خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

آمپول عشق کی داره؟؟؟

حسبی الله

دریای محبت را هم که داشته باشی وقتی می‌روی مرکز ایزوله بهزیستی کم می‌آوری... کم‌می‌آوری از اینکه چرا تنها دو دست برای نوازش آن همه کودک داری.

بعد از مدت‌ها دوباره تونستم برم مرکز ایزوله. فکر می‌کردم همانقدر که من یک سال تغییر کرده‌ام بچه‌ها تغییر کرده باشند...

وقتی از پیچ راهرو گذشتیم و رفتیم تو کلاس بچه‌های ابدی، ماندانا دوید جلو گفت: "خانم یاسه، خانوم یاس." فکرش رو هم نمی‌کردم بعضی از بچه‌ها منو بیاد بیارن. یکی گفت:‌"پاویون یاس!! پاویون یاس!!" بهاره با آن چشم‌های معصومش و لبخند ابدی‌اش دست‌های مرا گرفت و کشید روی سرش لپش را جلو آورد تا راحتتر ببوسمش. وقتی بوسیدمش با احساس رضایتش آرامشی به دلم انداخت. تک‌تک بچه‌ها را بوسیدم و نوازششان کردم. 13 نفر بودند که دور میز کنار هم مرتب و منظم نشسته بودند و هر کدام خودشان را مشغول کاری نشان می‌دادند.

یکی نقاشی می‌کشید. یکی آجر بازی می‌کرد. یکی از بچه‌ها هم از روی کتاب مدرسه چیزهایی می‌نوشت. مینا من را که دید لبخند بزرگی زد. بغلش کردم و بوسیدمش. 4 تابستان است که مینا را می‌بی‌نم. آذر با او کار می‌کند. آذر لبخند را یاد لب‌های مینا آورد. چشم‌های پرنفوذش را که به آدم می‌دوزد انگار دارد از ته وجودت رمز و رازهایی را کشف می‌کند که هیچ آدمی کشف نکرده است. مینا حدودا 15 سالش شده ... شاید کمی بیشتر یا کمتر.

در این یک سال که ندیده‌ بودمشان هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. هیچ‌کدام از بچه‌ها بزرگتر نشده بودند. هیچ روال کاری‌ای تغییر نکرده بود عین همیشه‌ی همیشه.

من و آذر وارد مجتمع که شدیم به دربان سلام کردیم. ماشین را پارک کردیم. پیاده شدیم... تق.... تق... درها را کوبیدیم به هم و راه افتادیم سمت اتاق کسی که اجازه ورود ما رو می‌ده. از دم در یک سلام کردیم و ایشان هم حرفش را با طرف مقابلش قطع نکرد تنها نگاهی به ما انداخت و سرش را آورد پایین. یعنی دیدمتان بفرمایید تو! ما هم راهروهای پیچ در پیچ را گذشتیم تا رسیدیم به کلاس بچه‌های ابدی. خانم مسئول کلاس پیش بچه‌ها نبود. با بچه‌ها دیده بوسی کردیم. ب

چه‌ها بزرگ نشده بودند همانطور بچه مانده بودند. وسایل اتاق همان بود که بود. میزها درست همان جا قرار داشتند. موکت کهنه بغل کلاس همانطور که پارسال آنجا افتاده بود رها شده بود. انگار در این یک سال که نبودم دکمه "توقف" را زده بودند و حالا که برگشتم دکمه "ادامه"‌ را فشار دادم...

هیچ تغییری انجام نشده بود.

خیلی تاسف خوردم. بچه‌های ایزوله بچه‌های فراموش شده‌اند. انگار تنها یک مشت بچه‌ را از سر اجبار نگهداری می‌کنند تا ...

البته خرده هم نمی‌شود گرفت بچه‌ای را که مادر و پدرش حاضر نشده‌اند نگهداری کنند. آدمهایی که هفت پشت غریبه‌اند هم نگهداری نمی‌کنند. تنها چیزی که این بچه‌ها را نگهداری می‌کند عشق است. آن‌را باید به پدر و مادرها و مربی‌ها تزریق کرد!!!

------------------------------------

برای تولد امام زمان چی هدیه می‌دین؟ از کدام منیت و گناهتون می‌گذرید؟  هدیه تولد خورشید را حتما بخوانید.

   + یاس حسینیه - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

14 خرداد 21 سال پیش:

حسبی الله

صبح بیدار که شدم یه حس گنگ و نامفهومی داشتم. مادرم بیدارم نکرده بود. تو خونه هیچ سر و صدایی نبود مامان و بابام نبودن، داداش کوچیکا هم خواب بودن. خواهرم رو صدا کردم و با عجله لباس پوشیدم. جامدادی مامان دوزم رو گرفتم دستم و  ساعت 7 از خونه زدم بیرون تا برسم مدرسه، هفت و نیم امتحان شروع می‌شد.

وقتی رسیدم تو حیاط مدسه هیچ کس نبود. رفتم توی راهرو، چندتا از مادرها اومده بودن مدرسه. چند نفر با ناباوری به هم نگاه می کردن صدای گریه هم از توی دفتر میومد.

پی‌چی‌دم تو کلاس سوم الف. دشتی داشت زیر گوش یکی از بچه‌ها یه چیزی می‌گفت. یکی از بچه‌ها -اسمش یادم نیست- با غرور خاصی گفت: "دیشب به بابام خبر دادن. بابام گفت امروز نیام‌ها ولی من اومدم ترسیدم امتحان ریاضی بگیرن." بعدش هم انگار متکلم وحده کلاسه رفت روی سکوی کلاس و با غرور شروع کرد به حرف زدن: "بابای من یکی از فامیلاشون تو بیمارستان امام کار می‌کنه..."

من گنگ و سر در گم نشستم کنار دشتی و گفتم: "امروز چه خبره؟ چقدر همه چیز یه جوریه؟؟" دشتی نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: "میگه نمی‌دونی؟" گفتم: "چیو؟" دهنش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: "به کسی نگی‌ها!! اما امام فوت کرده."

گفتم: " حرف دهنتو بفهم!" یک دفعه خانم ساعتچی اومدم تو کلاس. صورتش سرخ سرخ بود و چشمهاش بی اختیار اشک می‌ریخت. با صدای بغض‌آلودی گفت: "‌بچه‌ها برید خونه. امروز امتحان تعطیله." چندتا از بچه‌ها با خوشحالی از کلاس رفتن بیرون.

رفتم کنار خانم ساعتچی و گفتم: "خانوم چی شده؟ چرا گریه می‌کنید؟" دست مهربونش رو گذاشت روی شونم و گفت: "مگر نفهمیدی امام..... " یه دفعه بغضش ترکید.

با نا باوری مانتوی خانوم و کشیدم و گفتم : "امام... امام چی؟؟؟؟؟ " تو رو خدا بگید.

خانوم ساعتچی خم شد و بغلم کرد و گفت: "امام رفت -حسینیه-، امام رفت...."

   + یاس حسینیه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

داستان کوتاه

حسبی الله

به معجزه عشق ایمان بیاور... کائنات از ما آمها عاشق ترند.

ماهی دلتنگ:

بیدار که شدم دیدم تنگ ماهیم شکسته و ماهی قرمز کوچولوم مرده.

نیمه شب با تهران تماس گرفته بودم خبرهای خوشی نبود.

تلفن رو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن:‌0...2... رادیوی بغل دستم رو روشن کردم؛ 1...

«روح بلند و ملکوتی پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست.»

بی اختیار گوشی از دستم افتاد روی خرده‌های تنگ ماهی.

------------××××××××------------

 

 

کبوترهای عاشق:

"سه تا کفتر از ممدآقا بابت حقوق بعد از عیدم گرفته بودم.

چه حالی میکردم باهاشون؛ اول صبح قبل از رفتن به مغازه می‌رفتم و کلی باهاشون حرف می‌زدم وسط روز هم یه جوری جیم می‌شدم می‌رفتم یه سری بهشون می‌زدم تا بعداز ظهر که ممد آقا کرکره مغازشو می‌کشید پایین و من می‌دوییدم سمت خونه کفترام."

چند روزه تو تلوزیون می‌گه برا امام دعا کنید. ننه با اون چادر گل گلی سفید و مشکیش نشسته جلو تلویزیون و هی تسبیح می‌ندازه. یک روز گفت: "باقر نذر کردم که امام خوب شد برم امام‌زاده قاسم، منو می‌بری؟"

گفتم: "ننه. از صبح راه بیافتیم شب می‌رسیم خونه، کفترامو چکار کنم؟ از دلتنگی من می‌میرن." دلم می‌خواست بگم من از دلتنگی کفترام می‌میرم اما روم نشد.

ننه گفت: خب کفتراتو بیار، الهی بمیرم آقام تو صحن و سراش کفتر نداره. دلم یه جوری شد، لرزید. به ننه گفتم:‌ "ننه کفترامو نذر خوب شدن امام کردم. میارم امام زاده قاسم ولشون می‌کنم."

××××

هنوز امام خوب نشده. ننه دیگه طاقت نداره، بهم گفت:‌فردا صبح زود بریم امام‌زاده قاسم.

صبح بعد از صبحانه رفتم سراغ خونه کفترا. صدای زنگ در اومد، ننه داشت می‌رفت سمت در. در لونه کفترا رو که باز کردم صدای گریه زن همسایه رو شنیدم. سرم رو کردم تو لونه کفترا...

صدای ناله‌ی ننه می‌یومد... با اشک پایین اومدم گفتم:" چی شده ننه"

ننه دستش رو زده بود به کمرش و تکیه داده بود به دیوار. با چادر گل گلی سفید و مشکیش اشکاش پاک کرد و گفت: "امام‌ رفت باقر، امام رفت..." و هقی زد زر گریه.

جنازه کفترا رو آوردم بالا و گفتم: "حتی اینام طاقت نیاوردن بی امام سر کنن... انگار زودتر از ما فهمیدن و دق کردن."

-------------××××××---------------

این مطلب به دعوت دوستان خوبم از وبلاگ <به رنگ خدا> در راستای پیوستن به موج وبلاگی ۱۴ خرداد ۸۹ وبلاگ نویسان نوشته شده است.

به رسم این موج وبلاگی دوستانم را برای پیوستن به امواج این دریا دعوت می‌کنم:

حریم دل ، بشری ، الهدی ، آسمانه ، دغدغه‌های یک مادر ،‌ مبادا روی لاله‌ها پا گذاریم

   + یاس حسینیه - ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩

فالِ من

حسبی الله

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند.

 

9 صبح پس فردا برای سی‌اُمین بار قرعه فال به نام من ِ دیوانه در میاد.

این دیوانگی و شیدایی که آسمان تحملش نکرد و انسان متحمل شد. دلیل انسانیت است.

و عشق در چهره آدم متجلی شد.

 

 

   + یاس حسینیه - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩