خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سفر نامه

حسبی الله

بزودی در اين مکان سفر نامه (خدا و من و فاطمه) نوشته می شود!

   + یاس حسینیه - ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤

تنها ماندم- تنها با دل برجا ماندم:

حسبی الله

فکرشو بکنین! آدم توی یک آموزشگاه رنگین، 2 تا مجله ی وزین، 3 تا مدرسه ی سنگین کار کنه! تازه کلاس خصوصی هم داشته باشه و تازه تر اینکه مجله شون براشون کلاس های ضمن خدمت!!!!! هم گذاشته باشه! و تازه ترتر اینکه اساتید محترم هم هی مشق و کارگاه کتاب خوانی راه بندارن! اون وقت آدم وقت می کنه که وبلاگ بنویسه؟ یا حتی ایمیلاش یا آف لایناش رو چک کنه؟ آخه این انصافه که از من انتظارهای فوق بشری داشته باشین؟

اونم توی این شرایط حاد و بحرانی!! وقتی حاد و بحرانی بودن یک مسئله بق رنج (یا شایدم بغ رنج!!!! به هر حال صفحه کلید من حروف فارسی نداره!! البته ضعیف بودن املا فکر نمی کنم به فارسی بودن یا نبودن صفحه کلید ربطی داشته باشه.) رو هی به رخ میکشم یعنی خیلی خسته شدم.

این روزا یوسف نیست! و من پر شدم از یکنواختی و دلتنگی. با این همه کار که سرم ریخته و خیلی مشغولم همه فکر می کنن که نبودن یوسف چندان تاثیری روی من نداره! اما دیگه نمی تونم نقش بازی کنم!!!!! با این همه کارای جورواجور دیگه هوس هنرپیشه شدن ندارم!

دلم تنگ شده! آخه من با این دل تنگ و باریک چطوری میتونم 1 ماه دیگه نبودن یوسف رو تحمل کنم؟ این روزا اصلا دل و دماغ برام نمونده! از هر چی مهمونی و سر و صداست خسته ام و فرار میکنم. بعضیا کاش شرایط رو درک می کردن!!! این روزها روزهای تنهایی و دلتنگیست....... خیلی تنها موندم......

 وقتی یوسف نیست انگار هیچ کس نیست.

 

   + یاس حسینیه - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤