خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سفر..... پایان.

حسبی الله

بعد از شلمچه دو باره برگشتیم خرمشهر... زائر سرا...

 

توی ماشین تو راه برگشت لباسهای همه حسابی خاکی و داغون شده بود سید عباس در یک اقدام بسیجیانه گفت بچه ها شلواراتون رو بدین من میشورم! اما از اونجا که همه ی اشرار از اون بسیجی تر بودن هیچ کس این کارو نکرد! حتی خود سید عباس هم قید شلوار شوری رو زد. در همان شب تاریخی بود که رهگذر گذرش افتاده بود به خرمشهر و ما ساعت 1 نیمه شب با هم قرار گذاشتیم جلوی مسجد جامع! و رهگذر شبی را با اشرار سر کرد! و داشت کلی شرور میشد که مهلتش تموم شد و برگشت رفت خونشون ! خلاصه تا نزدیکای صبح من و رهگذر داشتیم تو ی راهرو قدم میزدیم و قضای چت های نکرده رو ادا می کردیم.... صبح شد و من که ساعت 1 ظهر به زور از خواب پا می شم ساعت 6-7 بیدار شدم و دوباره یه ورزش حسابی به بر و  بچ دادم ....... بعد از خرمشهر راه افتادیم به سمتِ ....

 

طلائیه نمی دانم چه وقت است. ولی می دانم کجاست! –شاید- اینجا طلائیه ست؛ طلائیه.... خاکِ طلائی  ایران

در مسجدی و مکانی نشسته ام که خاک آن آغشته به خون و عشق است.

شاید سرزمینی باشد بی گل و گیاه....اما این ظاهر این زمین است! چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید ........اینجا گلستان است، اینجا پر از بوی بهشت است، خاک اینجا به آسمان فخر می فروشد و آسمان هم از شرم ِ زمین عرق میکند، آسمان اینجا داغ است و عرق کرده –لابد خجالت می کشد-

من نمی دانم اینجا کجاست که از هر گوشه ندای حسین حسین می آید... لابد اینجا کربلاست.

همیشه دلم آسمان شدن می خواست و اینجا خاک شدن.

خدایا پاکم کن... خدایا اینجا خاکم کن.......... (من وقتی این مطالب را مینوشتم هیچ نمیدانستم که خدا صدای مرا شنیده! خاطره ای از من در همان لحظات همانجا در طلائیه خاک شد.... همان ناگهانِ همه ی لحظه های خوبم) ....."

 

 

چزابه تنگه ای بود. نه بین ِ دو کوه، بین ِ نیزار و مرداب و جاده ای که روی آب می رفت....

و من هم مثل پیغمبران بر آب راه رفتم.

فکه از فکه نوشتن کار ِ من نیست.....

 رَمل..... نیزار ...... 72 تن .... پرچم ... گرما...... آب..... قتل ِگاه

 

  گفتم کجا؟

          گفتا به خون.

                گفتم که کی؟

                         گفتا: کنون.

                                گفتم نرو!

                                     خندید و رفت.....

 

هویزه عجب حالی داشت! من یه بار قبلن تر ها یعنی آخرای جنگ که هنوز این شهر امنیت کامل نداشت اینجا رفته بودم....صفایی داشت برای خودش عین صفای .. عین صفای..... نمیدونم! عین صفای جایی که تا حالا نرفتی! شبی که هویزه بودیم حال عجیبی داشت... مراسمِ غبار روبی مزار شهدا بود. شهدای هویزه همه توی یک گور دسته جمعی پیدا شده بودن شهدای خیلی کم سن و سال هم در بینشون بود.... خلاصه همه ی این شهدا توی حیاط یه مسجد مزار داشتن که دیدنی بود... اشک و شمع و ناله... فراق و فراق و فراق .... نصفه شب هم در یک اقدام بسیجیانه مراسم چادر شوری به پا بود!

 

دو کوهه منزل ِ آخر....

 وداع سنگین با سرداران... جبهه ... رشادت ها.....

برگشت از معنویت به شهر

بازگشت از عرش به فرش

تنها ماندن خویش در برابر زمین

نگران شدن برای لحظه های مانده.....

فریادی بی انتها به سوی زمین.

پایان.

از برق ِ نگاهت ...... کوری شفا یافت.

   + یاس حسینیه - ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

سفر یاس خاتون ۴

حسبی الله

 

رفتیم اروند و اونجا از خاطره های والفجر 8 شنیدیم که بچه هایی که توی اردوگاه فرات آموزش دیده بودن اینجا زدن به دل ِ آب.. البت فرق این آب با اون آب تو این بود که این آب با سرعت حرکت می کرد و آب اونجا تقریبا ثابت بود! خاک عراق هم که درست جلومون بود.... یه مسجد صدام توی فاو ساخته (اونور اروند تو خاک عراق) که شبیه کشتیه غرق شدست.... این مسجدقشنگ از این طرف اروند معلومه! داستانهای مختلفی برای این مسجد نقل میکردن یکیش این بود که یه سردار عراقی (اسمش یادم نی) که سردار خوبی بوده! و صدام میفهمه که اون موافق جنگ ایران و عراق نیست رو می کشه و به یاد اون سردار یه مسجد میسازه که شبیه کشتیه در حال غرق شدنه! یه روایت دیگه این بود که توی شب وقتی با دوربین اون مسجد رو نگاه میکردن خطای دید بهشون دست میداده که فکر میکنن دشمن داره با کشتی به طرفشون میاد!

توی اروند نمایشگاه های جالبی بود مخصوصا نمایشگاه تفحص... یک سنگر تدارکاتی بود که وقتی واردش میشدی و فیلم و عکسهای تفحص رو میدیدی با اون شعرهای قشنگ و با معنی... محو میشدی! ... یعنی من که هیچ این چیا سرم نمیشه کلی توی اون عکسها و شعرا شنا کردم!!!

خلاصه از اروند  یه سی دی سخنرانی های دکتر شریعتی رو گرفتم و یک سی دیه سخنرانی دکتر الهی قمشه ای به قیمت هر کدام 700 تومان!!

و برای ناهار برگشتیم خرمشهر.

برای نماز ظهر با مهدیه رفتیم مسجد جامع خرمشهر....... این مسجد خیلی حس قشنگی داشت یه حس خیلی نزدیک به حسی که توی مسجد النبی داشتم. آدم دلش میخواست همین جور بشینه توش و در و دیوارو نگاه کنه!!!با مهدیه قرار گذاشتیم که بریم ناهار و بعد از ناهار دوباره برگردیم مسجد جامع اما به خاطر کارهای شرورانمون نشد که نشد دیگه بریم مسجد جامع.....

وقتی داشتیم از مسجد جامع میومدیم بیرون یه پیرمرد با نمک داشت روی مردم گلاب می پاشید به مهدیه گفتم بیا ما هم بریم وایستیم جلوش با اون دستگاش رو ما هم گلاب بپاشه! ولی وقتی ما رسیدیم آقای پیرمردِ با نمک داشت با یه کیسه ور میرفت! ولی من با کمال پر رویی گفتم: میشه روی ما یه کم گلاب بپاشین!.؟ پیرمرد یه نگاه مهربون به ما کرد و میله ی گلاب پاش رو گرفت طرفمون و با لبخند گفت چرا نمیشه... بفرما..... و قطرات ریز و ملایم گلاب نشست روی صورتهای داغ ِ ما. خداییش خیلی چسبید!

بعد از خوردن ناهار که خوراک مرغ با قارچ بود آماده شدیم که بریم شلمچه....

 

 

از خود شلمچه چی باید بگم! خودم هم نمیدونم... میدونی... شلمچه رو خیلی دوست دارم خیلی. شاید به خاطر  بابانوری...... آخه بابا نوری توی شلمچه شهید شده. (به خاطر اینکه 72 سالش بود و سنش زیاد بود بچه ها بهش میگفتن...بابا...بابا نوری ....)

خلاصه خود شلمچه که یه تیکه بیابونه بی آب و علفه.. یه بیابون که جلوش هم سیم خاردار کشیدن که جلوتر نری! چون هنوز میدون مینه. تو شلمچه یه محلی برای دفن شهدای گمنام درست کردن که خیلی قشنگه... یه گنبد آبی.... مثل گنبد آسمون و زیر این گنبد قبر 5 تا شهید گمنام.

از شلمچه فقط یاداشت کردم: اینجا کربلاست... خاک اینجا تربت شفاست....حسین اینجاست..... فاطمه اینجاست.................................

غروب اینجا خورشید سرخ می میرد. آسمان و خاک سرخ است.

نمیدونم چرا  اونروز غروب، خورشید اینقدر سرخ بود.. شاید غروبهای شلمچه، خورشید همیشه سرخه؟ آسمون و خاک همیشه سرخه.....

نماز مغرب و عشاء رو همونجا زیر گنبد آبی خوندیم... چه فرقی میکنه؟ گند آبی  آسمون یا گنبد آبی  ......

 

بعد از شلمچه دو باره برگشتیم خرمشهر... زائر سرا...

   + یاس حسینیه - ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳