خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

آش

حسبی الله

سلام!
دوشنبه جاتون خالی (خصوصا خصوصا جای پروا جونم) !! نبودین ببینین چه آشی تحویل ملت دادم  خیلی خوشمزه شده بود!!!!!!! (خودم نگم کی میگه ؟‌)  همینجا از دوستانی که اومدن تشکر مخصوص میکنم :

از زینب عزیزم که کلی سبزی خرد کرد. (دستت درد نکنه کدبانو جونم)

از بهار خوبم که تا اونجا اومد و ولی نموند که آش بخوره !  ( احتمالا ترسید که دیگه اقوام و آشنایان رو نبینه یک راست از خونه ی ما به بهشت زهرا منتقل بشه! اما بهار جون دیدی همه سالم از خونه ی ما رفتن؟ )

از زینب گل که زحمت کشید و اومد. و برای اولین بار خونه ی یاس و یوسف رو دید زینب جون چشمت روشن)

از فاطمه ی گلم که کلی زحمت کشید و با شرایط ویژه اومد  (ممنون انشالله که آش پشت پای کیمیا رو با هم می پزیم!)

از عمه ی نازنین که از سر کار اومد و بعد هم ما رو برد مسجد امام حسن احیا.

از زهرای نازم که دیگه از تازه کاری در اومده و کهنه کار شده! ‌اما برای شکسته نفسی اسمش هنوز تازه کاره! راستی چشم تو هم روشن که خونه ی یاس و یوسف رو دیدی

از رهگذر قشنگم که ما رو خیلی قشنگ سر کار گذاشت و نیومد !!!

و از همه ی دوستانی که دلشون پیش آش ما بود ولی سعادت نداشتند بیاند و دست پخت خوشمزه ی منو بخورن

و از ریحانه ی عزیز و خوب و نازنینم که با حسن و حسین خوشگلش مجلس ما رو رونق داده بود    (ممنون عزیز دل من که من رو هیچ وقت تنها نمیزاری )


 با عرض شرمندگی هم باید بگم که ۵ شنبه هیچ خبری نیست !!! همه ی خبرا کنسل شد

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢

 

حسبی الله

سلام

دیروز یوسف با سایموند و شهاب و پوریا و سید رفت.... 10 روز دیگه انشالله بر میگرده. یوسف که رفته انگار همه ی حال و حوصله ی منو گذاشته توی ساکش و برده!

انقدر کم حوصله هستم که حتی سر کلاس دکتر قیصر هم نرفتم! منی که همیشه برای روز شنبه لحظه شماری میکردم که کلاس کی شروع میشه! امروز اصلا حس رفتن به کلاس رو نداشتم و گرفتم خوابیدم....

خیلی وقته که خاطرات روزم رو ننوشتم! خاطره نویسی یادم رفته!

* امشب افطاری خونه ی مامان بزرگ دعوتم، دیشب هم که خونه ی ریحانه دعوت بودم! تا صبح هم دیگه موندم اونجا.

* برای یوسف 2 شنبه میخوام آش پشت پا بپزم! قراره که : زهرا - مرضیه - زینب - فاطمه - پریناز - زینب - معصومه - خواهر لولک - خواهر شهاب - رهگذر- فاطمه - نگین و هر کسی دیگه ای که دوست داره! بیان خونه ی ما...

راستی اگه دوست داری بیای برام ایمیل بزن که آدرس خونه رو (البته این خونه دیگه آدرسش yas115.persianblog.ir نیست!) برات بفرستم و بیای.

* راستی بچه هام هم همه حالشون خوبه سلام میرسونن! و به زودی هم نعش بنده رو تحویل میدن! البته این بچه ها از اون بچه ها نیستن ها! منظورم همون شاگردهای گرانقدر و معلم دوستمند!!!!!!!!(آره جون خودشون و عمه شون)

درس دادن توی مدرسه هم عالمی داره... من به این نتیجه رسیدم همه ی معلمهایی که میرن توی مدرسه ها درس میدن همه شون دیوونه اند! تعجب نداره که! اگه دیوونه نبودن که معلم نمیشدند! در ضمن منظور من از دیوونه همون عاشقه!!! البته عاشق ِ دیوونه!

یه وقت دیگه که حال داشتم یه کم از دردسرهای معلمی میگم!

فعلا خدا حافظ

   + یاس حسینیه - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢

مسجد شیعیان:

حسبی الله

مسجد شیعیان:

تنها جای مدینه که آرامشی دیگر داشت و تنها جایی که احساس غربتت کم میشد. و ما آنجا نماز مغرب و عشا را گذاردیم.... و چه چسبید! دلنشین ترین نماز سفر در خانه ای محقر در عین حال زیبا در مسجدی که هنوز دولت آنرا مسجد نمینامد! بلکه آنرا مصلی میداند. با این حال تنها مسجد شیعیان است و چقدر  آنجا مردم مهربان بودند و چقدر آنجا در نگاههای دردمندشان آرامش میدیدی.....

شیعیان مدینه اغلب مسکینان مدینه اند اما دهایی دارند که نام خدا را در آنها حک شده

و تنها یادگار ما از آن خانه ی محقر:

 

مسجد شجره:

لبَیک، الاهم لبیک. لبیک، لا شریک لک البیک. ان الحمد و نعمة لک و الملک، لاشریک لک لبیک.

آغاز احرام.

یاس شدن.

سفید شدن.

آغاز آدمیتی که خدا از تو میخواهد. اونجاست که دلهره ی شیرین احرام توی دلت روشن میشه.... اونجاست که میخوای خدا رو صدا بزنی..... همه ی شعف و شیرینی کلامت رو جمع میکنی و با صدای بلند میگی : لبیک...  خدا هم میگه لبیک عزیز دلم...  هیچ وقت نباید فکر کنی که خدا بهت لبیک نمیگه! اونجا خدا به همه ی آدمهایی که حب اهل بیت توی دلشون باشه لبیک میگه....

همه ی آدمها سفیدند عین فرشته ها..... اونجاست که آغاز پاک شدن انسانه، حالا مُحرم شدی به حرم امن الهی انشالله که مَحرم هم بشی. مَحرم به حرم امن الهی.

توی مسجد شجره 100 ها و یا شاید زارها آدم عین خودت سفید پوش و راغب، هست. اونجا عین صحرای محشره که همه فکر خودشونن که درست لبیک بگن، که سنگاشون رو با خدا وا بکنن، که شیطون رو از خودشون دور کنن، همه و همه به فکر خودشونن.

 

 

احرام:

در مسجد شجره که لبیک گفتی میشی مُحر ِم. احرام به حرم الهه بستی و مُحرم شدی.... تنها حسی که میبینی سفیدیه و سفیدی.... سفیدی های در هم گم شده.

حال که مُحرمی باید یک سری کار رو نکنی: نباید دستور بدی، به کسی نباید ظلم کنی ...... در یک کلام باید آدم بشی، باید کمی این دنیا و تعلقاتش رو بگذاری کنار، خودت رو بگذاری کنار... حالا خدا آغوش باز کرده وقتی که همه ی تعلقاتت رو کناری گذاشتی... متحیر خدا بشی و بعد بدویی و بپری توی آغوش خدا  و بعد باز هم از لطف خدا متحیر بشی.

احرام یعنی اون قسمتی از روح خدا که در تو دمیده شده زنده بشه و تو توی خدا حل بشی. احساس کنی که خدا از رگ گردنت بهت نزدیکتره و حل بشی توی خودت توی رگ گردنت، توی خدا......

اونوقت دوست داری که هی بگی : لبَیک.... و اونقدر بگی که صدای خدا رو بشنوی که میگه: لبَیک عبدی... لبَیک.

 

مکه:

آرامش.

جایی که آدم احساس آرامشی نزدیک میکنه، انگار که خدای مهربون هست! تازه اونجا میفهمی که خدا میگه من از رگ گردن به تو نزدیک ترم یعنی چی.... مکه خیلی آرومه و خیلی دلنشین، اونجا دیگه احساس غربت نمیکنی. اونجا آدم همچین راحته که انگار خونه شه. مکه عین یک رویای حقیقیه.

اصلاً حس غربت نداری همش آرامشه...همش.

 

 

مسجدالحرام:

مسجد الحرام آشنا تر از مسجد النبیست، مسجدالحرم خیلی آرومه اما مسجدالنبی صمیمی تره! مسجد الحرام عین یه مکان مقدسه که تقدیسش باعث دوست داشتنش شده ! اما مسجد النبی عین یک مکان دوست داشتنیه که دوست داشتنش بهش تقدیس داده. هیچ جای سنجیدن با هم نیست!! مرا چه به سنجش!

مسجد الحرام خیلی دوست داشتنیه خصوصا طبقه ی دوم آن، شب جمعه آنجا گرم ترین جای مکه میشه! چون خصومت با شیعیان و دعای کمیلشان باعث خاموشیه پنکه هایی میشه که تنها وسیله ی خنک کننده ی مسجده.

حیاط مسجد الحرام اگه اجازه ی نشستن داشته باشی عین اتاق خودته.... توش همچین آرومی که دست داری بشینی و به رویایی دست نیافتنی فکر کنی.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳۸٢