خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

خدا پشت نیاز مردم به ماست

حسبی الله

برای خودم بودن یعنی چی؟!

یعنی اینکه اصلا کاری نداشته باشم که دیگران بهم چی می گند و کار من چه تاثیری روشون داره؟ یعنی فقط برای خودم باشم؟ برای خودم بنویسم؟ برای خودم اشک بریزیم؟ برای خودم بخندم؟!

پس بقیه آدمها چی می شن؟

این خودپسندی نیست احیاناً؟! چه می دونم والا! برای دیگران بودن حالا یعنی چی؟

اووه چقدر سوالای بی جواب توی مغزم بالا  و پایین میشه.

انگاری بعضیا نمی دونن باید برای دیگران کار کنند و برای خودشونن. خب وقتی یه مسئولی چیزی باشی این برای خود بودن یه آفت بزرگه. بابا ناحقه!

آخه آقاهای ایکس و ایگرگ یکم جای اینکه برای خودتون باشین برای مردم باشید. جای دوری نمی ره ها! خدا پشت نیاز مردم به ماست.

   + یاس حسینیه - ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱

گل‌ها و تفنگ‌ها :

حسبی الله

دهه‌ی فجر است جای امام خالی

امام برخیز فجر آمده به دیدارت

یادش بخیر آن روزها که مدرسه می رفتیم و امام هم بود دهه ی فجرها طعم دیگری داشت، طعم گل و لوله های تفنگ... چقدر زود تفنگ هایی که باید نشانه میرفت سمت مردم و مردم گل میکاشتند در لوله هایشان، نشانه رفت سمت دشمن خدا و باز گلکاری شدند.

حقیقت در تفنگ ها نبود، در تیرها نبود در قلب سربازهایی بود که با نام میهن شعله گرفت و با اسلام فنا فی الله شد.

به یاد شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱

میلاد پیامبرم محمد صلوات الله علیه:

حسبی الله

ایوان کسری که فرو ریخت
آتش که خاموش شد
جهان که در سکوت فرو رفت
بدی ها یک لحظه همی بودشان را از دست دادند.
پا به  زمین گذاشت  روحِ زمین و زمان
زمین معنا گرفت
انسان شرف یافت
محمد صلوات الله علیه، نزول اجلال کرد به زمین.
و حالا
خدا خواست که من و تو از پیروان کسی باشیم که همه ی جهان برای خاطر عزیزش خلق شده است.
کسی که بدی ها و ظلم و فساد و طاغوت را در هم شکست و جهاد و هجرت را به ما آموخت.
حالا این من این تو، چند بار برای ارزشهایمان جهاد کردیم و چند بار هجرت کردیم...
همه آرزویم این است
در این شب میلاد جهاد اکبری بشویم و هجرت اکبر کنیم از خود انشالله.
میلاد بر شما مبارک باد.

   + یاس حسینیه - ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱

یاس و پرده و کارگاه:

حسبی الله

من به پرده های خونه خیلی حساس بودم، یکی یکی چینهای پرده رو از بالا تا پایین مرتب می کردم و زنبق هر وقت میومد خونه میگفت که "وای یاسی تو چه حالی داری!!" وقتی یکی از چینها نامرتب بود؛ می‌گفت: "امروز حوصله نداری" دو سه تا از چنها که به هم می‌ریخت و مرتبشون نمی‌کردم، می‌گفت: " معلومه امروز یه چیزیت هست!" بعد از اینکه مدتها چینهای پرده مرتب نشد و خونه تمیزکاری‌های ظریف و کدبانوگرانه نشد، دیگه زنبق نپرسید که، چیزیت شده یا نه، چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است؟! انگاری که حال من مثل پرده کج و کوله شده بود.

خودم هم فهمیده بودم که یک چیزیم شده! چه برسه به بقیه. هر کسی که رد می شد می پرسید: "چیزیت شده!" و من با لبخند همیشه‌گی‌ام می‌گفتم: "نه!" نمیدونم حالا اونها باورشون میشد یا فقط نمی خواستن که به من گیر بدن، دیگه سوالی نمی کردن و از موضوع می گذشتند.

جمعه مهمون داشتیم، پرده‌ها رو صاف کردم، از بالا یکی یکی چینها را گرفتم و تا پایین آوردمشون، شروع کردم به تمیز کاریهای ریز و همه جا رو برق انداختم. نه اینکه این مدت که پرده ها نا مرتب بودن مهمون نیومده بود! نه، اومده بود! اما کسی چین‌های پرده را مرتب نکرده بود.

از اول بهمن هم شروع کردم به جمع کردن کارگاهم، همه وسایلش رو ریختم توی کارتن و چسب زدم و گذاشتم گوشه انباری، تقویم امسالم هم منتفی شد، فقط یه تعداد کمی آلبوم عکس زده بودم که اونم بازاریابی شده و یه سری کار جزئیش بیشتر نمونده.

الان شدم یه خانوم بازنشسته خونه دار، ولی این کلمه آخر اصلا بهم نمیاد! خونه‌دار! خونه دار برای اون خانوماییه که خیلی خانومند و کدبانو و با سلیقه و مهربونن. من که این وصله ها بهم نمی چسبه! خلاصه بعد از سی و اندی سال خونه‌دار شدم.

حالا که پرده ها مرتب شده به نظرتون من خوب شدم؟! دیگه چیزیم نیست؟! یعنی می‌تونم یه خانوم خونه‌دار بشم!

البته اینم ازون داستانهاییه که بشنو و باور نکن! فکر می‌کنم مثل همون قضیه مدرسه نرفتنمه که از مدرسه اومدم بیرون و کلی نوحه و مویه کردم برای دلم، بعد رفتم و توی مدرسه فاطمه معلم بی‌جیره و مواجب شدم. یحتمل به زودی یه کار دیگه دست و پا می کنم.

یکیش بازیگردانی یه تأتر برای مدرسه فاطمه‌ست . . .

یکی دیگه‌اش اینکه یه جایی پیدا بشه، که بشه کارگاه ! اونوقت وسایل از گوشه انباری تشریف ببرن اونجا و دونفر مشغول بشند و من هی برم بهشون طرح بدم و کار یاد بدم و بیام!

یه جمله دیگه هم بگم که نمونه توی گلوم : "من عاشق کارگاهم بودم! خدا کنه دوباره راه بیافته."

دعا از شما.

   + یاس حسینیه - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱