خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

خدا:

حسبی الله

بابا طاقت ندارم! ن... دا.... ر....م !!!! ندارم!

یعنی چی ؟ یعنی چی که یه آدم گنده که فریاد هوار هوارش گوش دنیا رو پر کرده اندازه من که حداقل ۲۰ سال ازش کوچیکترم در مورد خدا اطلاعات نداره!

مگه میشه!

مگه میشه کسی خدا رو نشناسه؟ و تنها شناختش از خدا این باشه که خدا یکی است!.....

برای من که دردناکه!‌شما رو نمیدونم؟؟؟

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢

فاطمه:

حسبی الله

سلام:

بر فاطمه

بر فاطمه و پدرش

بر فاطمه و پدرش و شوهرش

بر فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش

و بر فاطمه ... بر فاطمه.....

   + یاس حسینیه - ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٢

اندر احوالات شیخ و ادیب فهیم مجتبی همدانی(بع)*

حسبی الله

اندر احوالات شیخ کبیر بسی اقوال آورده اند به کذب و صدق.
آورده اند که شیخ به عهد صغر بس خجول بود و گوشهء عزلت همی گرفت و آداب سخنوری هیچ ندانست.مامش به درگاه خدای انابه بکردی و به هر امامزاده و سقاخانه نذر بسیار نمودی تا بل گشایشی در کار وی شود و فرجی حاصل.حتی منقول است که وی را سالی به پنجرهء پولادین ببستند با رسن به جهت شفا.
پدر شیخ بس غمین بود زین واقعه و اهتمام نمودی در جهت سرور دل عیال.نقل است روزی پدر به حال تفکر در کوی قدم زدی،ناگاه آوایی شنیدی بس خوش.گل از گل رخسارش شکفته شدی و قلبش مسرور گردیدی که این صوت جلی از جانب پیر مکتبخانه بود.پدر بدانجا شد برای عرض ادب،بسیار مباحثه نمودی و قیل و قال کردی تا پیر منت نهاده و شیخ را به شاگردی قبول نمودی.
و این خود نقطهء عطفی بود در زندگی شیخ مجتبی(بع).

******
شیخ بسی ناله سر داد و افغان نمود که من نخواهم رفتن بدین موضع.اما افاقت نکرد و پدر گوشش بپیچانید و وی را روان بکرد.شیخ را کشان کشان به مکتب بردند و به کرسی ای ببستند تا خدای ناکرده حرکتی ناموزون و خلاف از وی سر نزند.
پیر و پدر بر این اتفاق کردند تا شیخ روزانه به قاعدهء سه بار دوشیدن گوسپندی بیش در محضر استاد تلمذ کند تا جبران مافات نماید.
گاه درس،هر کتابی را که پیر بگشاد بهر تدریس،شیخ مویه بکردی و خود را بزدی که:
“ نمی خواهم،رهایم کنید“.
از آنجا که پیر فرزانه بودی و خردمند،بانگ برآورد که آی اهل خانه:آن نوشتهءعهد عتیق کلیله و دمنهءمرا بیاورید بلکه به حیل مختلف و روایت قصص جوراجور وی را پابست کردی.
از قضا فن اوستاد کارگر افتاد و شیخ مجذوب و مبهوت قصص گردید.شیخ به شوق تعلم هر روز خود به مکتب بشد بی هیچ دردسر و کار تا آنجا پیشرفت که وی کتاب را سیصد و چهل باربخواند و آن را از بر نمود.هر چه پیر کوشید تا وی را مطلب دیگر بیاموزد،ثمر نبخشید و شیخ فرمود که مرغ را پایی بیش نیست.
و بدین ترتیب بود که شیخ مجتبی(بع) کتابت و گفتار به زبان پارس قدیم آغاز نمود و تا به امروز این خلق حفظ کرد.
گذشت و شیخ برومند گشتی، جوان شدی و پای بر دارالعلم نهادی به دیار شیخ بوعلی سینا.
پس از مدتی به گروه عملا گروید و در این رتبه آنقدر پیشرفت کردی تا به سمت فرزین راه نایل گردید.شیخ همزمان ید بیضا از آستین مبارک بیرون بیاوردی و قالبی طراحی نمودی چشم دشمن کورکن و شروع به نگاشتن و کتابت نمودی و از هر باب سخنها راندی.شیخ نگارشات خویش را در پارس بلاگ پابلیش نمود که وقتی برای خود مهد ادبا بود.
شیخ را بسیار مریدان یافت شد در پارس بلاگ که شیفتهء وی بودند و رتبهء عملایی اش. دانستید که شیخ به پارسی عتیق می نگاشت چه بلیغ! هر چه مریدان ضجه بزدی و آب دیده روان ساختی که یا شیخ رحمی نما و به قاعدهء نوین کتابت کن که ما را توان ادراک اقوالتان نبودی،اثر نکرد که میخ آهنین نرود در سنگ.
شیخ الشیوخ گاه محض تنوع،بستن دهان معاندین و از دست ندادن تماشاگران بلاگ همایونی، جملاتی چند در حد فهم و ادراکات عامه مکتوب داشت و چون نمی خواست خود را از سریر افتخار پایین کند،هر از چند گاه فریاد برمی آورد که این المترجم؟ و چون برگرداننده پیدا شدی وی را محل ندادی و به حیل مختلف وی را دک نمودی، سر خویش گرفتی و کار خود ادامه دادی.

والسلام.
امضاء محفوظ






**بع = بقی عمره

   + یاس حسینیه - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢

روزهای خوب زندگی

حسبی الله

روزها می آیند! و میروند!
من تونستم خودم رو از چنگ اون روزمرگی ِ همیشگی رها کنم.
و الان خوشبختم.....
تا توانستم روزمرگی ها را کم کردم و هر روز روزی نو را آغاز میکنم... و هر روز آدم جدیدی هستم!



به زودی به یک آموزشگاه جدید برای تدریس میروم! و شاید حتی در یک مدرسه ی راهنمایی هم مشغول بشم!
اووووووووَه چقدر کار دارم! شاید نتونم که زیاد به دوستای خوبم سر بزنم و یا شاید یکم از قبل بیشتر در تکاپو باشم ، شاید بیشتر بفهمم که زندگی یعنی چی! و شاید با زندگی های بیشتری درگیر بشم! به هر حال دارم زندگی میکنم! ولی هیچ وقت دست از سر این خونه ی مجازیم بر نمیدارم! هر چی باشه اینجا هم خونه و زندگی دارم! نه؟ اینجا هم یه عالمه دوست خوب دارم و یک عالمه دلخوشی.... به هر حال اینجا و بین شماها دارم زندگی میکنم. و این زندگی شیشه ای رو خیلی خیلی دوست دارم.
راستش خیلی ذوق مرگم که میخوام در یک مدرسه راهنمایی مشغول به کار بشم! چون بچه های 12-13 ساله رو خیلی دوست دارم . مخصوصا دختراش رو. همیشه با بچه های این سنی ارتباطات خوبی داشته ام! شاگردهای این سنی ام رو هم خیلی دوست دارم.
وای خدای خوبم! کمکم کن که موفق باشم.
اینو نوشتم که نگند وبلاگ نویسی تعطیله! نه! از این خبرا نیست... یاس بدون خونه که معنی نمیده !! ولی احتمال میدم اینجا کم کمک بشه دفتر خاطرات! عین قدیما...

 

   + یاس حسینیه - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٢

 

حسبی الله

اینو بخونین!


Sign The Petition

   + یاس حسینیه - ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ تیر ۱۳۸٢

روز نیکوکاری...

حسبی الله

باز هم روز نیکوکاری من و تو شد ... باز هم دوشنبه است؛ دوشنبه اول ماه ...
باز هم نگاههای خسته ای میهمان سخاوت مایند و باز هم می خواهیم بر دلهایی مرهم بگذاریم... باز هم می خواهیم اشکهای چشمهای تری را پاک کنیم و باز هم می خواهیم دست محبت شما را بر سر نیازمندی بکشیم. محبت های بیکران شما را می خواهیم هدیه کنیم به نگاه منتظر دخترکی یا مادری مستاصل...
سه ماه گذشت؛ سه تا دوشنبه اول هر ماه... تا به حال سه روز نیکوکاری داشته ایم. محبت های شما را هنوز اهدا نکرده ایم! چون هنوز دستمان خالی ست ...
دوستان خوبم صندوق خیریه در نظر دارد به زودی مبالغ جمع آوری شده را محبتی کند بی دریغ و آن را تقدیم خانواده های نیازمندی کند و یا آن را نوازشی کند بر سر کودکی یتیم...
به زودی گزارش کامل کارکرد صندوق خیریه اعم از مبالغ دریافتی ؛ مبالغ خرج شده و مصارف آنها را در سایت مخصوص صندوق خیریه به نظر شما خوبان می رسانیم.
به امید روزی که هیچ نیازمندی نباشد.......


شماره حساب: ۱۴۷۲۷۶۹۷۴
بانک تجارت؛ شعبه کشاوزر - فلسطین
به نام: سارا سعیدی کیا؛ سید حیدر مرتضوی

   + یاس حسینیه - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ تیر ۱۳۸٢