خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

معلمی عشق است.

حسبی الله

معلمی عشق است.

امروز روز کاریم نبود.

کلاس فوق العاده داشتم با کلاس گل شقایق.

فقط 45 دقیقه.

بعدش باید می رفتم اداره ی بیمه.

 بچه ها داشتند توی حیاط 2 نفری بسکتبال بازی می کردن.

دلم لک زد برای دوییدن دنبال توپ نارنجی بسکتبال.

با یه بهونه رفتم تو حیاط.

بچه ها اومدن ازم سوال کامپیوتری بپرسن!!

زدم تو خال! من و شبنم شروع کردیم به بسکتبال بازی!

کم کم شادی اومد تو تیم من فاطمه تو تیم شبنم.

 پریدم از شبنم توپ رو قاپ بزنم. شبنم گفت خانوم شما معلم کامپیوتری!

گفتم که چی؟؟؟

بعدش منیر اومد پیش من و شادی. فاطمه و شبنم هم به التماس یک یار دیگه دست و پا کردند.

نیم ساعت بازی کردیم.

گل که می زدیم همو بغل می کردیم و می چرخیدیم!

بازیکن های تیم حریف هم جو زده می شدن و ما رو بغل می کردن!!!

عجب حالی داد.

کلی از هیجانات نهفته ی درونم آزاد شد.

شادی رفت تو دفتر تا ناظم ها رو هم بیاره بازی.

نیومدند.

شادی با شادی گفته بود که خانوم کامپیوتر داره با ما بازی می کنه.

وقتی بازی تموم شد خبرنگار کلاس نظر منو پرسید.

نقطه ضعفِ حریفُ گفتم: "‌گروهی کار نمی کردن. تک روی زیاد بود. می خواستن فقط شخص خودشون پیروز باشن."

نه کسی برد نه کسی باخت.

بازی، دوستانه بود، تو زمین حریف.

من وارد زمین حریف شدم

 تاختم

هنوز زمین نخوردم

 باید مواظب باشم!

زمین حریف خیلی فریبندست! ‌نه؟

   + یاس حسینیه - ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳

گل شقایق:

حسبی الله

امسال یک کلاس داشتم به اسم گل شقایق. بچه های این کلاس خیلی هماهنگ بودند تا کاری کنند که منو از دور خارج کنند!!!! انگار با من یک جور لجبازی درونی داشتند! شاید به خاطر اینکه در سال های قبل ساعت کامپیوتر برایشان حکم ساعت بازی را داشت و امسال حکم ساعت درس. من هم که کوتاه نمی آمدم همش بالا منبر تشریف داشتم و هی پند و هی اندرز که بچه باید این جور باشد و آن جور و خلاصه درسم را پیش می بردم.

یک بار در طی یک جلسه ی 2 ساعته من چند بار رفتم بالا منبر و هی پند و هی نصیحت. دیدم نه بابا انگار که عین خیالشون نیست!! من هم گفتم "باید یه تصمیم دیگه ای برای کلاس شما بگیرم. شاید دیگه سر کلاستون نیام. چون من دوست ندارم که شما رو مجبور به درس خوندن کنم! درس کامپیوتر دوست ندارید مرا به خیر و شما رو به سلامت!!!!!!!"

دور از چشم بچه ها برنامه ی من به هم خورد و دو ساعت از ساعت تدریس اون مدرسم کم شد و از بخت خوش یا بد دقیقا همون کلاس گل شقایق از برنامه ی من رفت کنار! جلسه ی بعد من نرفتم سر کلاسشون و معلم دیگه ای رفت بچه های شلوغ کلاس آومدند پیش من و گفتند چرا دیگه نمیآین سر کلاسمون ؟ من هم گفتم که بهتون گفتم که دیگه نمیام!! و همین مساله باعث شد که بچه ها خودشون و یا معلم های دیگه رو برای پا درمیونی بفرستن سراغ و من و هی معذرت خواهی کنند! اما از بخت بد من به هیچ عنوان ساعتم جور در نمی آمد که برگردم....

این شد که تا این هفته که فکر کنم 5-6 جلسه از درسشون گذشته من نرفتم سر کلاسشون و اون ها هم 3-4 هفته هی اومدن معذرت خواهی. اما چه کنم! که به خاطر اینکه  تنبیه بشوند  نباید بخشیده می شدند.حالا به خاطر عوض شدن برنامه ی یکی از معلم ها برنامه ی من جور شد تا دوباره برم سرکلاسشون.

این هفته پنج شنبه من با کلاس گل شقایق دوباره کلاس دارم! و وقتی مسئول آموزش اینو بهم گفت حسی بهم دست داد که انگار خبر ملاقات عزیزی رو به من دادند. خودم فکر نمی کردم این موضوع که دوباره برمی گردم کلاس گل شقایق اینقدر روم تاثیر بذاره...... هر روز بارها پیش میاد که به این موضوع فکر کنم که حالا که این اتفاق افتاده و من طی یک سری اتفاقاتی که خودم هیچ دخالتی توی اون نداشتم با اجبار با یک کلاس قهر کردم و حالا باید آشتی کنم، چه باید کرد؟

دل تو دلم نیست دوست دارم زودتر پنج شنبه برسه! اما دلشوره ی عجیبی دارم.... یه جورایی می ترسم، می ترسم که شاید توی دل بچه ها هیچ وقت بخشیده نشم....... می ترسم که نتونم اون ارتباطی که تو همه ی کلاس هام با بچه ها برقرار کردم رو توی کلاس گل شقایق برقرار کنم. می ترسم که مجبور باشم سر کلاس رفتاری کنم که با روحیات من جور نباشه.... اون وقت این کلاس برام می شه کلاس درد، کلاس اجبار. دوست ندارم با اجبار سر هیچ کلاسی برم! تا عشق نباشه درس دادن معنی نمی ده.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳

امروز من 1 سال پیرتر شدم.....

حسبی الله

امروز هفتم آذر است. فردا 8 آذر است و زنگ زلزله در تمام مدارس به صدا در می آید، قلب من همین امروز لرزید حتی بدون زنگ زلزله!

امروز در مدرسه ای که بودم CD آموزشی برای مقابله با زلزله آورده بودند و به من دادند تا سر کلاس این CD   را برای بچه های نمایش بدهم...... قتی چند دقیقه ای از شروع فیلم گذشت بچه ها شروع کردند به بی جنبه بازی و مسخره بازی در آوردن... فقط یک نفر با قلب پر از دردش به صفحه ی نمایش کامپیوتر خیره بود و لب از لب باز نکرد.

و او دختری بود که تمام اعضای خانواده اش را (پدر،مادر، خواهر، برادر، خاله، دایی و....) را در زلزله ی بم از دست داده بود.

من صبر او را طاقت نیاوردم و از کلاس زدم بیرون و زیر بارون با آسمون دلگیر شهرم هم نوا شدم.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳