خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

حاج اکبر

حسبی الله

حاج اکبر ما پیرمردی مهربان و دلنشین بود
خانه اش یک حیاط کوچک داشت
گوشه ی حیاط یک حوض چهارگوش نارنجی بود که از دو طرف چسبیده بود به دیوار، یادم نمی‌آید ماهی قرمر توی آن حوض، گاهی وقتها دایی ماهی های دودی رنگ میریخت در آن و گاهی هم رخت چرک های مادر بزرگ.
یک درخت انجیر در باغچه‌ای که در طول دیوار بود، هر پاییز کل انجیر خانواده را تأمین میکرد، اما عشق من باغچه‌ی عرضی حیاط بود، با یک بوته ی یاس بزرگ... بزرگ...
وه چه بویی می‌داد، یاس‌های رازقی کنار دیوار.
حاج اکبر گاهی انجیر می‌چید، من زیاد از خانه‌ی پدر بزرگ در زمان حیاطش یادگاری ندارم. نمیدانم آن وقتها چه خبر بود، اما ما ممنوع الملاقات خانواده بودیم، ما اهواز و یزد بودیم.
یادم هست حاج اکبر از جبهه یک پتوی غنیمتی آورده بود.
از زندانهای زمان شاه هم یک غنیمتی آورده بود که ارزش بسیار داشت، بابا سواد نداشت اما در زندان هم بند "نواب صفوی" بود و نواب به او قرآن خواندن را تعلیم داده بود.
بعدتر که رفت حج، وقتی اعلائم برائت از مشرکین را فریاد می‌کشید همصدایانش را با گلوله های تیر زدند، بابا افتاد زیر دست و پای حجاج ، قرار نبود آنجا و در مکه شهید شود، او هنوز کارهایی بر دوشش بود که باید به انجام میرساند. قفسه ی سینه‌اش این فشار را تاب نیاورد و شکست...
بابا سوزنبان بود، در راه آهن تهران
همان نزدیکی های راه آهن در خیابان ولی عصر عجل الله فرجه، خانه‌اش را خرید، در محله‌ی امیریه،
70 سال پیش آنجا امیریه بود، چهارراه معزالسلطان.
بابا میلنگید
یک روز وقتی صدای سوت ممتد قطار را شنید، آسیمه‌سر خود را به ریل رساند و مرد جوانی را دید که روی ریل افتاده،  بابا او را نجات داد اما قطار به‌اش برخورد کرد و یادگارش لنگیدن خفیفی شد....
بابا قبل از جان دادن هم پا داده بود هم سینه‌ی فراخش را...
و چه لذتی داشت سر بر سینه‌اش گذاشتن...
بابا بزرگم... من هنوز نوه‌ی کوچک تو! بیا و بگذار یک بار دیگر سر بر سینه‌ی مجروح تو بگذارم...
بابا که شهید شد، در حال خواندن نماز شبی بود که از جوانی ترک نکرده بود، قدش بلند بود و به سقف سنگر می خورد، بابا همیشه ایستاده نماز شب می خواند، از سنگر رفت بیرون برای نماز
اما نرفت که نماز بخواند، رفت که نماز او را بخواند، او را بخواند به آسمان و چون مولایش علی با فرقی شکافته به سمت آسمانِ نماز پرواز کند.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢

بابا نوری:

حسبی الله

روز انتخابات امسال دقیقا افتاده روز شهادت بابا نوری

24 خرداد

26 سال از شهادتت می گذرد مرد، تو رفته‌ای و حالا که من بزرگ شده‌ام جای خالی‌ات را حس می کنم، بد حس می‌کنم این تنهایی‌ها را

کاش بودی، این روزهای سخت...

روز رفتنت یادم هست

از مدرسه آمده بودم

امتحان داده بودم

مادر وسط حیاط یک دست سفید نشسته بود

گونه اش رنگ گلبرگهای گل محمدی شده بود، مادر بزرگ آمده بود یزد، میهمانی گلهای هفت رنگ.... مادر چقدر آن باغچه ی پر گل را دوست داشت و آن حوض بزرگ و ماهی هایش را.

آن روز دوتا از ماهی هایش آمده بودند روی آب

حتما مرده بودند. حتی وقت نکردیم که ماهی ها را دفن کنیم، لابد گربه بردشان.

مادر بزرگ رفت، اما مادر همه‌اش گریه می‌کرد. من نمی دانم چه خبر بود اما دعواهای بزرگترها بود! بزرگترهایی که راز اختلافاتشان را نگفتند. اما ما دیر رسیدیم به مراسم

همه رفته بودند

ما رسیدیم سر قبری که رویش یک ترمه افتاده بود

می گفتند اینجا قبر بابابزرگ است

مادرم خاک روی سرش میریخت

و قبرستان خالی خالی بود از آدمها، فقط مادر بود و قبر پدر

دست کرد زیر ترمه یک آلوی زرد پیدا کرد، یادم هست که گفت: بابا! آمدنم را قبول کردی؟! تو حتی برایم آلو هم کنار گذاشتی.

بابا بزرگ همیشه توی جیبهایش یک خوردنی داشت، ما را که میدیددست می کرد توی جیبش و یک چیزی میداد به ما که یک دنیا شادی و خنده بود، اصلا دستهای این مرد برکت بود، برکت.

آهای مرد، کجایی؟ دلم برای تو تنگ شده. همه میگند که من را خیلی دوست داشتی. هشت ساله بودم که رفتی. هشت سال... حالا شده ام 34 ساله

هنوز دنبال رد نوازش دستهای توام ای مهربانتر از مادر

بابا نوری، بابا بزرگ، حاج اکبرم... من هنوز همان دخترک هشت ساله ام وقتی می آیم پیشت دستت را بکن توی جیبت و یک دنیا مهربانی به من بده.

پنجشنبه صبح می آیم پیشت، یادت نرود می آیم یک دنیا بی دنیایی ازتو بگیرم، بگذارش توی جیبت.

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

محاق رجب

حسبی الله

محاق است امشب

نه ماه رجب پیداست در آسمان

نه ماه شعبان...

اما هنوز میدانم که در شهر رجبیم...

أین رجبیون؟!

از اولین شب زنده‌گی‌ام که ماه چهارده‌ رجب را دیدم تا الان 34 ماه رجب را درک کرده‌ام، خدایا بسم نیست؟! کی من را هم جزو رجبیون قرار می‌دهی؟! أین رجبیون...

   + یاس حسینیه - ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

طُفیلی حق

حسبی الله

مقدمه : گاهی وقت‌هاست که انگار کسی یا چیزی، مثلا چیزی شبیه به یک حس کنجکاوی از درک و شناخت، دعوتت می کند که بنویسی و بنویسی...

و مهم این است که سمت و سو می‌دهد به نوشتنت، راه و سلوک می‌دهدستت و می‌گوید در این باره بنویس، در این مورد بنویس، این جور بنویس بعد حس می آید به قلم، از دریچه‌ی عقل و قلب می‌گذرد و نوشتن باز آغاز می شود.

 

قبل نوشت: می‌دانم تو که دعوتم می‌کنی به نوشتن، قبلترها صادق‌انه آمده بودی به خانه‌ام و حالا کمی خودت را برده‌ای عقب‌تر. شاید برای‌اینکه پا بگذاری روی یک سری عادت‌ها و انتظارها... بگذریم!

دعوت از تو نوشتن از من.

 

امر نوشت:

تاریکی طُفیلی وجود نور است، هر کجا نور نباشد لاجرم تاریک است، خداوند نور را خلق کرد، تاریکی درست شد....

خداوند خیر را آفرید، مردم شر را به‌وجود آوردند...

استاد میفرماید: باطل اصالت ندارد، طُفیلی وجود حق است، چون حق آنجا نیست باطل است.

شر آفریده‌ی مستقلی نیست.

   + یاس حسینیه - ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢

منشی من:

حسبی الله

آدمی که مثل من مشغول باشد باید یک منشی اختیار کند

منشی ای که از اول صبح  وقت نماز را یادآوری کند

و تا آخر شب یک به یک برنامه هایت را یادت بیاندازد مثلا

سر ساعت 9 بیاید دستت را بگیرد بالا و با صدای بلند بخواند: "الهی عظم البلاء و برح الخفا..."

ساعت 11 که شد هی سقلمه بزند بهت که یادت نرود قرار هر شب را !! اکبر منتظر است ها!

وقت مباحثه ها و کلاسهایت را هی گوش زد کند

حتی وقت کلاسهای بچه ها را

هر کس که زنگ میزند وصل کند به تو

سایتهایت را چک کند و خبر بدهد

ایمیل که می‌آید به‌ات بگوید

نوشته هایت را طبقه بندی کند

اسم و شماره دوستانت را نگهداری کند و هزار کار دیگه که الان یادم نی‌ست! و تنها کاری که ازش بر نمی‌آید مرتب کردن خانه است!

تازه قبلنها هم که مدام چک می کرد که ورزش صبحگاهی ات را انجام داده ای یا نه! چند کیلو کالری غذا مصرف کردی و ازاین گیرهای مامان بزرگی که یک بار نشستم مقابلش و گفتم : "ببین شراره* جان ! ازین حرفها نزن خوشم نمیاد! من همینطوری چاقالو بودنو بیشتر دوست دارم!" ایشان هم از رو رفت و بی‌خیال گیر دادن شد.

حالا منشی عزیزت بعد از یک سقوط آزاد از یک ارتفاع نه چندان بلند بیافتد و صورتش خط خطی بشود و همه ی کارآیی‌هایش را از دست داده باشد، چه حس و حالی داری؟!

از همه کارهایم جا می‌مانم. اصلا دیگر شماره‌های دوستانم را هم ندارم.

کلا سرم خلوت شده!!! نه تاریخ امتحانم را می دانم نه ایمیلم را چک می‌کنم، حتی دیگر گاها یادم می‌رود که موهایم را شانه کنم یا دعاهایم را بخوانم. اگر خدا اذان را اختراع نکرده بود شاید وقت نماز را هم کلا فراموش می‌کردم!

بعضی ها می‌گویند که بیخیال منشی عزیزم بشم و یک منشی دیگر بگیرم، که نظرم این است که اصلا و ابدا! هنوز شراره جانم خیلی بروز و خوب است.

همان روزِ سقوط بردمش دکتر، تشخیص ایشان این بود که مشکلش قابل حل است فقط باید یک صورت جدید برایش بگذارد. اما هنوز که هنوز است نبردمش که بستری اش کنم. کلی اطلاعات و نوشته های ضبط نشده رویش است که اگر از بین برود دیگر رفته است!!!

این روزها، شراره مظلوم و بی صدا خوابیده است روی کمد کنار تلوزیون با آن صورت شکسته و نافرمش... دلم برای صدایش قنج می‌رود. خیلی بد است که آدم اینطور معتاد و وابسته‌ی موبایلش باشدها!!!

   + یاس حسینیه - ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

یوم الحسره

حسبی الله

گاهی وقتها یک اتفاقاتی هست که آدم رو زیر چرخ دنده اش له میکنه.

فکر کنم حال اونهایی که زیر چرخ زنده گی له شدن بهتره! آخه اونا صاف له شدن !!!

اما اون کسایی که زیر چرخ دنده اند لابد إرباً إربا شدن!

بعد یه نکته ای هست که خیلی دل آدم رو خوش می‌کنه!! اونم اینه که می‌گن بابت سختی‌هایی که کشیدن توی این دنیا، اون دنیا اونقدر خدا بهشون می‌ده که حسرت می‌خورند که کاش اون دنیا (همین این دنیای فعلی!) با مقراض عینهو کاغذ تیکه تیکه‌ام میکردن!!!

باشد اون روزی که به روز حسرت معروف است، جزو خیلی خیلی خیلی حسرت خوران نباشیم!

 

پی‌نوشت: عبداللَّه بن ابى یعفور که همیشه مبتلا به بیمارى بود مى‏گفت: از دردهایى که به من مى‏رسد به امام صادق(ع) شکایت کردم، حضرت به من فرمود: اى عبداللَّه اگر مؤمن بداند که چه پاداشى در برابر مصیبت ها دارد آرزو می‌کند که او را در طول عمرش با مقراض‏ها تکه تکه کنند، (الکافى، ج 2، ص 255)

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢