خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سفر و دلتنگی:

حسبی الله

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... بدجور! الان هم از همان موقع هاست بدجورتر!!

وقتهایی که یوسف نیست، کلا زنده گی مختل میشه. همه جا یک چیزی نیست که اون که نیست یوسفه!

پنج شنبه رفقای وبلاگی به یاد قدیمها دور هم جمع شده بودن، البته نمیدونم چرا جای پاتوق قدیمی "خونه یاس و یوسف" رفته بودن خونه لولک سابق و هجرت فعلی.

به من گفتن با بچه ها بیا، اما نمیشد بدون یوسف رفت!! فکر نمی کردم این همه وابسته باشم به همسر گرامی :دی

این بود خلاصه ای از حال و روز گرفته ی من!!! تنها جهت عرض خاطره و ثبت در خاطرات شخصی نقل شد.

جهت اطلاع بیشتر: یوسف ده روزه رفته سفر! مشهد.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱

داستان یک معجزه:

حسبی الله

روایتی حق است، بخوانید:

گفت:

به واسطه ی کاری که کرده بودم شرایط گناهی فراهم شد که از آن گناه اجتناب کردم، به فکر فرو رفتم که اگر مرتکب آن گناه میشدم مستلزم چه عذابی بودم و تصمیم گرفتم خودم را تنبیه کنم.

قاشقی را روی آتش گذاشتم تا خوب گداخته شد تا حدی که رنگش به سیاهی میزد. قاشق گداخته را روی دستم گذاشتم، سوزشی حس کردم و قاشق را برداشتم، اتفاق خاصی نیافتاد فکر کردم شاید قاشق خوب گداخته نشده باشد دوباره قاشق را روی آتش گذاشتم و صبر کردم تا سرخی ای در آن فلز گداخته نمایان شود. مجدد قاشق را روی دستم گذاشتم. صدای سوختن و جیزجیز پوستم را که شنیدم قاشق را برداشتم، سوزشی ایجاد شد اما هیچ اتفاق دیگری نیافتاد، فکر می کردم با آن داغی ای که قاشق دارد لابد باید پوست دستم را می کند. با خودم فکر کردم که شاید قاشق خوب داغ نشده باشد، قاشق را در لیوان آب فرو بردم صدای بخار شدن و جلیز و ولیز کردن آب به حدی بود که مطمئن هستم اگر فلزی به آن داغی با پوست دست برخورد میکرد حتما مقداری از پوست را میکند.

نیت کرده بودم که طعمی از آتش جهنم را بچشم پس دوباره قاشق را روی آتش گذاشتم تا دقایق بیشتری بماند، قاشق دیگر رنگ برنجی خود را از دست داده بود و کاملا تیره و سرخ شده بود، از زدن آن جسم داغ به دستم هراسناک بودم اما با خودم گفتم اگر یک بار بسوزم طعم این سوختگی هشداری برای آینده من خواهد بود. پس قاشق را به دستم زدم، سوزش عمیقی ایجاد شد اما باز هم اتفاق خاصی برای دست من نیافتاد، دوباره و سه باره  و بارها و بارها قاشق را به دستم زدم و دیدم باز هم جز سوزش اتفاق دیگری نمی افتد، قاشق را روی پوستم گذاشتم، شدت سوزش آنقدر زیاد بود که استخوان دستم داغ شده بود و تیر می کشید، قاشق را برداشتم و جز سرخی اندکی در پوست اتفاق دیگری را مشاهده نکردم. انتظار داشتم مثل سوختگی هایی که قبلا داشتم پوست دستم ور می آمد یا حداقل یک تاول می‌زد.

نماز شبم را خواندم و شرمگین از خودم و خدای خودم خوابیدم، صبح که بیدار شدم، سوزش اندکی در دستم بود، هنوز سردرگم بودم از این اتفاق که چطور این همه من خودم را سوزاندم و نسوختم. به ناگاه به یاد آوردم مولایم امام حسین علیه السلام را که گفته اند هر کس به زیارت ایشان برود در آتش جهنم سوزانده نمی شود و من تازه از سفر کربلا بازگشته بودم.

 

در واقع اگر دستم به وضع فجیعی می سوخت و تاول می زد و زخم میشد به حتم سوزشش کمتر از سوز دلی بود که حالا دارم.

به ابی و انت و امی یا حسین...

این حسین کیست....

   + یاس حسینیه - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱

 

حسبی الله

------------ السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع) --------------


   
     خانه های آن کسانی می خورد دَر بیشتر
                                                      که به سائل می دهند از هر چه بهتر بیشتر
    عرض حاجت می کنم آنجا که صاحبخانه اش
                                                              پاسخ یک می دهد با ده برابر بیشتر
    گاه گاهی که به درگاه کریمی می روم
                                                          راه می پویم نه با پا، بلکه با سر بیشتر
    زیر دین چهارده معصومم اما گردنم
                                                         زیر دین حضرت موسی بن جعفر بیشتر...

 

نذری برای حاج آقا مجتبی شعر می‌نویسد و می‌گوید از امام رضا علیه السلام بنویس، و من چه کنم که هنوز در به در کوچه‌های نجفم؟

و دعوت برای نوشتن از کسی که بیشتر از همه به سائل میدهد, میهمانی بزرگ واژه های فقیریست که به تبرک نام رضا دستهای گداییشان را حرف حرف و هجا هجا سمت غریب الغربا گرفته اند.
و من چه دلتنگم امشب...
به قاعده ی هزاران یتیم کوفی... قاعده ای که بازی اش از وقتی شروع شد, کوفیان علی فروش شدند.
و ما سلمانی ها هرگز علی‌مان را نمیفروشیم.

غربت علیِ پدر در جوار شهر کوفه آنقدر زیاد است که مطمئنم غربت علیِ پسر در سرزمین عجم نشینِ سلمان فارسی, از یاد رفته است.
ای به فدای نام علی, که هرچه که در این عالم شرف دارد, شرفش را از نام علی وام گرفته است و چه موهبتی خداوند در رگ و ریشه ی ما قرار داد که مُحب علی، زاده شدیم.

نذر حاج آقا مجتبی از علی و خاندان آل او گفتن, نذر بزرگیست, باشد که با علی مظهر عجایب خداوند و آل محمد صل الله محشور شوید و باشد که هر کلمه که برای علی بن موسی و خواهرش نوشتیم ضامنمان در قیامت شوند.



و چقدر دلتنگم امشب... کبوتر حرمم, شکسته بال و پرم ...

   + یاس حسینیه - ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱

سفرنامه کربلا (1)

حسبی الله

رفتیم اول نجف

دل تو دلم نبود

از اول سفر دچار درد شدید آپاندیس شدم که راه رفتن رو برام دوچندان سخت کرده بود، البته از ترس اینکه نگذارند پیاده برم خیلی به روی خودم نمی‌‍آوردم، تارسیدیم نجف بااجبار یوسف رفتیم درمانگاه، دکتر گفت که آپاندیسه و باید سریعا برم بیمارستان حکیم و آزمایش بدم، من هم گفتم اگر تا فردا خوب نشدم میرم، الان دردش در حد تحمله و نیازی به مسکن هم ندارم.

بعد از شام راه افتادیم به سمت سمت حرم مولا، همش می ترسیدم از عظمت و جبروت علی علیه السلام، استرس داشتم، هول کرده بودم. هی توی فکرم با خودم بالا و پایین می کردم که رفتم اونجا چه کار باید بکنم چی باید بگم به مولا و غیره، بعد از گم کردن یوسف رسیدم به باب القبله، وقتی یوسف رو گم کردم توی اون شلوغی ها غم غربت عجیبی افتاد روی دلم، همونجا هم رئیس کاروان منو دید و دست یک خانومی رو گذاشت تو دستم و گفت که با ایشون برو، این دفعه اولشه که اومده و گمش نکن! دیگه نمیتونیم باهاتون قرار برگشت بذاریم و باید دونفری برگردید هتل.

رفتیم و نماز مغرب و عشا رو خوندیم و نماز زیارت و زیارت نامه رو توی حیاط خوندیم. اون خانوم خیلی دوست داشت که بره تو و ضریح رو ببینه، من ولی دل به شک بودم، با هم رفتیم تو، فکر می کردم مثل حرم امام رضا علیه السلام باید چند تا رواق رو پشت سر بذاریم تا برسیم به ضریح تا اومدم چند تا جمله آماده کنم که به حضرت بگم ضریح رو دیدم و درجا خشکم زد. همراهم گفت می ری زیارت؟ گفتم نه! من جرآتشو ندارم!

بعد هنوز یک دقیقه نشده بود که عینکم رو دادم دستش و گفتم من رفتم! رفتم تو جمعیت و هی گفتم من خسی بی سر و پایم که به سیل افتاده ام... رسیدم به ضریح و پهلوم رو چسبوندم به ضریح گفتم: "آقا من می خوام پیاده برم کربلا، نکنه نتونم، خودت درستش کن" همین یک جمله شفا داد مرا و درد رفت که رفت که رفت...

#مسافر_اربعین

   + یاس حسینیه - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم:

حسبی الله

از اول هی می‌گفتم بای پیاده بریم، می‌گفت "نه! سخته، تو پات مشکل داره نمی‌شه"

بعد یکهو راضی شد، یک کاروان خوب پیدا کرد که رفقاش هم ثبت نام کرده بودند و خانم‌ها هم بودند. اسم نوشتیم.

همان روز گفت برو عکس بگیر برای تمدید پاسپورتت، عصر عکس فوری گرفتم و کارهای پاسپورت گیری 3 روزه انجام شد، اما وقتی پاسپورت رسید دستم که یک روز از مهلت تحویل پاسپورت گذشته بود . . .

بعد کلی به این ور وآن ور زنگ زده بود، که شاید بشود که برویم. نشد.

پاسپورتها را گذاشته بود توی کیفش و با خودش اینطرف و آن طرف می‌برد که مبادا جایی جا جور شود و باز پاسپورتها دیر برسند. نشد! دیگر بی خیال شده بود، گفت بیا اربعین برویم مشهد. راستش دلم گرفت، نه که نخوام برم مشهد... نه! اما اربعین، کربلا، پیاده...

جمعه بود و تو فکر برنامه مشهد، دوستش حسین زنگ زد، حرف زد، تلفن قطع شد.

گفت بار سفر ببند پنج شنبه عازمیم...

همین

   + یاس حسینیه - ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱