خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

حرف‍های چهارخانه‌ی شطرنجی

حسبی الله

از آن وقتهایی‌ست که دلم یک‌هو برای نوشتن تنگ شده است، دلم وبلاگم را خواسته‌ است که بیایم و حرف‌های چهارخانه‌ و شطرنجی‌ام را تویش بنویسم.

از آن وقت‌هایی که دلم یک‌هو برای خودم تنگ شده است، برای آن خود واقعی‌ام که پشت حرف‌های راه‌راه و خطی خطی آدم‌های دیگر گم نشده است.

چقدر بد است که آدم توی لباس‌های با کلاس باشد، مثلا لذتش از زنده‌گی این باشد که خدادتومن پول لباسش است و توی آن لباس اصلا نتواند زنده‌گی کند؛ چون همه‌ی حواسش به لباس شیکش است که مبادا خراب شود و چیزی از زنده‌گی نمی‌فهمد.

شده مثال من، منی که توی یک لباس گیر کرده‌ام و تنم کرخت شده از حمل بار آن لباس.

دلم می‌خواهد مثل دختر بچه‌ها صورتی شوم، با یک لبخند دنیا برایم ارغوانی شود و با یک اخم همه چیز خاکستری شود، دلم برای دویدن تنگ شده است، دویدن پا برهنه روی چراگاه گوسفندها، اگر تجربه کرده باشی قلقلک کف پایت را روی چراگاه‌ها آنوقت می‌فهمی آرزوی کودکی‌ام آنقدرها هم نم‌کشیده نیست. یادم نمی‌رود آخرین جمعه‌ی عید هفده‌سالگی‌ام را...

آخرین باری که رو به باد شروع کردم به دویدن در دشت، لای علف‌ها غلت زدم و موهایم را سپردم دست خورشید تا با نوازشش شانه‌اش کند، یادم هست آن شکوفه باران درختهای گیلاس را که مثل «آن شرلی» دست‌هایم را بالا گرفتم و شروع کردم به چرخیدن لابلای درختهای از شکوفه سفید و زمین سبز و تو که اینجا نشسته‌ای نمی‌فهمی که چقدر باران شکوفه‌های سفید روی چادر مشکی قشنگ است.

دلم برای روستای پدری‌ام «حسینیه» تنگ است، نمی‌دانم چطور 17 سال از آن 17 سالگی‌ام رد شده و دیگر «حسینیه» آن «حسینیه» نیست، نه «بی بی» را دارد و نه «عمه ایران» را و نه آن رودخانه‌ی دراز و بلند «سنجون» را...

دیگر حتی عیدها هم که بروی روستا، درختها شکوفه ندارند و برای علف‌ها روز جمعه و غیر جمعه‌ فرقی ندارد، گنجشک‌ههایش تک و توک عاشقند و دیگر گاوها را به چرا نمی‎برند، چراگاهِ کاه‌های خشک را میریزند جلوی گاوها، اصلا دیگر تک درخت سیب «عمو تقی» 17 سال است که رد پاهای بدون جوراب مرا لمس نکرده است، اصلا از کجا معلوم شاید عمو آن باغش را فروخته باشد و با پولش برای خودش ماشین خریده است، دیگر آن پیکان قدیمی کفاف زنده‌گی‌های امروزی را نمی‌دهد.

اصلا نمی‌دانم این همه شکاف بین ما و عمو و باغ و «حسینیه» ربطی به نبودن بی‌بی دارد یا نه...

فقط می‌دانم 17 سال است که من 17 سالگی نکرده‌ام، بزرگ شده‌ام، معلم شده‌ام، مادر شده‌ام، چاق شده‌ام و دیگر شیطنت به قامتم نمی‌آید.

آخرین باری که از درخت بالا رفتم مربوط می شود به 8-7 سال پیش در پارک طالقانی تهران، یادش بخیر نصفه شب بود و پارک خلوت و من هی به یوسف گفتم درخت‌های اینجا من

را صدا می‌کنند، من که از درخت بالا رفتم با همان چادر و شیطنت کودکانه‌ام کم کم همراهان هم شاخه‌های آویختن خودشان را انتخاب کردن.

گاهی خوب است لباس بزرگ‌سالی‌مان را در بیاوریم و مثل کودکان عریان از خط و خطوط بچه‌گی کنیم.

-شاید هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که کودکی کردن را یادم برود!-

پ.ن:

1- عکس: عمه ایران + من + زیحانه (خواهرم)

2- اگر دوست داشتید عمه ایران و بی‌بی رو یه صلوات یا فاتحه مهمون کنید.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢

زمین زدن

حسبی الله

زمین زدن خوبه، اگه خودتو زمین بزنی. همین.

   + یاس حسینیه - ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

حرف دل...

حسبی الله

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید این بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟!

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

این‌چنین کال نمانم به شهادت برسم...

 

 

   + یاس حسینیه - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢