدايت کن که معلم خوبي باشم.... يه معلم نمونه.

شاگردهام چشماشون به دستاي منه که تند تند داره روي ورق حرکت ميکنه! ميدونم الان آرزوشونه که من اين دفترو جا بذارم تا ببينند چي توش نوشتم!! ولي حيف که نميتونم جاش بذارم!!
آخـــــــــي ......... گناه دارن !!! کاش ميتونستم جواب اين نگاه هاي کنجکاوشونو بدم! ولي حيف..............
81/10/10 سر کلاس فتوشاپ

   + یاس حسینیه - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸۱

امتحان و خالی بندی!!!

حسبی الله

امروز داداشم 4 تا امتحان داشت!!! برا همين اومده بود اينجا که من بهش مثلا درس ياد بدم.... از اول ترم هم که سر کلاساش نرفته بود و همه درساش تلمبار شده بود روي هم...
ديشب ساعت 3 بود که تازه يادش افتاد از اين 4 تا درس فقط 2 تاش رو خونده و 2 تاش هم بيخيال!!!
شروع کرد به فکر کردن که چه کلاهي سر اون بيچارها بزاره و چه چاخاني بهشون بگه که بهش نمره بدن و اين درسا رو پاس کنه!!
34789384 تا فکر مختلف کرد ولي هيچ کدوم جالب به نظر نيومد!
من بهش گفتم که برو بگو جمعه نامزد کردم اصلا نتونستم بشينم سر درسم!! ولی راضی نشد که اين خالي رو ببنده!!
خلاصه يک عدد فکر بکر به نظرم رسيد: همسايه ما 1 هفتس که فوت شده. خدابيامرز فاميلش، همون فاميل منه! ....
فکر کنم تا ته قضيه رو رفتين!!!
ساعت 3 شب داداشم عين دزدها از پله ها رفت پايين و يک عدد از اعلاميه هاي اون مرحوم رو از ديوار کند و اومد، و خالي ما آماده شد!!
قرار بود که با قيافه حق به جانب بره و بگه آقا خواهر بزرگمون فوت شدن ما نتونستيم درس بخونيم!!! بعد هم اگه گير دادن که اعلاميه رو نشون بده!! اونو نشون بده!!!
اما اين خالي بسيار خوب، ناکام موند....
چون داداشم يه اصلاح اساسي کرده بود!! و اگه اين خالي رو ميبست با اون قيافش خيلي تابلو بود!!
ولي ساعت 12 زنگ زد و گفت که امتحانهاش رو بد نداده!!! هيچي هم خالي نبسته!!
نتیجه اخلاقی:
برای پاس کردن درسها احتیاجی به خالی بندی نیست!

   + یاس حسینیه - ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳۸۱

برای الهه ..........

حسبی الله

   + یاس حسینیه - ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸۱

در سلسله مراتب!!!! بحث عشق ......

حسبی الله

هوالمعشوق


این مطلب نوشته شده توسط انار میباشد. و بنده هیچ دخل و تصرفی در این نوشته انجام نداده ام.
-----------
اين بار چهارمه که اين چهار خط رو شروع مي کنم
خودمم نمي دونم بايد چي بنويسم شايد فقط اومدم سد رو بشکنم تا بقيه هم بنويسن مام ياد بگيريم

اما عشق.....من نمي دونم اين سه کلمه کوتاه از چه ريشه ايه از کجا مياد اما حسي داره که تا توش وارد نشي نمي فهمي
وقتي از دور نگاش مي کني بهش مي خندي وقتي تو حال ووهواش نيستي با ديده عقل ميسنجيش بازيچه حسابش مي کني و ارزشي هم براش قائل نميشي .اما وقتي اومد سراغت اون موقع است اولين چيزي که دور ميندازي عقل
وقني عشق رو داري ديگه چي مي خواي؟؟
عشق يعني تسليم محض....تو ديگه نمي گي من ميگي اون اونا...حتي خودتم يادت ميره...عشق يعني اون..
عشق يه حالت نيست که بشه توصيفش کرد...نقاشيش کرد شعرش کرد حتي ...اينها همه لفاظي هاي زيباست نه عشق
قرباني عشق...سوختن خاکستر شدن.........اين سرانجام يک عاشق

هوس

گاهي عشق ميشه يه نگاه که بايد کورش کرد اين نگاه اين تب وتاب عشق نيست چيزيه که به همون سرعتي که اومد به همون سرعت هم ميره...بهش مي گن هوس چون فقط ديده را به کار گرفته اي و بعد....لحظه اي ،ساعتي روزي وماهي ديگر نيست ان عشق را بر باد مي بيني که اصلا چيزي بهنام عشق نبوده ...ههمه فرمان نفس است که ديده بانش او را دردام انداخت و نفس.....

دوست داشتن
ديگر دوست داشتنست مرتبه اي که رنگ خودوخود خواهي نيز در ان است اوررا براي خود دوست داري دلت را وعقلت را به کار ميگيري و حساب و کتاب ميکني براي خودت براي خود خواهيت و برايت او نيز به قدر خود مهم است رابطه اي است پايدار تا وقتي خود بخواهي و عقل کم نگذارد اينجا شناخت اصل است و عقل که فرمان ميراند....

ديگر عشق است با يک قرباني به نام عاشق
ديگر عقل وديده را به کار نخواهي گرفت ...شناختت گاهي از او زياد است گاهي صفر شايد اورا نديده باشي حتي نيم نگاهي..! اينجا عقل را به دور مي افکني ....ديده را کور ميکني و فقط دل مي ماند برايت که زير پايش بيندازي به او بسپاري و گوش که فقط بشنوي چه مي خواهد چه مي خواند و تو....تو هيچ نيستي که اگر بودي هم هيچ بودي تو اوئي و او تو ...از بند خود رها شده اي و همه تن او روح به او رسيده..عشق را گاهي وصل نيست...!
گويند هجران عشق وصل با معشوق است...!که من نشاني جر هوس نمي بينم اين همان است که با بودني تمام ميشود...اگر عاشق شدي برايت خود مهم نيست او که فرمان ميراند با عقلت نمي سنجي جانت بر دست مي گيري و .....
اما عاشق گاهي قرباني است و بس...مي ايد عشق ميورزد مي سوزد و خاکستر مي شود براي او....وصل جان دادن بر پاي اوست....

هوس رنگ است و عشق ننگ..!!!
عاشق رسواست ..عاشق شيداست، قصه اش در کنج خانه نيست قصه اي که بر سر هر بازار بماند...است
او از رسوائي ترس ندارد وخود نيز راوي است گاهي چشمش کور است گاهي برايش نديدن شيرينتر است..!
ارزوئي ندارد نه ارزوي وصل نه ...ارزويش ارزوي اوست بودنش و ماندنش خود ميرود درد ميکشد تا او....او..
عشق اتشي است که نفسهاي او اتشش را شعله ور ميکند خاموشي ندارد وصل شعله ور ترش مي کند...او خود رانه مي خواهد ونه ميبيند حال حتي وصل نيز راضي اش نمي کند بايد که....

هوس تويي و تو
دوستي تويي و او
عشق اوست واو وديگر هيچ....

-----------
خوب حالا شما هم يک کم ياد بگيريد!!! و چند خط مطلب در باب عشق بفرستيد. قرار است که داوود هم به محض درست شدن کامپيوترش يک قصه واقعی از عشق بنويسه....
-----------
الان هم من ديرم شده و بايد برم کلاس! و از شاگردهای خوشبختم!! امتحان پايان ترم بگيرم دعا کنيد نمره هاشون خوب بشه! چون اصلا حوصله خواهش ..... و ارفاق!! .... را ندارم.

   + یاس حسینیه - ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸۱

تاريخچه يک معلم!!!

حسبی الله

هو العالم


من وقتی اندکی جوان تر از اين بودم. همش به اين معلمهای بيچاره بد و بيراه ميگفتمو با خودم عهد کرده بودم که توی جوب خيابون ولیعصر شيرجه بزنم. از بالای برج ميلاد سقوط آزاد بدون چتر داشته باشم و .... ولی معلم نشم!
ولی خدا زد پس کلم و شدم معلم!!! اولين کلاسم فقط ۳ تا !!! شاگرد داشت. حقوقم هم شد قد انگشتای يه دستم. همون ترم دوتا از شاگردهام عروسی کردند يکی شون هم مامان شد! میبینید چقدره اینجانبه خوش یمن میباشم
قبل از معلم شدنم شاگرد منظمی بودم! یعنی مشقام همیشه نوشته بود و غیبت نداشتم. از نظر نمره هم من یاس اینای ناپلئونم! و طبق رسوم اجدادیم همیشه نمره هام ناپلئونی بود.....
فقط از نظر اذیت معلمها نمره بیست بود !
تا الان هرچی منتظر یک شاگرد عین خودم بودم نصيبم نشد! من عاشق شاگردهايی عين خودم و هدی هستم ...
تا حالا فقط يک عدد شاگرد شر داشتم ولی تا دلتون بخواد شاگرد خنگ دارم!!! که اعصاب برای بنده نميگذارند. هر درس و مجبورم به تعداد ستاره های آسمونی تکرار کنم ولی باز مثل ...... به من خيره ميمونند. حالا ميفهمم که وقتی شاگرد بودم چقدر کفر معلمها رو در مي آوردم.
نميدونم اين همه بلايی که من سر معلمهام آوردم قراره سر خودم بياد یا نه!!! ولی دعا کنيد که جون سالم در ببرم و معلمهای بيچارم به بغض شاگردهام دچار نشم و پام نشکنه!! يا اينکه مثل معلم عربيم گوله برف توی جيبم نندازنند! يا مثل معلم فارسيم عکسم رو نکشند و توی جيبم نندازنند! يا گوش خر بشت مقنعه ام نچسبونند! يا همون بلاهايی که من سر معلمهام در آوردم سرم در نياد.

   + یاس حسینیه - ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳۸۱