خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

خداحافظ

حسبی الله

خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند ، خیر و نیکی برسان....

شهید دکتر مصطفی چمران

امروز رفتم مدرسه قبلیم. برای جمع کردن وسایلم. آخه کلاس کامپیوتر پراز وسایل دوست داشتنی من بود، رومیزی های قدیمی و سنتی گلدون و شمع های کوچیک و بزرگ و قاب عکس فاطمه و هر خورده ریزی که فکرش رو بکنین.

امروز برای آخرین بار تو کلاسم قدم زدم، پنجره کلاس را باز کردم و صدای خیابون رو گوش دادم، برگ درختها و گنجشگ ها رو نگاه کردم. برای آخرین بار دیوار کلاسم رو لمس کردم و به یاد آوردم بهترین لحظات تدریسم را.... برای آخرین بار پشت میزم نشستم و برای آخرین بار تخته کلاس مقدس را خواندم که پر بود از حرفهای من و بچه ها که از اردیبهشت مونده بود رو تخته...

کادر مدرسه توی چشماشون مهری نبود، فقط سعیده بود که حواسش به دل تنگ من بود و همکار قدیمی ای که بی هوا آمده بود تا سری به مدرسه بزند، مثل یک نسیم پی چید در هوای کلاس. اگر سعیده و این همکار عزیز نبودند چه سخت می گذشت.

امروز روز دل کندن بود، مدرسه و کلاسی که آنچنان بهش دل بسته بودم که انگار زنجیرش کرده بودم به خودم را باید می گذاشتم و می رفتم. چیزی مثل مرگ بود که تو می روی و هیچ چیزی تغییر نمی کند. مدرسه پابجاست و کلاس هم. معلمی دیگری می آید و شاگردهای دیگری. تو میمیری و از یادها می روی مثل نسیمی که وزیده می شود خنکت می کند و می رود و دیگر نیست.

به هر چیزی که دل بسته ام یک روز دل کنده ام و هنوز یاد نگرفته ام که دل تنها جای خداست. دل را خالی کن از غیر.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸

ورود به مدرسه جدید به شیوه ستاره

حسبی الله

یک اردوی خوب امروز مهمون مدرسه جدیدم بودم. خیلی خوش گذشت و سوغاتش بعد از آب بازی های زیاد که همه معلمها و بچه ها خیس خالی بودند، یک سرما خوردگی حسابی بود. جاتون خالی بود که یک کیسه آب خالی کنم روتون نیشخند

دلم برای شیطونی کردن تو مدرسه تنگ شده بود 2 سالی می شد که اینقدر از با بچه ها بودن لذت نبرده بودم و نخندیده بودم. (آخه به خاطر فاطمه و آیه به اردوها نمی رفتم)

یکی از همکاران هم بود که 6 سال پیش در مدرسه مشکات باهاشون همکار بودم. از اینکه بعد از این همه مدت شناختمش به حافظه خودم باریکلا گفتم! آخه هفته ای یک روز اونم تنها 10 دقیقه اونجا همو می دیدیم! امروز یاد گرفتم که خوبی و خوب بودن یه حس مُسریه و فقط کسانی که در اعماق وجودشان سیاهی و پلیدی هست، یک محیط خوب روشون اثر نمی گذاره.

باید روزی 100 بار با خودم تکرار کنم: تو  خوب باش تا همه خوب باشند...

ماه خوب شعبان رو به پایانه و ماه عزیز رمضان می رسه، در این واپسین روزهای آمادگی برای تطهیر روح، همدیگه رو دعاکنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------

در راهم،

جاده است و در کوهپایه شهر کوچکی متولد شده، جاده است و خم و پیچش

های آن

ما را می رساند به یک پل.

پلی که از رودخانه کم آبی ما را می گذراند

و همین اندکی آب چه برقی می زند زیر نور آفتاب،

چه حظی می برم از تماشای آن

دلم لک می زند برای سنگ ها و آب و قدمهایم

و کم کم می رسیم به سر سبزی ای که از دست آدمها جان سالمی بدر برده.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

الهم عجل لولیک الفرج

حسبی الله

نیمه شعبان ٧-۶ سال پیش بود که برای اولین بار جمعی از دوستان وبلاگی رو دیدیم. همان موقع ها که یوسف کمرش شکسته بود و بعد از ١ ماه استراحت مطلق تازه برای اولین بارها راه می رفت...

چه جمع خوبی شکل گرفت و چه دوستی های خوبتری.... حالا سالها می گذرد و همه ی آن بچه های وبلاگی که آخر هفته ها می آمدند "خونه یاس و یوسف" برای خودشان خانه و زندگی ساخته اند و سرشان رفته توی کار و زندگی شان.

دوستی هایی  که شکل گرفت هنوز که هنوز هست ادامه دارد و گاه گاهی همکاری و گاه گاهی مهمانی دادن های کوچک و ساده مانده است.

اغراق نمی کنم که بهترین درس های زندگی ام را از آدم های مجازی که بعدتر برایم واقعی شدند یاد گرفتم. و بهترین دوستانم کسانی هستند که با نوشته ها و درونیاتم با من دوست شدند. حالا دوباره نیمه شعبان شده.....

نیمه شعبان مبارک!! با همه ی آدم های خوب و همه ی آدم های ناب که گاه گاهی مجازی اند و گاه گاهی واقعی... این نیمه شعبان واقعی مبارک.

   + یاس حسینیه - ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

مرداد ماه خوب من است

حسبی الله

یوسف ، یوسف .... یاس

یوسف ، یوسف .... یاس

به گوشی؟ دیده بان من، آسودگی خیال من.

زندگی مینوییمان هر سال روشن تر از پارینه می شود و من نمی دانم این همه لطف خداوندی را چطور تاب بیاورم.

برج نشین دلِ من، باز مرداد ماه  رسید. مردادِ سخت و شیرین. مردادِ تلخ و شادی آور.

-مرداد ماهِ ماست، ماه رسیدن ها و از دست دادن ها.... در همین ماه گرم زندگی ما گرمایش شروع شد... ده سال پیش بود یا یازده سال پیش؟ چه شیرین گذشت...

یادت هست مرداد آن سالِ سخت که سرمایه زندگی مان رفت؟ یادت هست بریده بودیم از آدمها؟ اما همان سال سخت درست در همان مرداد ماه خداوند فاطمه ی ما را متولد کرد نقطه ثقل زندگی مینوییمان را.

یوسفِ من.. چه رازیست در گرما گرم این مرداد؟ هر سال مرداد که می رسد فکر می کنم به روزهای سختِ من و تو. روزهایی که خداوند برای ما آسایشی در آن قرار داده بود و ما ندیده بودیمش و چه کم صبر بودیم.... درست 2 سال بعد در همان مرداد جواب سختی هایمان را گرفتیم.

هر سال مرداد که می شود دلم گرم و گرم می شود ... دل گرم می شوم به داشتن تو و به داشتن فاطمه و آیه.

 

   + یاس حسینیه - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

کلاس مقدس من تمامی ندارد

حسبی الله

ماه پر برکت شعبان مبارک

دیروز خیلی روز خوبی برای من بود . با دعای خیر دوستان یک عیدی خوب از امام حسین گرفتم. یک مدرسه خوب مذهبی منو دعوت به کار کرد. خیلی برای خانوم مدیرش احترام قائلم. خیلی متین بود و واقعا معلوم بود از اون مدیرهای دلسوزه که بچه ها باید قدرش رو بدونن.

-این 10 روز که معلم نبودم خیلی بهم سخت گذشت.-

 

راستی در مورد روز بهزیستی می خواستم بنویسم که عقب افتاد. روز بهزیستی تو مرکز ایزوله بودم از یکی از کارخونه های ماشین سازی اومده بودن برای بچه ها جشن برپا کرده بود. 3-4 تا آقا و 1 خانوم، همه هیچ کاره بودند جز نوازنده که ارگ می زد و می خوند و آخر برنامه دیگه صداش در نمی یومد و آقای عکاس که هی عکس پشت عکس از بچه ها می گرفت. بقیه با نگاهی خشک به بچه ها و شادی ظاهریشون چشم دوخته بودند.

به یوسف پیشنهاد کرده بودم بیاد از این بچه ها فیلم بسازه اما وقتی جشن دردناک روز بهزیستی رو دیدم پشیمون شدم.

شادی بچه ها فقط خلاصه بود در ضرباهنگ تند و تکانهای بی اراده ی دست ها و خنده های بی دلیل. همین.

یک مسابقه هم برگزار شد اما مسئولین بهزیستی اجازه ندادند که هدیه به بچه ها داده بشه و جای جایزه به بچه ها آب میوه دادند. جایزه ها زو گذاشتن برای فروشگاه خیریه و پولش به جیب کی بره خدا می دونه.

خیلی دلم گرفت از این کار!

تنها نقط دلگرم کننده جشن سرود زیبای بچه های بهزیستی بود. ادارات برای اینکه در رزومه کاریشون کارهای خیر خواهانه داشته باشند. گاهی دست به همچین کارهایی می زنند.

راستی از آقای عکاس خواستم از من با بچه ها عکس بگیره! چون اونجا اجازه نمی دن که از بچه ها عکس بگیریم اگه بشه عکس بچه ها رو می ذارم تو وبلاگم.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸