خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

میلاد امام حسن مبارک

حسبی الله

http://yas-h.persiangig.com/image/O13--hasan-a2.jpg

http://yas-h.persiangig.com/image/O10--hasan.jpg

http://yas-h.persiangig.com/image/O11--hasan.jpg

http://yas-h.persiangig.com/image/O12--HASAN.jpg

http://yas-h.persiangig.com/image/O2--hasan1.jpg

http://yas-h.persiangig.com/image/O3--hasan2.jpg

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢

دختری که حتی اسمش را نمی‌دانم

حسبی الله

صدای جیغ‌های ممتد دخترِ تنهای همسایه می‌آید

فکر کنم اگر یک بار وقتی از خانه می‌آید بیرون تا جنازه‌ی موش‌های خانه‌اش را بی‌اندازد جلوی درب خانه‌ی ما، با او چشم در چشم می‌شدم می‌توانستم برایش دوست خوبی شوم.

و یا شاید وقت‌هایی که با پیرهن گل گلی و شلواری که زده توی جورابش و روسری‌ای که پایینش ریش ریش است، می‌آید برود خرید اگر یک بار جای اینکه از پشت پنجره زل بزنم به‌اش بدوم و بروم سبد خریدش را بگیرم و لبخند بزنم توی صورتش آن‌وقت هم می‌شود با او دوست شد.

وقت‎هایی هست که از آدم‌هایی که فکر می‌کنند عالم دهر هستند و همه‌ی هست و نیست عالم را می‌دانند، خسته می‌شوم، آن وقت‌هاست که پناه می‎برم به آدم‌هایی که هیچ ادعایی ندارند، و آنجاها یک چیزهایی را پیدا می‌کنم که هیچ وقت در هیچ کجای عالم پیدا نمی‌شود.

...

دیروز وقتی از کلاس برمی‌گشتم خانه دوباره جلوی خانه‌مان یک موش خوشگل خاکستری با دست و پاهای سفید، افتاده بود. البته مرده بود!

دختر همسایه‌هم کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود و داشت بروشورهایی که ریخته بودند دم در خانه‌اش را نگاه می‌کرد. دلم هُری ریخت پایین، دلم خواست بروم و باهاش دوست شوم. همیشه کمی تو قسمتی از مواجهه باهاش واهمه داشتم، چند سال پیش با برادرش دعوایش شد و او هم از آن خانه رفت و بعد از مرک مادرش تنهای تنها شده، این 15 سالی که روبروی خانه‌ی ماست به تعداد انگشتهای دستم هم از دور ندیده‌امش، فکر می کنم بیشتر از 40 سالش باشد.

دیروز رفتم جلو و به‌اش گفتم سلام! این موش‌ها را شما می‌اندازید جلوی خانه‌ی ما؟

گفت نمی‌دونم

گفتم خونه‌ی ما تویش پر از بچه است، زن باردار هست میشود نیاندازیدشان اینجا؟ باعث مریضی می‌شوند

گفت هر کس موش توی خانه‌اش هست باید بگذارد داخل پلاستیک و آن را بگذارد توی آشغالها

گفتم بله

حرفهای ما یک دقیقه هم طول نکشید اما نگاهش سرد و بی تفاوت بود، کمر لبخندش شکسته بود و لبهایش سمت پایین خم شده بود و ابروهایش غمگینی چهره‌اش را بیشتر می‌کرد با اینکه در صورتش لطافتی نبود، لحن صدایش غمگین و لطیف بود. دلم می‌خواست حرف‌هایمان کمی بیشتر طول بکشد مثلا به اندازه‌ی یک دوستی، آنوقت هر وقت کیک می‌پختم حتما برایش می‌بردم.

اصلا نمی‌دانم چرا همه از او دوری می‌کنند و چرا از همان اولها که خانه‌مان نزدیک خانه‌شان بود هیچ وقت هیچ وقت نشد که او را بیشتر ببینم.

دلم می‌خواهد با او یک کم مهربان‌تر از اهل محل باشم.

 پی‌نوشت: قسمت اول نوشته را دیشبِ دیروز نوشتم که صدای جیغ‌های ممتد دختر همسایه می‌آمد و هیچ فکر نمی‌کردم که فردایش و به این زودی ب‌بی‌نمش!

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢

یک الگوی تمام شده:

حسبی الله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + یاس حسینیه - ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢

رمضان مبارک

حسبی الله

دین چراغ هدایت انسان است.
انسانهای دین‌دار به واسطه‌ی دین، دارای سیر منطقی در زنده‌گی می‌شوند و این سیر بی‌شک آنها را به سمتی سوق می‌دهد که سمت خیر و نیکی‌ست، اگر آن آدمها اهل بصیرت باشند.
عبادت به تنهایی هیچ حاصلی جز تن بر خاک سائیدن ندارد، عبادت و تعقل رابطه‌ی مستقیم دارند و هر یک به تنهایی گمراهی به همراه دارد.
برای رسیدن به رستگاری، ایمان و عمل به شرعیات را توأم با هم باید ارتقاء داد تا به تقوا و فرقان دست پیدا کرد.
اینکه گاهی در بین وسوسه‌ها و اتفاقات زنده‌گیِ خود گم می‌شویم، حاصل زنگاریست که روی فرقانِ فطرت ما را پوشانده است و این زنگار جز با تقوای الهی پاک شدنی نیست.
آئینه‌ی وجودی خود را در ماه مبارک رمضان با خواندن قرآن و تعقل در معانی عمیق آن جلا دهیم و به یاد داشته باشیم که خواندن یک جزء قرآن یا کمتر و یا بیشتر راه هدایت ما نیست، بلکه تعقل و تفکر و تدبر در آیه آیه‌ی  قرآن ما را به بصیرت و تقوا نزدیک می‌کند، باشد که از هدایت یافتگان و رستگاران باشیم.

   + یاس حسینیه - ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

FDisk

حسبی الله

وقتی Hard کامپیوتر به هم میریزد و یا می خواهید یک Drive جدید بسازید باید کامپیوترتان را Fdisk کنید.

همه اطلاعات روی Hard با اجازه‌ی شخص شخیصتان پاک می‌شود، بعد از ابتدا Hard عزیزتان پیکر بندی می‌شود، آنوقت اگر دوست داشتید می‌توانید چند قسمتش کنید.

در Fdisk اول همه اطلاعات پاک می‌شود بعد Hard پیکر بندی‌ می‌شود. ظرفیت Hard همان است اما می شود تعداد Drive ها را کم و زیاد کرد. خلاصه یک ساعت حرف زدم که بگویم:

خدا دارد مرا Fdisk می‌کند!

   + یاس حسینیه - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢

 

حسبی الله

موقت

کسی میدونه این "ادامه مطلب" مذبذب رو چطور می تونم از پایین نوشته هام حذف کنم؟!

   + یاس حسینیه - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢

دلِ شکسته

حسبی الله

کلماتت را درست انتخاب کن

دلی را که با یک جمله‌ات می توانی بشکنی

با صدها و صدها جمله و گل و بلبل نمی‌توانی بچسبانی.

   + یاس حسینیه - ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

شهید ولایت شهید شحاته

حسبی الله

وعده‌ی حقیست که خون بهای مظلومان احیای حق است.

این را سالهاست که می‌بینیم از زمان عاشورا و 72 خون ریخته شده

تا این سالها و هفت تیر و 72 خون ریخته شده.

و حتی همین روزهای نزدیکتر

که شیعیان را به جرم شیعه بودن، به فجیعترین وضع شهید می کنند.

شیعیان علی علیه السلام را هنوز نشناخته‌اند، هر چه بیشتر از ما می‌کُشند، بیشتر می‌شویم. هر چه فجیع‌تر پرپرمان می‌کنند، شکوفاتر می‌شویم.

ما از مرگ نمی‌هراسیم، ما از تبار زهرا سلام الله علیها هستیم. هنوز هم مثل مادرمان لای در و دیوار شهید می‌شویم، به جرم عشق به ولایت کتک می‌خوریم.

بکشید از ما که خون‌هایمان آبیاری درخت طوباست.

برای شادی روح شیخ شحاته رهبر شیعیان مصر سه صلوات

داستان شهادت ایشان را اینجا بخوانید. داستان در و دیوار و حمایت از ولی را هم ببینید یک کم رگ شیعه‌گیتان درگیر شود.

   + یاس حسینیه - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢

شاکر باش، ذاکر باش

حسبی الله

امروز16اُم شعبان و 4 تیر!

یک روز خیس خیس خیس

تازه ازون خیسهایی که کسی اشکاتو نبینه، مثلا خونه مامانت باشیو چفیه عربیت هم نباشه که اشکاتو پاک کنه و مجبور باشی هی یواشکی اشکای بی اختیارتو بادستت پاک کنی که کسی نبیندشون.

بعد هم، نوای اشکاتو بزاری که صدبار پشت هم هی بخونه:

"لباس غمت، به قامت من.... صدا زدن تو عبادت من

اگر بشود به لطف شما... زیارت شیش گوشه قسمت من

چه مویه کنان به سینه زنم... ز غصه و داد تو سر شکنم

خوشم که شوم به لحظه‌ی مرگ... لباس سیاه شما کفنم

هوای حسین... هوای حرم... هوای شب جمعه زد به سرم... روانه شدم به سوی ضریح بگیری اگر زیر بال و پرم...."

بعد از گریه‌های یواشکی و بغضی که به بزرگی بغضی هزاران یتیم کوفیه، برگردی خونه و ببینی که کسی از هیچ‌کجای عالم برات پیغام گذاشته می‌خوای فردا بری دیدار با رهبری؟!

و تو هی با خودت بخوانی "از تو به یک اشارت از من به سر دویدن..."

اصلا نفهمی این روزی‌های نابِ عالم از کجا می‌آیند و می‌افتند در آغوشت، یکی یکی...

اول سوره‌ی مُلک می‌آید بعد قرآنش می‌رسدبا خط نشانه‌ای میان مرز سوره‌ی مومنون و سوره‌ی نور، یعنی یاس بنشین و قرآن بخوان! بس است این همه بطالت عمر...

اول چفیه عربی مشکی می‌آید بعد تسبیحش . . . یعنی یاس هنوز کسی در آسمان هست که دوستت دارد، ذکر بگو و از ذاکرین و شاکرین باش.

اول و آخرم اشک است فقط! همین...

   + یاس حسینیه - ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢

گربه‌ها

حسبی الله

دلم برای بهزیستی رفتن تنگ شده

دلم بچه های ایزوله رو میخواد

بچه‌های سندرم دان

حتی آنا رو

که 7 سال مادرش یک گربه بوده... که هنوز بعد از هفت سال که با آدمها زنده‌گی کرده باز هم گربه است... ببین محبت اون گربه چه کرده با این بچه! که این 7 سال آدمها نکردند، اُف بر آدمیت ما.

دلم برای مینا تنگ شده

خیلی هم تنگ، حتی برای فرحناز خواهرش. فرحناز رفت به فرزند خوندگی مینا اما رفت مرکز ایزوله، خب مینا از گربه‌ها می‌ترسید. بس که اون 5 سالی که توی زیرزمین دفن شده بود گربه‌ها توی سرش میو میو کرده بودن.

........... ای بابا! حالا اصلا گربه‌ها خوبند یا بد؟!

بی‌خیال گربه‌ها

به سرم زده دوباره برم مرکز

بی خیال همه‌ی آدمها بشم و برم پیش آدمها

خدا هم چه مخلوقاتی داره، یاد اولین باری افتادم که رفتم مرکز ایزوله. با آذر رفته بودیم دنبال مینا که ببریمش مهمونیِ افطار پیش بچه های بهزیستی که توی یه روستا زنده‌گی می‌کردن.

البته شایدم روستا نبود! ذهنم دیگه یاری نمی کنه، اما فکر کنم اسم اون مرکز بهشت بود. دو سه بار بیشتر نرفتیم مرکز بهشت. البته آذر پای کار بود و می رفت.

رفته بودیم دنبال مینا، توی مرکز ایزوله...

وای! چه حس تنگ و ترشی گرفتم. حس وحشتی که سراپای وجودمو میخاروند.

انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بودم، دلم می‌خواست بزنم زیر گریه و صدبار بلند بلند بگم من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم! من دیگه پامو اینجا نمی‌ذارم.

ساعت غیر آموزشی بود و همه‌ی بچه‌ها آزاد بودن. با آذر که رفتیم توی مرکز عمق دلم یک شادی عجیبی بود اما وقتی کم کم بچه‌ها رو دیدم ترس وجودمو گرفت. تقصیر اون بچه‌ها که نبود. اونها تشنه محبت بودن بس که بی‌محبتی دیده بودن ...

اصلا نمیدونم این حسهامو بنویسم یا نه، یا اگرم نوشتم پستش می کنم یا نه!

اما مرکز ایزوله انتهای دنیاست! همه‌ی بچه‌هایی که به خاطر مشکل جسمی یا عقلی از جامعه طرد شدند رو اونجا نگهداری می‌کنند. گاهی بعضی از اینها هستند که خیلی عجیبند، عجیب از نوع خلقت خداوند رو میگم نقص عضوهای حاد.

بگذرم! نمیتونم بنویسم چی دیدم. فقط خیلی ترسیدم، اونقدر که وقتی از مرکز اومدیم بیرون اگه مینا و فرشته باهامون نبودند بلند بلند میزدم زیر گریه...

چند وقت که از اون اولین بار گذشت آذر بهم گفت یاسی من هفته ای دوبار میرم پیش مینا و فرشته میخوای بیای؟ منم یه چک زدم توی گوش ترس و گفتم میام.

الان بعد از 5 سال دچار اون بچه‌های عجیبم. البته یه دوسالی هست نرفتم

حالا دوباره به سرم افتاده که برم... منتظرم آذر از کانادا برگرده، بیاد و منو ببره به ایزوله.

فقط دلم میخواد یک کم از کادر اون مرکز بنویسم و غرغر کنم. اما میترسم به گوش مسئولینش برسه، اونوقت جلوی فعالیت نیروهای داوطلب رو بگیرن و اون بچه‌ها تنهاتر بشند.

   + یاس حسینیه - ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢