خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

گذران روزها

حسبی الله

- اسفند خیلی زود می‌گذره

همونطور که عید زود می‌گذره

و همونطور که روزهای باقیمانده فروردین، بعد از عید نمی‎گذره!!!

 

- هنوز کارهای تمیز کاری خونه رو شروع نکردم! :-) بس که خیالم راحته که ممکن نیست برسم همه کارها رو انجام بدم.

 

- آخرین پنج‌شنبه سال هم گذشت، شد 17 سال، اندازه‌ی سن بلوغ یک نوجوان که داره کم کم جوان می‌شه و ما همچنان جوانیم . . .

 

- منتظرم که به رسم  بهار بیای، با گل و شکوفه.

 

- دلم برات تنگ شده، خیلی.

   + یاس حسینیه - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢

نذر برای شهید:

حسبی الله

یه چند وقت قبل یکی از دوستام اومد و گفت بیا یه خط تولید چادر نماز برای بچه های دبستانی بزنیم، نشستیم چادر طراحی کردیم و پارچه خریدیم و کلی و کلی کار و کار و کار کردیم.

دوتا چادر طراحی کردم که لباس نماز بود، یعنی به تنهایی کفایت می کرد برای نماز خوندن، آخه وقتی میدیدم فاطمه می خواد نماز بخونه با این چادرهای معمولی سختشه، حجاب لازم و کافی رو نداره. با توجه به همه شرایط قبولی نماز چادرها رو طراحی و تولید کردیم. اما متاسفانه چون بازاریاب نداشتیم طرح چادر نمازها ورشکست شد و تموم شد رفت.

تا اینکه یه روز تو مدرسه‌* داشتم واسه خودم راه می‌رفتم که یکی از مسئولین مدرسه به صورت کاملا خودجوش! ازم پرسید که چادر نماز برای بچه ها جایی سراغ دارم بدوزه یا نه!

بنده هم کلی ذوق زده و خوشحال شدم و گفتم خودم میدوزم! یکی از دوستان هم که انسان خیر و مهربونی هستند یک مقدار هزینه در اختیار من گذاشته بودند که با اون برای بچه‌ها برنامه‌های فرهنگی داشته باشیم. از ایشون اجازه گرفتم و وسایل مورد نیاز دوخت چادر برای 21 نفر رو فراهم کردم و با توکل به خدا شروع کردیم.

8نفر آدم خیر و مهربون دیگه هم کمک کردند، اسم مهربونها رو بنویسم که بمونه یادگاری، آخه این وبلاگِ «خونه» دفتر خاطرات و خلاصه‌ی زنده‌گی منه (حفیظه و مهتاب و شهره -از همسفرهای کربلا-، ساغر و معصومه -از بچه های جامعه مجازی پلاس-،الناز و زهرا -از شاگردهای دوره دبیرستان عترت- فاطمه سادات -وردست محترم بنده!-)و کار تموم شد و به لطف خدا چادرها خیلی قشنگ شد.

یکی از بچه‌ها که اومد توی دوخت و دوز کمک کرد، با یه شهید خیلی دوسته، بعد به اون شهید بزرگوار گفته بود که من برای این بچه ها چادر میدوزم تو نیت کن که یه نیت خوب داشته باشه، بعد در همون حین دوخت و دوز چادرها رفته بود دیدن مادر شهید. همون شب که از دیدن مادر شهید برگشته بود خواب دیده بود که توی یه صحرای بزرگ که آدمها همه خاکستری‌اند چند تا دختر بچه با چادرهای سفید ایستادن و دارن قامت می‌بندن که نماز بخونند، همون شهید هم ایستاده و یک خانومی با دست روی شونه ی شهید میزنه و با مهربونی میگند که : «این چادرها رو تو دوختی.» بعد اشاره میکنند به همون شهید و به بقیه می‌گند: «این چادرها رو این دوخته»

از دیدن این خواب خیلی خوشحال شدم. از اون جهت که ممکنه کاری کرده باشم که مورد قبول خداوند قرار گرفته باشه.

و همینطور از این خوشحال شدم که شهدا هم با ما توی دوخت و دوز این چادرها سهیم بودند.

ارتباط با شهدا تجربه‌ی فوق العاده‌ایه که هرکس تجربه‌اش کرده باشه، دست ازش برنمی‌داره.

 

* مدرسه‌مون توی منطقه محرومه، یه جایی در نزدیکی ته دنیا کنار کوره‌های آجر پزی. بچه‌هاش خیلی با صفان، خیلی ماه‌اند، اصلا یه چیز می‌گم یه چیز می‌شنوید. دعا کنید بتونم تا آخرین روزی که در این عالم خاکی نفس می‌کشم در حال خدمت به بچه‌های محروم باشم.

 

اینم عکس چادر و جانماز و کیف بچه ها :-)

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢