خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

من سرما خوردم + آمپول! بیاین بریم تنگه واشی.

حسبی الله

دوشنبه سرما خوردگی بدی داشتم و حالم خیلی بد بود. مامانم اومده بود یه سری به من بزنه و برام سوپ بپزه که چشمتون روز بد نبینه.... بنده ی خدا رفت توی آشپز خونه و سُر خورد افتاد زمین. خیلی بد افتاد زمین. من خوابیده بودم از صدای افتادنش یه دفعه بیدار شدم و خیلی هول کردم و ترسیدم. تا چند دقیقه اصلا مامانم نمی تونست از جاش تکون بخوره، فکر کردم حتما استخوناش خورد شده. نمیدونستم که چه کار باید بکنم فقط داشتم گریه می کردم. چند دقیقه خوابید بعد هم بلند شد و گفت که چیزیش نشده و می خواد بره خونه منم باید می رفتم کلاس.

خلاصه رفتم آموزشگاه یکی از همکارام ازم پرسید حال مامانت چطوره معده ش درد می کرد؟ گفتم خوبه و یه دفعه زدم زیر گریه!!! گفتم که اومده بود خونه ی ما کمک من که سُر خورد افتاد زمین، خیلی ناراحتم براش نمیدونم چش شده.... همکارم هم هول کرده بود (همونجا که من درس میدم مامانم هم درس میده-تریپ خانواده فرهنگیه دیگه)

با چشمای قرمز باد کرده رفتم سر کلاس و قیافم حسابی تابلو بود که گریه کردم. فاطمه پرسید خانوم چیزی شده؟ گفتم نه! زهرا گفت خانوم اگه مشکلی پیش اومده و میشه کمکی کرد ..... گفتم نه چیزی نیست. مشکلا هیچ وقت با من وارد کلاس نمی شن. مشکلا بیرون کلاس می مونن و من وارد میشم. خلاصه شروع کردم به درس دادن و سعی کردم دیگه به مامانم فکر نکنم. بچه ها هم مرام گذاشتن و هیچی سوال نپرسیدن!!! منم کلی بیشتر از همیشه درس دادم.

به محض اینکه از کلاس اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه دوباره زدم زیر گریه و تا خونه داشتم گریه می کردم. به مامانم هم که زنگ زدم هی الکی می گفت چیزی نشده چیزی نشده....

(استخونای مامانم خدا رو شکر نشکسته بود اما کوفتگی پیدا کرده بود و هنوز هم درد می کنه دعا کنید زودتر خوب بشه. انشالله)

اردوی قبلی که با مدرسه رفتم اونقدر از گل وسبزه و درخت بالا و پایین رفتم و با بچه ها بازی کردم و دویدم که دیگه برای هیچ اردویی از بنده دعوت نکردن که خدمت برسم!!  امروز هم آخرین اردو بود، یعنی اردوی اختتامیه و خانوم پرورشی دیگه سراغی از من نگرفت.... گمونم با اون همه شیطنتی که من کردم اردو که هیچ! سال دیگه اصلا مدرسه هم راهم ندن!!!

آخه یه بار خانوم مدیر داشت در مورد یکی از معلمهایی که عذرش رو خواسته بودن می گفت که با بچه ها دست به یکی می کرده و در کلاس رو  قفل می کرده و کارهایی از این قبیل. اما بنده از این کارا نمی کنم! کلاس درس جای خودش رو داره و اردوی تفریحی هم جای خودشو. ()خلاصه امروز که گذشت و اردوی مدرسه بی اردوی مدرسه! انشالله جمعه اردوی دسته جمعی وبلاگی ها خوب میچسبه ها! اونم کجــــــــــــــا؟؟ تنگه واشی.

منتظر حضور سبز و زرد و کرم و قهوه ای و قرمز شما هستم!

 

راستی یادم رفت بگم !‌ هر خانومی که  پایه ی گیم نته! یه میل بزنه به banoo_2003@yahoo.com یه قرار بزاریم با هم بریم . چیه جرا اینجوری نیگا می کنی؟‌مگه به من نمیاد برم گیم نت کانتر بازی کنم؟  خلاصه طرف حسابم با خانوماست بیاین یه گروه بانوان گیم نتی را بندازیم.(رو کم کنی آقایون )

   + یاس حسینیه - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳

معلم های ۲۰۰۴ :

حسبی الله

 حدیثی هست که میگه : زکات علم آموختنه! اما الان دیگه آموختن جای زکات علم شده حساب و کتاب و دو دوتا چارتا......

من خودم از اون دسته آدمایی هستم که هر چی برای یاد گرفتن خرج کنم خسیسیم نمیاد و بازم خرج میکنم و عقیده دارم که ثروت باید از پول تبدیل بشه به علم.

در واقع همه ی آدما معلمند. ولی بعضی از آدما یاد دادن رو کار و پیشه ی خودشون قرار دادن و در اصطلاح فقط به اونا می گن معلم.

معلم وظیفشه که به کسی که علم آموزه درس بده. بدون چشم داشت هیچ پاداشی.

این روزها تنها پاداش پوله.

معلما هم برای گذران زندگی مجبورند که پاداش قبول کنند!!!

اما! پاداش 4 ساعت تدریس با حقوق یک ماه یک کارگر ساده باید برابری کنه؟؟؟

همه ی معلما هدفشون آموزش دادنه؟؟؟

من شک دارم.

می دونم با این حرفا خودم و شغل معلمی شاید زیر سوال بره... اما خوب این سوال برام مطرح شد! و من ترسیدم که شاید هدفم عوض شده باشه!! مثلا از آموزش دادن رفته باشه روی کسب در آمد..... این سوال وقتی پیش اومد که یکی از آشنایان مطرح کرد که قیمتی که برای 2 ساعت تدریس خصوصی دریافت می کنه تقریبا دو برابر قیمت کل کلاسهاییه  که در محل آموزشگاه ما از بچه ها برای یک ترم کامل (15 ساعت آموزشی –هر ساعت آموزشی 45 دقیقه است-) دریافت میشه!!!!! و درست در همون لحظه مخم هنگ کرد.

از قدیم الایام معلم ها همیشه زندگی ساده داشتن و هیچ وقت چشم به مال دنیا ندوختن. البته این مساله برای معلمای لِو ِلِ پایین(low Level) بوده! معلمهای 2004 مدلشون تغییر کرده لِو ِلِشون رفته بالا(High Level) ! و فکر کنم که دیگه من هم Game Over شدم..... .... ... .. . از بازی Out شدم بیرون!

<<< خدا رو شکر >>>

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳