خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

مدینه:

حسبی الله

مدینه شهر پیغمبر.

مدینه شهر تو.

مدینه شهر غم.

مدینه آشنای غریب.

مدینه.......

اونقدر میشه مدینه رو توصیف کرد که حد نداره. مدینه برای من عین شهرم بود. اما شهری که توش غریبم.... هم من غریبم هم امامان من غریبند...

مدینه برای من یعنی وطن. وقتی که از مدینه رفتم گفتم: خدایا از شهرم بار سفر بستم، سفرم بی بلا کن، من از شهر غریبم مدینه عزیمت کردم و آمدم به این دیار آشنا.

وقتی که آروم اتوبوس وارد مدینه میشه احساس میکنی داری وارد شهری میشی که جای پای امامها و پیامبر توشه... کم کم گلدسته های مسجدالنبی از بین هتلهای سر به فلک کشیده مشخص میشه... هی با چشم میگردی دنبال گلدسته ها ... هی دلت میخواد زودتر اون گنبد سبز رو ببینی... هی گردن میکشی و سرت و این ور و اونور میکنی تا گلدسته ها رو ببینی... بعضی ها هم میرن کنار پنجره و شروع میکنن به اشک ریختن... مدینه شهر اشکه... وقت رفتن از مدینه هم همینه .. عین همون اولش هی گردن میکشی که گنبد خضرا رو ببینی و بگی برمیگردم، قول میدم که برگردم.... وقت اومدن فکر میکنی اومدی که دردلهات رو تقسیم کنی و وقت رفتن روی دردهات یه درد غربت به بزرگی 4 تا قبر غبار روبی نشده، اضافه میشه.... اونقدر این درد بزرگه که اگه زیر این درد کمرت نشکست آدم نیستی! آهنی!

من دلبسته ی مدینه شدم! مجنون مدینه و فرهاد مدینه.

مدینه .... مدینه السلام ای خانه ی عشق....

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٢

معلم راستکی شدم!‌ِ D:

حسبی الله

این روزها اونقدر سرم شلوغه که هیچ جای اینترنت نمیمونه! منم شرمنده ی همه ی دوستان شدم. هنوز بازدید سفر پس نداده ام.

از 3 مهر میرم مدرسه و اولین  روز اردو داریم... و من دلواپسی عجیبی دارم! یک کمی هم بگی نگی میترسم. دوست دارم که معلم خوبی باشم. اولین باره که به این گروه سنی درس میدم اونم کلاس 23-24 نفری! کنار اومدن با بچه های توی این سن کمی سخته. خدا کنه که از عهدش بر بیام.

الان بزرگترین دل نگرانیم همینه!

خلاصه! از دل مشغولی که بگذرم روز 3 شنبه شورای معلمین مدرسه بود من هم رفتم مدرسه! از همه اونجا کوچیکتر من بودم! یکی از معلمها با لبخندی به من نگاه میکرد انگار که من دانش آموزم! هی منم این پا و اون پا میکردم که قدم بلندتر بشه و هی حلقه ام ر به رخ معلمه میکشیدم که فکر نکنه که من بچم ... ولی نمیدونین چه نگاهی به من میکرد! دلم واسه خودم سوخت.

یک دختر دیگه هم اونجا مشغوله که 24- 25 به نظر میاد ولی چون خیلی توی بحثا شرکت میکرد و از کارکنان قدیمی مدرسه اس کسی چپ بهش نیگا نمیکردش. خلاصه ما رفتیم مدرسه و با معلمها دمخور شدیم!

 

به هر حال درس دادن توی مدرسه از درس دادن توی آموزشگاه خیلی سخت تره! برم ببینم چی به چیه! شاید معلم خوبی شدم.. خدا عالمه! شاید هم ماه دیگه حکم اخراج زیر بغلم راهی همون آموزشگاه قدیمی شدم!

 

 


دست به قلم شدم تا از سفرم بنویسم... سفری که باید رفت گفتن از این سفر سخت است و به همان اندازه شیرین.

 

 

سفرنامه نوشتن را نمیدانم! تنها توصیفاتیست از همه ی آنچه که دیدم و میتوانم بگویم نه از آنچه که حس کردم و گفتنی نیست......

 


از دفعه ی بعد، بعد از هر مطلب انشالله یک قسمت از توصیفاتم از سفر حجم رو  مینویسم!‌منتظر باشید

   + یاس حسینیه - ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٢

بی خدا ......... نه!

حسبی الله

ساعت عزیمت است!

سه شنبه شب...

                             ساعت رفتن از خویش

                             به دنیای مادی و روزمرگی

ساعت 9 به وقت دنیا.

ساعت دلم الان 24 است و ثانیه ای دیگر پایان دنیای من است!

                   اما...

                             نه!

من دنیای خویش پیدا کرده ام!

                             گم کردن راحت نمی باشد.

                             حتی نمی توانم به عمد آنرا جایی جا بگذارم!

ساعت عزیمت از خانه ی خداست تا خانه خویش.

اما...

خدا هست.

گرچه خانه اش نیست.

به قول آن یار عزیز :

      «خدا را با خود می برم»

 

کعبه ای کوچک از برایش در دلم خواهم ساخت.

خدا را می برم به انتهای وجودم و ابتدای قلبم.

به اندرون همه ی لحظه های زیبای زیستن.

دیگر بی خدا زنده نمی مانم.

 

ساعت عزیمت/ در اتوبوس.

   + یاس حسینیه - ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٢