خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

محرم :

حسبی الله

محرم آمد و دلها غرق عزا شد

سیاه پوشیده‌ای

و سیاه چقدر به تو می‌آید...

برای چشمهایت که یک عمر است عزادار حسین است.

دانلود با سایز اصلی

اندازه فایل : بنر170*120 سانتیمتر

حجم فایل 8MB

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

   + یاس حسینیه - ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

داستان یک دیوانگی:

حسبی الله

وقتی همه چیز قرو قاطی می‌شه و آدمی که من؛ که همه زاد و توشه‌اش نوشتنه، با خودش با احساسش قهر می‌کنه و دلش ننوشتن می‌خواد، بعد همون من میاد و یکهو می‌زنه زیر کاسه و کوزه‌ی نوشتنش و هرجا که می‌نوشته رو تعطیل می‌کنه.

بعد همینطوری هی دلش قیری ویری می‌ره که من‌ش بیاد حس قلم بگیره و رقص انگشتاش روی کیبرد یه  دوتا  دل و احساس رو گره بزنه، بعد بی‌خیال بشه و توی آینه‌ی خیالش به من‌ش اخم کنه.

بعدشم تازه هی دزدکی باز بره سراغ نوشته‌های قدیمی‌ش و دوستای دست به قلم‌ش و هی دلِ من‌ش رو آب کنه! و باز هی ننویسه.

بعد هر کی می‌یاد و می‌پرسه چی شده؟! رُک و راست بگه: قاطی کردم! دلم تنهایی می‌خواد، دلم کسی‌و نمی‌خواد، دلم قهره...

بعد حس قاطی بودنش اونقدر بالا بگیره که هر چی دوست و آشنا داشته که یه روزی باهاشون حرف می‌زده رو بلکل دیلیت کنه جز دو سه نفر انگشت شمار!!

خلاصه این من‌خان ِ من کمی که چه عرض کنم، کلی قاطی کرده بود.

بعد یک‌هو یک دوستی که از چند و چون ماجرا خبر داره بیاد و قسمت بده این من رو که بنویسه و کلی هم من ِ من را لای منگنه‌ی رفاقتش شرمنده کنه و این بشود که نشود ننویسی و نوشتن باز از سر گیرد...

----------------

دل را به کف هر که دهم
باز پس آرد.
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد... {از: بختیاری}

بی‌چاره یوسف‌م! که منِ ِ دیوانه را تا حالا نگه داشته!!!

   + یاس حسینیه - ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

 

حسبی الله

فعلا اینجا تعطیله.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱

خنگ:

حسبی الله

اندر احوالات من همین بس که دلم یک خنگ می‌خواد.

خنگ که می دونید یک نوع اسب سفید یک‌ست و چموشه! دلم یک اسب سفید می خواد، یک خنگ... سوارش بشم و برم و برم و برم ...

همین.

من و خنگم آرزوست...

   + یاس حسینیه - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱

اجابتم کن:

حسبی الله

مخاطب خاص دارد این نامه:

حسبی الله


سلام که نام خداست و از عشق است بر تو

دلم می‌خواهد کمی مرا درک کنی، مخصوصا دوست داشتنم را

همین دوست داشتن‌های خارج از عرف و زنده‌گی روزمره‌ام را. همین مادر گل‌های سفید شدنم را. همین سفید بودن را که دوری از آلودگیست را.

اصلا این نامه را اینجای جهان نوشتم که فقط تو بخوانی، می‌دانم که می‌خوانی‌ام، رمزدارش هم نمی کنم که بدانی بین من و تو هیچ رمزی نیست، تو رمز دلم هستی و اصلا برایم مهم نیست که همه‌ی جهان بفهمند که چه می‌خواهم به تو بگویم و یا اصلا سر از نامه ام در نیاورند، همین که تو، بفهمی مرا کافیست.

سکوتت را دوست ندارم، همین حرف نزدنت را و حتی کامنت نگذاشتنت را.

ماه که چارده بود همه‌ی حرف‌هایم را به تو گفتم، پناه آوردم به تو و گفتم. لابد مجنون شده بودم که آدم عاقل ازین دست حرف‌ها نمی‌زند و تو هم که حد جنون مرا می‌شناسی و می‌دانی که مادرزاد مجنونِ بی حد، زاده شده‌ام.

***

حالا که من حرف‌هایم را به تو و فقط به تو زده‌ام، تو هم با من حرف بزن، بپرس، بخواه بگذار با سبک و سیاق دلم آشنا بشوی.

بگذار به پاکی گل‌های سفید پی ببری. بگذار آرام بگیرم، اجابتم کن.

   + یاس حسینیه - ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱