خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

یلداست:

حسبی الله

امشب از آن شبهاست

ماه چارده نیست، اما جنون آمیز است. دلتنگی از یک طرف، دلگرفتگی از طرفی و تو هم که نیستی برای بغض هایم.

دلم گرفته برای تنهاییِ مادری، یک مادر شهید که سالها زیر درخت اناری و توی اتاق کوچکی تنهایی برای پسرش دلتنگ می‌شد، و حالا دوشب است که دیگر آن اتاق و آن درختِ محبت دلتنگ نیستند. به وصال معشوق رسید و سبکبار و سبکبال پرکشید به آغوش پسر.

 

دلم تنگ است برای مهربانی دستهایی . . .

یلداست و من بی تو دچار یلدااَم، تمام شبانه روز را.

دچار توام و دچار توام و دچار تو . . .

 

امشب از همیشه بیشتر دل‌تنگ تو می‌شوم . . .

   + یاس حسینیه - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱

یادواره روزهای دور 2:

حسبی الله

حسبی الله

افتادم به یادواره نویسی قدیم‌ها
یادم هست که اوایل جنگ که در اهواز بودیم پدرم و شوهر خاله ام از مسئولین بودند، پدرم در تامین اجتماعی و شوهر خاله ام در آموزش پرورش.
همه همسایه ها و دوستان از اهواز هجرت می‌کردند.
اونروزها سر ماندن و نماندن بین خیلی خانواده ها درگیری‌هایی پیش آمده بود.
به پدرم و شوهر خاله‌ام گفته بودند که شما از مسئولین هستید و از شهر خارج شوید.
شنیده بودم که اغلب مسئولین شهر گفته بودند که ما هم از مردمیم و در شهر مانده بودند.
ما هم ماندیم تا وقتی که پدرم منتقل شد به یزد.

همسن‌های آیه دختر کوچکترم بودم، اما خوب یادم مانده اضطرابهای موشکباران را. صدای آژیر قرمز هنوز برای من طعم تاریکی و خاک می‌دهد. یادم هست مثل شنیدن سفیر خمپاره،دستهایم را می‌گذاشتم روی گوشم و می‌نشستم زمین. دستهای مادرم روشن بود، وقتی همه جا تاریک می‌شد باز هم مرا می‌دید و از زیر دست و پا مرا می‌کشید  بیرون و در بغل خودش جایم می‌داد  و  می‌دوید سمت پناهگاه‌های نیمه تاریک و صدای گریه‌ی بچه‌ها.

من هیچ‌وقت بلند بلند گریه نمی‌کردم، اشکهایم راه خودشان را بلد بودند صاف از کنار چشمم می‍‌‌رسیدند به لبهام و من از همان بچه‌گی اشک نوشیدن را یاد گرفتم. فکر کنم از همون موقع‌ها بود که فهمیدم غمخوار مادر بودن یعنی چه، گاهی وقتها اشک‌های مادرم هم می‌چکید روی صورتم.

کم کم برادرم توی دل مادر بزرگتر شد و وقت دوویدن به سمت راه‌پله ها ی زیر زمین یا پناه‌گاه بعد از اینکه دستهای روشن مادر مرا پیدا می‌کرد، دستهای خواهرم مرا می‌گرفت و می‌کشید دنبال خودش و من مثل عروسک کاموایی بی‌اراده دنبالش کشیده می‌شدم.

تصاویر مبهم و نیمه روشنی از فضای پناه‌گاه یادم هست، اما وقتهایی که به زیر زمین خانه می‌رفتیم مادر در گوشه ای دنج شمع روشن می‌کرد که من و خواهرم زیاد نترسیم. هیچ‌وقت پدرم را یادم نمی‌آید، چشمهای هراسناک خواهرم و دستهای روشن مادرم بیشترین خاطرات من از آن زمانهاست. صدای انفجارها و حتی این جمله مادرم که خیلی توی ذهنم مانده : "این دفعه خیلی نزدیک بود!" و صدای ناگهانی فروریختن شیشه‌ها...

   + یاس حسینیه - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱

یادواره های روزهای دور:

حسبی الله

حسبی الله


اوایل جنگ ما اهواز بودیم, خواهرم دبستانی بود توی موشک بارون مىرفت مدرسه مادرم من را هم مىبرد مدرسه, من کوچکتر بودم مینشستیم توی حیاط مدرسه کنار مادرهای دیگر.
من هنوز صدای آژیرها و جیغ ها را خوب یادم هست,
بطری آب و حوله را یادم هست و پلاستیکی که برای کشیدن روی سرمان مادر داده بود...
مادر خوب به ما یاد داده بود که اگر شیمیایی زدند در بطری را باز کنیم و آب را بریزیم روی حوله, حوله را ببندیم روی دهانمان و بعد پلاستیک را بکشیم روی سرمان. خیلی وقتها توی خونه تمرین می کردیم.
هنوز پنجره شکسته ی مدرسه را یادم هست که چهارچوبش آبی بود.
هروله ها و جیغهای بچه ها را هم توی حیاط مدرسه یادم هست.
حتی اضطراب و نگاه های خیس مادرها وقتی با هم حرف می زدند را هم یادم هست.
مادرهایی که درس را تعطیل نمىکردند و توی حیاط مدرسه مىماندند که اگر قرار رفتن باشد همه کنار همه باشند...

   + یاس حسینیه - ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱

عاشقانه شده‌ام:

حسبی الله

بعد از سالها دوری از شعر و جلسات شعر، این روزها پیوند عجیبی خورده‌ام دوباره به شعر. تمام احساس‌های روزهای دورم باز زنده شده‌اند  و باز شور عجیبی سراپای مرا پر کرده است.

درست مثل وقتی که به کلاس‌های قیصر می‌رفتم و استاد گرانقدرم آقای سعیدی‌راد با من شعر کار می‌کرد و در جلسات سه شنبه‌های سید ضیاءالدین شفیعی شرکت می‌کردم. همان موقع ها که سید هانی رضوی هم هرازگاهی شعر و موسیقی و آوازش را تقسیم می‌کرد با من و یوسف.

یادش بخیر آن‌روزهای دور...

این روزها دوباره برگشتم به جلسات سه‌شنبه‌ها و شعر، و من هنوز بعد از این همه سال شاعر نشده‌ام، اما شعر گوش دادن رسم عجیبیست، خصوصا وقتی شاعری شعر خودش را می‌خواند و الحق که: "شاعر شنیدنی‌ست."

امشب به شب‌ِشعر یک پلک کربلا رفتم، سی شاعر پیش کسوت و جوان شعرهایشان را خواندند و جلسه ی خوبی بود، شاعرانی مثل محمد علی بهمنی، موسوی‌گرمارودی، یوسفعلی میرشکاک، مصطفی رحماندوست، اکبر آزاد، عبدالجبار کاکایی، علیرضا بدیع ، محمدمهدی سیار، سعید بیابانکی، افشین یدالهی، محمد مهدی مجاهدی، مهدی مظاهری، بیژن ارژن و ... شعر خواندند و البته از همه مهمتر این بود که آقای عبدالرحیم سعیدی‌راد هم شعر خواندند و بعد از سالها استاد فرزانه‌ام را دوباره دیدم و شعر دوباره در وجودم جوانه زد.

سرشار از شعر شده‌ام و باز . . .

   + یاس حسینیه - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱

لک لبیک یا حسین

حسبی الله

حسبی الله

 

روزهای دل‌تنگی برای حسین که تمامی ندارد.

حالا هی بیا بگو که ده‌ی اول تموم شد، عاشورا رفت، امام حسین رو کشتید خیالتون راحت شد و علم و بیرقش رو زمین گذاشتین.

نمی‌دونم بعضیا چطور اینقدر سطح فهمشون از امام حسین علیه السلام و حکمت عاشورا پایینه.

واقعاً بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد به بعضی ازین آدم‌ها بگم، تو را به جان عزیز خودت قسم برای خودت کمی وقت بذار، دنیا همه‌اش دویدن دنبال دنیا نیست که! گاهی باید دنبال خودت بدوی.

واقعا از ظهر عاشورا که میگذره امام حسین یه مُهری روی دل‌ها می‌ذاره که طاقت رو بالا می‌بره، وگرنه جون می‌دادند خیلی‌ها ازین غم. اون‌هایی که کربلا رفتند هم می‌گند اونجا انگار که قفل شدیم، فکر می‌کردیم برسیم اونجا چنین می‌کنیم و چنان می‌کنیم، اما بعد دیدیم که نه! نمی‌شه. نمی‌شه دق کرد.

هر که را اسرار حق آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند.

این روزها خیلی متن‌های دل‌سرد کننده در مورد عاشورا و عاشورائیان و کوفیان می‌شنوم، انگار شده افتخار که هی نامه‎های کوفی بنویسیم برای امام حسین، نه عزیز من نه! افتخار نیست!

من با افتخار می‌گم که اگر امام حسین علیه‌السلام زمان جنگ ایران، می‌گفتند " هَل مِن ناصر یَنصُرنی " مطمئنا همه ی اون‌هایی که با عشق به تکلیف و امام‌خمینی به جنگ رفتند لبیک گویان به میدان می‌تاختند.

اصلا امام حسین اون‌طور شهادت را انتخاب کردند که بینش و بصیرت نسل‌های بعد بالا بره! نه اینکه الان بعد از هزار و اندی سال ما بیاییم و هی دم از کوفی بودن خودمون بزنیم. اینطور دل‌سردانه نباید به این واقعه ی مهم نگاه کرد.

مطمئناٌ جوان‌های امروز و نسل الان هم از نسل شهدای جنگ چیزی کم ندارند، که بی شک، بی شک محرم انسان سازی امام حسین علیه السلام، هر روز بیشتر از قبل انسان تولید می‌کند، که الان علاوه بر ایران در لبنان و سوریه و بحرین و صدها جای دیگر در دنیا انسان‌های شریفی هستند که با شعار "لبیک یا حسین" خواب شهادت می‌بی‌نند.

لک لبیک یا حسین...

   + یاس حسینیه - ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱