خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

روزمرّگی

حسبی الله

سلام!
باز هم صدای قدمهای احساس می آید.....
و باز هم عقل و عشق رو در رو هستند و دست به یقه!
جنگ این دو هّچگاه پایانی ندارد.
------
به گمانم به زودی درگیر روزمرّگیها می شوم.
راه گریزی نیست که من با پای خود و شاکر از لطف خدا به دامانش میروم.
شاید در همین روزمرّگیهایم آرزوهایم خوابیده باشد.
خدایا روزمرّگیهایم را.....
و نمیدانم چه دعایی برای آن روزمرّگیهایم کنم!
شما مرا دعا کنید.

   + یاس حسینیه - ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٢

من فقط دیدم:

حسبی الله

در دفتر شعر ِ بچه هایی که فقط خدا را میبینند
من آخرین سطر هستم
مثل نقطه ی بعد از
پایان.
---
نمی دانم چه بگویم! و برای این نگفتنم هم مواخذه شده ام،

سعی میکنم که بگویم:


آری! اتوبوسی بود که روی ابرها ره میپیمود، و در آن بچه هایی بود که دریچه ی افق دیدشان به روی خدا باز می شد، و انوار خدا دلشان روشن می کرد.
آری بچه هایی روشندل که برای دیدن قدرت خدا حس ِ بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و حس ششم داشتند. هر چند که حس بیناییشان نزد خدا به امانت مانده بود.
با این بچه ها یک روز رفتم تا باغ و حش! جایی که همه میروند تا حیوانات را ببینند اما این کودکان رفتند تا حیوانات را حس کنند.
من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک دنیا حس. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه کنجکاوی. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و یک عالمه بو! صدا! حرکت! من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و حسهای درک نشده اشان. آنها بودند و یک دنیای پر از حیوان. من بودم و یک جفت چشم؛ آنها بودند و ...
من آنجا خرگوش را دیدم؛ آنها صدایش را شنیدند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را لمس کردند. من خرگوش را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
آنجا من شیر را دیدم؛ آنها او را بو کردند. من از شیر ترسیدم؛ آنها او را دوست داشتند. من شیر را دیدم؛ آنها صدایش را تقلید کردند. من شیر را دیدم؛ آنها او را درک کردند.
من فقط اسب را دیدم. آنها لمسش کردند؛ با او بازی کردند؛ سوارش شدند؛ به او خندیدند... من فقط اسب را دیدم. آنها اسب را درک کردند و نوازشش.
من آنجا تنها، دیدم. آنها شنیدند. من دیدم آنها لمس کردند. من دیدم آنها بوییدند. من دیدم آنها درک کردند.


و هنوز من همان نقطه ی بعد از پایانم....
پایان.


-----------------------------------------------------------------------------------
ریحانه گزارش کاملش رو نوشته. برید بخونید.

   + یاس حسینیه - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢

افق:

حسبی الله


روبروی دریا بنشین و افق را بنگر.
هر وقت نگاهت به روبروست خط افق کمان ابروی یار است.
هر گاه روی گردانی سمت انحنای پایانی کمان افق باز افق میشود!
خطی صاف و ممتد و افقی...
-------

راستش با دیدن این همه تبریک تولد خیلی از بابت متولد شدنم خوشحالم! انشالله قسمت شما هم بشه ؛) :))
---
این همکارم! ‌مثل اینکه خیلی مشغول درسه. چند روزه هی بهش میگم بیا شمال نامه رو بنویس... هنوز که نیومده. ولی دفعه بعدی دیگه نوبته اونه ؛)

   + یاس حسینیه - ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢

تولد...

حسبی الله

سلام!
۱- داداشم بهم یه طوطی داده.
اسمش رو گذاشتم آلوچه!
آلوچه خیلی خنگه.

۲- چهارشنبه تولدمه!
البته با سایموند و پای لرز
مشترکاْ تولد گرفتیم.
همتون دعوتین. یه ایمیل بزنید تا آدرس و ساعت رو براتون ایمیل کنم. همتون بیاین! خب؟ بدویین منتظرتونیم.

۳- کامپیوترم خرابه نمیتونم بهتون سر بزنم!
شرمنده ی همتون.
هر چند که خیلی از وبلاگها رو میخونم ولی امکان نظر گذاشتن ندارم.

4- راستی چهارشنبه منتظرتونیما!
در ضمن ببخشید که آدرس رو همینجا نمیذارم. چون بالاخره یه آماری باید از مهمونها داشته باشیم!!

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ خرداد ۱۳۸٢