خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دخترا روزتون مبارک

حسبی الله

امروز روز دختر است. تولد حضرت فاطمه ی معصومه (صلوات الله علیه) بر همه دخترا و دختردارها مبارک!        ---همین روزها داداشم رفت که مجاور حضرت معصومه بشه---

امروز مدرسه جشنه و من و دخترام هم دعوتیم! مدرسه امسال در زمینه های گشت و گذار و جشن و مراسم خیلی فعاله. یک هفته در میون کوهنوردی. هر مناسبت یه برنامه خوب و خلاصه رسیدگی به اوضاع پرورشی و تربیتی بچه ها.

اسم وزارت خونه مربوط به ما معلم ها وزارت آموزش و پرورشه، اما همه مدرسه رو مرکز آموزشی می دونند و خیلی خیلی به ندرت پیش میاد که به قسمت پرورش بچه ها توجه درست و حسابی بشه. اما مدرسه امسالم تو این زمینه فعالیت های خوبی داره.

همیشه از اینکه به قسمت پرورش بچه ها توجه نمی شه رنج بردم، اصولا از اون دسته از معلم هایی هستم که اخلاق بچه ها برام مهمتر از درس و مشقشونه و همیشه هم سرکلاس می گم که وجود ما در کنار همدیگه فرصتی برای یاد گرفتن اخلاقه.

بین شاگردام گاه گاهی یکی پیدا می شه که در نگاه اول احساس می کنم که خیلی دوستش دارم و انگار اومدنم به اینجای دنیا دلیل بزرگی مثل اون شاگرد بوده.

امسال هم یک شاگرد خوب پیدا کردم! نه که بقیه بچه ها اونطور برام دلکش نیستند. اما وجود اون دختر برام دلگرمیه. دلگرمیه بزرگی که هیچ وقت منو از معلمی کردن خسته نمی کنه. هنوز شاگرهایی دارم که بعد از گذشت سالها باهاشون ارتباط دارم و خیلی هاشون نمی دونند که این عشق من به اونها تا چه اندازه بزرگه.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.

حسبی الله

غیر از خدا هیچکی نبود.

قصه همینه! همین:

                          غیر از خدا هیچکی نبود.

نه من نه تو نه اون... همه هیچ.

   + یاس حسینیه - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

هوای گریه با من

حسبی الله

دلم بد جوری گرفته... امشب از آن شبهای بی هواست که حال آدم را هوایی می کنه.

این روزها عجیب به سرنوشت آدمها فکر می کنم. به دوستی ها و جدایی ها، به وصل ها و فسخ ها. به هر چیزی دل بستم، از دلم بریده شد. هر جایی برایم سکون بود، درهایش بسته شد. هر جایی که فکر می کردم جایگاه امنیست برایم، ویران شد.

من ماندم دل خوشی هایی که خدا به من داده است، نه دلخوشی هایی که خودم پیدا کرده بودم! خونه موند و یاس و یوسف. خونه و فاطمه و آیه.

زندگی چقدر پر رمز و رازه

خدا اول یوسف رو به من داد بعد مهر و عشق را برایم آفرید و بعد الهه رو به من داد، الهه رو گرفتش مدرسه رو داد. به شکرانه مدرسه، فاطمه رو داد و به شکرانه فاطمه ، آیه رو.

سالها برای کسی از درونم کسی از بین شاگردهام نامه می نوشتم به اسم فاطمه، وقتی فاطمه اومد، اسمش را هم آورد: تولد حضرت فاطمه بود و فاطمه از قلبم و بین نوشته هام به شاگردهام، متولد شد. فاطمه نام فاطمه را با خودش از لابلای دستخط هایم آورده بود، بی آنکه من هرگز نامی به او بدهم.

آیه هم نام خودش را از آسمان خداوند نازل کرد. سوره ی مریم بود و خداوند قسم خورد به روز زاده شدنش و برانگیخته شدنش.... نام آیه را هم خداوند آیه گذاشت.

آیه، مهربانی و لطف خداوندی بود.

مدرسه هم تاوان عشق بی حدم به الهه بود. کسی که شعله ی دوست داشتن بچه ها را در من روشن کرد، یادم آورد که خیلی از بچه ها شبها گریه می کنند. و خیلی از بچه ها تنها هستند. الهه درسهای خوبی یادم داد و رفت و  با رفتنش مدرسه آمد با یک عالمه بچه. بچه های تنها، بچه هایی که شبها گریه می کردند.

یاد الناز بخیر، یاد مریم و محدثه و آمنه. یاد ریحانه و رویا و ملیکه. یاد نفیسه و فاطمه و صدها دختر دیگرم بخیر که صبح ها از ذوق دیدنشون خواب را رها می کردم و عصر ها از شوق دوباره دیدنشان تا خونه بر می گشتم. و خونه همیشه مامن آرامش من بوده و هست.

امشب از آن شبهای تب دار است! پر است از حرفهای مگو.

 

شاید جای این نوشته مثل همه ی نوشته های دلیم تو دفترم بود! اما آمد اینجا. بدون اینکه من دعوتش کرده باشم.

   + یاس حسینیه - ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸