خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

نیمه شعبان شد. عیدتون مبارک. (۱۰)

حسبی الله

هوالمعشوق


سلام سلام سلام.
عيدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک.

امروز روز عیده. روز خوب ولادت. من دلم میخواست که امروز یک متن بلند بالا بنویسم. ولی توی اکثر وبلاگهایی که رفته بودم همین رو نوشته بودند و دیدم همه حرفهای من هم تکرار حرفهای اونهاست.
یک سال از پارسال گذشت و از پارسال تا امسال چقدر اتفاق که نیافتاده! من ولادت امام زمان رو برای خودم مبدا قرار داده ام و همیشه که یک سال میگذره فکر میکنم که چه اتفاقهایی افتاده.
امروز یوسف با کمک من چند قدم راه رفت و یک کمی نشست. خیلی خوبه مگه نه؟ ولی الان کمرش درد گرفته الهی بمیرم. الان دستش رو گذاشته روی پیشونیش معلومه که خیلی درد میکنه. راستی این آقای دیده بان هنگام سقوط یک شکاف هم روی پیشونیش افتاده که یک اثر هم بر جا گذاشته است. البته هر وقت هم که توی آینه نگاه میکنه به خودش امیدواری میده که جاش میره! (اگه خودش نگه کی بگه؟)
من ساقی رو روزهای سه شنبه قرار دادم و یک شعر را انتخاب کردم که بی مناسبت هم نیست. خیلی حرفا داشتم که امروز بزنم حتی دیروز ننوشتم که امروز حرف بزنم ولی نمدونم که چرا قلمم نمیره (کیبوردم لج کرده).
خب بهتره که همون شعر رو بنویسم و قصه رو تموم کنم.

......... ** ساقی ** .........


بیا که رایت منصور پادشــــــــاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسیـد
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخـــت
کمال عــــــــدل به فریاد دادخواه رسیـد
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که مهــــــدی دین پناه رسید


.....
رایت: پرچم، یراق ..... منصور: پیروزمند، فاتح ..... مهر: خورشید
معنی بیت اول : بیا که پرچم فتح و پیروزی آنقدر بلند است که آوازه آن حتی به خورشید و ماه هم رسیده.
داد خواه: مظلوم.
معنی بیت دوم : نقاب پیروزی توسط زمانه برداشته شده و عدالت کامل به فریاد مظلومان رسید.
کنایه از اینکه پیروزی حاصل شده و عدالت کامل به کمک مظلومان آمده.
دجال: کسی است که قبل از ظهور حضرت مهدی(عج) و مقارن با آن حضرت ظهور میکند و مردم را فریب میدهد و دنیا را ÷ر از ظلم و فساد و کفر میکند. پس از ظهور، امام زمان با شکست او دنیا را پر از عدل و داد میکند ...... مُلَحِد: کافر، کسی که خدا را انکار میکند ..... دین پناه: حامی دین، کسی که دین در پناه او حفظ میشود.
معنی بیت سوم : دجال و دجال صفتان و کافران کجایند. به آنان بگو نابود شدید چونکه حامی دین حضرت مهدی رسید.
حتما برید این شعر را به صورت کامل از دیوان حافظ بخوانید که بسیار قشنگ است. ولی چون نخواستم که از حوصله بیرون باشد این 3 بیت را انتخاب کردم و نوشتم.

........................................................



دستم را بگیر:
من در شب تاریک به تو می اندیشم
به تو که خورشیدی در ظلمت.
و بانگی در سکوت.
اگر تو بیایی شبهایمان روز میشود.
کاش تو بیایی تا ما هم بتوانیم روز را ببینیم.
خورشید را ببینیم. بانگ عدالت را بشنویم.
میترسم از نورت چشمانم کور شود و تو را نبینم.
میترسم از بانگ بلند عدالتت گوشهایم کر شود و صدایت را نشنوم.
باز هم دوست دارم بیایی.
اگر نبینم و نشنوم ، باز میتوانم نامت را که بخوانم
صدایت میزنم
مهدی
و باز بلندتر
مهـــــــدی
و باز هم بلندتر
مهــــــــــــــــدی
و آنگاه مطمئن هستم که تو پاسخ خواهی داد
دستم را میگیری
و بلندم میکنی مرا تا عرش راهنمایی میکنی.
هر چند که من نه میبینمت و نه صدایت را میشنوم
اما حضورت را در کنارم احساس میکنم.
میدانم که با چشمهای نگرانت مراقب منی.
هر وقت که راهم کج میشود
دستم را میگیری و به راه راست هدایتم میکنی.
ای بزرگوار تنهایم نگذار.
دستم را بگیر که من کر و کورم.

نوشته شده توسط صبا (نیمه شعبان)

   + یاس حسینیه - ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۱

خونه ياس و يوسف.

حسبی الله

هوالطیف


خونه ما يه خونه 57 متريه که مال خودمون نيست. يه جايي توي تهرون، تهرون به اين بزرگي.
خونه ما روي سقف يه خونس که خودش هم يه سقف داره که اونم خونه يکي ديگست. سقف اون خونه هم يه خونه ديگست.
خونه ما يه هال و يه اتاق داره. توي هال دو تا قالي پهنه. دو تا قالي گلي. رنگ گلاي قاليمون قرمزه، آبيه، سبزه.
خونه ما سه تا پنجره داره. دوتاش تو يه نورگير سيماني وا ميشه. يکيش رو به آفتاب.
خونه ما 10 تا چراغ داره. 3تاش تو هاله. 7 تاش جاهاي ديگه.
خونه ما چهار تا در داره. يکيش وروديه. يکيش دراتاق خوابه. آشپزخونه هم در نداره.
خونه ما ديوارهاش سفيده. درهاش کرم.
خونه ما خيلي قشنگه. خيلي سادست. همه ديوارهاش صاف صافن.
در و که واکني تو خونه ما صفا هست.مهربوني هست. عشق هست. دوستي هست. گذشت هست. صداقت هست. ايثار هست. محبت هست. صبوري هست. اعتماد هست. همدلي هست. يک رنگي هست. آرامش هست. راحتي هست. زندگي هست. خلاصه و خلاصه خوشبختي است.
خونه ما خيلي بزرگه چون ما رو با يه دل گنده اندازه يه اقيانوس توي خودش جا داده. يه دلي که اصلا توش کينه نمييمونه. محبت توش موج ميزنه و صداقت مثل باد صبح ميوزه.
خونه ما يه بهشته. يه بهشت کوچولو. شايد توش نداري باشه. ولي دروغ نيست. نيرنگ نيست. حقه نيست. خيانت نيست. بددلي نيست. اذيت نيست. آزار نيست. خشم نيست.
خونه ما پر از خوشبختي پر پر.
در و که وا کني خوشبختي مثل پولک ميريزه بيرون. شايد اگه ما به جاي اين همه پولک ها پول داشتيم هيچ وقت خوشبخترين آدماهاي دنيا نبوديم. اونوقت فقط پول داشتيم ديگه هيچي نداشتم حتي يه خونه .

خونه شما چه شکليه؟


   + یاس حسینیه - ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۱

روز شماری برای نیمه شعبان.

حسبی الله

سلام.
اولا نیمه شعبان ولادت یوسفم است. البته این یوسف نه. و من یک سال برای آمدن این عید روزشماری کرده ام.
من سه شنبه مقارن با ولادت امام زمان (عج) اسم وبلاگم را به «خونه» تغيير ميدهم.
يه اتفاق مهم ديگه هم مي افته !! يوسف اجازه داره بشينه.
ميدونيد يعني چي. يعني آدمي که 21 روز فقط حق داشته بخوابه ميتونه بشينه. ديشب من کمربند يوسف رو بستم(کمربندي که مخصوص کمرش ساختند) خيلي تنگ و بد بود.
دلم براي يوسف سوخت الهي براش بميرم تازه اون بايد سفت سفت ببنده. بيچاره يوسفم!!! تا دو سه ماه بايد اين کمربند مخصوص رو ببنده. نميدونيد چقدر سخته نفس آدم بند مياد.
تقارن جالب نيمه شعبان و بلند شدن يوسف خيلي برام جالبه.
راستي پوريا همه رو به يک مجلس مولودي و جشن دعوت کرده هر کي رفت من و يوسف رو هم دعا کنه. کاش ما هم ميتونستيم بيايم.
من نيمه شعبان به بعد يه کار ديگه هم ميخوام بکنم. ميخوام يه روزهاي خاص به نام «ساقی»(خود حافظ گفت: خوش تر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست) داشته باشم که دو بيت يا بيشتر از يکي از غزلهاي حافظ (به طور تصادفي) را انتخاب کنم و معني لغات سخت آنرا بنويسم يا اينکه کمي آن را معني کنم. تقريبا يک فال حافظ!!! ولي با معني لغوي و معنوي شعر نه با کلماتي مثل فال رمالها!!!! روز «ساقی» را نيمه شعبان اعلام ميکنم.
وزن شعر يه موزوني خاصي به تفکر انسان ميدهد و باعث آرامش روحي ميشود. يکي از معجزات قران داشتن وزن در آيه هاي آن است که باعث آرامش روحي و فکري ميشود. کسي که مدام قران ميخواند از حواس بهتر و قوه درک بالا و آرامش روحي برخوردار ميشود. (الا به ذکر الله تطمئن القلوب : همانا با ذکر خدا قلبها آرام ميشود.) و من بارها و بارها معجزه اين آيه را ديده ام.
اگه بيکار بوديد منتظر پيغام بعدي من باشيد!!!! فقط اگه بيکار بوديد.
--------------
از همه دوستاني که من را راهنمايي کردن ممنون.
علت اين تغيير هويت :
1- طولاني بودن اسم وبلاگم است.
2- اينجا برام مثل خونه ست. آروم و دلنشين.
3- بالاخره بايد يه جايي منتظر يوسفم و يوسفم باشم.
4- تازه کجاش رو ديدين برج مينو توي حياط خونمونه!!!!
براي شما خونه مظهر چيه؟
- براي من مظهر آرامش ، صفا ، دوستي و عشقه.
- محلي که انسان وقتي خستس توش آروم ميشه.
- وقتي ناراحته توش تسکين ميبينه.
- وقتي از همه دنيا بريد جاش ميشه همونجا همونجاس که ميتونه بمونه همونجاس که يه نفر پيدا ميشه و غمو از دلش ميگيره و آرومش ميکنه.
- خونه براي من آخر دنياست. براي من يه بهشته.
خونه ما يه خونه 57 متريه ... نه باشه براي بعد که خونمون رو براتون به تصوير بکشم.
خداحافظ خودتون و خونتون باشه. و حافظ همه اونهايي که اونجا منتظر شما هستن.

   + یاس حسینیه - ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۱

تغيير هويت!

حسبی الله

سلام.... سلام ... باز هم سلام
من اومدم يه چيزی بگم ميخوام اسم وبلاگم رو بذارم «خونه» خوبه؟؟ نظرتون رو بگيد برام مهمه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸۱

همسایه دیوانه و یوگا!!!

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۱

سوسکی که بی اجازه وارد کلاس شد!!

حسبی الله

سلام!
توی اين دو - سه روز يک کم وبلاگ گردی کردم. يکی ميگفت مگه وبلاگ دفتر خاطراته. يکی ميگفت بايد وبلاگ آموزشی باشه. يکی ميگفت اگه حرفای دلم رو اينجا ننويسم پس کجا بنويسم. یکی میگفت یه سری فقط شعرای من رو کپ میزنند!!! يکی ديگه ميگفت .....
خلاصه من هم گر گيجه گرفتم. نفهميدم بايد چکار کنم. يه کم هم فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که اینجا شهر فرنگه هر کسی یه چیزی مینویسه ولی همه باید در قبال چیزی که مینویسند مسئول باشند. من چون در حال نوشتن چند قصه هستم با تعریف کردن خاطرات ریزه میزه میخوام قدرت قلمم زیاد بشه و حسن وبلاگ اینه که هر کسی میتونه اونو بخونه و براش پیام بزاره پس من با نظر عمومی هم آشنا میشم.
ولی توی اين مدت من خيلی چيزها ياد گرفتم. حتی از اونهایی که وبلاگشون خاطره بوده و اصلا هم جنبه آموزشی نداشته. زندگی مثل یه قصس که بعضی از فصلهاش تکراریه. اگه ما آخر این فصل رو بدونیم میتونیم تصمیم بگیریم که این فصل توی زندگیمون باشه یا نباشه. خاطرات دیگران هم فصلهای کتاب زندگیشونه که شاید این فصلها توی کتاب زندگی ما هم باشه. خواندن خاطره ها برای من خیلی جالبه.

p style="text-align: center">-------- قصه آقا سوسک بی ادب ------------


يه روز توی کلاس نشسته بودم و حسابی مواظب پرستيژم بودم که يه وقت جلوی بچه ها گل نکارم. به صندلی زوار در رفته ام تکيه داده بودم و داشتم جزوه يکی از بچه رو ورق ميزدم.
خلاصه حسابی توی حس و کلاس معلميم غرق شده بودم. يه شاگرد داشتم که آمپول زن بود برای همين هم ازش حساب ميبردم (هميشه شکل آمپول ميديدمش.) صندلش هم جلوی کلاس و تقريبا چسبيده به من بود.
خلاصه همينجور که توی احساس قشنگم غرق بودم ديدم شاگردم با صدای لرزان گفت: خانوم..... و يه چيزی زمزمه کرد. چون متوجه حرفش نشدم برگشتم طرفش تا ببينم چی ميگه آقا چشمتون روز بد نبينه ديدم يه سوسک قد يه دمپايی روی صندليمه عين فنر پريدم بالا و داد زدم سوسک سوسک. همه کلاس به هم ريخت يه ولوله افتاد توی کلاس که نگو همه به هم ريختند.من هم ديدم که آقا سوسکه داره مياد طرفم دويدم و رفتم ته کلاس. يکی دو نفر هم شروع کرده بودند به مزه پرانی و تيکه انداختن.
هيچکس هم جرات اينکه آقا سوسکه رو بکشه نداشت اون هم با خيال راحت روی صندليم جا خوش کرده بود. خلاصه يه شير پاک (پاک يادت نره! X) خورده ای آمد و سوسکه رو از روی صندليم انداخت پايين که بکشدش. سوسکه هم که افتاده بود پايين راه افتاد طرف من . من و ميگی عين جن ديده ها يه جيغ کشيدم و توی يک چشم به هم زدن مثل تارزان پريدم روی ميز. جاتون خالی نمی دونين چه کلاسی شده بود. عين باغ وحش بچه ها از سر و کول هم بالا ميرفتن. اونهايی هم که از سوسک نمی ترسيدن با اين عکس العملهای تارزانی من روی ميز بودند. ديگه هیچکس روی زمين نبود همه داشتند از درو ديوار بالا ميرفتن . خب حق داشتند بت بزرگشون که من باشم و بپرم روی ميز وای به حال بچه ها!!!!!!!!!! نمیدونید چه بلوایی به پا شده بود. فرار از آقا سوسکه و جیغ دسته جمعی از بچه ها.
اون روز تمام آموزشگاه رو به هم ريختم. تا آخر زنگ هم بچه ها در مورد اون سوسکه حرف زدن و ديگه هيچکس به درس گوش نداد.تا دو هفته من روی اون صندلی ننشستم تا مستخدم اومد و پاکش کرد خلاصه قضيه اون روز نقل مجلس همه شده بود. از شاگردها بگیر تا معلمها و مدير. و باعث شد که مسئول آموزشگاه به فکر سم سوسک بيافته تا ديگه از اين شوکهای وحشتناک به کسی وارد نشه!!!!
هنوز هم که هنوزه با اينکه چند ترم از اون ماجرا گذشته هر شاگرد جديدی هم که مياد اين قضيه رو يه جوری به روم مياره! ولی من به روی مبارک نمیارم و انگار که اتفاقی نیافتاده از کنارش رد میشم. من نميدونم اين اخبار چطوری پخش ميشه نکنه که روی اينترنته!
----------

راستی در مورد عکس بگم که فهميدم که ميشه يه فضايی رو توی اينترنت به خودمون اختصاص بديم و عکس دلخواهمون رو توی اون نگهداری کنيم. و هر کجا که خواستیم آدرس او نو بنویسیم. بعضی از سایتها این امکان رو به کاربر میدهند. وقتی اطلاعاتم کامل شد با جزئیات براتون توضیح میدم.

اگر قصه آقا سوسک بی ادب رو خونديد برای من پيغام بگذاريد تا بدونم چقدر آبروم رفته. خيلی يا کم. بهم بگيد چطور مينويسم.

ناراحت نميشم! حرف دلت رو بزن.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۱

تشکر و در خواست يک راهنمايی ديگه!

حسبی الله

سلام!.
اول باید بگم که فیلم لئون در سال 1994 ساخته شده و اصلاً جدید نیست! ببخشید اشتباه تایپی بود..

میخواستم از شما تشکر کنم به خاطر اینکه به وبلاگ من سر زدید. هم شما که لطف میکنید و پیغام میگذارید هم شما که فقط این وبلاگ ر امیخوانید.

از راهنمایی های همتون ممنون


از رهگذر ممنون که همیشه به وبلاگ من سر میزنه از لطفی که به من داری متشکرم و همچنین از راهنمائیت و معرفی فیلم ترسناکت!

محض اطلاع چشمه من معلم کامپيوتر هستم و در يک آموزشگاه زوار در رفته تدريس ميکنم. اکثر شاگردهايم همسن خودم هستند و البته شاگردهای بزرگتر و کوچکتر از خودم هم دارم.
برای تعريف خودم هم نباشه! معلم بسيار خوب و مهربانی هستم و خيلی شغلم رو دوست دارم.

نویسنده عشق و زندگی این هم از لینک. البته نمیدونم درسته. این رو بعدا میفهمم. یوسف هم از تو تشکر میکنه.

حالا که اينقدر در مشکل قبليم به من راهنمايی کرديد ميخواستم يک کمک ديگه هم به من بکنيد. آیا ميشود يک تصوير را وارد وبلاگ کرد؟ (البته از روی آدرس اينترنتی نه) از تصاوير موجود در ديسک سخت کامپيوتر.

فکر کنم الان به خودتون ميگید عجب معلم کامپيوتری!!!!

من هر وقت که مينشينم سر وبلاگ اين يوسف خيلی به من غر ميزنه! حالا اون هم ديشب يه وبلاگ درست کرده البته وبلاگ شخصی هنوز اسمش توی ليست نيومده. اسمش «ديده بان برج مينو...» است. وقتی اسمش وارد ليست شد لینکش رو ميگذارم تا اگر دوست داشتيد به وبلاگش سر بزنيد.
فکر کنم که زيادی حرف زدم و به قول يوسف : «روده درازی کردم.» اگر اتفاق خاصی نيافتاد قضيه آقا سوسکه که اومد توی کلاسم را براتون دفعه بعد تعريف ميکنم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۱

پسر شيرين عقل سرايدار!!!

حسبی الله

سلام!
اين سومین وبلاگی که امشب مينويسم ولی وقت ارسال ديسکانکت ميشه! حسابی خورده توی ذوقم.
سه چار روز پيش يوسف از بی حوصلگی برداشت ويندوز ايکس پی عزيزم رو پاک کرد. آخه من عاشق ايکس پی هستم و يوسف عاشق ام ايی. ولی هارد ما ۳.۲ بيشتر جا نداشت يعنی يک ويندوز بيشتر نمتونست داشته باشه. و مشکل ما همين بود برای رفع اين مشکل زناشوئی اقدام به خريد يک هارد ۴۰ اون هم از نوع دور بالا کرديم تا مشکلات زناشوييمان يک کم آب بره و کمتر بشه. حالا من ايکس پی دارم اون هم ام ايی و با صلح و صفا داريم زندگيمون رو ادامه ميديم.
سه شنبه رفته بودم کلاس. حالم خيلی گرفته بود. هنوز نرسيده تو، يکی از شاگردها که توی حياط پلاس بود و کشيک من رو ميداد پريد جلو که يک کم سر به سرم بزاره. گفت : «آخی خانوم چقدر ناراحتيد. چرا اینقد اخم کردید ...» من هم که اصلا حوصله نداشتم گفتم چيه ميخوای واسَت عربی برقصم. کلی خود توی رشدش. البته نمیخواستم اینجوری بشه.
طبق معمول يکی از کامپيوترها خراب شده بود من هم داشتم باهاش ور ميرفتم تا درستش کنم، همون موقع بود که پسر شیرین عقل سرایدار صاف اومد و رفت سر کامپیوتر خرابه! آخه در کلاسم همیشه عین در گاراژ بازه!!!!! چند تا دکمه رو زد و همه زحمات من رو باد هوا کرد. من هم اومدم و گفتم برو بیرون. اون هم صاف صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت نمیرم! و موند و چند تا شیرین کاری دیگه هم کرد. دو سه بار گفتم برو بیرون ولی نرفت که نرفت. از اون سریشهای پررو بود. پسر 8-9 ساله ایه که هنوز هم کلاس اوله!! من هم که عصبانی شده بودم بلندش کردم و بردم انداختمش بیرون کلاس. فکر نکنید قضیه همین جا تموم میشه!!! نه....
حضرت آقا کم نیورد یک مشت حواله آرنجم کرد که از درد نزدیک بود دادم به آسمون بره ولی چون شاگردهام با چشمهای باباقوریشون به من زل زده بودند یک لبخند ملیح زدم . که یعنی : من هیچیم نشده. مگه من بیدیم که به این بادها بلرزم!!!! نه .... (آره جون خودم از درد رنگم شده بود عین لبو )
چند بار مادر بی قیدش رو صدا کردم و خبری نشد که نشد. یکی از بچه ها گفت خانوم بزنیدش. گفتم آخه اینقد پر روه که اون هم بر میگرده میزنه! دختره هم مورد گیر آورد و گفت : یعنی از بچه به این فسقلی ای میترسید؟. حالم خیلی گرفته تر از قبل شد. پسره رو هل دادم روی زمین و اومدم توی کلاس و پشت در وایستادم. اون هم هر چی هل داد نتونست در رو باز کنه.
از موفقیت خودم خوشم اومد و یک لبخند پیروزمندانه زدم ولی هنوز لبخند ملیحم روی لبام خشک نشده بود که ...
صدای پسره از پشت در اومد: «من رو راه نمیدین. حالا خودتون بمونید توی کلاس... دیگه نمیتونید بیاید بیرون... در رو روتون قفل کردم!!!.....»
در کلاس از درهای قدیمیه که روش شیشه داره و از پشت قفل نعلی میخوره!
حالا ما مونده بودیم توی کلاس. وقت کلاس تموم شده بود، ساعت نزدیک 6 و وقت اذان بود و چند تا از بچه ها روزه بودند و عجله داشتند، همه کلاسها جز کلاس ما تموم شده بود در نتیجه پر نده هم توی راهرو پر نمیزد. چه برسه به یک ناجی!کلاس ما هم به قدری از دفتر دور بود که صدای داد و بیداد ما به گوش کسی نرسه.
من این ور در بودم و داشتم از عصبانیت میترکیدم. اگه دستم به پسره ی شیرین عقل میرسید حتما یه سیلی آبدار میخوابوندم توی گوشش. اون هم اون ور در داشت زبون یک متری اش رو به رخم میکشید. هی از اون ور برامون سوسه میومد. و حسابی دلش رو خنک میکرد و به ریشمون میخندید.
ولی خداوندگار باز هم رحم کرد و یکی از بچه ها که با من کار داشت آمد و اوضاع خراب من را دید و به دفتر گزارش داد. ولی وقتی دستم به پسره شیرین عقل که بهتره بگم گندیده عقل رسید که همه بودند از مدیر و معلمها گرفته تا مادر بی خیالش. من هم به شرح داستان بسنده کردم و از سیلی آبدار گذشتم.

***********

این روزها یوسف توی خونه خیلی حوصله اش سر میره و همش فیلم میبینه. راستی فیلم جدید "لئون" ساخته "لوک بسون" رو دیدید. اسم دیگرش "حرفه ای" است. اگر ندیدید حتما ببیند. ماتریکس رو هم پیشنهاد میکنم.(البته قدیمیه) اگه فیلم جالبی سراغ دارید حتما به من بگویید. اگه راه حلی ... کمکی ... نظری ... چیزی به نظرتون میرسه برام حتما بنویسید ممنون میشم، آدرس وبلاگتون رو یادتون نره.
رهگذر عاشق (امیر رهگذر) و چشمه ازتون ممنونم پیامهایتان را دریافت کردم.

   + یاس حسینیه - ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸۱

حادثه های بد در زندگی های خوب.

حسبی الله

سلام.
خیلی خوشحالم که من هم بعد از کلی تلاش به جمع وبلاگی ها پیوستم. در ضمن از دوستانی که لطف کرده اند و برای من پيغام گذاشته اند بسيار ممنونم. من به وبلاگهای شما سر زدم.


برای من توی این چند روز دو تا حادثه بد افتاد که باعث شد نتوانم برای نوشتن وبلاگ وقتی بگذارم. اولین آن فوت ناگهانی مادر بزرگم بود که مرا بسیار متاثر کرد.
و دوميش سقوط همسرم از ساختمان.
راستش روز دوشنبه همسر من که اسمش یوسف است برای فیلم برداری به بالای یک ساختمان در حال تخریب رفته بود(یوسف یک کارگردان است. البته فعلا دانشجوی کارگردانی است.) چون ساختمان در حال تخریب بوده زیر پای یوسفِ من خراب شد و او افتاد پایین و باعث شد که کمرش بشکند.
او یک روز در بیمارستان بستری بود و الان هم در خانه در حال استراحت مطلق است. و هیچ حرکتی به جز گردش به اطراف آن هم به حالت خوابیده نمیتواند انجام دهد.
از شما خواهش میکنم برای سلامتی او دعا کنید.
در این مدت کلاسهای من تعطیل بود و حسابی خوش به حال شاگردهایم شده بود و کلی جشن گرفته بودند. ولی کلاس امروزم تشکیل میشود.
در زندگی من دو حادثه بد اتفاق افتاده که یکیش شکستن کمر یوسف است و آن یکی را شاید وقتی دیگر برایتان تعریف کنم.
به نظر من زندگی همه اش خوب است حتی اگر روزهای بد نیز در آن باشد زندگی خوب بدون روزهای بد معنا ندارد. باید بدیها را تحمل کرد و از خوبیها لذت برد. من به آینده ای روشن امیدوارم. البته میدانم که آینده پر از خطر و حوادث بد و خوب است. ولی با این حال باید زندگی کرد باید امید داشت.
به امید روزهای خوش برای شما دوست شنوا که به حرف های دل من گوش میدهید. اگر دوست داشتید و پیغامی گذاشتید حتما آدرس وبلاگتان را نیز برایم بگذارید.

ممنون.

   + یاس حسینیه - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۱

شناسنامه.

حسبی الله

سلام!
اسم من ياس است. من ۲۲ سالمه و چهار سال است که ازدواج کرده ام. از امروز من هم به جمع وبلاگی ها پيوستم. من معلم هستم. و فکر میکنم که از خوشبخترین آدم های روی کره زمینم! چون همیشه زندگی را زیبا میبینم. دوست دارم که با شما ارتباط داشته باشم برای همین هم منتظر پیغامهای شما میمونم. و این قطعه را به هر کسی که وبلاگ مرا میخواند تقدیم میکنم .
زندگی زيباست مثل آواز قناری.
زندگی زيباست مثل پر پروانه ها.
زندگی زيباست اگر ما زيبا باشيم.

دوست دارم برام پيغام بگذاريد که بدانم چکار بايد بکنم.

   + یاس حسینیه - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸۱