خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

الله اکبر کبیراً کبیرا:

حسبی الله

کفش کهنه ای به پا داشت که همه به تمسخر به آن می گفتند کفشهای میرزا نوروز. با هر چند قدمی که راه می رفت خم میشد و  چسب کفش را می بست. مدتها بود که چسب کفشش خراب شده بود و مدام باز می شد.

یک روز بعد از سالها ازو پرسیدم: "چرا آن کفش هایت را عوض نمی کردی؟"

     گفت: "از همان موقع که این کفش ها را خریدم چسبش خراب بود، اولش نفهمیدم بعد از چند روز متوجه شدم.وضع مالیمان آن موقع به من اجازه نمیداد تا کفش تازه ای بخرم، در ضمن همین یک جفت کفش را برای میهمانی و دانشگاه داشتم.

    وقتی فهمیدم که چسبش خراب است خیلی ناراحت شدم،چون کفش قبلی ام را هم همان موقع که از توی مغازه بیرون آمدم همانجا در میدان بهارستان دور انداخته بودم، روی آن را نداشتم در آن وضعیت خراب مالی به همسرم بگویم یک کفش دیگر برایم بخرد، از طرفی وقتی بچه های دانشگاه به خاطر دولا و راست شدنم مسخره ام می کردند ناراحت می شد.

     یک روز که خم شدم و چسب کفشم را بستم موقع بالا آمدن دیدم روی یک دیوار با رنگ آبی فیروزه ای نوشته است: "الله اکبر کبیراً کبیرا" آنچنان این جمله به درونم نفوذ کرد که احساس کردم به سمت خدا رکوع کردم و ذکر می گویم. از آن موقع هر وقت چسب کفشم باز می شد احساس می کردم که خداوند مرا صدا می کند تا به او رکوع کنم، با افتخار خم میشدم به سمت خدا و می گفتم، الله اکبر کبیراً کبیرا.

و آنقدر این صدای کردن خدا را دوست داشتم که تا مدتها با عشق آن کفش را می پوشیدم و تا وقتی که کاملا از بین نرفت کفش دیگری نگرفتم.

هنوز هم بعد از سالها چشمم دنبال کفشی است که چسبش، چسب بین من و خدایم باشد."

   + یاس حسینیه - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

حرفهای بی هنگام

حسبی الله

- چند روزه که حال و هوای کلاس های قیصر بدجوری جوونه زده توی دلم، وقت و بی وقت و همه وقت با دیدن عکسش دلم هوای اون روزها رو می کنه و صدای آروم و محزونش توی گوشم می پی چه.... که یه بار سر کلاس برامون شعر دردواره هاشو خوند.

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
...

...درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

--------------------*------*------*--------------------

این چندروز حس و تجربه ی خوشایندی در رابطه با فروش بدست آوردم!

--------------------*------*------*--------------------

یه بنده خدا بعد از دیدن تقویمم با شور و تاب ازم پرسید: "وای! این تقویم 91ه؟"

منم با خونسردی گفتم: " پ ن پ! تقویم سال 67ه به علت درخواست مکرر جلد دومش تجدید چاپ شده.چشمک"

   + یاس حسینیه - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

رفیق من کو؟

حسبی الله

چند وقتیه که نیاز به یه دوست پیدا کردم!!

نه که دوستی نداشته باشم، اما بعضیا از بس آدم دور و برشونه و دوست و رفیق دارن که وقتی به یکی اظهار دلتنگی می کنند، طرف میگه ای بابا تو که غم نداری بس که دوست و رفیق داری.

منم یکی از همون آدمهام، آدمهایی که کلی آدم دور و برشونه، آدمهای خوب و دلنشین، آدمهای دلسوز و مهربون، آدمهای عزیز و دوست داشتنی. کلی دوست و رفیق و آشنا دارم، نه که کاره ای تو این دنیا باشم ها! نه... اما هرجا رفتم خواسته و ناخواسته چند نفر پیوند خوردن بهم و مهرشون تو دلم ریشه کرده.

اما یه چند وقتیه که بین آدمهای اطرافم گمم. الان که تو داری این دل نوشته م رو می خونی لابد می گی ای ناشکر!!!

نمی خوام ناشکری کنم از خیل اطرافیانم. میخوام شکوه کنم از دلتنگی هام. برای هر کدوم از دوستام که خواستم سفره دلمو باز کنم بهم گفته: "ای بابا! یاس! تو که این همه دوست داری دیگه به من احتیاجی نداری که!

یاس! تو که خودت سنگ صبور همه ای... تو دیگه ننالی ها!

یاس! تو که خودت رازدار همه ای، تو دیگه .....

یاس! تو که .....

یاس!....."

ای بابا یاس! از دست تو.(اینو خودم گفتم!)

خلاصه این شده که دلم چند وقته پره، پر از حسرت یه دوست!

امشب که یه واگویه با خودم داشتم، یاد یکی از اسم های خدا افتادم

یه اسمی که خیلی بهش احتیاج داشتم، اسمی که خیلی آرومم کرد.

امشب بارها و بارها با خودم تکرار کردم:

.................. یا رفیق من لا رفیق له................

............................... یا رفیق من لا رفیق له................

........................................... یا رفیق من لا رفیق له................

..................................................... یا رفیق من لا رفیق له................

   + یاس حسینیه - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

تکیه گاه امن من:

حسبی الله

بهش گفتم: "میگن قراره جنگ بشه."

از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و به کارش ادامه داد انگار نه انگار اسم جنگ رو شنیده بود. داشت اخبار بحرین رو می خوند. زیر لب گفت: "نچ نچ نچ... بی وجدانا"

گفتم: "چی شده؟"

گفت: "این و ها بی های بی وجدان مردم رو به خاک و خون کشیدن..."

انگار که به یه کشف جدید رسیده باشم با هیجان گفتم: "آره دیگه! همینه!!! میگن عربستان می خواد به ایران حمله کنه!!!"

صدای خنده اش بلند شد و گفت: "کی؟ عربستان!!! آمریکا با اون عظمتش نمی تونه هیچ غلطی کنه چه برسه به عربستان...."

نمی دونم چرا اما اعتمادش و استحکام حرفش منو یاد امام خمینی انداخت.

-----

"سربازان من در گهواره ها هستند." این جمله مدام در ذهنم تداعی می شود...

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠