خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

پاسخ؟

حسبی الله

اینروزها مدام با خودم تکرار میکنم

و راه میروم و حفظ میکنم.... و هی از خودم میپرسم . هی از خودم امتحان میگیرم و هی به خودم نمره میدهم....

 

این رو زها روزهای سختیست..... روزهایی که من حتی وقت پاسخ دادن ندارم! فقط می پرسم و میروم... و حتی فرصت انتظار جواب را نیز ندارم.....

 

می پرسم و میروم.... و تو نمیفهمی که چقدر فکر من مشغول سوالهاییست که فکر مرا روزهاست پر کرده.

 

 

 

به دنبال پاسخ....در پشت میزی که شبیه هیچ میزی نیست.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢

حسرت همیشگی :

حسبی الله

 

حرفهای ما هنوز نا تمام....

                                 تا نگاه میکنی:

          وقت رفتن است

                                باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

                        لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

 

آی...

              ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

                        چقدر زود

                                                دیر میشود!

دکتر قیصر امین پور

 

تا هنوز دیر نشده... تا ناگزیر وقت رفتن نرسیده....

قدر خود و دوستهامون رو بدونیم...

 

 هر کی که باشی! هر جا که باشی ... هر جور که باشی.....

باز دوستی نیاز توست....

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٢

زلزله

حسبی الله

 

زن گفت:

  بیدار شدم و بچه م رو شیر دادم

  بچه رو خوابوندم کنارم که یه دفعه دیدم باز داره زلزله میاد....

  بچه رو بغل کردم که بلند شم

  یه دفعه آوار ریخت روم.....

  دیگه نتونستم تکون بخورم

  شوهرم رو صدا کردم....

  3 ساعت طول کشید که منو از زیر آوار بیرون آوردن....

- کاش نمی آوردن-

  بچه م توی بغلم خفه شد و مُرد

 

 

   + یاس حسینیه - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ دی ۱۳۸٢

بچه های بی جنبه و معلم عصبانی:

حسبی الله

جلسات اول تدریسم توی مدرسه ی راهنمایی بود و من هم پر از اشتیاق معلمی و جذبه !!!!

آخـــــــــــــــی یادش بخیر که اون اولا چقدر جذبه داشتم!

بچه های کلاس 2/3 رو برده بودم کارگاه و داشتم هی هوار میزدم و درس میدادم! اما انگار توی اون کلاس تنها چیزی که مهم نبود اربده های جان گداز خانوم معلم بود! چون هیچ کسی اصلا هیچ توجهی به من نداشت! بچه ها که انگار از قحطی کامپیوتر اومده بودن، یورش برده بودن به کامپیوترها و بازی میکردن و هر چی هم داد و بی داد میکردم که ســــــــاکت!!!!! کسی گوش نمیداد.

من هم چون تو این زمینه هیچ تجربه ای نداشتم! (آخه توی آموزشگاه شاگردا عین بچه ی آدم میشینند و گوش میدن! نه مثل  توی مدرسه که بچه ها از در و دیوار بالا میرن!) شروع کردم به درس دادن و فقط یکی از بچه ها گوش میداد و منم درسم رو به اون یه نفر دادم! و اون هم نوشت بقیه هم توی عالم خودشون بودن..... بی خبر از اینکه چقدر من عصبانی شده بودم و چقدر گریم گرفته !!!! اعصابم به کل تعطیل شده بود و سرم گیج میرفت وقتی که درسم تموم شد بلند شدم رفتم نشستم توی دفتر. به دفتردار که زل زل به من نگاه میکرد گفتم:" بچه ها حرفم رو گوش ندادن منم از کلاس اومدم بیرون!!!!!"

البته وقتی این حرف رو زدم خودم پشیمون شدم که چرا بچه ها رو ول کردم که با خیال راحت هر غلطی میخوان توی کارگاه بکنن! منم عصبانی بلند شدم و رفتم تو کارگاه و یه دادِ گنده سر بچه ها کشیدم؛ همه یه دفعه خفه خون گرفتن! دلم میخواست هر چی از دهنم درمیاد بهشون بگم! ولی خیلی مودب عین خانوم معلمهای گل گفتم: "من دیگه نمیام سرکلاستون شما جنبه ی کارگاه رو ندارین! مگه اینکه اتفاق خاصی بیافته و من بیام سر کلاستون!!!" و در یک حرکت متحرالعقول همه ی کامپیوترها رو از برق کشیدم و داد زدم: "بیـــــــــــرون!!!!!" و همه بچه ها رو از کارگاه ریختم بیرون! دلم یه کم اولش خنک شد!! این اولین باری بود که دلم میخواست سر به تن شاگردام نباشه....ولی بعدش اونقده دلم گرفت که نگــــو.... عین این مامانا که بچه هاشون رو میزنن!! و بعد پشیمون میشن!!!! ولی دو سوت بعد دیگه هیچکدوم از شاگردا عین خیالشون نبود که چه خونی به جیگـــــر معلم گناهیشون کردن!!!! وقتی از مدرسه رفتم بیرون دلم میخواست هق هق بزنم زیر گریه.... و البته همین کار رو هم کردم! ولی هق هق نه!!!! نصف راه رو گریه کردم.... دلم برای خودم و شاگردام سوخت!

البته بیشتر دلم برای شاگردام سوخت که یه ذره فهم ندارن و نمیفهمن که معلمی که وایستاده بهشون درس میده/ یه آدمه که عاشق اونهاست...

 

البته ناگفته نمونه که دیگه از این جذبه ها هیچ وقت به خرج ندادم! و خیلی هم بی خیال اذیت بچه ها شدم! آخه اینجوری خودم فقط اعصابم خورد میشه .... شاگردا که عین خیالشون نیست! فقط به اذیت کردن میپردازن.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ دی ۱۳۸٢