خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دیدگاههای دوستان از --- عشق و دوستی ---

حسبی الله

این بار من همه اونهایی که به نوعی در این بحث شرکت کردند و نظری دادند رو نوشتم به همراه نظراتشان... از همتون ممنون و قضاوت با خودتان! خیلی خیلی ازتون ممنونم که نظر دادید قدر یه دنیا...

هدی: عشق صدای فاصله هاست !!! صدای فاصله هایی که غرق ابهامند!!! ... و اینجا آدمها از عشق چه دورند ... به گمانشان عشق همین است که آنها میان صفحات یک کتاب داستان مبتذل می یابند ...
هستی: دوست داشتن از عشق برتر است . عشق یک جوشش کوراست و بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است ولی دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میگیرد . دکتر شریعتی
سارا: عشق يعني بي دل و شيدا شدن/ هر شبم با ذكر «او» فردا شدن
علی: داد زد و گفت. موقعی خواهد شد که برای پيدا کردن معنی عشق نميتونی از کسی سوال کنی ؛ بايد اون رو زير خاکستر سياه قلبها پيدا کنی
سعید: آدم تا از خودش آزاد نشه نمیتونه عاشق بشه.. پس عشق نمیتونه خیابونی باشه.. چون تو خیابون آدم از خودش آزاد نیست...
منصور: عشق اگر باشد کسی دلخسته نيست۰
سپیدار: به نظر من احساسي كه بين دو نفر ايجاد ميشه نبايد اسمشو عشق گذاشت نميدونم چيه ولي عشق نيست...عشق يك احساس ذاتيه كه همراه با تولد بوجود مياد مثل عشق مادروفرزندي ... عشق به خدا و...خوب اينم يه نظره ديگه
دلشده: عشق را گوهر ز کانی ديگر است...مرغ عشق از آشيانی ديگر است....
-----------
علی: عشق دنيايی جلوه مختصری است از حضرت دوست که در اکثر مواقع با مداخله شيطانی به بيراهه می رود ولی انجا که او به خاطر او خواستنی باشد و تلقين ووهم رخت بر بندد........آن عشق است
چشمه: ميگين عشق از دانش مياد و هوس از چشم. اينا منو ميترسونه و نگران ميكنه . عشق و هوس از نظر اينكه چجوري پيدا ميشه فرق نداره، بلكه بزرگترين عشقهاي عرفا از يه نظر هم كوتاه تر آغاز شده. مهم اينه كه عاشق چي هستي
ساکنین جنگل شیشه ای: من تقریبا موافق این نظر هستم یعنی تا حدودی ولی درست نمی دونم تا یه چیزی میشه جوامع غربی رو مثال میزنیم و آمار طلاق اول بهتر نیست یه نگاهی به آمار طلاق خودمون بکنیم ؟دوم به نظر من همین بیگانگان مزدور با شناخت بیشتری باهم ازدواج میکنند تا ما ایرانیها و اصولا جهان سومی ها و به همین دلیل با مسئله ای به نام طلاق راحت تر کنار میان و قبول میکنند حتما با من موافقید که شناخت انسان از انسان نسبیست؟ سوم اینکه باید دختر و پسر باید از هم شناخت داشته باشند و این شناخت فقط با دوست شدن با همدیگه بدست میاد و هیچگاه نمی توان دیدگاه سنتی رو با این دیدگاه گره زد.
مرد تنهای شب: بگذار سر به سينه من تا بگويمت / اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست / بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان / عمري است در هواي تو از آشيان جداست
پسر ساکت: عشقی که بخواهد با شناخت کامل شود، عشق نيست! چون عاشق واقعی چيزی غير از معشوق نمی بيند! تمام زشتی های معشوق در ديد عاشق زيبايی است! پس بهتر است بگوييم: هوس، انحراف است. عشق، کافی نيست. و شناخت، تنها راه است!
یانوس: عشق حاصل شناخت است ؟؟؟ نمی دانم شاید اینگونه باشد ولی اعتقاد من بر این است که عشق زاده ارتباط روحی است که هیچ نیازی به ابزار جسمی ندارد فقط به یک روح آماده با قابلیت ارتباط محتاج است
دل تنها: عشق دروغ بزرگی است،اگر تنها با لبها گفته شود
راوی فتح: عاشقان را بگذارید بنالند همه ، مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود
مهدی:عشق مولی کی کم از ليلی بود * محو گشتن بهر او اولی بود *
سوگند: اگه نظر من رو بخوای عشق تلخه . و هر کدوم از عشاق واقعی رو بخوای نام ببری میبنی که به هم به اون وصال زمینی نرسیدن. مثل لیلی مجنون .. شیرین فرهاد ... خسر و شیرین ووووووووو
ایمان: مدتی است از من جز او نمانده وصدايش را اکنون تو ميشنوی دل از عشق برای تو که دغدغه اش را داری ميگويد عشق غرقه شدن در دريای اوست ولی نکته ای اينجا هست و آن اينکه تو بايد از جنس دريا باشی ولو يک قطره تا از جنس معشوق نباشی عاشق بودن توهم است

   + یاس حسینیه - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۱

يک روز ....يک تولد

حسبی الله

امروز هم یه روز خوب خدا بود مثل همیشه فقط یه فرقی داشت که... آره رفتیم جشن تفلد بارون.
ساعت 11:15 کنار سینما عصر جدید قرار داشتم من که اومدم برم اونجا خیابونها خیلی شلوغ بود! بازم پلیسها زیاد بودن. تاریخ رو دقت کردم ! دیدم نه امروز که روز دانشجو نیست رد شده! آخرش هم نفهمیدم چی شده بود!!!
خلاصه من یک کم دیرم شده بود. و میخواستم که دیگه نرم سر قرار!!! گفتم ضایع میشم آخه ساعت 11:35 بود ولی چون شماره زینب رو نداشتم مجبور شدم که برم دیدم جز زینب جون و سارا جون دیگه کسی نیومده ! منم خیالم راحت شد..... زینب که دیگه معرف حضور همه بچه ها هست! میمونه سارا من که اول نمیدونستم که وبلاگش چیه؟ ولی تا فهمیدم غریبستانه قند که چه عرض کنم کله قند تو دلم آب شد. بعد هم پریا اومد که 3-4 تا سینما رو رفته بود تا رسیده بود اینجا!!! اونم که عین پریا....
بعد هم صاحب خیابون!!! نه صاحب رستواران!!!! نه صابخونه بارون جون وهاله جون هم اومدن و جمع ما جمع شد و مونده بود 2 تا گل دیگه که مهربون بود که زود زود پیداش شد و پروا.
مهربون که خیلی مهربون و کم حرفه!!! پروا هم که پراش وا کرده بود و عین جت!!! اومده بود.
بعد هم به رستوران مجاور وارد شده و این بارون بی نوا رو انداختیم تو خرج. خلاصه بارون جونم دستت درد نکنه عزیزم. (دوستت دارم. همین!). و بدین صورت یک جشن تولد برگزار گردید و بارون هم یک عدد دامداری باز کرد!!! چون سه تا ببعی هدیه تولد گرفته بود!!
----------
در مورد بحث بگویم که بابا این متن زیر رو که من ننوشتم! پدر نوشته. گفته بودم که!!! پس چرا اینقدر منو تحویل گرفته بودین؟؟ به هر حال ممنونم ازتون که مطالعه کردید. منتظر بقیشم...
----------
یک پیام فقط و فقط برای آواره سراب: مطمئن باش اون حرفی که به ما زده شده بود بی منظور بوده.... اگر تو بروی دیگه کی از کویر بنویسه؟ کی از تنهایی ها و غصه های کویر بنویسه؟ کی از شن بادهای کویر بنویسه؟ اگه تو بری کی از تنهای های استاد و چشمهای استاد بنویسه؟ اونوقت دل استاد مثل قبل پر میشه از غصه.... چشمهاش دوباره شیشه ای میشه.... تو که برای اون ننوشته بودی که حرفش تو را غمگین کرده.... فقط میخواستم بگم که نری، نری .........................................

   + یاس حسینیه - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸۱

بحث وبلاگی (۲)

حسبی الله

هوالعاشق


ادامه مبحث ‌عشق چیست؟---- موضوع : عشق خیابانی.
این نوشته برگرفته‌ای از وبلاگ خوب و مفید و جدید پدر میباشد. همینجا از پدر تشکر میکنم که اجازه استفاده از این متن را به من دادند. (دوستانی که عجله دارند در خواندن!!! میتوانند قسمتهای پررنگ شده را بخوانند.)

دوست عزيز لحظه اي درنگ كن و جامع تر نگاه كن ...
عشق چيست و هوس كدام است ؟ آيا اين دو باهم برابر و هم معني هستند ؟ آيا جنس مخالف چه مرد و چه زن به هر ابراز محبت و علاقه اي بايد پاسخ مثبت بدهد ؟ آيا عشق با هرج ومرج و بي قيد ارتباطي يكي است ؟ آيا ...؟
عشق در نهاد آدمي گذاشته شده است

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند ------------گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند


بسياري از متفكرين اعتقاد دارند فرق بين انسان و ديگر موجودات ( حيوان،فرشته و ملائك) همين عشق است نه تكلم اما...
عشق حاصل شناخت است و هوس حاصل نگاه . آنچه كه فقط با نگاه و در راه ( خيابان، ميهماني ، دانشگاه و ...) بدست مي آيد هوس است شاهد اين مدعا ميزان طلاق در جامعه امروز است چه در ايران و چه در اروپا و آمريكا باور نداريد مي توانيد به آمار منتشره رجوع كنيد .
براي عاشق شدن شناخت لازم است و هرچه شناخت بيشتر عشق عميق تر . انسان چه وقت به درستي عاشق مي شود؟ وقتي به خوبيها مي رسد اما خوبي در نظر افراد مختلف در نظر اول متفاوت است اما در مقام تدبير همه به يك نقطه مي رسند . اولين خوبي ظاهر است و سيما ، ميدانيد كه انسانها از نظر سليقه متفاوت هستند به همين خاطر چهره هاي مختلف براي افراد مختلف جذاب وگيرا است . پس در برخورد اول با سيما و اندام متناسب مجذوب ميشويد و فكر مي كنيد كه يك دل نه صد دل عاشق شده ايد و اين تنها كسي است كه شما را خوشبخت ترين انسان خواهد كرد . اين هوسي بيش نيست زيرا فقط تمنيات جسماني را آرزو داريد ، نمي گويم براي عاشق شدن به چهره مقبول نياز نيست اما خواهيد ديد كه اين در درجه اهميت پائين تري قرار دارد ؛ آنچه كه مهمتر است سيرت، باطن و خلقيات نيكو است . سيرت نيكو را همه دوست دارند خيلي ها به صورت زيبا حسادت مي كنند اما كمتر به خلق و سيرت نيكو حسادت مي كنند. سيرت نيكو را هم بايد تعريف كرد تا در لفظ با هم تقابل نداشته باشيم.
سيرت تمام نمادهاي باطني يا دروني انسان است كه بر عكس ظاهر شناخت آن مشكل است.
...ما انسانها مي توانيم براي خودمان نقابي انتخاب كنيم و ديگران را اقفال كرده و خود را به آن شكل معرفي كنيم . كنار زدن اين نقاب ( در افرادي كه به چهره دارند ) كاري دشوار است. البته گاهي اين نقاب به صورت بزك (آرايش ) براي ظاهر نيز وجود دارد كه مي توانيد بر چهره بسياري ببينيد . گاهي آرايش در حد برجسته كردن زيبائي هاست (در اينجا بحث بر روي صحت و يا رد آن نيست ) و گاهي به صورت بتونه كشيدن ، ايجاد خطهاي دروغين ، رنگ زدن ولعاب هاي تحريف شده و...مي باشد آيا كسي كه بقول قديمي ها هفت قلم آرايش كرده است را مي توان زيبا دانست ؟ يا بايد اين رنگها و لعاب ها را از چهره پاك كند تا تا چهره واقعي او ديده شود و قضاوت كرد . اين آرايش ساختگي براي باطن نيز وجود دارد . براي كنار زدن اين نقاب و پاك كردن اين آلايش به شناخت نياز داريم . خلقيات انسان را مي توان با كلماتي چون ، ادب ،متانت ،خودباوري ،احترام به ديگران (حتي افراد مخالف نظر ما اما نه مخالف عقيده و مهاجم) ، رئفت ،رقت قلب ،پايدار در حق و خضوع در مقابل آن ، ستيز با پليدي ها و تسليم نشدن در برابر آن ، ديگر دوستي و صدها خصلت نيكوي ديگر معنا كرد . كسي هست كه بگويد با اين نيكوئي ها مخالف است ؟
تفاوت در برداشتها است كه اين نيز جزء خصوصيات انسانها است يعني تفاوت نظر.
آيا شما فردي خوش سيما با لباسي آراسته اما بد اخلاق ،خودخواه و ظالم را انتخاب خواهيد كرد؟ اگر شما در كوچه وخيابان ، دانشگاه ،ميهماني و هر مكان ديگر با فردي از جنس مخالف برخورد كرديد مي توانيد در لحظه اول نسبت به او عشق واقعي پيدا كنيد؟ شناخت مرز بين عشق و هوس است . آنرا كه با نگاه حاصل شده هوس است و به همان سرعتي كه بوجود آمده در صورت وصال به همان سرعت از بين ميرود و در اكثر موارد به كينه تبديل مي شود .
براي صحت اين مدعا سري به دادگاههاي خانواده بزنيد و افرادي كه باعشق آتشين ازدواج كرده اند اما پس از قرار گرفتن در كنار هم و پيداكردن شناخت (با كنار رفتن نقابها ) از هم متنفر شده اند و حتي نمي توانند يك لحظه همديگر را تحمل كنند . حال دختر يا پسر با ابراز علاقه از طرف جنس مخالف و دريافت يك شاخه گل و نامه هاي فدايت شوم مي تواند آنرا بپذيرد . در اين صورت دختران زيبا در روز بايد ابراز علاقه چند نفر را بپذيرد و يا پسران خوش سيما و خوش قد و قامت ( مانند شما و دوستانتان ) بايد روزانه به چندين نامه و لبخند پاسخ مثبت بدهند.
اما دختران و پسران فهيم و عاقل چنين نمي كنند ؛و به دنبال هر هوسي راه نمي افتند و آغوش نمي گشايد و دريچه قلب خود را به سوي هر مدعائي باز نمي كند . آنها دنبال شناخت هستند و افرادي را مي پذيرند كه با معيارها و محك هاي (ماندگار و نه زود گذر) مناسب با خوي و منش آنها باشند . اما چگونه بايد به اين شناخت رسيد ؟ .....


هوس يك جرقه است كه در يك لحظه درخشان مي شود سپس به تاريكي مي انجامد
عشق يك شعله است كه هر لحظه فروزان تر مي شود
هوس بعد از كاميابي تمام مي شود و طرف مقابل را مانند دستمال كاغذي....
و عشق درخواستي بيش از بدن است و والاتر از آن بالا ميرود و معشوق را نيز به بالا مي كشد

---------------
فکر کنم الان دیگه فهمیده باشم! که چرا این آدمهای امروزی وقتی که عاشق میشند و فکر میکنند دیگه عاشق تر از اونها وجود نداره، عشقشون رو از دست میدن...... چون عشق اونا یه هوسه. و از این مرحله بالا تر نرفته و به شناخت نرسیده.
اولین گام برای عاشق شدن شناخته ! نه ؟
اينم از قسمت دوم !!!
اگر خدا خواست ادامه بحث در مورد دوستخواهد بود و بعدش هم شناخت دوست....

   + یاس حسینیه - ٥:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۱

آبادی شیشه ای

حسبی الله

<

b>هو الحافظ


من توی یه آبادی زندگی میکنم که خیلی آباده! این آبادی ما هم چیزش شیشه ایه. سر در آبادیمون یه برج مینو هست که یه دیده بان داره با یه بیسیم شیشه ای. توی آبادی ما یه خونه شیشه ای هست. که همیشه منتظر مهمونه. اینجا دنیا یه رنگ دیگست.....
توی ده ما خون آدما شیشه ایه. اینجا عشق و محبت شیشه ایند. آرامش و سکوت شیشه ایند. دل و آرزوهاش هم شیشه ایند. حدیث و روایتش هم شیشه ایه. اینجا توی آبادی ما همه چیز با شیشه درست شده حتی دوستاش هم شیشه ایند. اینجا زخماش شیشه ایه. حتی آهش هم شیشه ایه. غربتهاش و تنهاییهاش شیشه ایه دیوونه هاش شیشه ایه، حرفهای نگفتش هم شیشه ایه. حتی شهد و شیرینش هم شیشه ایه.
پایین آبادیمون یه جنگل شیشه ای هست که خیلی قشنگه، یه سپیدار بلند هم وسط جنگله یه ققنوس جوان اونجا لونه داره، یه آب زلال از وسط ده میره تا جنگل. یه بوته یاس زرد هست که همیشه پریا اطرافش پرواز میکنند و مرغهای مهاجر اونجا استراحت میکنند. طلوع خورشید تو آبادیمون دیدنیه. ترانه های آبادیمون رو با سه تار میخونند.
نمیدونید چه آبادی باصفایی داریم. اصلا آبادیمون بهشته. عصرا همسایه ها برامون آش نذری میارن. سیب میارن انار میارن.
اینجا یه دل شیشه ای داریم که با نکته هاش معلمی واسه آبادیمون شده.
یکی هست که دنبال نرگس حتی به سراب هم سر میزنه.....
توی آبادی ما مردمش شیشه ایند. یه نفر هست که دوست داره همه رو دور هم جمع کنه، تا افکار همه شیشه ایها یه کار کنه کارستون.
نمیدونید توی این آبادی چقدر آدم شیشه ای هست.... یه دوره گرد شیشه ای هست که راه میوفته توی کوچه های ده و برا همه شاخ و شونه میکشه. حتی عمه و خاله و مادر و دختر شیشه ای هم داریم. تو ده ما یه یادمان برا سایموند ساختن که اونم شیشه ایه. گزارشگر آبادی ما خیلی سکرته و همیشه داره اخبار آبادیو مخابره میکنه.
خلاصه دیگه از چیه آبادیمون براتون بگم. آبادی ما یه جایی نه دور نه نزدیکه یه جایی روی قله قاف. شاید آبادی ما تو اتوپیا باشه. نمیدونم. ولی آبادی ما توی دل همه آدمهای شیشه ایه. همه آدمهایی که دلشون مثل شیشه صافه و حرفهاشون مثل نجوا می مونه.
میگم نکنه یه روز ........ نه خدا نکنه یکی توی این آبادی ما یه سنگ پرت کنه. آبادی شیشه ایمون........ باید دور آبادیمون یه حصار بکشیم ..... نکنه ...... نه، به دلم بد نیارم.
فقط بگم آبادیمونو خدا نگهداره.
-------------
از همه همولایتی هایی که اسمشون از قلم افتاده عذر میخوام. مطمئنا اوناهم توی آبادی شیشه ای هستند و همچنین هم ولایتی. ولی به علت کهولت سن و کمبود حافظه اسمشون از قلم افتاده. شرمنده.
-------------
سه تا پيام پايين تر رو بخونيد !!! متن بعدیش داره آماده میشه ها اگه در رابطه باهاش چیزی دارید بگید.

   + یاس حسینیه - ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۱

اون امتحان کذايی !!!

حسبی الله

هو المصحح


سلام....
آخيش بالاخره اون امتحان کذايي رو دادم مردم. همون امتحانه که از روي يک کتاب ۵۲۳ صفحه اي بودا.... همون که نمره هاش رو ميزدند جلوي چشم شاگردهامونا... يادتونه؟
دیروز از ساعت ۱۲ خوندم تا ۲ بعد هم تا ۵/۳ رفتم توي اينترنت !!!!
ساعت ۴ امتحان شروع ميشد !! خلاصه با بدبختي به امتحان رسيدم. نميدونم اين رئيسمون از کجا فهميده بود که من ميخوام سکه يه پولش کنم!! که به يکي از معلمها گفته بود سوال طرح کنه ! اونم 101 سوال طرح کرده بود داده به ما گفته بود که از توي همينا امتحان ميگيرم مام از خدا خواسته! خلاصه من توي اين 2 ساعت اين 101 سوال رو خوندم.
سر جلسه هم نشستم کنار مامانم که بهم برسونه . اونم حق مادر و فرزندي رو خوب به جا آورد قربونش برم ...
نمرم هم شد ۵/۱۹
هميشه شاگردها از ترس معلمهاشون درس ميخونند اينبار من بيچاره از ترس شاگردهام درس خوندم!! يعني همه معلمهاي اونجا از ترس شاگرداشون درس خوندن.
آقاي رئيس هم خوشش اومده گفته هر ۶ ماه يه امتحانه !!! آخه اگه يکي کار فرهنگي نخواد بايد چکار کنه ؟
----------
راستی من هنوز منتظرم ها. يک کم ذوق داشته باشين ديگه هی پيام ميدين / آف لاين ميزنين / ايميل ميزنيد که آقا مام تو بحثيم.... پس کو متناتون ؟؟؟؟؟ زود باشيد ديگه ... گفتم که نميخوام سخنراني کنم ميخوام يه بحث باشه همه توش شرکت کنند. من هنوزم منتظرتونم

   + یاس حسینیه - ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۱

۱۶ آذر !!!!!!! در دانشگاه تهران چه خبر بود ؟

حسبی الله

ديروز چه روز خوبی بود !!
چقدر خوش گذشت !!
ديروز من و زينب و پروا ساعت ۱۱:۴۵ با هم قرار نهار داشتيم. قرار بود که من و پروا يه چتر باز کنيم روی جيب زينب
چون بالاخره زینب هم دانشجو بود و همیشه دانشجوها و سربازها به عنوان نماد بی پولی هستند!!! قرار شد که بریم دانشگاه مهمونی !!! شنبه هم روز خوبی بود چون هم پروا ميخواست از انقلاب کتاب بخره٬ هم من کلاس نداشتم٬ هم زينب کلاس داشت!!! خلاصه ما هم اصلا يادمون نبود که ۱۶ آذره !!! جلوی در ۵۰ تومنی دانشگاه با هم قرار گذاشتيم.
من سر ساعت ۱۱:۴۶ دقيقه اونجا بودم. چند نفر جمع شده بودن بيرون و هيچکی رو هم بدون کارت راه نميدادند تو !!! من منتظر وايستادم. ساعت تقريبا ۱۲ بود که ديدم زينب داره از دانشگاه مياد بيرون . گفتم بابا اينجا چه خبره ؟ گفت ای بابا امروز ۱۶ آذره روز دانشجو !!!
خلاصه ما وارد دانشگاه شديم. پروا هم اونجا بود!.
با هم رفتيم بوفه دانشکده فنی که پيتزا بخوريم... ولی از شانسمون تموم شده بود. ما هم يه ساندویج پیچ و مهره گرفتیم و خورديم. ساعت نزديکای ۲ بود اومديم بريم دانشکده روبرويی ديدم. ای بابا اينجا چه خبره!!! سالن چمران شلوغ بود گفتيم بريم بالا ببينم چه کار ميکنن.ولی در بسته بود... ما هم رفتيم سراغ کار خودمون. توی يکی از کلاسا نشسته بوديم و ميگپيديم ديدم صدای شعار مياد از پنجره به بيرون نگاه کرديم ديديم چند نفر بيرون دانشگاه دارند شعار ميدن و ميرند... چند نفر هم از تو همراهيشون ميکردند.
مام محل نداديم آخه اومده بوديم با هم باشيم !!! بعد از صرف چای و شکلات رفتيم سايت پيامهامون رو ديديم و خواستيم به چتيم که با چشم غره مسئول سايت متوجه شديم که بايد بريم خونمون ديگه...
طرفای ساعت ۵ بود که داشتیم از دانشگاه میومدیم بیرون یه دختره اومد و گفت اگه خونتون طرفای انقلابه از اون ور نرید شلوغه‌... مام که هم سرمون درد میکرد برای دردسر و هم از روز دانشجو چیزی نفهمیده بودیم!!! گفتیم بریم بینیم چه خبره؟ زینب که مسیرش اونور نبود!!! ولی من و پروا رفتیم...
حیف هیچ خبر نبود !!! فقط نیروی ضد شورش تو خیابون بودند. ما که از روز دانشجو اونم از وسط دانشگاه تهران هيچی نفهميديم!!!
خلاصه به ما ۳ تا که خيلی خوش گذشت

‌نتیجه مالیاتی: من و پروا تازه فهمیدیم که دولت این همه مالیات میگره چکار میکنه!!! ترمی ۴۰ تومن که وام دانشجویی!!! بهشون میدن. سایت عالی و اینترنت مجانی و آزمایشگاه و ... و هزارتا امکانات دیگه هم دادند !!! که حضرات درس بخونند!!! حالا فهمیدیم که ای بابا چرا همه خودشونو به آب و آتیش میزنند که دولتی قبول شند. آخه مام دانشجو بودیم اینام دانشجون !!! بیچاره مالیات ماها !!!
نتيجه اخلاقی: هر وقت ميخوايد قرار بذاريد به تاريخ هم توجه کنيد!!!
------
از همتون ممنون که با یه بحث وبلاگی موافق بوديد. چون قرار نيست که من فقط حرف بزنم خواهش ميکنم مطالبتون رو بفرسيتيد. بالاخره بحث گفتند نه سخنرانی !!! من منتظرشون هستم تا يه بحث سازنده و عقلانی انجام بگيره. اونايی هم که در جريان نيستند همين مطلب زير رو بخونند و توی بحث شرکت کنند ممنون

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۱

يه بحث وبلاگی! موافقيد؟

حسبی الله

سلام.
خوش اومدين. منتظرتون بودم. ممنون اومدين خونه که عيد و تبريک بگين عيد شما هم مبارک. صد سال به از اين سالها. عيدتون مبارک. قبل از رفتن لطفا اين متن و بخونين...
-----------
یه بار از مادر بزرگم پرسیدم چی شد که با بابابزرگ عروسی کردی همینجوری الکی؟
گفت نه. من عاشق صدای اون بودم هر وقت از کوچه ما رد میشد آواز میخواند منم صداش رو میشنیدم، وقتی فهمیدم اومده خواستگاریم قبول کردم.
مامان بزرگم الان خیلی پیره و پدر بزرگم هم ... ولی اون هنوز عاشقِ پدربزرگمه.

من نميدونم اين آدمهاي امروزي چرا هر وقت عاشق کسي ميشند درست وقتي که احساس ميکنند عاشق تر از اونها روي کره زمين نبوده و نيست، عشقشون رو از دست ميدند و مهجور از همه دنيا گوشه عزلت ميگيرند.
گاهي بعضي ها اونقدر دنيا زده ميشند که از همه آدمها بدشون مياد و ديگه هيچ غريبه‌اي رو به قلبشون که راه نميدند هيچ، تمام آشنا ها هم از قلبشون ميريزند بيرون و ترک دنيا ميکنند.
بعضي ها هم چند صباحي اشک ميريزند و گريه زاري ميکنند، اما مدتي بعد يادشون ميره و دوباره روز از نو روزي از نو عاشقِ يکي ديگه ميشند و ميگن "اينه عشقِ واقعي".
بعضي ديگه هم که عشقشون رو از دست ميدن شروع ميکنند انتقام اين شکست رو از ديگران گرفتن...
نميدونم چرا دختر خونده‌ي عشق جديداً در به در شده و راه افتاده توي خيابونا. هي خودشو ميچسبونه توي اين نگاه‌هاي گذراي لحظه اي اونوقت همچين دو تا آدم غريبه رو عاشق هم ميکنه گه نگو...
فکر کنم که عشقِ اين دختر خونده عشق بهش خيانت کرده. اين دختر خونده عشق هم شده از اون دسته سومي‌ها و حالا داره از همه انتقام اين شکست رو ميگيره. راه افتاده توي خيابونها و عشق و عاشقي طلب ميکنه. اونم از جنسِ عشقِ خيابوني.
من ميخوام اين عشقِ خيابوني رو نقد کنم. اما تنهايي نه ! با کمک شماها. دلم ميخواد اونایی که نظری دارند تجربه ای دارند یا ایده ای دارند پیشنهادی دارند به من ایمیل بزنند یا پیام بذارند. شاید این بحث ادامه پیدا کنه تا بتونیم بفهمیم عشق چیه ؟ اگه استقبالتون خوب بود این بحث ادامه پیدا میکنه اگه هم که نه ....
دلم میخواد به یک معنی برسیم ---- معنای عشق ---- دلم میخواد بدونم عشق واقعی چیه؟ عاشق واقعی کیه؟ و معشوق شما کیه البته چون پله اوله فعلا دنبال عشق زمینی ایم.
اگه استقبال کردید و مطلب دادید حتما با اسم خودتون ازش استفاده میکنم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸۱

 

حسبی الله

سلام..........سلام.....بازم سلام................باز بازم سلام.
وای مردم توی اين چند روز . مخم ترکيد. ديگه داشتم جوش ميوردما آخه اين ابو طياره (همين کامپيوتره رو ميگم) دوباره قاط زده بود و ... آره ديکه مادر بردش جزغاله شده بود.
بالاخره بعد از کلی اين و اون ور کردن درست شد !!! (دوشنبه !) اما اکسپولورر مون خراب شد!! و نميتونستم بيام توی سايت و پیام بذارم. بعدش يک خدا خيرش بدهی !!!! اومد ويندوزمون رو پاکيد و من بيچاره شدم اون ویندوزی هم که نصبید اصلا مودم رو نصب نمیکرد !!! تازه اون رو روی اون يکی ويندوزمون نصبيده بود
خلاصه از ديشب ساعت ۱۰ تا الان من قريب به ۷۰۰ ويندوز مختلف رو نصب کردم تا آخریش اين شد که تونستم بيام اينجا حالا هم تا دوباره قاط نزده يه پيام بنويسم و برم.
-------
از همتون ممنونم که توی خونم تنهام نذاشتین. خیلی ممنون از ابراز لطف و مهربونیتون. خیلی خیلی ممنون.
ديشب خونه ياس و يوسف يه افطاری کوچولو بود. يه افطاری دوستانه. کاشکی خونه ياس و يوسف اونقد بزرگ بود که همه همه ی شماها توش جا ميشدين اونوقت مطمئناْ ياس و يوسف دريغ نميکردند و همه ی همه شما ها رو دعوت میکردند. همه ی همتون.

   + یاس حسینیه - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۱

دلم گرفته. دعام کنید.

حسبی الله

سلام
اومدم چند تا چيز بگم و برم.
- توی اين شبا خيلی دعا کنيد. همه رو دعا کنيد اون ته تها اگه به من هم رسيد منم دعا کنيد.
....
دلم خيلی گرفته. خيلی دل تنها شدم. اونم تو اين شبا....
((اینجا یه چیزی بود که پاکش کردم)))
من موندم يه خونه. نه دو تا خونه يکی اينجا یکی هم اینجا. توی دومی که فعلا تنهام ولی توی اولیم نه مهمون میاد مهمون میره. برای همینم هست که اومدم اینجا.
اگه اومدین یه چیزی بگین دلم خوش بشه که اینجا تنها نیستم.
ما رو دعا کنید.

-----------------
تازشم من کی گفتم که خلاصه سفر نامه جمکران رو نوشتم؟؟ این حاشیه‌ی سفره. گاهی حاشیه خیلی بیشتر از اصله. تازه خدا رحمتون کرد زیاد حال نداشتم و وقت نداشتم که همه حاشیه رو بنویسم !!! قابل توجه بعضی ها !!! لینک نمیدم چون خودشون میدونند

   + یاس حسینیه - ۳:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸۱

در حاشيه سفر جمکران چه گذشت ؟!! (۲۰)

حسبی الله

هو الستار العیوب


من ديگه سفر نامه نمينويسم!! همه نوشتند بريد بخونيد. من فقط در حاشيه سفر را مينويسم.
براي اينکه بهتر بفهميد اول بريد وبلاگ ققنوس و سکرتر و ... را بخوانيد بعد بيايد و حاشيه سفر را مطالعه فرماييد!!

اندر باب مسايل حاشيه سفر !!!
-من‌ و يوسف در ساعت ۵۵/۲ رسيديم.
- گزارشگر طبق عادت! قبل از همه آنجا بود. البته بعد از اير باس.
- بچه ها يکي يکي پيدايشان شد.
- مسجد الجواد به تصرف جمع کثيري از وبلاگيها در آمد !!!
- شمار وبلاگيها و خانواده هايشان و دوستان و فاميل و آشنايانشان به عدد ۴۸ رسيد.
- شخص نفوذي جشن ميلاد امام زمان نيز در جمع ما حضور داشت. ولي براي استتار هويت .... تغيير ظاهر اساسي داده بود. (ولي نشد که مخفي بماند!!! هويتش در چند ثانيه اول لو رفت‌ !!!)
- هر کسي که براي مراسم ختمي که آنروز براي يک مرحوم برگزار شده بود مي آمد سراغ دستشويي مسجد را از وبلاگيهاي بيچاره مي‌پرسيد.
- راننده اتوبوس بد قولي کرده بود!!! و ساعت حرکت از ۳۰/۳ به ۵۰/۴ تبديل شد.
- پير مغان هم آورده شد !!!
- قرار بود در مسير قم مراسم پر فيض افطار انجام شود که تبديل شد به داخل اتوبوس شرکت واحد و در خيابان !!! در مقابل ترمينال جنوب !!! (اين وسط بعضي ها هم پايين شهر رو ديدند)

- وبلاگي بود که از در و ديوار اتوبوس بالا ميرفت.
- ۸ عدد وبلاگ نويس بيچاره (از صنف آقايون) ايستاده بودند.
- در ابتدا با کلوچه و شير عسل پذيرايي شديم.
- خواهران در حال خواندن دعا و راز و نياز بودند!! و آقايان در حال زير آب هم زدن و شلوغي و ...
- اين آقاي تذکر از بس که تذکر داد همه آقايون را کچل کرد.
- يکي از آقايون احساس خوش صدايي کرده بود و زده بود زير آواز. و يک مولودي در انتهاي اتوبوس به وقوع پيوسته بود.
- اين پورياي بيچاره هم مثل آونگ ساعت همش در حال متر کردن اتوبوس بود !!!
----- همينجا لازم ميدانم که از آقاي پوريا و همه دست اندرکاران! سفر، کمال تشکر را داشته باشم. لطفا باز هم از اين زحمتها بکشيد. -----
- گاهي مواقع صداهاي ناهنجار از انتهاي اتوبوس به گوش ميرسيد‌ !!! و بعضي ها با صداي نازکشان !!! خيلي آهسته !!! ميخنديدند !!!
- رزمنده آب سرداب حضرت ابوالفضل را براي تبرک آورده بود. --- خدا خيرش بدهد‌ ---
- در راس ساعت ۸ به عوارضي قم رسيديم.
- راننده از قم گذشت و به سمت جمکران رفت !!!
- آقايون براي برگرداندن راننده از جمکران به قم، لشگر کشي عظيمي به سمت ايشون و آقاي تذکر کردند.
- بعد از کلي تماس گرفتن با ترمينال جنوب و چرب کردن !!! سيبيل مبارک راننده !!! راننده تصميم گرفت که سر اتوبوس را کج کند و برگردد به قم تا ما بتوانيم دلي از غذا در بياوريم.
- در اتوبوس براي طرح اطعام يتيمان پول جمع آوري شد.
- به علت کمبود وقت، شام (پيتزا) در اتوبوس سرو شد.
- البته لازم به ذکر است که همه پيتزاها به نوعي ته نشين ميشد !!! يعني به ته اتوبوس منتقل ميشد !!!
- سر جاده منتهي به مسجد، کاروان وبلاگي از اتوبوس پياده شدند و عزم مسجد به پياده کردند. (اگر شما اين جمله را فهميديد منم فهميدم !!!)

- يک شخص حاشيه نويس! دائم در حال نکته برداري از اتفاقات و رويداد ها بود.
- قريب به صد بار نزديک بود که يکي با راننده دعوايش بشود. که براي به وقوع نپيوستن اين موضوع لولک پيغامهاي او را به راننده ميرساند.
- اين آقاي راننده يک چيزيش ميشد !!!
- در طول سفر با انواع پفک،لينا،نمکي و چيبس و بيسگوييت و شکلات و لواشکو باقالي و انواع و اقسام ميوه ها و هزاران نوع!!! مخلفات و تنقلات ديگر از وبلاگيها پذيرايي به عمل مي آمد.
- من بيچاره هر چيزي که براي يوسف ميفرستادم اونِ بيچاره حتي رنگش را هم نميديد !!! در وسط راه هاپولي ميشد.
- اعتراض همه جانبه اي براي مخالف با ID مشترک من و يوسف انجام پذيرفت. که اصلا مهم نيست !!! همينه که هست !!!

اندر باب عرفان
- چراغ عرفان همه روشن بود.
- صحن مسجد از وجود مهتابي هاي پرشين بلاگ نوراني شده بود.
- مراسم دعا بسيار با شکوه بر سر چاه برگزار گرديد.
- چند تن از آقايون بچه ها را به فيض رساندند.
- گاهي مواقع عرفان چون اشک بر روي ديدگان بعضي ها نمايان ميگشت.
- براي همه وبلاگيها از جمله شما دوست عزيز دعاي مخصوص روانه گرديد ! ! ! هيچکس را فراموش نکردم و نکرديم. مطمئن باشيد.
- سه تن از خواهران از فرط عبادت حسابي نور بالا ميزدند !!! از چهره شان بسيار عيان بود. چه حاجت به بيان بود ؟!! و عاقبت عرفان بالايشان کار دستشان داد ....


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توجه توجه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به عرض آقاي مهاجر برسانم که نصايح شما اندر گوش لولک خان
بسي فرو رفته بودندي و ايشان بسيار ساکتي و مظلومي مينمودي
تا چند که ما اصلا شيطنت از ايشان نديدندي.



اندر باب نتيجه سفر:
بسيار خوش گذشت جاي تک تک اونهايي که نتونستند بيان خالي. انشاالله سفر بعدي.

اندر باب نتيجه اخلاقي از اين سفر:
واقعا دوست را بايد در سفر شناخت.

   + یاس حسینیه - ٦:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳۸۱