خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

انار دل من:

حسبی الله

میدونم جاشون تو این وبلاگم نبود!

اما دوستشون داشتم خواستم بیشتر دیده بشند!

--------------بعد نوشت :فقط برای ثبت در خاطرات شخصی ! ----------------

برای پام رفتم دکتر، فرمودند که دوتا از رباطهای پام پاره شده و یک ماه دیگه هم علاوه بر اون دوهفته باید توی گچ بمونه.

گچ هم گچ‌های قدیم، مثل دفتر سفید بود گچی بود آدم حال می کرد روش نقاشی بکشه، بنویسه، باهاش درددل کنه! چیه این گچای الان! آبیه! پلاستیکیه روح نداره تازشم خیلی گرونه!

من که باهاش حال نمی کنم!

   + یاس حسینیه - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱

من - عصا - شهید گمنام -له:

حسبی الله

مدتهاست دوست دارم شونه به شونه یه دوست راه برم و حرف بزنم! حرف بزنم و راه برم...

از وقتی که پام لنگ شده، هم هیچ کس هم‌پای من نمیشه، شاید بخاطر سرعت کندمه یا شاید هم دلایل دیگه‌ای هست که بی‌خبرم! یا شاید دوستی نیست برای شانه‌به‌شانه راه رفتن.

اما آن صبح در مسجد او آمد هم‌پای من به قدم زدن، شانه‌به‌شانه، نگاهش مهربان بود دستهایش را پشتش گره زده بود و دقت می‌کرد دقیقا هم‌گام با من قدم بردارد، خسته که می‌شدم صندلی را جلو می‌آورد که بشینم.

لبخندش مهربان بود، به‌ام گفت که وقتی راه می روی عصایت را اینقدر محکم فشار نده! دستت درد می‌گیرد. عصایم را گرفت و کمی کوتاه‌ترش کرد. گفت وقتی راه می‌روی باید فکر کنی که این عصا پای توست دقیقا همزمان بالا بیارش و زمین بگذارش...

چقدر راه رفتن برایم آسان شد! صدایش دلنشین بود، آدم را می‌برد تا سرودن یک غزل، اما من هیچوقت شاعر نبودم!

فقط غزل می‌شوم در هوایت...

----------------------------------

پای آدم که لنگ باشد و بخواهد برود دنبال عشقی که در حال رفتن است، زنهایی که به زمین دوخته شده اند و انگار نه انگار که جمعیتی آسیمه سر به سمتشان می آید، همه جا که تاریک باشد و دستهای تو در دست کسی باشد که افتادنت را بخواهد همه ی اینها کافیست که بیافتی زیر جمعیت و پایت بماند زیر پاها!

بمانی زیر پاها و کمی ارمیا* را تجربه کنی، کمی عشق را بچشی، کمی  گمنامی را درد بکشی، کمی گریه کنی و هر چقدر هم که دستت را بکشند جز دردی در ناحیه قفس سینه چیزی نصیب تو نشود...

خدا افتان و خیزانم کرده! امروز که از سر کنجکاوی آتل پایم را باز کردم، دیدم نقاش محترم پالت رنگش را پر از رنگ‌های ارغوانی و آبی و نیلیست را روی پایم جا گذاشته!

نمی دانم از زمان آبشار مانده یا از زمان تشیع!

-----------------------------

خدا له ام کرده!

لای منگنه ی بودنم له‌ام  و این له‌ای را دوست دارم! درد عجیبیست که همنفس همه‌ی لحظه‌هایم شده. لابد خدا هم مرا له می‌پسندد!

----------------------------

*کتاب ارمیا-نوشته رضا امیرخانی

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

آرش زمان من:

حسبی الله

قاسم*، یک‌شبه سی آر‌پی‌جی را به قلب دشمن زد. همه را به هدف بی برو برگرد!

هی یاس! تو می توانی یک تیر ناقابل به دلِ شیطان بزنی؟

تو میتوانی یک شبِ دو تا نه به شیطان بگویی؟

آرپی‌جی پیش‌کِشَت! دو تا نه به‌اش بگویی برایت کافیست!

-----------------

*قاسم اصغری-نوجوان بسیجی 14 ساله، آرش کمانگیر کجاست بیاید تیر اندازی یاد بگیرد؟

   + یاس حسینیه - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

لبخند شهادت:

حسبی الله

آمدم روزه ام را که باز کنم به همسر محترم نگاه مهربانی انداختم و گفتم امشب تو نیت کن برای روزه ی من.
همانطور که لقمه را طرف من می آورد گفت: "انشالله با هم شهید بشیم، البته تو اول شهید بشی..."
من هم لبخندم بزرگ و بزرگتر می شد که ادامه داد: "چون نمی خواهم در این دنیا برای کسی غیر از من باشی!"
لبخندم همانقدر بزرگ ماند!

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

یا رب...

حسبی الله

این روزها که یه عضو جدید به بدنم اضاف شده، کلی از کار افتاده تر شدم!

آدم یه پاش لنگ میشه دو تا عصا هم بگیره دستش باز نمی‌تونه مثل قبل راه بره.

الان وقت دعای کمیله چقدر این دعا در ذهنم تداعی می شه:

یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱

مجنونی متولد شد:

حسبی الله

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

و آنگاه یاس متولد شد!

رجب بود، روز میلاد مرد مردهای عالم که متولد شدم

اولین شب زنده گی ام با جنون ماه شب چارده گره خورد

و سالها در گــُل و آب و پروانه بودم

و سالهای بعد ترش در آرامشِ خفیفِ رگِ پنهانیِ زنده گی، در سکون بودم

و حالا باز متولد می شوم

در کنار کلمات تو

کلمه می شوم، حرف

     و گاهی یک شعر می شوم

       گاهی آسمان می شوم و گاه دریا

       گاهی عطر می شوم  و گاه صدا

       گاهی دخترکی جسورم، گاه غمگین

       گاهی از ته دل می خندم، گاهی اشک می شوم

       گاهی بال دار می شوم، گاه زنجیر

اما همیشه در دلم نوری است! از همان نور الانوار عشق

می تابد، نه که دست من باشد! مال همان دیوانگیست که به خاطرش به این دنیا آمدم.

 

من اگر دیوانه ام منعم مکن ... گر رسوا و بی کاشانه ام ترکم مکن

--------------------------

از همه ی آدم ها، آسمان ها، دریاها، درخت ها، کبوترها، آبشارها، سنگ ها، گل ها، پروانه ها و هر آنچه که دارمشان تشکر می کنم، ممنون که اجازه دادید لحظه هایی از آن من باشید.

------------------------

امسال سن قمری ام یک سال بزرگتر از سن شمسی ام می شود!

و تازه من میفهمم که نباید این همه درگیر زمان بود! اصلا چه فرقی دارد من چند ساله شدم؟ تبریک ندارد زنگ هشدار برای پایان فرصت آدمه گی ام!!!

امشب تب دارم! تو جدی نگیر هذیان های مرا.

 

 

 

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱

آبشار تو:

حسبی الله

رسیدم به آبشار

و تو نمی دانی چه نوری پاشیده بود خدا آنجا! باید می بودی تا می فهمیدی. یاد دخترکی هایم افتادم که از آب نمی گذشتم بدون خیسی. رفتم نزدیک آبشار تا یکم خیس بشوم اما نور مرا صدا می کرد به بالا.

یاد دخترکی هایم افتادم که از درخت بالا می رفتم! انگار صدایی دست های مرا گرفت و کشیدم بالا... من هم بالا رفتم و بالا، به پایین آمدن فکر نمی کردم که تنها یک راه بیشتر برای پایین آمدن نبود.سنگهای کنار آبشار همه لیز بودند و من هم بی حواس آنها را می گرفتم و کشان کشان خود را بالا می بردم.

رسیدم به جایی که می شد آنجا ایستاد و حض کرد، اما دیگر وقت پرت شدن بود و من پرت شدم پایین!

به همین سادگی بالا رفتم و به همان سادگی پایین آمدم، حس خوبی بود! درد داشت، نهی همه را هم داشت، آتل هم داشت، اما تو نمی دانی بالا رفتنش چه حسی داشت.

***

تقصیر زانوهایم نبود که همیشه یک هو خالی می کند،

تقصیر کفش های لیزم نبود،

تقصیر حس دخترکی ام نبود،

تقصیر دستهایم بود که در دستهای تو نبود.

آبشار لونک - جاده دیلمان. خرداد91

عکس از یوسفه، البت قبل از حادثه !!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱