خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سفید ..... سفید ....... یاس:

حسبی الله

مطلب قبلی نمیدونم کجا رفته!

اما من هنوز هستم!!!

سه شنبه انشالله که میریم... رهسپاریم تا خدا....

انشالله که ظهر چهارشنبه در مدینه ایم..... جای همه ی شما کنار ماست! مطمئن باشید به یادتونیم. انشالله.

 

من رفتم حلالم کنید....... برای کامنتهایی که جواب ندادم برای جوابهای نامربوطم!

برای وبلاگهایی که نخوندم!

برای همه ی یاس نبودنم حلالم کنید...

من رفتم تا رهسپار شوم........

خداحافظ دوستان

یا حق.

 

   + یاس حسینیه - ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢

یاس میشوم:

حسبی الله

   + یاس حسینیه - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٢

خاطرات سفر شمال ۲

حسبی الله

شنبه:28/4/82

صبح از آنجایی که آقایان نمی توانستند برای بیدار کردن ما بوسیله  مشت و لگد وارد اطاق شوند تمام زورشان را در صداهایشان جمع کرده بودند و ما هم بیدی نبودیم که با این امواج صوتی بلرزیم و همچنان به خواب خود ادامه دادیم ولی زمانی که اطلاع دادند قرار است مهمان بیاید به حکم مهمان نوازیمان از مونس تنهائیمان یعنی رختخواب جدا شدیم و با زدن آب به دست و صورت خود را مثلا شاداب و سحرخیز جلوه دادیم .

 

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای زنگ در، من توانستم با دو وبلاگ نویس دیگر از جمع وبلاگیها آشنا بشوم، آقای پینو و خانم ناگفته های زینب .

 به علت اینکه محل استقرار خانم ها در اندرونی ویلا بود و بخاطر خفن بودن هوای اندرونی ،  متاسفانه مجبور شدیم در یک محل از خانم وآقای مهمان پذیرائی کنیم که به چیزی شبیه خاله بازی تبدیل شده بود، با این تفاوت که بجای شام قصد داشتیم به مهمانانمان صبحانه بدهیم. البته حدس میزنم چون طرز صبحانه خوردنمان در سفر قبلی به گوششان رسیده بود از خوردن صبحانه امتناع می کردند ( در حالی که دیدند چه صبحانه با کلاسی چیده بودیم )  و بیشتر از چند دقیقه مهمان ما نبودند . در هر حال ما آن روز صبحانه ای کاملا با کلاس خوردیم که حاوی خامه، کره ، پنیر، مرباو از همه مهمتر قاشق و بشقاب بود ( چون در سفر قبلی همیشه یا در جنگل و یا در ساحل دریاصبحانه میخوردیم همیشه بشقابهایمان تنه درخت و کیسه پلاستیک و لیوان و قاشقهایمان هم انگشت و شاخه درخت بود ) .

  

بعد از صبحانه به علت شکستگی ای که در پایه های سفت و محکم  آقایان سایموند و نریمان ایجاد شده بود و باید به تهران برمی گشتند برای خریدن بلیط   قصد رفتن به چالوس را کردند ماهم چون به گفته آقای راننده تاکسی نزدیکترین آبادی برای گذراندن اوغات فراغتمان جالوس می بود توفیق اجباری شد که آقایان شکسته پا را تا چالوس بدرقه بنماییم و در ضمن برای برگشت خودمان هم بلیط تهیه کنیم بعد از تهیه بلیط به فکر یک جای  متفاوتی بودیم تا عامل سپری شدن اوغات فراغتمان بشود که دو باره سر از تفرجگاه در آوردیم.

برای مهمان کردن خودمان به صرف جوحه کباب آقایان سعی در روشن کردن آتش کردند که به معنای واقعی جای آقای شهاب خالی بود .

بعد از صرف جوجه کبابی خوشمزه و لذیذ، آقایان دوباره به سمت دریای آبی و نیلگون حمله ور شدند . خانمها هم برای اینکه زیاد از دریا دور نباشند در نزدیک ترین نقطه ساحل به دریا نشستند . چون جلوی دریا مملو از انسانهای از هر جهت آزاد بود ما مجبور بودیم که به دور دستها نظر بیندازیم که البته با موجی که باعث خیس شدن البسه و کیف و کتاب و از همه مهمتررویاهایمان شد ، متاسفانه مجبور شدیم نگاهی هم به ساحل دریا بیندازیم .

آقایان قرار بود راس ساعت 7 در محلی که از قبل معین شده بود حضور یابند که به احتمال زیاد به علت نبود جذبه و خشم قبلی از طرف خانمها توانستند 7 را به 30/7 موکول کنند که به عنوان تجربه برای سفر بعدی استفاده خواهد شد.

در راه برگشت با خریدن چند عدد ماهی از یکی از آبادیهای شهر به منزل برگشتیم. در منزل هم بعد از یک سری صحبتهای کاملا جدی و البته سری آقایان در ساعت 30/1 و خانمها حدودا 3 صبح به خواب رفتند. و تا ساعت 11 فردا صبح چشم باز نکردند.

 

یکشنبه: 29/4/82

از آنجایی که بلیط برگشت برای ساعت 4 بعد از ظهر بود تصمیم گرفته شد همه وسایلمان را به همراه ماهی غلتیده شده در آب نمک و آبلیمو  با خود به جایگاه همیشگیمان یعنی تفرجگاه ببریم و همینجا از خانه و خاطراتش خداحافظی کنیم ولی به علت انجام اموراتی از قبیل نظافت خانه ساعت 30/1 توانستیم دل از خانه بکنیم و حرکت  کنیم .

خوشبختانه به علت درک بالای آقایان در مورد ضیق وقت، ایندفعه بیخیال دریا شدند و به سرعت ماهی ها را پختند. چون هنوز وقت برای حرکت داشتیم به فکر تحویل گرفتن خودمان افتادیم و آنهم دوربینی کردن (از نظر هنری میتوان گفت فیلمبرداری) خودمان بود که زیاد طول نکشید و ساعت 30/3 (البته قرار بود 3 باشد ولی به علت مسایل حاشیه ای آقایان، تالار اندیشه و این حرفا) به سمت ترمینال حرکت کردیم .

به علت داشتن یک برنامه ریزی دقیق (جدی میگم) سر ساعت 4 داخل اتوبوس ( از اونهایی که باهاش آزاده ها رو می آوردند تهران) قرار گرفتیم. البته به علت مناسب نبودن مکان نشستن با بیقراری آقایان مواجه شدیم که البته بر اساس قانون انتخاب طبیعی استاد داروین برای بقا مجبور شدند خود را با شرایط سازگار کنند.

 

یکشنبه: ساعت 9 شب

هیچی دیگه! رسیدیم تهران .

ولی برای اینکه این قسمت هم خالی از عریضه نماند به خلاصه نویسیهای من در این سفر توجه کنید.

کسی که بیشتر از همه عمل سقایی را انجام داد...................................مجتبی

کسی که بیشتر از بقیه ابیات حافظ را خواند...........................................نریمان

کسی که بیشتر از همه کار غیر عاقلانه کرد .........................................نریمان

کسی که  عقلش را بیشتر ازبقیه به دست آقای نریمان سپرد..................سایموند

کسی که بیشترین اخمهارا کرد..........................................................خواهر لولک

کسی که بیشتر از بقیه مورد اخم واقع شد...........................................لولک

کسی که بیشتر از بقیه ماهی خورد...................................................آقا یوسف

کسی که کمتر از بقیه ماهی خورد...................................................خانم آقا یوسف

کسی که بیشتر از بقیه درس خواند....................................................سید

کسی که کمتر از بقیه درس خواند......................................................خواهر پشت کنکوری لولک

کسی که بیشتر از بقیه گناهانش آمرزیده شد..................................شهاب ( بخاطر جمله خدا بیامرزدش که خیلی بکار رفت )

کسی که بیشتر از بقیه  تقه به آبگرم کن زد ....................................آقای هادیزاده ( چون به این قسمت خلاصه نویسی می گویند توضیح بیشتر را از دوستان آمده در شمال بخواهید)

    

تنها کسانی که شبها مسواک می زدند ............................... خانمهای جمع

 

   + یاس حسینیه - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٢

شمال نامه :

حسبی الله

 خاطرات سفر شمال !

پنجشنبه26/4/82

صبح ساعت30/6 همه اعضا برای رفتن به شمال به ترمینال آمده بودند لولک و خواهرش هم به دلایلی طولانی نتوانستند با آنها همراه شوند و حرکت آنها به عصر موکول شد و از آنجایی که این خاطره ها را خواهر لولک می نویسد هیچ اطلاعی از وقایع داخل اتوبوس و منزل وبلاگیها تا ساعت 11 شب ندارد و برای اطلاع بیشتر می توانید با منزل آنها تماس بگیرید .

در ساعت 11 شب دوستان بیصبرانه منتظر ورود لولک و خواهرش بودندچون به احترام آن دو ،دست از غذا خوردن کشیده بودند و به معنای واقعی شکمهایشان حسابی خالی شده بود و خبر نداشتند که لولک و خواهرش قدم زنان و با تمانینه و در حال استشمام گلهای یاس به سوی خانه در حرکتند و تازه شامشان را هم در یک رستوران بین راهی خورده اند.

بعد از وارد شدن آن دو ، به صرف شام پرداختند که مطمئنا از چلو کباب بیشتر مزه داده است. بعد از شام اعمال مختلفی صورت گرفت از جمله گوش دادن به نوارهایی که برای بعضی ها باعث ترشح هیستامین میشود . گرفتن فال حافظ که بعضی ها را به سواحل در یای خزر و بعضی ها را هم به محل کارشان منتقل کرد و گفتگو هایی که باعث شد یادی از دوستان غایب جمعمان بشود که البته برای همه آنها از خداوند تقاضای علو درجات را کردیم (مخصوصا از آقایانی که از برجهای نفتی بالا میروند)

بعد از گذشتن مدتی آقایان بدون هیچگونه فوت وقتی به خواب رفته و خانمها هم بعد از تشکیل جلسه ای سری و مخوف (به علت برق رفتنهای متناوب) تا ساعت 6 صبح مشغول تبادل انواع آمارها و زیراب زنیها و غیبتها و ... شدند !!!

 

جمعه: ساعت 11 صبح

با لاخره با صدای داد و بیداد آقایان، من و خانم یاس توانستیم از خواب بیدار شویم . البته داد و بیدادشان هم علت داشت : اول آنکه در بازدید از مناطق متفاوت شمال (دریا یا جنگل) باهم تفاهم نداشتند و دوم ، آمدن دو میهمان ناخوانده به منزل شلوغ پلوغمان و ایجاد هول و اضطراب در آنها . البته در مورد مهمانها توانستیم بامختصری نظافت و مختصرتری میوه تا ساعت 30/12 از آنها پذیرایی به عمل آوریم ولی در مورد بازدید از مناطق متفاوت شمال بعد از یکسری گفتگو های آرام!!!! ، دریا و جوجه کباب با 6 عدد رای موافق به تصویب رسید

ولی خبر نداشتیم که تمام این تلاشها انرژی است که دارد بیهوده مصرف میشود و ما در نهایت تا ساعت 5 در منزل خواهیم ماند و قیمه پلویی با دست پخت دو عدد آشپز ماهر میل خواهیم کرد.

 

جمعه: ساعت 5 عصر

بعد از صرف نهار عزم رفتن دریا را کردیم (پایه بودیم). طبق معمول بخاطر طوفانی بودن هوا امکان شنا وجود نداشت و باز هم طبق معمول آقایان و فقط آقایان به دور ترین نقطه رفتند تا در تیر رس خانمها قرار نگیرند که قدیمیها به این حرکت میگفتند خجالت کشیدن. طبق خبرهای واصله به جز آقای سید بقیه دل را به دریا زده بودند. و بازهم در خبرها آمده بود که نزدیک بود دریای زیبا و مواج ...... آقایان را بلند کرده و و ببرد ( که خود میتوانید این خبر را تفسیر های متفاوتی بکنید) . خانم یاس و خواهر لولک هم همانند ساحلی آرام نگاههارابه دریا دوخته بودند  و البته بعضی لحظه ها هم به خاطر رعایت موازین شرعی و عرفی چشمها را می بستند.

بعد از چند ساعت آقایان دل از دریا کندند و برگشتند و بعد  از خلوتی دوباره با دریا و ایجاد صحنه هائی رمانتیک از خانم یاس و آقای یوسف به سمت منزل حرکت کردیم، و از آنجائی که تاکسی ما  پیکان بود نه وانت ،  آقایان  نریمان و مجتبی مجبور شدند همانند یک ورزشکار اصل و نسب دار، پیاده این همه راه را طی کرده تا به منزل برسند .

 

جمعه: شب

بعد از چیدن سفره به دست آقایان و خوردن غذا توسط خانمها و جمع کردن سفره توسط آقایان و شستن ظرفها به دست آقایان ( نتیجه : در این گونه سفرها به خانمها بد نمی گذرد ) بحث و گفتگوی شبانه مجمع در مورد بازگشت به تهران آغاز شد و چون از چهره همه آقایان نمایان بود که به قول خودشان سفت و محکم پایه هستند که تا روز یکشنبه دور از تهران باشند قرار شد فردا برای گردش به تنکابن رفته و همانجا بلیط برگشت تهیه کنیم.

 

.: خواهر لولک :.

   + یاس حسینیه - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٢

خاطره نویسی !

حسبی الله

امروز کلاسهام بعد از ۵-۴ ماه  دوباره شروع شد!

عالی بود!

یه کلاس ۹ نفره! که فقط ۳ تا از شاگردام از خودم کوچیکترن! بقیه شون جای مادر بزرگ بنده هستن از شاگرد ۱۳ ساله دارم تا ۳۸ ساله.

امروز که رفتم آموزشگاه همه ی همکارا از دیدن بنده بعد از این مدت طولانی به وجد اومده و حسابی ذوق مرگ شده بودن. از معاون آموزشگاه تا مامان آموزشگاه همه با اینجانب دیده بوسی نمودند  و کلی بنده را تحویلیدند!


 

 

راستی بگم که نگین نگفتی ها!!! از این به بعد میخوام اینجا فقط خاطرات بنویسم! گفته بودم که؟ دیگه از متن ادبی و این حرفا خبری نیست. متنهای ادبیم رو توی وبلاگ ادبیم مینویسم. اینجوری طبقه بندی شدست. اگه حوصله خاطرات خوندن ندارین دیگه نیاین ؛ خونه ؛  اینجا دوباره میشه عین همون خونه قدیمیه! وبلاگ خوبی میشه! باور ندارین از آرامش بپرسین که قبلنا وبلاگم چه قدر خوب  بوده؟‌چطور بوده؟ چون آرامش از اون دوستای خیلی خیلی قدیمیه! همیشه هم به بنده لطف داشته و سر میزده.

راستش بازم دوباره میخواستم که نظر خواهی اینجا رو بردارم! آخه خاطرات که نظر نداره! ‌ولی باید اعتراف کنم که از بعضی از دوستان گلم جرات نکردم! هنوز جای کتکهایی که اونبار به من زدن مونده!


راستی! اون گلای بالای صفحه رو هم تقدیم میکنم به : همسر مهربونم  

   + یاس حسینیه - ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٢