خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

برای آذر

حسبی الله

افطاری بود، شب تولد کریم اهل بیت –خود امام حسن جور کرده بود.-

آذر افطاری آماده کرده بود برای مجتمع کوچکی در اطراف تهران. این شد که رفتیم به سفر کوتاهی... در راه 2 نفر به جمع ما اضافه شدند.

فرشته هم سفر ما بود، یکی از بچه های ایزوله بهزیستی.

تو هیچ میدانی ایزوله یعنی چه؟

 

- دلم برای بچه های ایزوله پرپر می زند. وقتی می روی توی مجتمع چشم های منتظر به تو هجوم می آورند.

انگار سالهای پشت فاصله شان با آدمهای بیرون نرده ها و درها، منتظر تو بوده اند،

 تنها تو.

 

راه افتادیم توی سالنها تا رسیدم به پاویون یاس –هم نام من بود آن خانه- رفته بودیم دنبال مهناز و فرشته، من و آذر بودیم....

مهناز دخترک 12 ساله ی معصومی بود که به جور پدر 5 سال دو از همه آدمهای زمین، زندانی اتاقکی شده بود. وقتی آمده بود بهزیستی نه حرف می زد نه کاری می کرد. بی تفاوت از همه ی آدمها فقط نگاهش را دوخته بود به آدمهای دنبال دنیا.

آذر با او حرف زده بود، موهایش را شانه زده بود، لباس برایش خریده بود، دکتر برده بودش، پارک برده بودش و لبخند را به یاد او آورده بود، مهناز کوچک حالا می خندید، با اینکه بین 200 تا آدم مثل خودش، ایزوله زنده گی می کرد.

تا من را دید دوید سمت من، 2 سال بود که ندیده بودمش -یک سالی بود که ایزوله اش کرده بودند.- من غمگینی چشم هایش را شناختم و او نمیدانم چه ی مرا!

دستان مرا گرفت و آنقدر در سالنهای تو در توی مجتمع دویدیم تا رسیدیم به نور حیاط. فرشته هم بود، لبش شکری بود و زخم کوچک روی صورتش -که حالا خیلی بزرگ شده بود و نیمی از صورتش را پوشانده بود- او را ایزوله کرده بود، دور از آدمها با نگاه های ترحم آمیز یا وحشت زده.نه مدرسه نرفته بود و نه آموزش دیده بود، انگار که آن زخم همه ی وجود او را خورده بود و نه تنها صورتش را.

آذر برده بودش دکتر- جراح پلاستیک- 6 روز مانده بود بیمارستان تا فرشته هم مثل من و تو بتواند بینی داشته باشد. –

 

فرشته هم سفر ما بود –یکی از بچه های ایزوله ی بهزیستی- میگفت اسم خواهرش لیلاست، اسم برادرش جواد و اسم پدرش علی. خیلی از علی برای ما حرف زد، از نیامدنش، از مهربانی هایش برای لیلا، از..... اما یک حرفش روی ذهن من رد انداخت.

فرشته گفت: "علی برای لیلا شلوار لی خریده بود. من خودم دیدم.علی بابای لیلاست. اما برای من آذر شلوار لی خرید. آذر بابای منه."

فرشته گفت: "علی برای لیلاست، آذر برای منه."

 

آذر را مدتهاست می شناسم.

همه بچه ها دوستش دارند. بچه های بهزیستی....

                                                                بچه های فامیل......

                                                                بچه های دوست ....

                                                                بچه های خودش ...

آذر جای همه ی آدمهای بی احساس با احساسش زنده گی میکند.

 

 

   + یاس حسینیه - ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧