خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

دنیام

حسبی الله

یه دنیایی هست که اسمش دنیای منه، توی دنیای من همه چیز ریخته به هم.

در این جهان و وان جهان مرا مطلب

کین دو گم شد در آن جهان که منم...

   + یاس حسینیه - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

ام البنین‌ها هنوز هم زنده‌اند

حسبی الله

مادری آرام بود، انگار بارها به تعداد تک‌تک موهای یک‌دست سفیدش خاطرات پسرانش را یک به یک مرور کرده باشد.
بغض‌هایش فقط لحن صدایش را تغییر می‌داد و وقتی این بغض‌ها بیشتر شد، شروع کرد به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک کرد. آخر «محمدرضا»یش وصیت کرده بود که بر مصائب حسین جان و خواهرش فقط گریه کند و خودش یک چنین محمدرضاهایی را پرورش داده بود.
مادر پنج پسر، که چهارشیر پسرش به سپاه حسینِ زمان خود پیوسته‌اند و سه‌تایشان سر و جان در راه حسین داده‌‌اند. این اتفاق می‌تواند از «ماه‌منظر» یک «ام‌البنین» بسازد، ام‌البنینی که مربیِ جان‌برکفانِ ولایت است.
از همان روزهای اول انقلاب که صدای الله‌اکبرهایش پیچید به صدای الله‌اکبرهای پسرانش و تا اوج آسمان بالا رفت، روح مبارزه و شهادت‌طلبی را در دل این پسران زنده کرد و این شد که هر سه پسر برای به حسین پیوستن، ارباً اربا شدن را انتخاب کردند.
روی سخنم با «ماه منظر عیوض محمدی» مادر شهیدان «حسین، محمدرضا و علی خانه‌عنقا» است.

 

آدرس را از مادر شهدا گرفتم، در دفترم یادداشت کردم و وقت رفتن با تلفن همراهم از آن عکس انداختم که دیگر دفترم را با خودم نبرم و آدرس همراهم باشد. حدود خیابان‌های محل سکونت «ماه‌منظر» خانم را می‌شناختم، از خانه که زدم بیرون و سوار ماشین شدم برای دیدن آدرس دست به جیب بردم و دیدم که بله! تلفن همراهم را جا گذاشته‌ام؛ ساعت از 10 هم گذشته بود و قرار ما رأس ساعت 10 بود، دلم را زدم به دریا و گفتم اگر رسیدنی باشم خود شُهدا من را به خانه‌شان می‌رسانند؛ آن‌ها هم مرا رساندند به درب منزلشان، بدون آدرس و تلفن! به همین راحتی.
خانه‌ی نقلی ماه‌منظر آرام و صمیمی بود و این صمیمیت در تک‌تک کلمات و حتی در تک‌تک آجرهای خانه موج می‌زد، آرامش و لبخندهای عمیقش روح آدم را جلا می‌داد و احساس سبکی و آرامش را منتقل می‌کرد.
«ماه منظر» سه پسرش را در راه اسلام و انقلاب هدیه کرده بود و حالا که برف ِ زندگی، موهایش را یکدست سفید کرده بود در خانه‌اش تنها زندگی می‌کرد.

 

-  حاج خانم چرا تنهایید؟ مگر جز این سه شهید، بچه‌های دیگری ندارید؟
چرا دو پسر و یک دختر دارم که مدام به من می‌گویند بروم با آن‌ها زندگی کنم، اما من نمی‌روم! بچه‌ها(منظورشان شهدایشان است) آدرس خانه‌ی آن‌ها را ندارند و اگر بروم دیگر من را پیدا نمی‌کنند که بیایند و به من سر بزنند.
- از شهدایتان بگویید.
حسین زودتر از همه شهید شد؛ اوایل انقلاب منافقین با یک تصادف ساختگی او را شهید کردند، سال بعدش محمدرضا در طلائیه مفقودالاثر شد و هفت سال قبل هم علی در مأموریت تصادف کرد و از دنیا رفت.
هر سه تایشان در سپاه مشغول بودند؛ حسین و محمدرضا بعد از انقلاب به سپاه پیوستند، همیشه می‌گفتند ما هم دیپلم گرفتیم، هم شاه را بیرون کردیم. سال61 بود؛ حسین یک موتور داشت که با آن هر روز به سرکار می‎رفت و برمی‌گشت، اما یکبار رفت و دیگر برنگشت.
-  اون موقع‌ها توی همین منزل بودید؟
بله، همین‌جا بودیم؛ فقط قدیمی بود. حسین و کبری دو قلو بودند، حسین زودتر به دنیا آمده بود، پسر کوچکترم مهدی شیطنت می‌کرد و گاهی نمی‌گذاشت بچه‌ها درس بخوانند، یک‌بار دیدم محمدرضا از جا لباسی آویزانش کرده، گفتم چرا بچه را آنجا گذاشتید، گفت که نمی‌گذاشت ما درس بخوانیم، من هم آویزانش کردم!
- بچه‌ها شیطنت می‌کردند؟
زمان انقلاب یک‌بار محمدرضا با سنگ زده بود قاب عکس شاه و چند شیشه را شکسته بود، آقای شیرازی مدیر مدرسه من را خواست مدرسه و گفت که مواظب بچه‌ها باشم -پسر همین آقای مدیر هم بعدها در جنگ مفقودالاثر شد-، بعد آقای مدیر به من گفت: «محمدرضا مثل طوفان است، چندتا از این طوفان‌ها در خانه داری؟» گفتم: «پنج تا» گفت: «مواظبشان باش، گیر نیافتند.»
- زمان انقلاب بچه‌ها چکار می‌کردند؟ شما هم آن موقع‌ها به اصطلاح جزو انقلابی‌ها بودید؟ روش تربیتی‌تان چطور بود که بچه‌ها اینطور انقلابی و شهادت‌طلب بودند؟
بچه‌ها زمان انقلاب در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردند، من هم که دلم آرام نمی‌گرفت دنبال سرشان می‌رفتم، شب‌ها که روی پشت بام‌ها الله‌اکبر می‌گفتند من هم بودم؛ بچه‌های محل می‌گفتند خوش به حالتان! مادرهای ما اجازه نمی‌دهند توی کوچه بیاییم، اما مادر شما همراهتان می‌آید!
محمدرضا و حسین، روزها تایرها را جمع می‌کردند توی حیاط و شب‌ها در کوچه‌ها آتش می‌زدند. دوران انقلاب من هم هم‌پای بچه‌ها در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردم، نمی‌توانستم تنهایشان بگذارم. وقتی محمدرضا به جبهه می‌رفت به او گفتم من طاقت رفتنت را ندارم، اگر بروی و مثل حسین شهید بشوی می‌آیم توی کوچه و داد می‌کشم که من مادر شهید خانه‌عنقا هستم، یک نگاهی به من انداخت که هنوز یادم هست و گفت تو این‌کار را نمی‌کنی از حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) خجالت می‌کشی.
محمدرضا می‌خواست من را هم ببرد منطقه برای کمک به بسیجی‌ها، که لباس‌ها را بشورم و پشت جبهه کمک کنم، اما چون بچه‌ی کوچک داشتم نرفتم. بهش گفتم که تو برو من هم برای خودم اینجا جبهه‌ای دارم.
- مثل اینکه شما شهید محمدرضا را از همه بیشتر دوست دارید؟
مگر برای مادر، بچه‌ها فرقی هم می‌کنند؟ نه! اما گاهی یکی از بچه‌ها خودشان را می‌چسبانند به آدم، خودشان را برای مادر شیرین می‌کنند، محمدرضا از آن بچه‌ها بود.
-         از محمدرضا برایمان بیشتر حرف بزنید.
حاج خانم وصیت‌نامه محمدرضا را به من نشان می‌دهد و می‌گوید بلند بلند برایش بخوانم:
«...خواهرانم نگذارید دشمن شاد شود؛ هیچ فرصتی به آن‌ها ندهید که بخواهند از شما سوءاستفاده کنند و سعی کنید بر نفستان غلبه کنید... خواهش می‌کنم اگر جسمم آمد مرا حتماً در کنار حسین خاک کنید تا روحم شاد شود و اگر جسمم نیامد بدانید که بیشتر روحم شاد و شادتر است، چون جسم را هم در راه خدا داده‌ام...»
-         رابطه‌تان الان با شهدا چطور است؟!
روز هفتمی بود که خبر شهادت محمدرضا را برایم آورده بودند، از شدت ناراحتی از هوش رفتم و دیدم محمدرضا کنارم نشسته، با آرنجم محکم زدم بهش، گفت: «اِ...! مامان چرا می‌زنی؟» گفتم: «تو اینجایی، من فکر کردم شهید شدی!» گفت: «من زنده‌ام! آره همین‌جا کنار توام». چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم نیست، اما آرامشی به قلبم وارد شد که تاب تحمل نبودنش را به من داد.
-         تا حالا اتفاقی افتاده که حضور شهدایتان را حس کنید؟
بله! بارها انگشتر محمدرضا شکسته بود، آخرین باری که داشت می‌رفت جبهه آن انگشتر را به من داد تا مواظبش باشم که وقتی برگشت بدهد لحیمش کنند. بعد از آن محمدرضا دیگر برنگشت و خبر شهادتش را آوردند، خودش وصیت کرده بود که وسایلش هرکدام به جایی بخشیده شود و فقط چند یادگار کوچک از او مانده بود که یکی‌ همین انگشتر شکسته بود که در جانماز گذاشته بودمش، قبل از نماز نگاهش می‌کردم، دستم می‌کردم و زود درش می‌آوردم، آخه به انگشتم خیلی بزرگ بود و می‌ترسیدم گم شود. چند سال پیش مشرّف شدم به کربلا و خیلی از خداوند خواستم که نشانی‌ای از محمدرضا به من بدهد، وقتی برگشتم و رفتم سراغ جانمازم دیدم انگشتر درست شده و دقیقاً اندازه‌ی دستم است، به همسرم گفتم: «کِی این انگشتر را درست کردی؟ مگر اندازه‌ی انگشت من را می‌دانستی؟» همسرم با ناباوری گفت: «این کار محمدرضاست!» گفتم: «چطور؟!» ایشان گفتند: «وقتی که کربلا بودی یک شب خواب دیدم محمدرضا با دوتا از دوستانش آمدند خانه و رفتند توی اتاق صدای حرف‌زدنشان را می‌شنیدم، وقتی از اتاق آمدند بیرون یکی از دوستانش به محمدرضا گفت: «پدرت را بیدار نمی‌کنی که ببیندت؟» محمدرضا گفت: «نه! من را ببیند نمی‌گذارد که بروم، اما برایشان یک چیزی گذاشتم که بفهمند من آمده‌ام.» و حالا که انگشتر درست شده معلوم شد که برایمان چی گذاشته بود.
بعد ما آن انگشتر را به چند نفر از علما و انگشترسازها نشان دادیم؛ گفتند این انگشتر لحیم‌کاری نشده و از ابتدا رکابش همین‌طور بوده است؛ الان هم انگشتر در موزه شهداست.
-         حاج خانم اگر دوباره زمان برگردد عقب و بچه‌هایتان پیشتان باشند، به شهادتشان راضی هستید؟
آن‌ها خودشان راهشان را انتخاب کردند و اگر بارها هم زنده شوند، همین راه را می‌روند. خدا ازشان راضی باشد.
- با توجه به اینکه شهید محمدرضا جاویدالاثر است، آیا هنوز منتظر برگشتنش هستید؟
اینجای حرف‌ که می‌رسد، نگاه ماه‌منظر خانم بر‌می‌گردد سمت در خانه و می‌گوید:
وقتی محمدرضا سرباز بود، تا از پادگان به خانه برسد، شب از نیمه می‌گذشت و همیشه صدای زنگ‌زدن نیمه شب برای من آمدن محمدرضا بود؛ بارها اتفاق افتاد که نیمه‌شب‌ها با صدای زنگ تا در خانه دویدم، یک بار یکی از اقوام که اتفاقاً اسمش هم محمد بود از ابهر آمده بود و نیمه‌شب رسید؛ وقتی زنگ زد از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره پرسیدم «کیه؟!»، گفت: «منم محمد!» آنچنان حول کردم که نفهمیدم چندبار به زمین خوردم تا خودم را رساندم دم در...
 
ماه منظر شروع می‌کند به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب(سلام‌الله‌‌علیها) و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کند.

- از شهید محمدرضا برایمان بیشتر حرف بزنید.
حاج خانم وصیت‌نامه محمدرضا را به من نشان می‌دهد و می‌گوید بلند بلند برایش بخوانم:
«...خواهرانم نگذارید دشمن شاد شود؛ هیچ فرصتی به آن‌ها ندهید که بخواهند از شما سوءاستفاده کنند و سعی کنید بر نفستان غلبه کنید... خواهش می‌کنم اگر جسمم آمد مرا حتماً در کنار حسین خاک کنید تا روحم شاد شود و اگر جسمم نیامد بدانید که بیشتر روحم شاد و شادتر است، چون جسم را هم در راه خدا داده‌ام...»
- رابطه‌تان الان با شهدا چطور است؟!
روز هفتمی بود که خبر شهادت محمدرضا را برایم آورده بودند، از شدت ناراحتی از هوش رفتم و دیدم محمدرضا کنارم نشسته، با آرنجم محکم زدم بهش، گفت: «اِ...! مامان چرا می‌زنی؟» گفتم: «تو اینجایی، من فکر کردم شهید شدی!» گفت: «من زنده‌ام! آره همین‌جا کنار توام». چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم نیست، اما آرامشی به قلبم وارد شد که تاب تحمل نبودنش را به من داد.
- تا حالا اتفاقی افتاده که حضور شهدایتان را حس کنید؟
بله! بارها انگشتر محمدرضا شکسته بود، آخرین باری که داشت می‌رفت جبهه آن انگشتر را به من داد تا مواظبش باشم که وقتی برگشت بدهد لحیمش کنند. بعد از آن محمدرضا دیگر برنگشت و خبر شهادتش را آوردند، خودش وصیت کرده بود که وسایلش هرکدام به جایی بخشیده شود و فقط چند یادگار کوچک از او مانده بود که یکی‌ همین انگشتر شکسته بود که در جانماز گذاشته بودمش، قبل از نماز نگاهش می‌کردم، دستم می‌کردم و زود درش می‌آوردم، آخه به انگشتم خیلی بزرگ بود و می‌ترسیدم گم شود. چند سال پیش مشرّف شدم به کربلا و خیلی از خداوند خواستم که نشانی‌ای از محمدرضا به من بدهد، وقتی برگشتم و رفتم سراغ جانمازم دیدم انگشتر درست شده و دقیقاً اندازه‌ی دستم است، به همسرم گفتم: «کِی این انگشتر را درست کردی؟ مگر اندازه‌ی انگشت من را می‌دانستی؟» همسرم با ناباوری گفت: «این کار محمدرضاست!» گفتم: «چطور؟!» ایشان گفتند: «وقتی که کربلا بودی یک شب خواب دیدم محمدرضا با دوتا از دوستانش آمدند خانه و رفتند توی اتاق صدای حرف‌زدنشان را می‌شنیدم، وقتی از اتاق آمدند بیرون یکی از دوستانش به محمدرضا گفت: «پدرت را بیدار نمی‌کنی که ببیندت؟» محمدرضا گفت: «نه! من را ببیند نمی‌گذارد که بروم، اما برایشان یک چیزی گذاشتم که بفهمند من آمده‌ام.» و حالا که انگشتر درست شده معلوم شد که برایمان چی گذاشته بود. بعد ما آن انگشتر را به چند نفر از علما و انگشترسازها نشان دادیم؛ گفتند این انگشتر لحیم‌کاری نشده و از ابتدا رکابش همین‌طور بوده است؛ الان هم انگشتر در موزه شهداست.
- حاج خانم اگر دوباره زمان برگردد عقب و بچه‌هایتان پیشتان باشند، به شهادتشان راضی هستید؟
آن‌ها خودشان راهشان را انتخاب کردند و اگر بارها هم زنده شوند، همین راه را می‌روند. خدا ازشان راضی باشد.
- با توجه به اینکه محمدرضا جاویدالاثر است، هنوز منتظر برگشتنش هستید؟
اینجای حرف‌ که می‌رسد، نگاه ماه‌منظر خانم بر‌می‌گردد سمت در خانه و می‌گوید:
وقتی محمدرضا سرباز بود، تا از پادگان به خانه برسد، شب از نیمه می‌گذشت و همیشه صدای زنگ‌زدن نیمه شب برای من صدای آمدن محمدرضا بود؛ بارها اتفاق افتاد که نیمه‌شب‌ها با صدای زنگ تا در خانه دویدم، یک بار یکی از اقوام که اتفاقاً اسمش هم محمد بود از ابهر آمده بود و نیمه‌شب رسید؛ وقتی زنگ زد از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره پرسیدم «کیه؟!»، گفت: «منم محمد!» آنچنان حول کردم که نفهمیدم چندبار به زمین خوردم تا خودم را رساندم دم در...
 
ماه منظر شروع می‌کند به خواندن روضه‌ی اسارت خانوم زینب(سلام‌الله‌‌علیها) و اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کند.

 

|اسوه|شماره12|صفحه 6و 7|

#شهید #مصاحبه #محمدرضا_خانه_عنقا #خانه_عنقا #حسین_خانه_عنقا #ماه_منظر_عیوض_محمدی #مادر_شهدا #تربیت_شهید #مادر_شهید

 

   + یاس حسینیه - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢

اندکی محل

حسبی الله

نمیدونم چرا از وقتی خیلی بچه‌تر بودم از دکتر رفتن می‌ترسیدم. اونقدر که حاضر بودم و هستم کلی درد و سختی رو تحمل کنم اما دکتر نرم.

یادمه اولین باری که خیلی خود جوش رفتم دکتر و به جناب دکتر پیشنهاد نسخه‌ی تزریقی دادم، واسه خاطر این بود که حتما باید برای رفتن به مدرسه حالم خوب می‌شد، به ذهن شفاف و محترمتون خطور نکنه که بنده آن موقعها شاگرد بودم ها! نه. یک عدد معلم فداکار بودم که نمی خواستم شاگردهام بی معلم بمونند مبادا مدرسه رو از خوشی بترکونند.

یادمه که وقتی رفتم که آمپول نازنین را نوش جان بکنم چقدر دلم برای خودم سوخته بود چون تا قبل از اون همیشه وقت آمپول زدن مامان جان عزیزم پیشم بود و دستم را میگرفت. قبلترهاش هم مامان بنده خدام رو گاز میگرفتم ! البته وقتی خیلی فسقلی بودم! و نمی‌دونم این خاطره‌ی عجیب چطور یادم مونده.

خلاصه که چقدر از آمپول می‌ترسیدم و هنوز هم دل‌ِ خوشی ازش ندارم اما خوب مسالمت آمیزتر باهاش کنار میام.

الان هم یک چند وقتیه که دچارم و دکتر رفتن برام مثل کندن کوه قافه! با این حال چندبار رفتم دکتر و نتیجه‌ی خاصی نداشته، دیشب هم رفتم دکتر تا توی سالن انتظار هم رفتم اما باز مثل قدیم ندیما ترسیدم و جیم فنگ شدم و سریع برگشتم خونه!

با این حال هر جور شده باید برم یه متخصص دقیق، تا بلکم بعد از 5 ماه یکی بفهمه دردم از چیه، با اینکه شبانه روز تکرار می‌کنم:


دردم از یار است و درمان نیز هم، دل فدای او شد و جان نیز هم


این یارجان‌م محلم نمی‌ده که دردم درمان بشه! ای بابا «یار جان»جان، اندکی محل! همین.


 

 

 

   + یاس حسینیه - ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢