خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

محرم آمد

حسبی الله

نقطه‌ی عطف همبستگی ملت ما محرم است.

قبلترها محرم ماه سوگ بود، از ابتدای آن تا انتهایش، فرقی نمی کرد عید نوروز باشد یا  هر مناسبت دیگری. همین که محرم می‌رسید کوی و برزن سیاه پوش می شد و ماتم گرفته، پایین و بالای شهر هم نداشت. تلوزیون و رادیو هم آهنگ شاد نداشت.
پرچم امام حسین هم یک رنگ بود، آدمهای زیرش هم یک رنگ بودند. فرقی نمی‌کرد از کدام جناح سیاسی و کدام طبقه اجتماع بودند؛ وقتی می‌آمدند زیر بیرق امام حسین همه یک رنگ و یک صدا زمزمه می کردند:‌حسین(ع) و حسین(ع) و حسین(ع).‌
نمی‌دانم آدمها عوض شده‌اند یا امام حسین؟

۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک رنگ و یک دل است.
۱۴۰۰ سال است که امام حسین(ع) یک شعار می‌دهد.
و ۱۴۰۰ سال است که همه عاشقان امام حسین فقط زیر پرچم امام حسین جمع می‌شوند نه پرچم دیگری.

سال‌هاست که این هیئت‌ها و تکیه‌ها و مراسم‌های سوگواری در ماه محرم است که ما مردم را با هر گرایش سیاسی و هر طبقه‌ی اجتماعی، زیر یک پرچم جمع کرده است، و اگر من و تو این پرچم را پاره کنیم و هر کداممان زیر پرچم خودمان سینه بزنیم، پس وای بر ما...

   + یاس حسینیه - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

پیروزی از آن خداست:

حسبی الله

امروز سرکلاس برای دخترهای 15-16 ساله ام  که فکرشان گیر کرده توی سیاسی بازی‌های بی سرانجام این روزها از جنگ گفتم...

از مادرهای بی فرزند 

از فرزندهای بی پدر

از زن‌های تنها 

از مردهای سوخته...


من با خودم اندیشه می‌کردم این دفاع مقدس ما که تمامی ندارد. هنوز مادرهای بی فرزند هستند، هنوز فرزندهای بی پدر، هنوز زن‌های تنها و هنوز مردهای سوخته...

حتی اگر روزی بیاید که هیچکدام اینها نباشند،

پیروزی خون بر شمشیر پایانی ندارد.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

امروز

حسبی الله

سلام امروز من

روزها می گذرند اما تو

همچنان ایستاده ای و هر روز

امروزی.

   + یاس حسینیه - ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

عید قربان مبارک.

حسبی الله

درست روز بعد از عید قربان پارسال بود که برای اول ذی الحجه امسال برنامه ریزی کردم. نه که یادم بره. مدام با خودم تکرارش کردم و آرزوش کردم برای خودم.

حالا آروزی یک ساله‌ام همچین بار نگرفت. انشالله فردا تو عرفه بار بگیره.

خداوند نمی زاره امید بنده هاش نا امید بشه. هر وقت موقعیتی از دست بره و حسرتش رو بخوری موقعیت بهتری پیش میاد. انشالله که این بار حسرت نخورم.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸

اللهم ارحم ضعف بدنی و رقه جلدی

حسبی الله

بخاری با شعله ی زیاد می‌سوخت و من ایستاده بودم کنارش. پام خورد به بخاری، بی‌اختیار دستم را کشیدم روی جای سوختگی پوستم جمع شد و کنده شد.

اولش داغ بودم و دردی احساس نمی کردم فقط احساس سوختگی می‌کردم. اما چند دقیقه که گذشت انگار که یک میله ی آهنی گداخته رو توی پام فرو کردند.

نگاه کردم به زخم کوچکی که اینطور من را بهم ریخت.

یادم می‌افتد به تحمل، تاول‌های شیمیایی 

 

 

و یادم افتاد به جهنم، این سوختگی اندک جان آدم را می گیرد. وای به وقتی که جانت را بسوزانند.

 

 

خدایا به بدن ضعیفم و پوست نازکم رحم کن. چطور آتش بزرگ تو را تاب بیاورم؟ چطور این درد جانکاه را به جانم می‌اندازی؟ جانی که خودِ تو می‌دانی تحمل این همه درد را ندارد.

رحمی بنما و از من درگذر.

 

 

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸