خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سلام امام رضا

حسبی الله

چند سال پیش که سال اول بود توی این مدرسه کارم رو شروع کردم یک اردوی مشهد برگزار شد که بنده هم با شور و شوق همراه بچه ها راهی شدم مشهد.

9 تا دختر شدند بچه های من، من با دلخواه خودم توی یک هتل آپارتمان با بچه ها هم اتاق شدم (در صورتی که بقیه مربی ها در هتل آپارتمان مخصوص مربی ها متمرکز بودند.) خیلی گروه هماهنگ و یک دستی داشتیم هر جا و همه جا با هم بودیم زیارتها و گردشها و حتی وقتی که می تونستم تنهایی برای خودم داشته باشم رو با بچه ها گذروندم، یکبار هم همگی رفتیم بستنی خوردیم!! روز آخر هم همه لباس یک رنگ خریدیم و یک جشن برگزار کردیم و همه رو دعوت کردیم.

خلاصه تو این سفر من خیلی به بچه ها نزدیک شدم و تونستم حرفهای خوبی به بچه ها یاد بدم و خودم هم خیلی چیزا از بچه ها یاد گرفتم. سفر ما از نظر معنوی و اخلاقی و انضباطی هیچی کم نداشت. اما دیگه مدیر مدرسه حاضر نشد من رو با بچه ها به سفر ببره جز در صورتی که مسئولیت کسی به عهده من نباشه.

هیچ وقت نفهمیدم چرا!!!!

من خیلی دلم شکست از این برخورد و دیگه هیچ وقت با بچه ها به اردوی مشهد نرفتم. چند سالی گذشت و مدیر مدرسه و مربی پرورشی عوض شد تا شد امسال! مربی پرورشی دو هفته پیش به من گفت که با ما بیا اردو. من خیلی خوشحال شدم دوست داشتم با بچه هایی که 4 ساله معلمشونم و سال دیگه همشون میرن و دیگه یادی از معلم هاشون نمی کنند، برم مشهد.

اما 3-2 روز بعد که به ناظم مدرسه گفتم منم میام مشهد....

گفت: با دوتا بچه نمیشه! نمی دونم اون موقع که اینو گفت می دونست دلِ من چقدر نازکه یا نه. اما اون رفته بود و اصلا ندید که دل من چطور شکست و فرو ریخت.

به معلم پرورشی گفتم: وقتی خودم میگم می تونم مسئولیت 8 نفر رو قبول کنم، یعنی میتونم. جواب داد: منم قبلا از این حرفها می زدم! میدونم که نمیتونی.

اما اون نمیدونست که من از حضرت علی یاد گرفتم که هیچ وقت آستینام رو برای کاری که نمیتونم بالا نزنم.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧