خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

 

حسبی الله

هر که نان از خانه ی او برده بود استاده بود....

 

بس که نامردی بوَد در این محابا....... سوختم.

   + یاس حسینیه - ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۳

یک روز خوب، یک اردوی به یاد ماندنی:

حسبی الله

کلاس 4 شنبه ی آموزشگاهم رو در یک حرکت متحیر العقول دودر کردم و از زیر نگاههای مسئول آموزش با یک لبخند ملیح که حدودا تا بنا گوشم میرسید! در رفتم!!!

خلاصه 4 شنبه صفا با بچه های مدرسه! جای شما خالی... خیلی هم خالی! اولِ سفر بچه ها رو تقسیم کردند و به هر معلمی که اومده بود 4 تا بچه رسید! قبل از تقسیم من گفتم بچه های شلوغ مالِ من!! خلاصه بچه های گروه من شدند : ساجده، هنگامه، مریم و نازنین زهرا. هنوز نرسیده به اردوگاه تا پامون رسید به چمن های تر و تازه گفتم بچه بریم وسایلُ بذاریم بالا تو ویلا و بیایم یه مسابقه ی دو بدیم! بچه های من هم که از خدا خواسته کلی ذوق وَرَک شدن. خلاصه هنوز ندویده در اولین اقدام تالاپ! افتادم زمین، و چمن های تازه یک مهر گنده ی سبز روی شلوار کرمم حک کردند.

در اقدام بعدی 3 عدد گل محمدی که بچه ها زحمت چیده شدنشون رو کشیده بودن بالای نقاب آفتاب گیر من چمک می زد. هنوز چیزی نگذشته من و مریم روی تاب رکابی داشتیم تو آسمون سیر میکردیم. بعدش مراسم هندونه خوری شد! با معلم ها و بچه های دیگه نشستیم روی موکت و نفری یه فال هندونه خوردیم. کم کم ساعت 5/12شد و موقع ناهار، رفتیم سمت غذا خوری و یه جوجه ی حسابی نوش جان فرمودیم. ساعت 5/1 شد و 5/2 هم وقت استخر بود اون مدت نرسیدم زیاد شیطنت کنم! آخه وقت نماز بود و من هم یه سری رفتم تو ویلا که ببینم چه خبر! و وقتی اومدم تو محوطه و داشتم بچه ها رو جمع می کردم برای بازی عمو زنجیر باف* وقت استخر شد.

بعد از استخر هم که این بچه ها دیگه حال شیطنت نداشتن! اما من دست از سرشون برنداشتم  با معلمها و چند تا از بچه ها یه کم عمو زنجیر باف بازی کردیم اما چون هیچ کدوممون یادمون نبود چطوری باید گره رو باز کنیم بازی به هم خورد! بعدش با بچه ها دختره اینجا نشسته* رو بازی کردیم، و همش من جر زنی می کردم و بچه ها رو مینداختم جلو تا دختره بگیردشون! که البته دوبار هم بچه ها این بلا رو سر من آوردن و من دختره شدم! و یه کم کتک هم خوردم و دو بار هم طبق معمول تالاپ! خوردم زمین بعدش هم حیف! ساعت 5 شد و وقت حرکت.

                

                             


عمو زنجیر باف: بچه ها دست هم رو میگیرن و به صورت گرد دور هم می چرخن. یکی بابا می شه و با صدای بلند میگه: عمو زنجیر باف بچه ها می گن: بله – زنجیر من و بافتی؟- بله – پشت کوه انداختی؟ - بله – بابا اومده- چی چی آورده؟ - نخود و کشمش، بخور و بیا -  با صدای چی؟ - با صدای گربه – میو میو میو میـــو میــــــو بعدش نمی دونم روی چه اساسی!! زنجیر از یه جا پاره میشه و بچه ها از زیر دست یک نفر (اونم نمیدونم چه اساسی داره) رد میشن و اون یک نفر گره می خوره!

دختره اینجا نشسته* بچه ها دست هم رو میگیرن و دور دختری که وسط حلقه نشسته و چشماش رو بستن می چرخن و می خونن: دختره، اینجا نشسته... گریه می کنه... زاری می کنه... به افتخار من ... از برای من... پرتغالِ من... یکی رو بزن، یکی رو نزن بعد بچه ها می رن و یواش می زنن توی سر دختره! بعد دختره بلند میشه و با چشمای بسته باید یکی رو بگیره تا اون بشه دختره!

 

   + یاس حسینیه - ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۳

دلم برای بچه ها تنگ شده:

حسبی الله

امتحان طاهره برگزار شد! و .... طاهر گفت که تا مهر دیگه نمیاد کلاس، قرار شد که تابستون بره کلاس زبان – من که چشمم آب نمی خوره- و مهر بیاد از اول کلاس ویندوز رو بگذرونه. شاید هم تا اون موقع زورش به شوهرش برسه و یه کامپیوتر بخره!

دوره ی طاهره هم تموم شد و گذشت! خدا کنه که خاطره ی بدی تو ذهنش نمونه.

این کلاس ها هر کدوم برای من یه کلاس درسه، یه کلاس درسی که من از بچه ها درس میگیرم.... و بعضی وقت ها خودم از خودم تعجب می کنم! یه جورایی اون وجه های نا شناخته ی خودم رو می شناسم. مثلا دو هفته ی پیش تو سه راه جمهوری داشتم می رفتم،کلاس داشتم و خیلی هم دیرم شده بود.توی ذهنم داشتم به بچه های مدرسه فکر می کردم، یه دفعه یکی از شاگردامو دیدم که داره از روبرو با مامانش و باباش و داداش کوچیکش میاد! یه دفعه دلم هری ریخت پایین! انگار که کسی که همیشه منتظرش بودم رو دیدم. یه لحظه احساس کردم که دیگه قلبم نمیزنه! -البته اون شاگردم منو ندید و گذشت- فامیلش رو یادم اومد پورجبار. یه لحظه فکر کردم که برگردم و نگاش کنم شاید پور جبار نباشه! اما ترسیدم که شاید واقعا اون نباشه!! و ترجیح دادم که برنگردم و نگاش نکنم!

همون موقع احساس کردم که چقدر دلم برای شاگردام تنگ شده... خیلی خیلی هم تنگ شده بود. یه 20 روزی بود که بچه ها رو ندیده بودم. اون هفته رفتم مدرسه ببینم چه خبر! خانوم ناظم هم منو برای اردوی تابستونی دعوت کرد! خیلی دوست دارم برم که بچه ها رو ببینم. اما کلاس دارم! باید یه جوری این کلاسم رو دودر کنم و برم اردو!

نظر شما چیه؟

   + یاس حسینیه - ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳