خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

تئاتر عاشورا و بچه‌های من

حسبی الله

یکی از کلاس هایی که دارم کلاس تئاتر است.
موضوع تئاتر اول: واقعه روز عاشورا
تعداد بازیگران :11 نفر
تعداد دانش آموزان اهل تشیع: 3 نفر (در نقش حضرت زینب سلام الله علیها، خولی و سنان)

*یک صحنه از تقسیم نقشها بین بازیگران:*
دو نقش باقی مانده  یکی نقش امام حسین (ع) و یکی نقش سنان
یک بازیگر شیعه، یک بازیگر سنی
بازیگر سنی گریه میکند که من نقش امام حسین را می خواهم، اما قد و هیکلش کوچک است، آخرش هم زیر بار نمیرود که نقش سنان را بگیرد، قرعه که کشیدیم برای نقش امام اسمش در آمد، خوشحال می شود که امام انتخابش کرده است.
لبخندش خیلی راضی و عمیق است.

*یک صحنه قبل از شروع جلسه اول تمرین:*
بچه ها یک حلقه‌ی فشرده و منسجم زده اند دور من ، قسمت سلام زیارت عاشورا خوانده میشود، همه گوش میدهند، مخصوصا بازیگر نقش حضرت علی اکبر علیه السلام، که وقتی فهمید حضرت علی اکبر شبیه ترین فرد به پیامبر صلوات الله علیه ست، در گرفتن این نقش شک نکرده است.

*یک صحنه از جلسه اول تمرین:*
من در حال بازیگردانی سپاه دشمن هستم و  بازیگر نقش حضرت زینب(س) دارد گوشه‌ی محل تمرین به بازیگر نقش امام حسین علیه السلام نماز اهل تشیع را یاد می دهد و او همه ی حواسش جمع یاد گرفتن نماز اهل تشیع است.

*یک توضیح در مورد کلاس تئاتر:*
به بچه ها گفته ام قبل از کلاس وضو بگیرند، قبل از شروع کلاس یک توسل کوتاه به امام حسین علیه السلام می کنیم، وقتهایی که داستان عاشورا را تعریف می کنم حرفهایم بی اختیار روضه می‌شود  و دور همی گریه می کنیم، به سوالات عمیق بچه های اهل تسنن در مورد واقعه کربلا جواب میدهم، در کل کلاس معارف عاشورا شده این کلاس تا کلاس تئاتر.


دعا کنید به لطف صاحب امر، حق مطلب ادا شود.
اگر کسی پیشنهادی برای این کلاس خاص دارد و یا راهنمایی‌ای، حرفی، حدیثی که بتواند کمکم کند دریغ نکند!

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢

آدم‌های به بی‌نهایت نزدیک شده

حسبی الله

یک آدم‌هایی هستند که به بی‌نهایت وصل شده‌اند، مثل رودی که به دریا می‌ریزد و بعد حتی اگر همان جلوی جلوی جلوی محل اتصال رود و دریا باشید هم نمی‌فهمید کدام قسمت آب رود است کدام قسمت آب دریا. رودی دیگر وجود ندارد.

این آدم‌های بی‌نهایت به دریایی وصل شده‌اند که نهایت‌شان دیگر معلوم نیست کجای عالم است.

یک زمانی فکر می‌کردم بی‌نهایت شدن باید خیلی آسان باشد. اما حالا که یک کمی بزرگتر شده‌ام فهمیده‌ام که آسانی و سختی در این راه معنی‌ای نمی‌دهد! هر وقت توانستی خودت نباشی و بی‌نهایت باشی، آن‌وقت بی‌نهایتی!

یک آدمهایی هستند که خیلی بزرگند یک امتی و ملتی را به دنبال خود می‌کشند، اما باز هم بی‌نهایت نیستند، فقط بزرگند! همین. مثل همین آقای داداش و برادر آریاییمان جناب هیتلر و نادر شاه و مثلهم. آدمهای بزرگی بودند که قدرت طلبی‌شان خیلی بزرگشان کرد، اما خودمانیم هیچ کدام بی نهایت نشدند! اشکال کارشان هم این بود که هدفش و آرمانشان بی‌نهایت نبوده که بی‌نهایت بشوند.

اما یک آدمی مثل امام خمینی یک جورهایی مثل آدم‌های بی‌نهایت است، دلیل و هدف و آرمانش بی‌نهایت بوده و به بی‌نهایت نزدیک شده. نه لشگر داشت و نه قدرت و نه مال و منال اما آدمها را تکان داد، چون به بی‌نهایت فکر می‌کرد نه به نهایت یک هدف یا ایده و چقدر هم هدفِ بی‌نهایتش، آدم‌های به بی‌نهایت نزدیک، آفرید.

آدم‌هایی که همه‌شان نهایت داشتند اما به بی‌نهایت رسیدند. یعنی به کُنه واقعیت وجودیشان به کمالِ انسانی‌شان.

آدم‌های بی‌نهایت شاید به ظاهر مثل آدم‌های بزرگ نباشند، مثلا یک جوان 20 ساله‌ی لاغر که نه جاه و جلال داشت نه قدرت و شوکت، اما همین جوان ساده‌ آنچنان بزرگوار می‌شود که خداوند به دوستی و همنشینی خودش انتخابش می‌کند و به بی‌نهایت شدن نزدیکش می‌کند.

چقدر این آدم‌های به بی‌نهایت نزدیک شده، را دوست دارم. کاش یک زمانی ما هم به بی‌نهایت کمی نزدیک شویم...

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢

مرگ بر آمریکا

حسبی الله

هفته دفاع مقدس باشد، یاد خون شهدا از زمین بجوشد.... اصلا هفته دفاع مقدس هم نباشد!

یک عمر که با این شعار زنده‌گی کرده‌ایم! اصلا یادمان برود که هشت سال جنگ و ماقبل آن چه گذشت و اصلا تر یادمان برود تا همین چند سال پیش چه بر سرما آوردند.

تحریم‌ها که کهنه نیست! گرانی دارو و لوازم اولیه که هنوز زخمش تازه تازه است، هزینه‌های سرسام آور درمان و زنده ماندن در این شرایط جهاد اقتصادی که کهنه نشده است...

چشم روی همه‌ی این‌ها ببندیم ؟

روی آن نامردی‌ها و دروغ‌ها و سابقه‌ی دغل‌کاری‌های گذشته چی؟؟؟

چشم ببندیم؟؟؟

چشم ببندیم و بگیم ما آماده مذاکره‌ایم؟!

از 34 سال مقاومت ملت ایران گذشت... و چراغ سبز نشون داد...

کم‌کم نوبت شرافت ملت ایران می‌شود.

 

پ.ن: امامان گفت: "آمریکا شیطان بزرگ است."

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢

این... ! یک معلم است.

حسبی الله

چندتا عروسک برده بودم سر کلاس که چندتا کار نمایشی با بچه‌ها انجام بدم، یکی از بچه‌های شیطون یکی از عروسکها رو گرفته بود و هی می‌انداخت بالا و پایین و اصلا متوجه نگاه تیز آقای مدیر از پشت عینکش نشد! آقای مدیر هم کنار کلاس ِ بی‌در وایستاده بود و زل زده بود به اون بچه.

منم روی میز نشسته بودم و داشتم به تئاتر سه تا از بچه‌ها که اومده بودن جلوی تخته می‌خندیدم و کل کلاس روی هوا بود!

یک هو آقای مدیر خطاب به اون دانش آموز گفت: "تو دوباره اذیتات رو شروع کردی؟!"

یعد دستش رو سمت من آورد و گفت: "این کیه؟! این نوکر شماست....؟؟؟! این معلم بدبخت! از راه دور اومده به شما درس بده"

 

مرسی جناب مدیر! اگه همیشه مدیرا همینطوری پشت معلم‌ها در بیان دیگه هیچ بچه‌ای معلمِ نوکر و بدبختشو اذیت نمی‌کنه. :دی

به حق نوکر بچه ها هستم اما بدبخت نه!

 

   + یاس حسینیه - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢

خون شهید

حسبی الله

اگر خون شهدا نبود، نه انقلابی می‌ماند و نه یاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢

مدرسه ی جدید من

حسبی الله

از درب ورودی که وارد شدم، صاف توی دفتر مدیر بودم

سمت راست یک کامپیوتر و یک کتابخانه که پشت میز جای مدیر مدرسه بود، و بقیه ی دفتر حدودا 7-8 متری را صندلی های معلم ها پوشانده بود. البته معلم حاضر تنها من بودم و آقای آ. که هم معلم بود هم ناظم.

کل مدرسه پارکینگ یک مجتمع بود که خیلی هم بزرگ نبود و عبارت بود از 5 تا کلاس، یک دفتر، یک حیاط چند متری سرپوشیده یک عدد آبسرد کن، یک شیر آب و یک دستشویی. اکثر این فضاها بوسیله‌ی تخته سه‌لایی و بست‌های فلزی از هم جدا شده‌ بودند.

یکی از کلاس‌های من در نداشت و در آن یکی کلاس پرده بود. دیوارهای گچی مدرسه  نقاشی های تازه و قشنگی داشت و حیاط سرپوشیده‌اش را رنگ کرده بودند و در کل فضای مدرسه با بدو بدوهای شیطونک‌های کوچیک و صدای خنده‌های دخترانه لطیف و شاد بود.

 

پ.ن: از این نماز غافل نشید.

 

   + یاس حسینیه - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢

مهر

حسبی الله

- یکی از مهمترین کارهایی که فکر میکنم تا حالا به عهده‌ام محول شده، تدریس کتاب "دین و زندگی" سال اول دبیرستانه.

اونقدر از شنیدن این پیشنهاد هول شدم که حواسم نبود روز تدریس با روز کلاس‌های آقای جاودان تداخل داره، خیلی بد شد! دیگه هم روم نمی‌شه که روزهامو عوض کنم، چون وقتی، روز چهارشنبه رو به من پیشنهاد دادن و قبول کردم به قدری خوشحال و خندان شدن که دیگه دلم نمیاد دلشون رو بشکونم.

- من بعد باید کلاس های آقای جاودان، رو اینترنتی ادامه بدم.

- ماه مهر شروع شد و دوباره پر از کار و دغدغه شدم. امسال دوباره تدریس دارم، این یک سالی که با بچه ها سر و کله نزدم خودم رفتم دنبال درس و مشق، حالا امسال هم درس می‌خونم هم درس می‌دم! و این خیلی باید سخت‌تر باشه.

- دیروز هم آیه جشن شروع پیش دبستانی داشت، البته تا 15 مهر کلاسهاشون شروع نمی‌شه.

- پاییز امسال رو با یک سرماخورده‌گی سخت شروع کردم! خدا زمستون رو بخیر کنه.

   + یاس حسینیه - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢