خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

طاهره درس نخون :

حسبی الله

دوباره می خوام از کلاسم که شبیه ترین جای دنیا به یک خونست بنویسم... و از شاگردام که مثل بچه های یک خونه اند.

از طاهره براتون نوشته بودم! یادتونه؟ همونی که حروف انگلیسی رو نمی شناخت. 13245435 بار بهش گفتم: "برو کلاس انگلیسی همون ترم اول رو هم بری کافیه!" ولی نرفت... حالا هم ترم windows رو تموم کرده ولی من می دونم که هیچ چیز جالبی از کلاس یاد نگرفته. راستش تازه متوجه شدم که قدرت درک تصاویر براش مشکله.... هر جلسه کلی وامیستم بالا سرش و تنهایی بهش یاد میدم... فکر کنم بقیه بچه های کلاس از دست من و اون حسابی کفری شدن! از دست من برای اینکه هنوز هم مصمم بهش یاد می دم و از دست اون برای اینکه یاد نمیگیره.

یک ترم ِ تمام، هر جلسه طرز گرفتن موس رو بهش یاد دادم و یک ترمِ تمام همه ی اجزای پنجره رو دوباره براش توضیح دادم! اما دریغ از یاد گرفتن. اصلا طاهره حتی همت نمی کنه که توی خونه از روی جزوه بخونه! و هر جلسه ازش می پرسم که کلاس زبان انگلیسی رفته یا نه ولی هیچ وقت اهمیت نمی ده..... البته فکر می کنم که شاید خجالت می کشه بره کلاس زبان و بشینه ترم اول، آخه 35 – 30 سالش هست و بچه های ترم اولِ زبان، دبستان و راهنمایی هستند....

راستش گاهی ازش دلسرد میشم... خیلی معلم بدیم. آخه چند جلسه اصلا حوصلش رو نداشتم ، سعی می کردم زیاد طرفش نرم! می ترسیدم یه چیزی بهش بگم که ناراحت بشه یا یه وقت با لحن بدی باهاش حرف بزنم. یکی از بچه های قوی کلاس رو نشوندم پیشش که جور منو به دوش بکشه. اما....

 

حالا فردا امتحان داره... نمیدونم چکار کنم! احتمالا می افته! تا حالا هیچ شاگردی نداشتم که بیافته! یعنی میگین بندازمش؟؟؟

 نمی دونم  بیاد ادامه کلاس windows رو یا نیاد... می خوام براش شرط بزارم که باید حتما کلاس زبان انگلیسی بره بعد بیاد کامپیوتر...

 

نمیدونم! مغزم دیگه قفل کرده. از خودم دارم نا امید می شم..... البته شاید هم باید از طاهره نا امید بشم. اگه طاهره یک کم بیشتر اهمیت میداد .. اگه حداقل از روی جزوه ی فارسی می خوند، اگه اسم ِ تسک بار (taskbar) و دسک تاپ (desktop) رو یاد می گرفت.. اگه... نمی دونم.. شاید هم اگه من یه کم بیشتر حوصله داشتم، اگه خودم بهش زبان رو یاد می دادم، اگه باهاش خصوصی کار می کردم......

ای بابا همش که شد اگه! مامانم همیشه میگه: "اگه رو که بکاری مگه در میاد!"

 

خلاصه که از دست این معلم بد و طاهره ی درس نخون حسابی مخم قفله!

 

یک کم همفکری کنید ببینم باید با این طاهره چه کنم؟ خواهشا یک نظراتی بدین که قابل اجرا باشه!

از کلیه معلمین محترم  طلب یاری می نمایم!!!

 از غیر معلمین هم همین جور!

کمــــــــــک!!S.O.S      

کمــــــــــکS.O.S     !!

کمــــــــــک!!S.O.S      

   + یاس حسینیه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳

خانه مامان گلی:

حسبی الله

آمده ام به خانه ی جوان و خسته ی مادر بزرگ....

خانه ی خسته ای که در ابتدای جوانی خوابش می آید.

در پیری ِ ماربزرگ خانه ای نو و وسایلی نو را به او گره زده اند.

اما من همان مامان گلی ِ پیر و خانه ی پیر و درخت انجیر پیر و حوض کوچک و نُقلی ِ پیر و حیاط پر از گل ِ پیر و بوته ی یاس ِ پیر را هنوز در یاد زنده دارم.

جوان ها خانه ی پیر را خراب کردند، حوض را از خاک پر کردند، درختِ انجیری که یادگار پدر بزرگ بود را بریدند و بوته ی یاس را خشکاندند. پنجره هایی که عکس ماه را هر شب قاب می گرفت را شکاندند، خانه ی کفترهای روی پشت بام را خراب کردند و کفترها همه حیرانِ شهر بزرگ و بی در پیکر شدند. ستون های چوبی خانه ی پدر بزرگ را شکستند و خانه ای نو به پا کردند، با ستون های آهنی و پنجره های دودی و دیوارهای سیمانی، با قدی به بلندی....... حتی بلند تر از درخت های همسایه. بدون هیچ درختی و بدون هیچ حوضی و حتی بدون ِ هیچ حیاطی!.....

جای بوته ی یاس انباری ساختند و گور درختِ انجیر را پارکینگ ماشین های بی احساس و دودی کردند...

صفای خانه ی پدر بزرگ شد هیکل نتراشیده ی برجکی که از همه ی خانه های همسایه ها بلندتر است، و چون چشمانِ ناپاکی، مشرف به خانه های قدیمی ِ روبروست.

به زودی خانه های روبرو را هم وراثِ جوان خراب می کنند و هیکل های نتراشیده ی برجک هایی را بنا می کنند که پنجره های همه ی آن ها دودی است و هیچ گاه ماه را قاب نمی گیرد....

دلم برای صفای خراب شده ی شهر بزرگ تنگ است.

 

 

-در حسرت خانه ی قدیمی ِ پدر بزرگ و مادر بزرگ.

در خانه ی جدیدِ دایی! که مستاجر آن مادر بزرگ است.

83/3/10

   + یاس حسینیه - ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳

 

حسبی الله

سکوت......... سکوت...........

فریــــــــــــــــاد

......بی سر انجام.

   + یاس حسینیه - ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۳