خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

اجابت قبل از دعا

حسبی الله

ماه مبارک رمضان بود، مادرم یک روز میهمان خانه‌ی کوچکم بود، گفت که: "ما با همکاران آخر ماه شهریور میریم مشهد."

گفتم: "خوش به حالتون."

گفت: "میایی؟"

گفتم: "خیلی دوست دارم" و مکالمه‌ی ما تمام شد، چند روز بعد از کانون (محل کار مادرم) زنگ زدند و اسم من و بچه ها را گرفتند که بلیط بخرند تا من آمدم بگویم صبر کنید که بپرسم! گفتند که ما در آژانس مسافرتی هستیم و امکان کنسل کردن نیست، این شد که اسم من رفت توی لیست زائرات.

بعد من همش آرزو می‌کردم که تولدت آنجا باشم، کنار تو و سر به آغوشت و فقط تو و فرزند صالحت می‌دانید که من چقدر آن روزها دلتنگ و دلگیر و بی دل بودم و حالا بیشتر از پیش، احساس نیاز به تو می‌کنم.

بعد نزدیک سفر شد، و من هنوز پای رفتنم نطپیده بود و همه‌اش در دلم آرزو می‌کردم کاش تولدت آنجا بودم، حتی اگر شده فقط چند ساعت.

هی خواستم که بلیط رفتن به مشهدت را بدهم به عمه‌ام یا دختر بزرگه‌ام که با هستی بروند، اما نشد. راستی من اصلا نمی‌دانستم که تولدت کِی هست! به گمان من تولدت در مهرماه است و دل دل می‌کردم که شهریور را بروم یا نروم.

شب تولد حضرت خواهرت که بود، فهمیدم تولدت آنجا هستم! فهمیدم که تو آرزوی مرا قبل از اینکه به زبان بیاورم اجابت کرده‌ای و تو چقدر مهربانی.

و چقدر دوستت دارم.

 

   + یاس حسینیه - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

عروسی

حسبی الله

در این شرایطی که خودم را از همه آدمها دریغ می‌کنم و در حبس خانگی دلم گرفتارم، برای خودم کار دست و پا کرده‌ام.

یک کاری توی یک مجله‌ی داخلی

مجله‌ی داخلی یک کانون وابسته به شهدا و همچنین توی مدرسه بچه ها.

----

آیه هم امسال میره پیش دبستانی، آخرین دخترم خیلی بزرگ شده.

----

هفته پیش عروسی دختر دومم بود "سمیرا" و چقدر زود گذشت این سالها...

و چقدر جلوی اشکهایم را گرفتم که نریزد اما عاقبت نشد! و من را هم زودتر از پیش عروس بردند که زیاد گریه نکنیم.

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

حال و روز

حسبی الله

بالاخره وبلاگ بنده از بندِ بند شدن آزاد شد! لابد حس زندانی‌ای را دارد که بی دلیل چند صباحی آب خنک نوش جان فرموده با تهمت بزرگ "محتوای مجرمانه!" به هر حال وبلاگم یک ماهی به خاطر مطلبی که سال 81 منتشر کرده بودم من باب یک قرار وبلاگی چند صباحی تعطیل بود. البته این وبلاگ بندی!! برای بنده بسیار میمون و مبارک بود. (دست عمو فیلتر چی درد نکنه.)

 

از اول ماه رمضان امسال غوغایی شروع شد که همچنان فروکش نکرده و تا می آیم یک نفسی تازه کنم باز رخ می نماید، و حاصل این غوغا سردردی جانکاه است که حتی رغبت نمی کنم برای خودم "حمد" بخوانم تا بلکه به سایه سار شفای قرآنی برسم.

 

درس و مدرسه‌ام را هم گذاشته ‌ام کنار! معلم محترم هم از دستم شاکی شده است که تنها کسی که غیبت نکرده بود و همیشه مثل این شاگردهای پاچه‌خوار مخالف تعطیلی کلاس بود حالا مدتیست که اصلا کلاس نمی‌رود.

 

خلاصه این است حال و روز این روزهایم، که این روزهایش بسیار بهتر از دیروزهایش است، شبیه مسافری هستم که منتظر شنیدن سوت قطار ااست تا سوار شود و برود به سفری که نمی‌داند کجاست، فی الحال هر کجا باشد بی‌شک خدا هست و خدا بس است برای بنده‌اش و

"حسبی الله"

 

پ.ن: ادامه مطلبی وجود ندارد

 

   + یاس حسینیه - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢