خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دلیل ویرایش آب

حسبی الله

هو الخالق العباس



شب تاسوعاست و شب عباس
و آبی را که او 1400 سال پیش ننوشید
امشب آسمان میگرید.
بارانی بهاری میبارد
و من در عجب این تناسب مانده ام.

تناسب آب و عباس را
به گمانم که عباس دلیل ویرایش آب بود.
و عباس بهانه آفرینش دریا.
بی گمان وجود عباس بود که رود را آفرید
و عباس بود که آب آور کاروان خورشید بود

بی گمان خدای من
بخاطر رفع تشنگی عباس
آب را در سرلوحه ی هستی
تحریر کرد
و آنرا دلیل زنده بودنمان قرار داد (آب را).

بی گمان اگر عباس سقای تشنه لب کربلا نبود
هیچ موجودی برای تقسیم آب
در این هستی ابراز وجود نمیکرد.

و این کره خاکی تنها یک سقای تشنه دارد
همان دلیل ویرایش آب........... عباس.

   + یاس حسینیه - ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۱

من زنده شدم.

حسبی الله

هو حی


من آمده ام تا برای زیستن مقابله کنم با نفس.
من زاده شده ام برای زندگی ای زیبا. برای رسیدن به همه خواستن ها....
آرزوها را دور ریخته ام و خیال پردازی ها را رها کرده ام آمده ام که با زندگی دست آشتی دهم.
میخواهم از برای بودن بال بگشایم.
اما نه در آسمان آمال و خیالها بلکه در آسمان واقعیت ذهنم.
ذهن من از آن آرزو و خیال نیست بلکه از آن طبیعت و جهان است. آمده ام تا جهانی شوم.
من جهانی شدن را برای بار اول است که میخواهم تجربه کنم. تا کنون در همه خیالها و آرزوهایم بودم و چشم بر جهان بسته .
من اکنون چشم باز کرده ام و همه آرزوهایم را پشت سر نهاده ام تازه فهمیدم که آسمان آبیست و پرنده پرواز میداند. تازه دست در گریبان عشق انداخته ام. تازه فهمیدم که برای بودن تنها کافیست که باشی! تازه فهمیدم که زندگی آنی نیست که در آرزوها می آید. تازه فهمیدم که مردی که بالای برج است تنها شده است. انگار که تازه متولد شده ام.....
من دیگر آرزویی ندارم! من تنها میخواهم که زندگی کنم... به بهترین شکل موجود. بدون هیچ آرزو و خیالی و دوست داشتنی.
برای زندگی کردن تنها باید بخواهی که زنده شوی ..... که آرزو و خیال زنده شدن هیچ است.
من آموزش دیده ام برای زنده شدن... ذهنم را فعال کرده ام و جهان فعالتر از همیشه است.
شاید بگویی آموزشت ناقص است. که براستی اینگونه است! اما میروم به دنبال جهان دیدن.
میروم به دنبال خود آموزی. به دیده تمسخر به یک زنده نگاه نکن که تو خود مرده ای! و من امروز به مرگ خود واقف شدم و خواستم تا زنده شوم. به مرگ خود واقف شو تا زنده شوی.
میخواهم زنده شوم. این است تمام ذهن من:

------» زنده بودن «------


و اکنون من زنده ام چون ذهنم زنده است و همه ماهیت این جهان. چون طبیعت زنده است و خدا زنده است.

یا حیُ یا قیوم.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱

میخواستم خورشید را در پاکت بگذارم، باور کن...

حسبی الله

بهانه ی شادی، امروز مرا برد به شفق سرخ خورشید.
و بودند همه کسانی که قلمشان جاری بود، فکر میکردند و مینوشتند.
100 تا آدم، 200 تا... 300 تا.... شاید هم 400 تا آدم.
بودند همه کسانی که میخواستند خورشید را در پاکت بگذارند...
اما در پاکتها جز پولهای پَست چیزی نگذاشتند.
راستی مگر خورشید خریدنیست؟ مگر میشود خورشید را خرید؟ چرا همه در پاکتهایشان جای خورشید پول گذاشتند؟
نمیدانم! شاید فکر کردند که خورشید خریدنست. یا شاید فکر کردند شادی، محبت، همدلی خریدنیست!
غمگینی آن همه کودکِ در ویترین غمگینم کرد. کاش این بچه ها را در ویترین نمیگذاشتند. دلم گرفت!
من نرفتم ببوسمشان! و یا حتی نوازشی....
دوست داشتم آن کودکِ تنها برایم یک ابر نقاشی کند. ولی.....
نمیدانم!
ایستادم نزدیکشان... دلم پر زد برای آن نقاشی ابر. اما تا آمدم دفترم را به دستش بسپارم 100 چشم و یا شاید 400 چشم گفتند: نه!
من ماندم و دفتر خالی ای که هیچگاه ابری بر روی کاغذهای سفید آن نقاشی نشد!
من ماندم و حسرت یک ابر.
اما بودند آدمهایی که بجای خریدن خورشید... مهربان بودند با آن بچه ها.
من تنها حسرت یک نوازش را داشتم بر سر کودکی بی نوازش
و اکنون من ماندم و دستی خالی از نوازش و حسرت یک ابر.
و باز هم اما بودند آدمهایی که دیدمشان.....
کاش کمی با خود رو راست تر بودم!
امروز به بهانه گذاشتن خورشید در پاکت، رفتم تا خورشید را با پول بخرم، نه با محبت....
در عوض بودند آدمهایی که....
16/11/81

   + یاس حسینیه - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۱

منتظرم

حسبی الله

من همچنان منتظرم و منتظری دیگر....
این اتاق را برای انتظار ساخته اند! و منتظر ماندن. هر آنکه در آن است منتظر است و هنگام خروج خدا کند که ارزش انتظارش در دستش باشد.
اینجا مثل دنیاست، همه می آیند و میروند. همه منتظرند.
منتظر ِ یک پدیده....
انتظار از سر بیکاری نیست!
هر چند آدمی در انتظارش بیکار باشد!!
انتظار آداب میخواهد
هر چند که منتظر ادبی را نباموخته باشد
انتظار ... نگاه میخواهد.
هر چند که منتظر چشمی برای دیدن دنیا نداشته باشد.
انتظار احساس میخواهد
کاش منتظران همه احساس مهر و مهرورزی داشته باشند
آنگاه انتظار شیرین است.


16/11/81 -- نوشته شده توسط منتظری در اتاق ِ انتظار!!

   + یاس حسینیه - ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۱

در قطار....

حسبی الله

سر و صدای اطراف میخواهد از یاد تو بکاهد! اما نمیتواند
هیاهوی قطار... خنده های دوستان .... و حتی مناظر دونده ی روبروم و آن خانه گِلی و لبخند ملیح کودکان.
همه و همه میخواهند از یاد تو در ذهن من بکاهند. ولی هرگز نخواهند توانست.
همه ی مناظر میدوند، جز آن کوه.
روبرویم ایستاده : صبور؛ آرام.
گویی دشت در حال دویدن است و من و کوه در مقابل هم، ساکت اما پر از حرف.
کوه برایم حرفهایی دارد : صلابت؛ ایمان.
و من تنها شنونده ام! که برای کوه حرفی در چنته ندارم.
قطار مشتاقانه از جلوی خانه های گِلی میدود و دشت برایم پیام : گذشتن. میدهد. دشت بزرگ است و وسیع اما در گذر است مثل لحظه لحظه های من: وسیع اما رونده.
هیاهوی قطار آرام میگیرد......... وحشتی از دیر رسیدن در رگهایم میجوشد و غمی به نگاهم مینشیند.
روستای کوچک و فقیریست! در جوار تو !! ..... پس کرمت کو؟ « دل این خانه های گِلی را شاد کن ... آمین»
هوس پیاده شدن در نگاههایم است و سوار شدن به چرخ و فلک کوچک روستا؛ و وارد شدن به خانه های با صفای روستائیان و هم لقمه شدن و نشستن بر سر سفره ی مهرشان.
......
دلم هوای گریه کردن را دارد برای تو! دوستی آمد به دنبالم برای برگشتنم...
دلم تنهایی میخواست و اشک و یاد تو. چه کنم؟
نمه اشکی در چشمم جمع است اما جرات چکیدن ندارد!
یاریم کن. اشکم را روان.....
دلم میخواهد هیچکس نباشد. من باشم و تو باشی و اشکم.....
دلم گریه کردن را میخواهد برای تو!
23/11/81

   + یاس حسینیه - ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۱

خونه

حسبی الله

زیبایی خونه در پاکیزگی
شرافت خونه در دوستی
سعادت خونه در خدا پرستی
ثروت خونه در شادی
حرارت خونه در عشق

 

است.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱

جلسه آخر

حسبی الله

امروز آخرین جلسه کلاسهام بود....... دیگه تموم شد و رفت تا بعد از عید یا شاید هم تابستون.
توی این آخرین جلسه 2 تا رفتار از شاگردهام دیدم که تا حالا ندیده بودم.....

خدایا منو ببخش.......

 

العفو.........


جلسه آخر بود و طبق رسم و رسوم، امتحان پایان ترم. داشتم از مولود (یکی از شاگردام) سوال میپرسیدم. یکی دوتا سوال کردم که بلد نبود گفتم: خب بعدی....
یه دفعه مولود با لحن ملتمسانه ای گفت : «خانوم تو رو خدا رحم کنید..... من اون هفته امتحان داشتم.»
بچه ها گفتند آخی خانوم نگا چه التماسی میکنه و بهش خندیدند .......
یک دفعه صدای بغض مولود توی تمام رگهام پیچید......
-------------
در آخر جلسه هم برای اینکه یک مقدار نمره های بچه ها بیاد بالا گفتم یک سوال ارفاقی میپرسم. هر کسی که جواب داد ۳نمره ارفاقی علاوه بر نمره اش میگیره...
یکی از بچه ها (سمانه) که ۱۰۰ شده بود و احتیاجی به نمره ارفاقی نداشت به بچه های دیگه تقلب رسوند. از بدشانسیش اونقدر بد تقلب رسونده بود که بچه ها به جای نوشتن logo.sys به فارسی نوشته بودند داک سیسی- لوگا سیستم!! و ...
من هم عصبانی شدم و گفتم این ۳ نمره ارفاقی رو به هیچ کس نمیدم و از سمانه همون ۳نمره رو کم میکنم که اونم یاد بگیره که تقلب نرسونه!!!
هرچی بچه ها گفتند که خانوم از ما نمره کم کنید از سمانه نکنید من زیر بار نرفتم و نمره نهایی سمانه رو نوشتم ۹۷ یک دفعه سمانه زانو زد روی زمین و لباس منو گرفت و گفت : «خانوم تو رو خدا ... خانوم التماس میکنم .... »

اون بغض شکسته شده مولود و اون نگاه ملتمس سمانه و دستش که به لباسم بود..........
خدایا مرا چه میشود؟ چطور به اینجا رسیدم....... خدایا نکنه که با من قهری؟
همه نفسهایم انگار که برای خفه کردنم هجوم آوردند. چه میتوانم بنویسم؟

هیچ.................


میخواهم فریاد بزنم:

نه! نه! نـــــــــــــــــــــــــــه!

برای خودم متاسفم.......


شما در حق من دعا کنید شاید بخشیده بشم...............

برای پیدا کردن خود باید از غرور بی وزن هوا گذشت.



یکشنبه 4/12/1381

   + یاس حسینیه - ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۱

عين هم!!

حسبی الله

هر چی خواستيم از خوبی های سفر بنويسيم جز حسرت چيزی نماند.....
---------------------
جای همه شما که نيومده بودين خيلی خيلی خالی بود!!
برای همه دعا کرديم..... همه.....

   + یاس حسینیه - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱