خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

روزی که دکترای فلسفه گرفتم !!!!

حسبی الله

سه شنبه روزی بود که قرار شد من برم دانشگاه رهگذر اینا! آخه رهگذر جونم کنفرانس داشت و من هم بیکار بودم! رفتم که امید قلبی باشم! ومهمترین دلیل تولد رهگذر جونم هم بود.

خلاصه 3 شنبه شد و من با هزار زحمت صبح کله سحر!! دل از رختخواب کندم و آماده شدم که 9 دانشگاه باشم.

رهگذر هنوز نیومده بود. به من هم گفته بود که تو کلاس 210 کنفرانس داره، منم با اطمینان قلب رفتم دم کلاس 210 که با تعجب دیدم اونجا دفتره! و یه چند تا خانوم و آقا دارند به امور دانشجویان میرسن!

خلاصه رفتم کل طبقات از کلاس 110 تا 2010 رو سرک کشیدم ببینم این بچه کجا کلاس داره! اما انگار که کلاسش تو ناکجا آباد تشکیل میشد! از شانس بدم هم اسم استاد رو هم بلد نبودم! خلاصه ی کلام احساس سر کار رفتن عجیب پا پی ام شده بود، رفتم جلو حراست واستادم 2 دیقه نشده دیدم حضرت خانوم داره عین موشک میاد تو!!!!

خلاصه خانوم شماره کلاسش رو اشتباه داده بود و با هم ما رفتیم سر کلاس. هنوز استاد نیومده بود که دوستای رهگذر پرسیدن این کیه باهات اومده؟ اونم گفت دوستمه.... یکی برگشت از من پرسید اِ... ترم چندمی؟ (کی بهش گفته بود که من دانشجو ام خدا میدونه!) منم با کمی مکث و خنده گفتم ترم آخر!

همین گفتگو در مورد من کافی بود! که همه فکر کردن که بنده فلسفه خوندم و شنیدم که یکی میگفت حتما فوق لیسانسه! خلاصه درد سرتون ندم ساعت کنفرانس رسید و خانوم رهگذر رفت پشت تریبون و شروع کردن به کنفراسیدن و یکی از همشاگردیها هم هی بحث راه مینداخت و با یه نفر دیگه علیه رهگذر عزیز بنده جبهه گرفته بودند و من هم با نگاه های عاقل اندر سفیهانه! و خنده اون دو همشاگردی رو زیر نظر داشتم و اونا هم هی خودشون رو از زیر نگاههای من جمع و جور میکرن. خلاصه من هم حرفی نزدم و کنفرانس به خوبی و خوشی تموم شد.

بعد هم من و رهگذر رفتیم و نهار خوردیم و برای خالی نبودن عریضه یه پیتزای اضافی سفارش فرمودیم! غذامون که تموم شد پیتزا به دست راه افتادیم توی دل بارون ... هوا هم حسابی دونفره بود و ما هم که دونفر!!!! با هم رفتیم پارک و نشستیم روی یه صندلی وسط بارون و شروع کردیم به خوردن پیتزا!!! پیتزای بارون هم خوردن داره ها!!!

بعدش هم رفیتم سر کلاس اخلاق! که یه کم اخلاق یاد بگیریم. یه استادی داشتن به نام آقای خالقی انگار. کار جالب و به یاد موندنی ای کرد... به مناسبت روز دانشجو به همه ی دانشجوها با دست مبارک خودش یه کارت هدیه داد که روی اون یک جمله ی حکیمانه نوشته شده بود. خیلی از این کار استاد شریف خوشم اومد.

 

 

بعد از چند روز از حضور بنده در دانشگاه رهگذر اینها!!! بر سر زبونها انداخته بودن که اون دوست خانوم رهگذر که باهاش جلسه ی قبل اومده دانشجوی سال آخر دکترا بوده!!!!!!!!! و اون همشاگردی هم کلی به قول خودش جلوی من ضایع شده.

خلاصه بنده یک روزه دکترای فلسفه گرفتم! میتونین شما هم بگیرین.


   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٢

مدیرهای خالی بند!

حسبی الله

سلام! امروز من یه چند قدمی توی بارون قدم زدم! انگار که قلم خشک شده ام روی کله ی خیسم بود!! چون قلمم تر شده و باز نوشتنم گرفته:

خلاصه بگم براتون از مدیرهای خالی بندی که هر صبح سر صف شاگردها رو به صداقت و راستگویی دعوت میکنند..........

یکشنبه ی هفته ی پیش بود که یکی از دوستای خواهرم زنگ زد و بعدِ احوال پرسی گفت : "یاسی! یکی از دوستام مدیر مدرسست. معلم کارگاه ندارند میای بری معلم شی اونجا؟" گفتم: "مدرسش چیه؟" گفت: "دبیرستان" چون من هم بدم نمیومد که تو دبیرستان هم یه کل کلی با بچه ها بکنم گفتم باشه و شماره گرفتم و 3 شنبه صبح زنگ زدم مدرسه.

خانوم مدیر با کلی دنگ و فنگ اومد پای گوشی و شروع کرد با من صحبت کردن در مورد مدرسه و کلاس. اولا که اصلا معلم نمیخواستن! ایشون متصدی کارگاه میخواست! منم با اینکه زیاد دل خوشی از متصدی نداشتم گفتم عیب نداره! آخه این شیطونه نشسته بود توی کلم و میگفت: "یاسی!! دبیرستانه ها! برو ببین چه خبره اگه خوشت نیومد کار رو بده به هما (هما یکی از دوستامه که در به در دنبال کاره)" با همفکری شیطون خان گفتم باشه میام. آدرس رو پرسیدم گفت: " منطقه 18 - یافت آباد!!!" اومدم بگم نه که باز شیطون خان پرید وسط و وساطت کرد. خانوم مدیر گفت:"همین الان بیا سر کار!!! چون مسئول قبلی کارگاه هست شما رو توجیه کنه" منم کلی کار داشتم و بدون برنامه ریزی نمیتونستم برم. خانوم مدیر گفت عیب نداره شنبه بیا. خلاصه با کلی دل به شکی قبول کردم که برم. با خانوم مدیر هم همه ی حرفها زده شد و حتی اینکه گفت ما سرویس هم داریم و میتونی شنبه صبح که اومدی مدرسه از همکارها بپرسی که کجاها وامیسته....

خلاصه شنبه صبح شد و کلاس دکتر قیصر! ولی من به خانوم مدیر قول داده بودم که برم! و حتی خانوم مدیر گفته بود که شنبه کلاس هم دارم!! خلاصه اومدم که برم یافت آباد.....

ای بابا امان از نابلدی راه! از جلیلی تا آذری رو گز کردم تا رسیدم به مدرسه ی فوق! چشمتون روز بد نبینه بعد از منتظر موندن برای تشرف مدیر خان! بنده که با کلی عطر و اتو خدمت رسیده بودم! سکه ی یک پول شدم!

مدیر خالی بند تا فهمید بنده همان بنده! هستم گفت خانوم کی به شما گفت که بیای مدرسه !!!! و رو کرد به ناظم محترمه و گفت:"سه شنبه مگه خانوم ِ (3 نقطه) نیومد اینجا و برای کارگاه توجیه نشد؟ دیگه به این خانوم که نیازی نیست!!" و رو کرد به من و با کمال خالی بندی فرمود: " من بهتون گفتم که با شما تماس میگیرم!!! من نگفتم که شما بیاین اینجا!!!" البته پر واضحه که این خانوم بی صفا! با من 8 صبح شنبه قرار گذاشته بود ولی انگار که کار رو داده بود به یکی دیگه! خلاصه من از نامردی این خانومی که فامیلش صفا داشت و خودش نداشت دلم گرفت! و کلی عصبانی شدم که چقدر وقت تلف کردم تا رسیدم به مدرسه و بعد از کلی انتظار تازه خانوم اومده خالی میبنده!

اما بهتر بعدش رفتم سر کلاسهای دکتر قیصر و با خودم شرط بستم که دیگه با شیطون همفکری نکنم و برای شنبه هام که کلاس دارم برنامه نریزم!

 

   + یاس حسینیه - ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢

 

حسبی الله

یوسف گم گشته باز آمد به کنعان

کلبه احزان شد گلستان

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ آذر ۱۳۸٢