خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

معلمی شغل نیست، عشقه

حسبی الله

دلم می خواد بگم سلام!

از اینکه این همه با من همدردی کردید ممنونم! یه جورایی خیلی احتیاج داشتم که یکی بهم بگه بی خیال! دنیای معلمی توی یه مدرسه خلاصه نمیشه. عالم مدرسه خداست و همه آدمها معلم اخلاق همدیگه اند، مواظب باش دیگران چی از تو یاد می گیرند.

امروز رفتم یه مدرسه جدید، نظرشون مثبت بود فردا هم یکجای دیگه قرار دارم! اگه خدا بخواد بازم معلم می مونم، و این آرزوی منه. اگر هم جور نشد کارم رو تو بهزیستی ادامه می دم، بالاخره خدا منو بیکار نمی زاره. البته با دو تا بچه مثل فاطمه و آیه مگه می شه بیکار موند!؟!!!!

همیشه هر چیزی که یاد می گیرم عهد می کنم به یک نفر یادش بدم تا خمس علمم رو پرداخت کرده باشم حالا هم یه درس جدید گرفتم:

آدم کارگر خدا باشه خیلی بهتره تا رئیس مردم باشه.

   + یاس حسینیه - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه،که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

برای پیر جبهه، حاج علی اکبر نوری (بابا نوری)

حسبی الله

سلام پیر ِ دل نوازم

دلم گرفته... یاد تو افتاده ام.

اون روزها که تو آستین هاتو بالا می زدی و وضو می گرفتی رو خوب یادم میاد. اون کاسه سبز رنگ رو که توش آبگوشت می خوردی رو یادمه. پتو غنیمتیتو هم یادمه!

یادمه همیشه تو حیاط وضو می گرفتی... کنار اون حوض گوشه حیاط.... درخت انجیری رو که کاشته بودیوقتی می خواستن خونه رو بسازن بریدن... بوته یاس گوشه حیاط رو هم.

امشب یاد تو افتادم، دلم برات می طپه. یاد تو می افتم که جزو کهنسال ترین شهدای جبهه بودی، تو با اون سن و سال رفتی جنگیدی تا من که کودکی چند ساله بودم در آرامش بزرگ بشم. تو نجنگیدی که من پولدار بشم و یا خوشی بزنه زیر دلم و بشینم تو خونه خودم زیر کولر، و مردم رو بکشونم تو خیابون.

تو اون وفتها هم توی انقلاب بودی. همون موقع ها که چادر از سر مامان بزرگ کشیده بودند، چه غیرتی شده بودی؟! یادته؟ حالا باید روسری نازک و پـِر پــِری رو به زور رو سر بعضی دخترا نگه داشت. حالا میان تو آلمان مهد تمدن جلو چشم قاضی و پلیس، زن آبستنی رو به خاطر حجاب می کشن. میان تو خیابون ولی عصر (عج) روسری هاشون رو در میارن و می گن می خوایم به خاطر این انقلاب کنیم؟؟؟

بابانوری، تو چرا انقلاب کردی و اینا چرا؟

تو سواد نداشتی، اما قرآن خوندن رو نواب صفوی توی زندان یادت داده بود. تو ماشین آخرین سیستم نداشتی اما سوزن بان راه آهن بودی. تو خونه آن چنانی بالای شهر نداشتی اما خونه کوچیکت مأمن همه ی کسایی بود که میشناختنت.

بابابزرگم، تو انقلاب کردی چون از خوار بودن خسته شده بودی. از ارباب و رعیت بودن و از بی عدالتی.... جنگیدی تا هیچ غریبه دیگه ای جرأت نکنه به مملکت ما چپ نگاه کنه.تو رهبری داشتی که جهان را تکون داد و از خواب غفلت بیدار کرد. تو انگیزه ای داشتی که به خاطرش هم تو عربستان از صیهونیست ها کتک خوردی، هم از ساواکی ها و هم از بعثی ها. اما هیچ وقت ندیدم که شکوه ای کنی یا شکایتی. حتی وقتی ساواکیا کف پاهاتو سوزوندن یا صیهونیست ها دنده هاتو شکستند.

توی اون نمازهایی که می خونی ما رو دعا کن. شهید محراب، تو محراب که وایمیستی رهبرم رو دعا کن. رهبر همه ی مسلمین جهان رو. دلم خیلی تنگ توست و همه اش به خاطر این نوای دل نشینه. من به خون حقی که برای این انقلاب ریخته شده ایمان دارم، ایمان دارم حق پیروز است و باطل شکست می خورد.

----

پی نوشت: تو سرچ پیداش کردم.

   + یاس حسینیه - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

چشم قربونی

حسبی الله

خالم اسباب کشی کرده بود و من و خواهرم رفته بودیم کمکش تا وسایلشو بچینه. از نکته ها و حرفها و حدیث های که ممکنه وقتی ۵ تا بچه ١ تا ١٠ ساله با هم دیگه داشته باشن کلافهفاکتور میگیرم و می رم سر اصل مطلب یعنی چشم قربونی*هیپنوتیزم.

  *چشم قربونی: در زمانها گذشته و یا شاید هم حال!بعضی از مردم  وقتی گوسفندی رو قربونی می کنند چشم هاشو نگه می دارن و خشک می کنن بعد دورش پارچه های قشنگ می پی چن و از لباس بچه هاشون آویزون می کنن تا چشم نخورن! سبز

حالا داشته باشید یه چشم قربونی که مال پسر خالم بود. البته پسر خالم الان ٣۶-٣۵ سالشه. فکرشو بکنین اون پارچه قشنگ بعد از این همه عمر باید چه شکلی شده باشه.سبز اولین باری که بنده با پدیده چشم قربونی آشنا شدم پارسال خونه خاله بود. همه فامیل جمع بودن و من مثل یک مادمازل مژهنشسته بودم که خاله خانوم گفت : "بیا اینو بگیر ببند به آیه(دختر کوچیکم)" منم دیدم یه چیز گرد و سیاه دستشه گرفتم ازش و گفتم: "این چیه؟" فرمودند: "چشم قربونی." گفتم :"یعنی چی؟" باز فرمودند: "چشم گوسف....نده" هنوز حرف خالم تموم نشده بود که مادمازل قصه انگار سوسک دیده یک جیغ بنفش کشید و یک متر پرید هوا! و چشم قربونی رو پرت کردم وسط مهمونا، بعدشم که نگاه های چپ چپ و خنده های دیگران.دلقک

٣شنبه خونه خاله داشتم نوشت افزارها رو مرتب می کردم. خاله هم جلوی من نشسته بود و وسایل رو میذاشت تو کشو. دیدم یه خمیر بازی چرک و کثیف افتاده تو وسایل برش داشتم که بندازم دور که چشمتون روز بد نبینه!!! دیده چشم قربونیه!آخ شروع کردم به جیغ کشیدن! اونم چه جیغ هایی! خالم هم که فکر کرده بود من مارمولکی عقربی چیزی دیدم شروع کرد به دویدن و جیغ زدن! من وسط جیغام گفتم چشم قربونی!!!!! چشم قربونی!!!! شیطاناسترس

ریحانه (خواهرم) از اون ور خونه اومده بود و دستش رو گذاشته بود رو دلش و می خندید و می گفت:"هر بار که این چشم قربونی رو خاله در میاره تو باید یه دستی بهش بزنی" خندهمنم دویدم رفتم دستمو شستم. مامان گلی که گوشاش سنگینه تو اتاق بود فکر کرده بود که جونوری چیزی دیدیم. چادرش رو مچاله کرد تو دستش و گفت الان می برم بیرون می تکونمش! نترسین جونور که ترس نداره!گاوچران

گفتم مامان گلی چشم قربونی بود! ولی مگه می فهمید؟ با خاله جون بالاخره فهموندیم به مامان گلی که جونور نبوده . مامان گلی هم چادرش رو بی خیال شد و اومد نشست و به خالم گفت: "تو چشم قربونی داری؟" گفت آره . مامان گلی گفت: "خب چرا دنبال سر بچه ها نمی کنی؟‌بده آیه!!!"خنده

دیگه جیغ هام تبدیل شده بود به خنده! انگار که مامان گلی ندیده بود من چقدر از چشم قربونی می ترسم! نگرانکلافهریحانه گفت:‌"خاله، چشم قربونی مال خودته؟" مامان گلی جواب داده:‌"نه چشم گوسفنده!" اینجا بود که ما از خنده دیگه ترکیده بودیم!! قهقههقهقههقهقهه

   + یاس حسینیه - ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

چند ثانیه فکرشو بکنین...

حسبی الله

مرکز ایزوله بهزیستی جای دوری نیست اما همونجا برای آدم آخر دنیاست.

خدا نکنه که بچه ای مشکل مغزی یا جسمی داشته باشه و والدینش از نگهداریش شونه خالی کرده باشند و مراکز بهزیستی از نگهداری اون بچه به ستوه اومده باشند! چون در اون حالت بچه پاس می شه به مرکز ایزوله.

تو مرکز ایزوله بچه ها نگهداری می شند. حدود 300 نفر یه 20-30 تایی کمتر یا بیشتر ! البته زیاد فرقی نمی کنه چون با بچه ها فله ای رفتار می شه! البته از حق نگذریم بهزیستی کارهایی جهت آموزش بچه ها داره: کلاس بازی 10-12 تا بچه ی کند ذهن که مربی فقط بازی بچه ها رو تماشا می کنه.

کلاس قالی بافی: 8-7 تا دار قالی رو با بچه ها ، 15-10 نفری به طور اشتراکی  می بافند و به حق زیباست.

کلاس سرود: 15-10 تا بچه ای که قدرت حفظ کردن دارند یا هم سرود می خوانند. مربی هم ارگ می زند بار اول حضورم در این کلاس اشکم را در آورد.... بچه ها در مدح مادرشان سرود می خواندند و من ته چشمهایشان غم را می دیدم.

شاید کلاس های دیگری هم باشد مثل ورزش و یا سواد آموزی که یک خانم داوطلب مثل من 1 شنبه ها می آید و به چند نفری سواد یاد می دهد. خلاصه تعداد این بچه هایی که در کلاس آموزشی می آیند شاید به 40 نفر برسه. بهزیستی سالی یکبار بچه ها رو مشهد و شمال هم میبره البته فقط 30 نفر از بهترین بچه ها رو. یعنی از هر 10 نفر 1 نفر! و بقیه ول معطل!

این بچه ها(البته بهتره بگم افراد! چون از بچه های کم سن تا بزرگسالان و حتی کهنسالان بالای 50 سال هم هستند) به خاطر اینکه مشکلات رفتاری و یا عقب موندگی های ذهنی و یا جسمی دارند در اجتماع پذیرفته شده نیستند. یک جورایی کمتر خیرین سراغ اونها میان. کمتر براشون مهمونی و یا اردو ترتیب می دن و کمتر از کم و یا اکثرشون هیچ وقت از مرکز خارج نمی شند!!!! و این یعنی فاجعه...

چند ثانیه فکرشو بکنین از صبح تا شب و شب تا صبح سالها در یک اتاق 10-20 نفره بخوابی، پاشی، صبح صبحونه بخوری... چند نفر که بهترن برن کلاس های آموزشی دوتا ساختمون اون ور تر، اما تو فقط اجازه داشته باشی روی موکت جلو ساختمون خودت بشینی و رفت و اومد آدم های تکراری رو نگاه کنی و بیسگوییت سق بزنی بعد بری ناهار خوری و برگردی و یه چرت و یه تلوزیون و اگه بچه زورگوها گذاشتن به نواری گوش بدی. بعدم شامت رو خورده نخورده بری رو تخت چشماتو به هم فشار بدی و آرزو کنی که فردا شاید بتونی یه کار جدید انجام بدی یا مرده باشی!

(این مطالب نظر و اطلاعات شخصی است و قابل استناد نمی باشد.)

   + یاس حسینیه - ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸

این داستان نیست، واقعیت بزرگی از جامعه کوچک انسانی ست:

حسبی الله

دخترک نیمه وحشی بود. با چنگ به بچه های دیگر حمله می کرد. گازهای وحشتناکی می گرفت تا جایی دندانهایش را فشار می داد که عنقریب گوشت از بدن جدا شود!

چشم های جذاب و وحشی ای داشت، گاهی آنچنان خیره می شد به تو که انگار در کمین لحظه ای غافل شدن توست برای حمله و گاهی محبتی بی هنگام در آن موج می زد، مخصوصا وقتی که داشت از اتاق بیرون می رفت.

اسمش آنا بود. 7 یا 8 ساله بود که من دیدمش، کمین فاطمه را می کشید که با آن روسری زهوار در رفته اش و دمپایی هایی که لخ لخ زمین می کشیدشان، بیاید تا مثل یک گربه وحشی به اش حمله کند و دماری از روزگارش در بیاورد. چشمهایش را خواندم. دستم را بردم جلو و گرفتمش. آذر گفت:"نمی شنود! در آنجایی که نگهداری می شده کر شده!" انگار زبانم بند آمد و "آنا" ماسید روی لبهایم. اما گرفتمش و از فاطمه دورش کردم.

-فاطمه 47 سالش است نه دندان دارد و نه مو. قدش به زور به 130 می رسد یکی از آن کودکان ابدی دوست داشتنی است.-

آنا را گرفتم و دستم را کشیدم لای موهای کوتاهش، مثل گربه ای که به زور گرفته ای اش و می خواهد از چنگت در برود فرار می کرد. کمی نوازشش کردم تا اهلی دست هایم بشود. در چشمهایش جذابیتی وحشی داشت که دوستش داشتم. نوازشش کردم تا به من نزدیک شد، حرف نمی زد فقط جیغ هایی کوتاه می کشید که شبیه حرف های ما آدم ها نبود. همه اش از دستم در می رفت تا چنگی یا لگدی به فاطمه که حالا بی آزار روی زمین نشسته بود بزند.

نازش کردم و گفتم: " آنا، نازی.. نازی...." بعد دست کوچک خالی از محبتش را گرفتم و کشیدم روی سر خودم و گفتم : "نازی... نازی...." بعد دستم را کشیدم روی روسری فاطمه که سر بی مویش را زیر آن مخفی کرده بود و گفتم " نازی.. نازی..." دست آنا را بردم به سمت فاطمه، انگشتهایش شبیه مشت داشت می شد!! دستش را گذاشتم روی سر خودم و گفتم :"نازی.. نازی..." نازم کرد! انگار گلی در من روئید. دستش را گذاشتم روی سر فاطمه نازش کرد....

با آنا کلی "لی لی حوضک" بازی کردم، خوشش می آمد. تنها راه ارتباطی با آنا همین لمس کردنش بود.

آذر می گفت: "آنا از نوزادی در یک طویله بزرگ شده. در بین حیوانات نیمه اهلی یک زن و شوهر معتاد!"

پدر و مادر آنا هر دو معتاد بودند و قابلیت نگهداری از او را نداشتند برای همین آنا را در طویله گذاشته بودند، مادر بزرگ فقیر آنا هر روز برای او غذا می برده اما جرات بردن او را به خانه نداشته.... آنا در همان جا با حیوانات بزرگ شده بود و هیچ چیز از روابط انسانی یادش نمانده بود. یک روز مادر بزرگ از سر رحم زنگ می زند به بهزیستی. مامورین بهزیستی می آیند و آنا را می آورند به مرکز ایزوله. حالا آن روزیست که من آنا را دیدم 7 یا 8 ساله بود.

می خواهم با آنا ارتباط بر قرار کنم.

 

   + یاس حسینیه - ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

حق

حسبی الله

چه روزهای سختی گذشت و چه روزهای سخت تری در پیش است.

هر کسی در هر گوشه ای دم میزند که حق با من است. من حق می گویم و دیگران ناحق.

یادم می آید که یک بار عزیزی می گفت: "حواست باشد لقمه شبهه ناک و یا خدای ناکرده حرام سر سفره ات نرود! چون آن وقت است که خط بین حق و باطل را گم می کنی! فکر می کنی حق با توست در حالی که به سمت باطل می روی، و هیچ کس هم نمی تواند به تو کمک کند، چون گوشهایت بروی حق بسته می شود و چشمانت کور و نمی بی نی و نمی شنوی حق چه می گوید و کجا را نشان می دهد. آن وقت است که راه می افتی دنبال خودت! و هیچ کس را جز خودت بر حق نمی دانی."

شنیده ام که برترین مخلوق خدا می گفته :"حق با علیست و علی(ع) با حق است."

چشمهایم را بروی آدمها و حق هایشان می بندم، دلم می خواهد وقتی چشم باز می کنم شریعت را به بی نم که راه علی(ع) را نشانم دهد.

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸