خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

عيدتون مبارک.

حسبی الله

سلام. خوبید؟
اومدم بگم که
1- عیدتون مبارک صد سال به از این سالها.
میلاد امام حسن مجتبی مبارک.

2- کی گفته که ما رفتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما هستیم سر جامون. هم من هم یوسف.
فقط در حال تجدید نظر بودیم!!!!
خلاصه برای ما حرف در نیارین که رفتیم! ما هستیم.

3- امروز که میریم جمکران (انشاالله) برای همتون دعا میکنم. همه‌ی همتون. خيالتون تخت تخت.

۴- يه چيزی نوشته بودم پاکش کردم وقتی مطمئن شدم براتون مينويسم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۱

وبلاگ نویسی به روش نوین!!

حسبی الله

سلام
حالتون؟ احوالتون؟
از اینکه اینقدر تنهایی های یاس رو تحویل گرفتین ممنون. خیلی ممنون.
راستی ۴ شنبه رفتیم خونه پوریا دیگه از شیرین کاریهای اونجا ننوشتم! به خاطر آبرو بماند!
انشاالله هم ۵ شنبه میریم جمکران اینم دعوتنامش.
هر کی دوست داره بیاد باید به پوریا یک ایمیل بزنه تا دوشنبه هم بیشتر وقت نداره! عجله کنید. از سفر جا نمونید.

نمیدونم چرا چند وقته که دوباره مد شده که یکی یکی بچه ها برن یکی با خداحافظی یکی بدون خداحافظی! یکی با دلیل یکی بی دلیل. این هفته ۵-۴ نفر رفتند البته یکی دوتاشون برگشتند!
با یک نفر صحبت میکردم. اون میگفت که بچه دارن کم میارن! یه مدت مطلب مینویسند بعد دیگه مطلبشون ته میکشه مگین من رفتم!!
ولی من اینو قبول ندارم! آدمی که حرف دلش تموم بشه حتما مرده.
آدم زنده همیشه یه حرفی برای زدن داره.

اکثر وبلاگ نویسها به وبلاگهاشون معتاد میشند. یعنی هر روز یک بار تا ۱۰۰ بار بهش سر میزنن حتی اگه مطلبی نداشته باشند که بنویسن. میان ببینن چه خبره پیغام دارن؟ ندارن؟ کی اومده؟ کی نیومده؟
بعد هم شروع میکنند به بازدیدها رو جواب دادن!!
آخر شب هم که میشه ۱۰ نفری میریزن توی مسنجراشون شروع میکنن به چت کردن!‌ دعوا میکنن! جک تعریف میکنن!!! اونم کمه کم ۳-۲ ساعتی وقتشون رو میگیره.

این میشه که از کار و زندگی می افتن!! بعد از یه مدت میبینن که آره هم از درس افتادن هم از کار هم از زندگی .....
بعد یک دفعه تصمیم میگیرن که برن! میگن این وبلاگ منو از کار انداخته!!!

باید یک کم تجدید نظر بشه!‌ نه.....
------------------
راستی امروز میخواستم در مورد یکی از دوستای یوسف بنویسم. ولی چون این یوسفِ سه نقطه!! رفته راپورت منو داده! من هم منصرف شدم!!!!!

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۱

ما عدديم ؟ ما چنديم؟ ...

حسبی الله

سلام
دلم می خواد بنویسم. دلم میخواد هر چی توی دلمه بنویسم دلمو خالی کنم. بشینم و یه دل سیر گریه کنم. زار زار.
نمی دونم چی شده و دلم خیلی گرفته خیلی. بغض سنگینی توی گلوم خفه شده و هی داره باد میکنه!
میدونید ما هیچی نیستیم. هیچکدوممون هیچی نیستیم! حتی اونهایی که فکر میکنند که خیلییند! اونهایی هم که بعد از یک مدت فهمیدن هیچی نیستن همچین شاهکار نکردند چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
ما هممون صفریم. صفر میفهمید صفر. حتی اگه صد تا هم بشیم بازم صفریم. صفر.
این عدد چنده؟
00000000000000000000000000000000000000000000000
صفر درسته. حتی اگه هزاران هزار صفر جمع بشند بازم چیزی نیستند بازم صفرند.
حالا این صفرها یه چیزی میخوان تا ثابت بشن. حتی اگه یکی باشن.
اون یک هم، تنها، یکتاست.
آری خداست.
اگه خدا باشد. هر یک نفر ده برابر میشه
این منم = 10 کسی که صفر بود، تنهایی صفر بود، حالا شده 10
این هم من و یوسفیم = 100 دو نفر شدیم و شدیم 100 و هر چی بیشتر بشیم این عدد تصاعدی میره بالا همون صفرها حالا ارزش دارند.
حالا!
اگه ما هر کاری رو برای خدا بکنیم ارزش داره نه برای خودمون.
این همه برای خودمون بودیم، چی شد؟
این همه برای خودمون خرج کردیم. چی شد؟
این همه لباس خریدیم.
این همه مبلمان و سایل خونه خریدیم.
این همه خرج دوستامون کردیم.
آخرش چی شد؟
اگه بجای کفش xxxx هزارتومنی کفش xx هزار تومنی بخریم مگه نمیتونیم راه بریم؟
ولی وقتی که برای خدا حتی یک مقدار کمی پول خرج کنیم چقدر از خودمون راضی میشیم.
اگه به جای اینکه تن خودمون یه لباس نو بکنیم
تن یه بچه یتیم بکنیم اندازه تمام لباسهای دنیا ارزش نداره؟
نمیدونم که شما تا حالا چنین تجربه ای کردید یا نه؟ ولی اگه موقعیتش پیش اومد این تجربه رو بکنید. حتما خیلی شیرینه.

حالا اگه برای خودت چیزی بنویسی چی میشه فقط دلت خالی میشه. همین. البته این هم خوبه ولی کافی نیست.
حالا اگه برای خدا بنویسی چی؟
میدونید چه لذتی داره؟
من که این وبلاگ رو برای دل خودم نوشتم! بجای توی دفتر خاطرات اینجا! همه میخونن و نظر میدن. خیلی تکنولوژی جالبیه. نه!

ولی اگه برای خدا بود چی؟ اونوقت راضی تر نبودم؟ اونوقت نبود که حرفهای دیگران برام فقط چراغ بود نه راه حل؟
اگه برای خدا مینوشتم اصلا برام مهم نبود که کی فحش میده؟ کی طعنه میزنه؟ کی ...؟
ولی وقتی تشویق میشدم اراده ام محکمتر میشد. نه اینکه فکر کنم کسی شدم برای خودم. فقط محکمتر پیش میرفتم. میفهمیدم که کارم ارزش داره. اونوقت احتیاج به راهنماییهای شما داشتم.
ولی حالا چی من که برای خودم مینویسم اگه یکی بد بگه ناراحت میشم حتی شاید بزارم برم. کاشکی اونقدر اراده داشتم که برای خدا بنویسم. اونوقت اگه کسی میومد و میگفت که: دیگه نمیخوام ببینمت نمیخوام صدات رو بشنوم. گریم نمیگرفت. یکی میومد و فحش میداد ناراحت نمی شدم! میگفتم عیب نداره مگه تو کی هستی؟ مگه مـن کی هستم؟؟ مهم اونه که باید من رو بخواد اونه که باید صدام کنه. نه تو نه کس دیگه.
ولی حالا چی؟ دلم گرفته میخوام گریه کنم. گریه. گریه. گریه. ولی حیف از این اشکها که داره ویتامین سی بدنم رو برای هیچی تلف میکنه! دیگه برام اهمیت نداره. من کیم یه صفر. باید برم دنبال خدا بگردم. دنبال خدا. من فقط یک صفرم. خدا کجاست راه رو نشونم بدین. میخوام عدد بشم. میخوام ارزش داشته باشم! دیگه نمیخوام صفر باشم میخوام عدد باشم. عدد هرچی بیشتر بهتر. میخوام اونقدر زیاد بشم که علم بشر نتونه بخوندش! کمکم میکنید که زیاد بشم؟ اونوقت شما هم زیاد میشین. اونقدر زیاد که دیگه علم بشر نمیتونه بخوندتون!
کاش ماها هممون یک عدد میشدیم. یک عدد زیاد، اونقدر زیاد که علم بشر نتونه بخوندش.
0 صفربا خدا میشه 10
00 تا صفربا خدا میشن 100
000 تا صفربا خدا میشن 1000
0000 تا صفربا خدا میشن 10000
...
000000000000000 تا صفربا خدا میشن 1000000000000000
...
حالا ما چند میشیم؟ شما بگین؟ صفریم؟ یا عدد؟

---------------------
جلسه خونه پوریا افتاده چهارشنبه ساعت 7 تا 9. بیاین شاید اونجا من، ما بشه.
صفر، عدد........
آدرس: شهرك غرب، فاز 1، خيابان ايران زمين، بعد از مركز تجاري گلستان، بالاتر از بازارچه قديم، كوچه سوم، پلاك 329، طبقه اول.
اگه تونستید بیاین من خوشحال میشم! مطمئنا پوریا و پریناز هم خوشحال میشند.

-----------------
امروزم باز از بابا بزرگ حافظ مرحوم! یه فال برای ساقی گرفتم چوئن تفسیر داره این بار معنیش نمیکنم.

....................** ساقی **................
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشــــــت
مدتی است سر رشته کار خود را گم کرده ای و دوست و دشمن خود را نمی شناسی! عیب جویی در صفای تو نیست از آن دوری کن، چندی دیگر خبر گهرباری به تو میرسد خوشحال باش در عین حال از غرور بپرهیز

این فال برای من که واقعاً درست بود.

   + یاس حسینیه - ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸۱

فال حافظ..... فال حافظ نميخوای بابا.........فاله حافظه.....

حسبی الله

دیروز بحث وبلاگ و اینترنت و جوون و ... افتاد توی کلاسم!!
بچه ها هم که از خدا خواسته و از زیر درس در رو! بحث رو کش میدادند!
بعضی ها که نمیدونستند وبلاگ چیه؟ من مجبور شدم یک ساعت براشون روضه بخونم.
از دهنم در رفت که آره بابا ما هم یه وبلاگ کوچولو داریم!!!
ولی خدا رو شکر اسمش و urlش لو نرفت (آخیش.........) بحث رو زود عوض کردم! وگرنه اگه یکیشون همونطوری که هدی 1 گفته بود! میفهمید دیگه ... هیچی!
بحث در مورد دوستیابی های اینترنتی بود! یکی از اوشگولهای کلاسم میخواست که از طریق اینترنت (با این دوستیابها) ازدواج کنه!!! به قول خودش کلاسش بالا میرفت! که آره بابا کامپیوتر ماها رو برای هم انتخاب کرده! خدا به دور! تازه خانوم دنبال شوهر خارجی میگشت! (قابل توجه اصلا زبانش هم خوب نیست حتی یک ذره!!) هنوز هم مدرسه میره!!! این دیگه یعنی....
فکر کنم چشم مادر و پدرش رو دور دیده بود که توی اون موقعیت (هنوز دانش آموزه...بچس بابا) دم از ازدواج اون هم از نوع اینترنی میزنه!
خلاصه 5/1 ساعت کلاس یک ساعتش به بحث گذشت. من بیچاره باید یک جلسه اضافی بذارم!! تا جبران این یک ساعت بشه!!!

وقت برگشت همیشه یه پیرمرد توی راهمه که فکر کنم بابابزرگ اون حافظ مرحومه! از کنارش که رد میشی میگه: فـــال حافظه..فال حافظ نمیخوای بابا.........فــــــــــــال حافظه ...
منم که حساس! همیشه ازش یک فال میخرم. بعضی وقتها هم نیت کم میارم که چرا این فال رو خریدم. چند بار هم از بی نیتی از توی خیابون رفتم که صداش نیاد! چون اگه صداش رو بشنوم حتما باید یکی ازش بخرم!!! وگرنه شب خوابم نمی بره!
خلاصه دیروز از سر خیابون داشتم دنبال یه نیت میگشتم که برم یه فال بخرم. هیچی گیرم نیومد! یاد شما ها افتادم. نیت کردم یه فال برای وبلاگیها!
فال هم این در اومد:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
گرچه ندانم که بجایی نبرد راه غریب
من به بوی خوش آن زلف پریشان بروم
ای صاحب فال، بشارت باد تو را که در دولت بر روی تو باز شده بعد از این شاد و خرم میشوی و کارت رونق میگیرد، سفر در پیش داری که حاجت تو رواشود. و از دیدار دوستان محبت پیدا شود و تو را یاری کنند. در همه حال با خدا باش.

با این اوضاع احتمالا همه وبلاگها با هم تعطیل میشه! چون همه با هم میرن سفر!!!

من این متن رو چند ساعت پیش نوشتم ولی الان که میخوام بفرستمش فهمیدم که پیر مغان رفته سفر!!! رفته !!!
باورش برام سخت بود که بره اونم بدون سر و صدا! یک دفعه. هر کاری یک سری دلایل داره و آدمی مثل اون همچین کاری رو بدون دلیل انجام نمیده و دلایلش محترمه. هر جا که هست خوش باشه و در پناه خدا. اگه میخواین نامه خداحافظیش رو بخونید برین برج مینو.
راستی برنامه خونه پوریا افتاده ۴ شنبه حتما بیان. یادتون نره ۴ شنبه بیاین! ۴ شنبه!
ادرس : شهرك غرب ، فاز 1، خيابان ايران زمين ، بعد از مركز تجاري گلستان ،بالاتر از بازارچه قديم ، كوچه سوم ،پلاك 329، طبقه اول !

   + یاس حسینیه - ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۱

شب جمعه در خانه پوريا ۱

حسبی الله

هوالمصور


سلام
راستش اصلا حوصله نداشتم که چیزی بنویسم!
ولی گفتم تا پرسشنامه و پاسخنامه (جلسه پرسش و پاسخ) قدیمی نشده یه چیزی بنویسم.
راستش ما که رفتیم چند نفر دم در بودند. از بس که قیافه ما تابلو بود!! همه ما رو شناختند. بعد هم اونا گفتند که شما حدس بزنید که ما کی ایم!!
همه این آتیش سوزوندنها توسط لولک انجام میشد!! که حدس بزن و ...
من که اصلا قیافه ها رو درست حدس نزده بودم! بعد پوریا اومد و خودش رو که معرفی نکرد هیچ!!! اسم همه رو انقدر تند تند گفت که اصلا من نفهمیدم کی به کیه!! اولین نفری که دیدم سکرتر بود. و واقعا هم سکرتر بود!! با اون چهره مرموزش!! تا آخر جلسه یک کلام هم حرف نزد.
پیر مغان و حدیث هم خیلی آروم و متین بوند البته معلوم نبود توی دلشون چی میگذره! چیزی که بروز ندادند.
لولک که از اسمش معلومه دیگه.....!!! البته سابقه اش هم روشنه! خدا به داد مهاجر برسه!
در داخل خانه من پریناز مهربون رو دیدم و بیش از پیش ازش خوشم اومد! بسیار موقر و مهربان بود.
و مادر مهربان و دوست داشتنی پوریا.
از خانم های وبلاگی ققنوس عزیزم که به همراه دختر خاله اش آمده بود.
بعد سید آمد و بعد هم خون و دوست محترمش که اسم وبلاگش رو پوریا اونقدر تند گفت که نفهمیدم!
یک ساعتی همه داشتند با هم کلنجار میرفتند! بعد هم حاج آقا آمد و جلسه رسمی شروع شد. در همین لحضات عمه جون و برادر زاده عزیز از راه رسیدند.
اول خون یک سوال کرد و بحث شد و تموم شد. بعدش این لولک، یک سوال لولکی پرسید که بحث در مورد آن یک ساعت به طول انجامید!!!! بعد هم فرازی از دعای کمیل خوانده شد.
خلاصه جو برنامه جو صمیمی و دوست داشتنی ای بود.

در حاشیه جلسه:
- صدای زنگ موبایل خانومها و آقایان تا انتهای جلسه نقش موزیک را داشت و تا لحظات آخر هم قطع نشد!! (از همکاری همه شرکت کنندگان و خانواده هایشان کمال تشکر را دارم!)
- این آقایون پر حرف اصلا مجال حرف زدن به بانوان محترمه را ندادند! (اونوقت میگند که خانومها پر حرفند!!!!!!!!!!)
- خون بر خلاف ظاهر آرومش در پاسخگویی نقش فعالی در كمك به حاج آقا ایفا کرد.
- سید هم که شده بود کمک حاج آقا!!! (دوره کارآموزی را داشت سپری میکرد)
- به قول یوسف: موتور پوریا بعد از آمدن پدر محترمش از کار افتاد.
- بعد از پایان جلسه یک جلسه دیگر در کوچه با نام good by party به راه افتاد که تا مدتی ادامه داشت!

نتیجه اخلاقی!
از این جلسه خیلی خوشم اومد جوری بود که دوست داشتم باشه! نه جوری که انتظار داشتم!!!!!
(با سپاس از همکاری فکری یوسف عزیز)

   + یاس حسینیه - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۱

رمضان آمد...

حسبی الله

ماه رمضان هم رسید. با اون همه صفای دم اذونش. وقتی صدای اذان و مناجات پخش میشه بوی صمیمی رمضان به مشام میرسه. گویی که درهای بهشت باز شده و انسان را به خود میخواند.

التماس دعا.
--- --- --- --- --- ---


........ ** ساقی ** .........
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضـــــــان است بیاور جامی
روزه هر چند مهمــان عزیــز است ای دل
صحبتــش موهبتــی دان و شدن اِنعامی


معنای بیت اول: 1- از آن می ناب که هر کسی را از پا میاندازد. برایم یک جام بیاور هرچند که ماه رمضان است.
حافظ حالتهای ربانی را و حالت عرفان را به می تشبیه کرده و می عشق کنایه از معشوق واقعی است. معشوقی که مستی حاصل میکند.
2- به آن عشق اعلی ای که انسان را به کمال میرساند در ماه رمضان باید بیشتر پرداخته شود.

صحبت: مصاحبت، همراهی. موهبت: نعمت. اِنعام: لطف، احسان، بخشش.
معنای بیت دوم: حال که روزه عزیزترین مهمان دل است همراهیش را نعمت و لطف خدا بدان.

--- --- --- --- --- --- ---
باز هم صدای اذان و بوی بهشت میآید.
بهشت مرا میخواند.
من از آواز بلال سر خوشم.
قداستی در وجودم نهفته
که صدای آن را میشنوم
زمزمه ای آشناست
زمزمه آبی سرشار از عشق
زمزمه ای بی نظیر
باز صدای اذان می آید
خدا مرا میخواند.
باید بروم.
سجاده ام را بر روی ابرها گسترانده ام
مهرم از جنس نیاز است
چادرم را از خشوع دوخته اند.
باید برم
خدا مرا میخواند.
صـــــــــــــــبا

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸۱

اخراج از آموزشگاه!!!

حسبی الله

هو المصحح


سلام ســـــــــــــلام بازم سلام.
چه عجب این پرشین تصمیم گرفت که درست بشه!!!!!!!
بعد از یک هفته!!!!
حتما همتون قصه مسگر و آهنگر و سر بریدن رو خوندین؟؟ نه؟؟؟
من که خیلی حوصلم سر رفته بود.این یوسف هم که از بس رفت توی سایتهای عکاسها و عکس آورد چشمام چپ شد.
من نمیدونم میخواد کارگردان بشه یا عکاس!!
خلاصه این مدت دلم برای همتون تنگ شده بود. حوصلم هم سر رفته بود. هر روز میومدم و به جای پرشین بلاگ به مسگر و آهنگر و .... سر بریدن(جنایت) بر میخوردم و کلی حالم گرفته میشد.

این آموزشگاهی که من خیر سرم میرم درس میدم. در زمینه های فرهنگی خیلی فعاله!!! میگید چه جوری؟؟
حضرات برداشتند یک کتاب 523 ورقی با قیمت 2300 تومان را به طور مجانی به ما هدیه کردند!!!!
ولی نه همچین مجانی مجانی. در عوض گفتند که روز 16 آذر باید تمام این کتاب را امتحان بدهیم!!!!
وقتی گفتم: امتحان ندیم چی؟؟؟
گفتند: براتون صفر منظور میکنیم!!!
گفتم: جایزه اش چیست؟؟؟
گفتند: آبرو!!!!!
وقتی گفتم بکنید مشکلی نیست..... آبــــــــــــــروم کجا بود!!!
گفتند نمره های شما بر روی دیوار راهرو (در معرض دید دانش آموزان) الصاق میشود!!! آن موقع اگر آبرویی برایتان ماند باز هم برای تدریس به آموزشگاه ما سری بزنید!!!
ما هم از ترس آبروی نداشته مجبوریم این کتاب را بخوانیم!! تا الان من 7-8 خط از آن را بیشتر نخواندم.
ولی یه نقشه دارم:
میخوام روز امتحان وقتی آقای رئیس آموزشگاه با وقار و تمأنینه داشتند در وسط جلسه قدم میزدند. و برای حفظ خط اتوی کت شلوارشون پلک هم نمیزدند.
من بزنم وسط برجکشون تا جلوی همه خانومها سکه یه پول شوند و دیگه از این فعالیتهای فرهنگی انجام ندهند!
چطوری؟؟؟؟
چطوری نداره که.
میخوام بهش بگم آقای ... لطفا شما که این قدر به فعالیتهای فرهنگی و انسان ساز اهمیت میدهید برای اثبات حسن نیتتان لطفا یک ورق بردارید و پاسخ سوالات را بنویسید. آن هم سوالاتی که خودتان طرح کرده اید!!!
تا همه مطمئن شوند که این فعالیتهای فرهنگی از شخص ریاست شروع شده بعد به معلمهای بیچاره سرایت کرده.
خوب نیست؟؟

احتمال داره بنده بعد از این مشتری پر و پا قرص و ساعت به ساعت پرشین بلاگ شوم. چون پس از اخراج از آموزشگاه جایی برای گذراندن وقت باید پیداکنم. درسته!!! پس منتظر من باشید!!!!!!!

   + یاس حسینیه - ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۱

تولد...تولد....تولدش مبارک!!

حسبی الله

لم یلد و لم یولد


سلام بر همه دوستان
اینبار از برج اومده ام پایین و اومدم تو خونه!! چه جوری؟؟ چه جوری نداره !!
آخه اولاً خونه خودمه و به شما مربوط .... ثانیاً تولدمه!
خب آخه ما هم دل داریم. اونم از نوع بزرگش. راستی نگران نباشید حواسم به برج دیده بانی هم هست تازشم به زودی برمیگردم اون بالا فعلنه تو مرخصی ام.
چی؟ لحن صحبتم؟ برای این عوض شده که اومدم مرخصی اونم از نوع استحقاقی!! آخه تشویق شده ام. از طرف کی نداره معلومه دیگه. از طرف یاس!! خب دیگه بقیه خوش مزه بازی هامو بزارم برای یاس آخه امروز تولدمه...

این یوسف که از بالای برج اومده پایین کیبورد رو از چنگ من در آورده و زده زیر آواز ... نه! نوشتن. امروز تولدشه میدونید چی گرفته! یعنی میخواد بگیره مامان من میخواد بهش یه قوری بده!! خنده داره نه؟ خیلی مامان با حالی دارم!!!!
راستی دیروز یوسف یه چند قدمی راه رفت ولی زانوهاش ضعف کرد و زود دوباره خوابید روی تختش. از صبح که بیدار میشه! میخوابه تا شب که میخوابه!!!!! همش خوابه.

خوب اگر هدیه ای تبریکی چیزی دارید حتما بدید یوسف خوشحال میشه!

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸۱

اعلام برائت

حسبی الله

...و الله الخیر الماکرین


دیروز که ولادت امام زمان بود. تموم شد و رفت ما نه آقامون رو دیدیم نه نائبش رو. خوش به حال اون جونهایی که دیروز با آقا دیدار داشتند. اونقده حسرت خوردم. خوشبحالشون روز ولادت امام زمان نائب برحقش رو دیدند.
کاش چشمهای من هم لیاقت دیدن اقامون و نائب بر حقش را داشته باشد.

دیشب من از فراقت بسیار گریه کردم
خاموش با نگاهی صد بار گریــه کردم
اول بهانه کردم داغ جــــــــدایی ات را
وانگه به یاد رویت غمــــبار گریه کردم.


به تازگی یک سوسک اینترنی مشغول به کار شده و میخواهد بچه مسلمونها رو به جون هم بیاندازد. من از طرف خودم و بقیه دوستانم از این تهمتها اعلام برائت میکنم. مطمئن باشد که امام زمان پاسخش را میدهد. اما سوسکه احمق نمیدونه با این کارهاش ما رو به هم نزدیک میکنه! مثلا من در همین رابطه با هدی 3 دوست شدم. بگذریم که این آدم آنقدر بی شخصیت است که احتیاج به توضیح بیشتر ندارد.

   + یاس حسینیه - ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۱