خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

تو هیچ می دانی ایزوله یعنی چه؟

حسبی الله

یادت هست روزهای ماه رمضان رفته بودم به آخر دنیا؟

جایی که بچه های ایزوله را نگهداری می کردند؟

جایی از جاهای دنیا هست که آدم هایی که آدمها امیدی بهشون ندارند را می فرستند آنجا. آنجا آخر دنیاست. انگار دقیقا در همان نقطه، دنیا کوچک و کوچک شده تا به اندازه ی یک اجتماع کوچک از آدمها در آمده

آدمهایی که از دنیا قیچی شده اند و انگار در یک جزیره در وسط مثلت برمودا زنده گی می کنند. جایی که هیچ بنی بشری نمی داند آنجا کجاست.

یک بار آن هم تنها چند دقیقه بیشتر به آن دنیای ایزوله ی آدم ها وارد نشدم. اما هرگز آن تصاویر مبهم و دل پر پر کن را از یاد نبردم. آذر (همان که همه دوستش دارند) هر هفته به آنجا می رود و با بچه های گنگ کار می کند.

تصویر تزئینی است.

حالا که مدرسه تمام شده و دیگر کلاسی ندارم. می خواهم با آذر بروم و آدمهایی که به قول ما اینترنتی ها از دنیا ایگنور شده اند را در لیستم اد کنم.

در اد لیست من علاوه بر فاطمه هایم (شاگردانم) کسان دیگری هم هستند که هیچ وقت از آنها حرف نزدم. اگر توانستم گاهی اد لیستم را برای شما رو می کنم!!!! آدمهایی در این دنیا زنده گی می کنند که تنها با یک لبخند جان می گیرند و تنها با یک اخم جان می بازند.

در نگاه هایمان تجدید نظر کنیم.

   + یاس حسینیه - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

روز معلم مبارک

حسبی الله

سلام

این روزهای تنهایی از مدرسه خسته و دل گیر به درون خودم فرو رفته بودم. اما چند روز قبلتر یکی از شاگردهای فارغ التحصیلم نمی دانم از کجای جهان من را پیدا کرده بود. فرصتی شد که حرف های هنوز نا تمامم را برایش بگویم و او گوشِ من بشود و بشود مرهمی برای خستگی من.

حالا امروز روز معلم شده و من خوشحالم که دنیا آنطور ورق خورد که من هم معلم شوم. من آن شاگرد متوسط مدرسه که اغلب سرم به مدرسه گرم بود نه به خیابان و زرق و برقهای چشمگیر دختران نوجوان.

من که دلخوشی هایم در مدرسه شکل می گرفت و تنهایی هایم در مدرسه پر میشد، حالا من آن شاگرد عاشق پیشه که همیشه جای نوشته هایم کنار تخته سیاه کلاس بود.

حالا من آن شاگردِ شروری که گاهی معلم ها از دستم به ستوه می آمدند و گاه گاهی جایم در راهروی جلوی دفتر بود.

حالا من آن شاگردی که زنگ های تفریح دنبال معلم هایم در راهروی مدرسه می دویدم و با سوال های بی سر تهم مانع رفتنشان می شدم تا دمی بیشتر از آن من باشند.

حالامن آن شاگرد مدرسه ای 16 ساله در مدرسه بزرگ شدم و معلم شدم! شغلی که همیشه دوستانم را از آن بر حذر داشتم و هنوز هم دارم.*

آن سال دور از مادر و خانواده تنها دلخوشی من مدرسه بود. حالا هم یکی از بهترین دل خوشی هایم همین مدرسه است که با آن خو گرفته ام.

حالا من هیچ وقت در راهروی مدرسه نمی روم که کسی دنبالم بدود همانطور آرام در کلاسم می نشینم و همه می دانند که هر وقت من مدرسه باشم جایم کجاست.

-----------------------------------------------------------

* معلمی شغل نیست عشق است.

 

   + یاس حسینیه - ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸