خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

جز برای خدا ....

حسبی الله

وقتی وبلاگم رو ورق می زنم و نوشته های قدیمیم رو می خونم...

 وقتی دفترهایی که سالها نوشته هام رو توش جمع کردم رو توی قفسه کتاب خونم می بینم...

 وقتی شاگردهای مدرسه ام رو که حالا بزرگ شدن و رفتن دنبال عشق و زنده گی شون می بینم...

وقتی فاطمه رو که از لابلای دفترم و از بین شاگردام متولد شد، و من اونو از آسمون ِ خدا گرفتم رو می بینم...

 وقتی یوسف که تکیه گاه و آرامش زندگیمه منو "یاس" صدا می کنه و صداش رو می شنوم...

 وقتی کوچولوی توی دلم که برای تولدش عجله داره رو حس می کنم...

می فهمم که لایق این زندگی نبودم، من خیلی خوشبخت و راضی و پر زنده گی کردم اما اندازه زنده گیم آدم خوبی نبودم. تنم میلرزه و می ترسم که همه خوبی هام رو از دست بدم. می ترسم مثل خیلی از آدما درگیر روزمرّگی و نارضایتی بشم و خدا رو فراموش کنم، اونوقت همه چیز رو از دست می دم.

 آوینی می گفت: "جز برای خدا کاری مکن" و من جز برای خدا زنده گی نمی کنم.

اینم عکس فاطمه:

 "اصل تویی، من چه کسم؟ آئینه ای در کف تو

 هر چه نمایی بشوم آینه ی ممتحنم(مولانا)

   + یاس حسینیه - ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦