خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دل نوشت شعبان ماه خوب توست:

حسبی الله

اعیاد شعبانیه شده و دلم چراغان... به امید اینکه پا بذاری تو دل من.

دلم مناجات شعبانیه می‌خواد. دلم می‌خواد روبروی در خونه‌ت بشینم و داد بزنم... من به سوی تو گریخته‌ام.....

حالا گیر کرده‌ام اینجا. وسط شهر بزرگ بی قانون و مدام دلم مثل آونگ ساعت‌های قدیمی این ور و اون ور می‌شه، پشت چراغ قرمز می‌مونه و گاهی بی اجازه رد می‌شه.

مدام دلم چراغ‌های سبز رو دنبال می‌کنه اما گاهی ازشون جا می‌مونه.

ای خدا...

توی این شهر بزرگ دل من تنها به گریختن خوشه... گریختن از این شهر و آدم‌هاش. گریختن از خیابانها‌ی بی نشان و تنها بلندترین خیابان این شهر است که من را به تو می‌رسونه.

همان خیابان بلند که از مسافر پنج‌شنبه‌هایم شروع می‌شه و به ایستگاه قطار ختم میشه. یک روز از همین خیابان که ساکنش هستم به ایستگاه قطار می‌روم و از شهر بزرگ می‌گریزم.

تصویر را با اندازه بزرگتر ببینید

----------------------

دل نوشت:‌دلم برای امام‌زاده صالح تنگ شده. من را یاد برادرش و جمکران می‌اندازد.

دل نوشت بعد: مشهد یادتون کردم.

دل نوشت آخر: دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ

تصویر نوشت:  روزیم نشد زیارت عاشورا رو برای تولدشون تموم کنم. این پوستر رو هم دیر آپلود کردم. انشالله مقبول افتد. با تشکر از مسافر کربلا. هزینه دانلود تصویر هم

یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان.

   + یاس حسینیه - ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

چه حسرتی از این بالاتر...

حسبی الله

ماه مهربان رجب به نیمه رسید. امشب معتکفین خانه ی دوست از آسمان به زمین بر‌می‌گردند... چه حسرتی از این بالاتر که من زمینی بودم...

اولین سالی که اعتکاف رفتم آنچنان زیبا بود که نیت کردم هر سال تا آخر عمرم برم اعتکاف. همان سال اول بود که فاطمه را گرفتم از خدا و سال بعد با فاطمه رفتم.

آنقدر این 6 روزی که خانه نشین خدا شده بودم را دوست دارم که هرگز خوشایندی آن را از یاد نمی برم. امسال اصلا نمی‌دونم چی شد که نرفتم!

حالا می فهمم توفیق نداشن یعنی چی. و چه حسرتی از این بالاتر...

یاد آن لوستر بزرگ و سنگین بخیر که 3 روز بالای سر من با باد کولر تکون میخود و هر وقت سرم را بالا می‌کردم می‌دی‌دم که مرگ همین نزدیکی من نشسته و منتظر که من رو در آغوش بگیره.

یاد آن دختری بخیر که روی هر دو مچ دستش جای بریدگی عمیقی بود... آنقدر عمیق که نفرتش را از زنده‌گی نشان می‌داد. راز ماندنش و معتکف شدنش چه بود؟

یاد آن نمازهایی که دسته جمعی می‌خواندیم و آن سکوت و تفکر روزانه بخیر...

یاد آن شب‌ها و نجواها بخیر...

چه حسرتی از این بالاتر....

 

   + یاس حسینیه - ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩