خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

ماه مدرسه

حسبی الله

مهر داره میاد مثل هزاران مهر و مهربونی که آمده اند و نرفته اند. همیشه موقع مدرسه ها که میشه دل‌شوره دارم. یک دفعه دلم هری می‌ریزه پایین وقتی یاد بچه‌ها و مدرسه و کلاس مقدسم می‌افتم.

امسال اما با همیشه فرق داره! آخه فاطمه هم می‌ره کلاس اول.

چهارشنبه جشن شکوفه‌ها داره. هنوز مانتو و کیفش آماده نیست. خیاط مدرسه گفته از بس فاطمه کوچیکه نمیتونه اندازه قدش مانتو بدوزه و من باید خودم اینکارو بکنم.

امسال هم معلم پرورشی میشم (نیمه وقت) یعنی همه باهم برای شکوفایی مدرسه معلم پرورشی میشیم!!! خلاصه اینکه سرم حسابی شلوغه و تو دلم حسابی رختشورخونه راه افتاده.

دلم برای مدرسه تنگ شده.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

خدایا پرستوی توام

حسبی الله

عید بخشودگی، عید فطر گوارای وجودتان

چه زود گذشت روزهای رجب و شعبان و رمضان.روزهای مغفرت گذشت و نوبت ترک گناه رسیده. اگر بازهم گناه کردیم باز رجبی هست و شعبانی و رمضان دیگری در راه است...

اما آیا ما هم رمضان بعدی را درک خواهیم کرد؟

-----------------------------***٠***----------------------------

باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کاین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم

تابستان هم تمام شد. فصل فراغت من بود از کارم.تابستان امسال گرم بود. نه گرمای هوا که گرما گرم زندگی گرمم کرده بود. همیشه اتفاقهای مهمی در تابستان برای من می‌افتد و این تابستان موسم بازگشت بود. بازگشتی شبیه به بازگشت پرستوها.

پرستوها از خانه‌شان کوچ میکنند و بعد از سفری طولانی بازمی‌گردند به خانه‌شان. تابستان هشت سال پیش پرستوی من کوچ کرده بود و بعد از هشت زمستان در هشتمین بهار بازگشت و تابستان وعده‌گاه دیدار ما شد.

الهه که رفت فکر می‌کردم جان مرا هم می‌برد. اما با رفتن او من بزرگ شدم و بزرگتر، رشد کردم و بار گرفتم از زندگی. درخت شدم. درختی تنومند. شاخه‌هایم مامن امن پرنده‌ها شد و سایه‌سارم آرامش خاطر مسافران، من معلم شدم. یک معلم ساده، معلم ساده‌ای که هیچ نقطه نداشت. دریافتم که رفتن کلاس بزرگ شدن است، کلاس صبر کردن که....

.... الله مع‌الصابرین

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩