خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

ماجرای یک روز کلوپ و یک معلم جانباز! فداکار! شهید!!! گمنام و آشپز

حسبی الله

و  کلی لقبهایی که عِرقِ ملی (لطفا نخونیدعَرَقِ!!!ملی!!!!) را بر می انگیزد.

عارضم به حضور انورتان که من سرکار خانم یاس بانو معروف به یاسی!! طی  یک اقدام شاگرد دوستانه و مهربانانه و بسیار عشقولانه اقدام به راه اندازی یک عدد کلوپ کامپیوتر نمودم!

وایستین وایستین شناسنامه هاتون رو نگیرین دستتون و راه بیافتین بیایین ثبت نام! این کلوپ در دبیرستان محل تدریسم و مخصوص دخترای دبیرستانیه نه شماها که بعضی هاتون ماشاالله الی ماشاالله سیبله که از بناگوشتون در رفته! خلاصه می گفتم! طی یک اقدام فناکارانه یک کلوپ راه اندازی شد که هر کسی که دوست داره یه روزایی مدرسه بمونه تا هر چی دوست داره یاد بگیره هر کاری دوست داره انجام بده! از کافی نت و گیم نت مدرسه استفاده کنه و غیره.

من نشستم با خودم مشورت کردم و گفتم از هر کسی 1000 تومن پول میگیرم تا با پولش برای کارگاه کامپبوتر cd بخرم.

امروز اولین روز کلوپ بود و من هم چون می دونستم که تا ساعت 5-4 مدرسه ام برای خودم یه کم غذا بردم مدرسه. بچه های مشتاق! و درسخوان 8 نفر موندن که 2 تاشون اومدن از من پول قرض کردن و یه پیتزا خریدن و نوش جان فرمودند و اصلا بی خیال کلوپ نشستند روزنامه دیواری ساختند!!! یکی شون هم که هر کار دلش خواست کرد! موند 5 تاشون که  خواستند اینترنت و Upload کردن یاد بگیرن. کارت نت که ساعت 3:30 رسید دستمون بعدش هم که فهمیدیم  تلفن کارگاه قطعه! فکرشو بکنین بنده برای امروز کلوپ و .... یک عدد laptop رو انداختم رو دوشم و که برو که رفتی مدرسه! آخرشم که اینجوری!‌وقتی رسیدم خونه از خستگی مثل خرچنگ راه میرفتم! 

آخر کلاس من موندم و یه ظرف فسقلی غذا و 5 تا آدم گرسنه!! خب چکار کردم!؟ یه ملتی رو از دست چندتا شاگرد خلاص کردم!!! همه با هم غذای منو خوردیم! من که هیچی بعدِ این همه مدت عادت کردم به غذاهام ولی احتمالا فردا 5 نفر غایبن !!!

-----

راستی دلیل فداکاریم رو نگفتم که با بچه ها والیبال بازی کردم و توی 5-6 تا تیم بازی کردم که دل بچه ها نشکنه! آخرش دستِ خودم شکست! الان 1 ماه می گذره ولی هنوز انگشت شستم درد می کنه!!!!

----

راستی یادم رفت بگم بقیه معلم ها که انجمن زدن 15 هزار تومن پول از بچه ها گرفتن نه به بچه ها غذا می دن!!!! نه باهاشون والیبال بازی می کنن!!! اما من به بچه ها در ساعتهای کلوپ مجانی درس می دم. بعضی ها می گن که بچه ها ارزش این کارا رو ندارن!!! با اینکه بعضی وقتها اذیت می شم اما من واقعا بچه ها رو دوست دارم. به نظر من بچه ها ارزش این همه وقت گذاشتن رو دارن! من براشون شعر می نویسم، نقاشی می کشم، نامه می نویسم و گاهی پاش بیافته بهشون هدیه هم می دم. کارایی که همیشه آرزو داشتم که معلم هام برام انجام بدن. همیشه سعی کردم برای بچه ها معلمی باشم که همیشه آرزو داشتم اون معلم رو داشته باشم.

امیدوارم خدا کمکم کنه

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٤

 

حسبی الله

امروز چشمهای فاطمه ام خیره و من خیره تر!

امروز چقدر فضا عطراگین بود.

---

اگر ۱۰ بار دیگه هم به این دنیا برگردم باز هم معلم می شوم

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤