خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

اجابت ارباب

حسبی الله

بسم رب‌الشهدا و الصدیقین

شهید «محمدرضا نادری» از شهدای کربلای سال61هجری ا‌ست که از قافله‌ی امام‌حسین(ع) جا نماند و لبیک‌گویان به دعوت «هل من ناصر ینصرنی» حضرت، به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در روز عاشورای 63شمسی، علی‌اکبروار و عباس‌وار در کربلای طلائیه‌ی ایران به کاروان شهیدان کربلا پیوست.

در مورد این شهید با همرزم او «سیدحسن» به گفت‌وگو نشستیم.

در مورد سن و سال شهید بفرمایید.

-          «محمدرضا» متولد سال43 بود، هم‌سن و سال خودم و رفیق یار و غارم بود. 19سالش که بود شهید شد، در عاشورای سال63 و در طلائیه.

شهید  «محمدرضا» اهل کجا بودند؟

-          از تهران اعزام شده بود، اما اصلیت آن‌ها طالقانی بود.

از خصوصیات اخلاقی ایشان می‌خواهم بدانم، از خلقیات و عادت‌ها و کارهایی که مداومت داشتند.

-          ورزشکار بود و مثل همه پهلوان‌ها، لوطی‌مسلک و همیشه تسبیح به دست. راه که می‌رفت، پاشنه کفشش را می‌خواباند و صدای کِرش کِرش کفشش همیشه آمدنش را خبر می‌داد.  محمدرضا با آن صدای گرفته و حزینش همیشه در سلام‌کردن سبقت می‌گرفت و خیلی با حال نماز می‌خواند، البته به خاطر رفتار لوطی‌مسلکش ‎خیلی از رفقا فکر می‌کردند اصلاً نمازخوان نیست و بعضی از هم‌محلی‌ها هم توی تهران تهمت‌هایی به ایشان زده بودند، گفته بودند لات و حتی عرق‌خور... محمدرضا همه رنگ و بویی داشت، الّا شهادت.

خیلی وقت‌ها می‌آمد پیش من و درد دل می‌کرد.

داستان شهادت ایشان را بفرمایید.

-          محمدرضا می‌خواست گمنام باشد. می‌گفت دوست دارم بی‌سر باشم چون اربابم حسین(ع). می‌گفت دوست دارم، دستانم در بدن نباشد چون اربابم عباس(ع). می‌گفت دوست دارم ارباً اربا باشم چون علی‌اکبر حسین(ع)... .

خمپاره که آمد و کنارش به زمین خورد، دست راستش را با خود برد، صورتش را که برگرداند گفت: «سید! دستم!» و بعد خندید. قیامتی به پا کرده بود پاتک دشمن، منطقه طلائیه، روز تاسوعای63؛ آسمان یکپارچه آتش بود و دود، باران خمپاره و گلوله‌های خمسه خمسه، امان را بریده بود، تیرهای دوشکا آنی قطع نمی‌شد، سر را که بلند می‌کردی، ده‌ها گلوله پیدایت می‌کردند، انگار تمامی‌شان آن‌طرف سنگر منتظرت بودند تا به استقبالت بیایند، گویی آهنرباست این سر!! زوزه خمپاره120 گوش‌ها را کر می‌کرد. وقتی می‌خورد داخل هر سنگر، چیزی باقی نمی‌گذاشت از بدن‌های بچه‌ها. عراقی‌ها آنقدر سلاح با خود داشتند که برای هر نفر یک گلوله مستقیم تانک می‌فرستادند. گاهی اوقات آرزو می‌کردم اگر نصف گلوله‌های آن‌ها مال ما بود چه خوب بود. بعد می‌گفتم نه یک‌دهم آن‌هم بود، عالی بود. آخر تیر کلاشینکف کجا و گلوله تانک تی72 کجا!!؟ بعد با خودم می‌گفتم، مهم آن «رمیت اذ رمیت» است...

که یکباره دیدم سنگر محمدرضا پر از دود و آتش شد. خمپاره شصت نشسته بود در جان سنگر. موج انفجار محمد را که پرتاب کرد بیرون، دیدم دست چپش نیز قطع شده است. سینه‌خیز به مانند دیوانه‌ها می‌رفتم به سمتش، شهید «لعل» داد زد «سید، دیوونه! کجا می‌ری، برگرد» و من بی‌توجه به حرف فرمانده، فقط خودم را می‌کشاندم و دریغ از یک گلوله که به من اصابت کند و یا حتی بخواهد خراشم دهد. انگار همه‌شان مشقی شده بودند؛ اثرشان از بین رفته بود. برگشتم نیم‌نگاهی به صورت شهید لعل انداختم، دهانش از تعجب باز مانده بود. لبخندی زدم و تندوتند رفتم به سمت محمدرضا. افتاده بود جلوی سنگر، در تیررس مستقیم گلوله‌ها، دیگر صدای زوزه گلوله‌های دوشکا را هم نمی‌شنیدم، اصلاً دیگر فکر نمی‌کردم که شهادت یعنی چه؟ خون، تمامی ‌بدن محمدرضا را گرفته بود، فوران می‌زد به سمت آسمان. با صورت، افتاده بود روی خاک‌ها. هرچه تقلا می‌کرد نمی‌توانست برگردد، جگرم سوخت، به هر زحمتی بود، بر گرداندمش، هیکلش دوبرابر من بود. صدوبیست کیلو وزن داشت، آخه ورزشکار بود، کشتی می‌گرفت، پهلوانی بود برای خودش در محل. برش که گرداندم، لبخندی زد، گفت «سید، دست‌هایم!...». هنوز عصب دستهایش را می‌توانستی لابه‌لای خون‌ریزی شدیدی که داشت ببینی، ترکش‌ها آش‌ولاش کرده بودند دست‌هایش را، دیوانه شده بودم به معنای مطلقش، رفیق صمیمی‌ام، یار و غار زندگانی‌ام را می‌دیدم. نمی‌دانستم گریه کنم یا به لبخندهای ملیحش پاسخ بدهم. گفتم: «رضاجان، درد هم داری!؟» گفت: «سید هنوز راضی نشده‌ام، خواهشی دارم!» گفتم:«بگو عزیز دل حسن»، گفت:«سید! روضه‌ی آن هنگامی ‌که آقایم عباس از نهر علقمه برمی‌گشت را می‌توانی برایم بخوانی؟» و من...

انگار یک‌باره همه چیز ایستاد، توقفی طولانی، سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود. دیگر هیچ‌چیز نمی‌شنیدم. تنها نخل‌های سر به فلک کشیده کنار علقمه را می‌دیدم، صدای سم اسبی را می‌شنیدم که به تاخت می‌رفت به سمت خیمه‌ها، علمی ‌را بر دست گرفته بود و شمشیری بر دست دیگرش و مشکی پر از آب را بر روی دوشش و...

داشتم هنوز روضه می‌خواندم که نخل‌ها رفت، عباس رفت، علقمه رفت، صدای شنی‌های تانک‌ها بسیار نزدیک شده بود، محمدرضا گفت: «سید می‌توانی مرا بنشانی تکیه بدهم رو به میدان جنگ؟»

تا خواستم بلندش کنم، خون از قسمت قطع‌شده دستانش فوران زد روی صورتم، عجب بوی عطری داشت این خون. با چفیه‌ام خون‌هایش را که روی صورتم پاشیده بود پاک کردم، بوی جنون گرفته بودم، فریاد می‌زدم «خدایا این دیگر چه امتحانی است». هیچ‌کس نبود، گردان یک‌باره عقب نشسته بود و در آن صحنه تنها من بودم و محمدرضا. نمی‌دانستم دیگر چه کنم؛ نه می‌توانستم رهایش کنم و بروم و نه دیگر توان ماندن داشتم، بی‌رمق افتادم کنار محمدرضا، دستانم را انداختم دور گردنش، بی‌تأمل می‌بوسیدمش و حلالیت می‌گرفتم، که گفت: «سید، تو باید مرا حلا ل کنی، خیلی زحمتت دادم! حالا یک خواهشی دارم»، گفتم: «بگو رضاجان»، گفت: «تشنه‌ام، کمی‌ آب برایم می‌آوری؟». قمقمه‌ام سوراخ‌سوراخ شده بود. به محمدرضا گفتم: «رضاجان آب ندارم، قمقمه‌ات کجاست؟» با سر اشاره کرد و گفت: «آنجا». جایی را که نشان داد حدود سی‌متر عقب‌تر بود، گفت: «دبه آبی آورده بودم داخل سنگر، برو بیاور». من به سرعت رفتم سمت سنگر، دو سه قدم بیشتر نمانده بود که به سنگرش برسم که ناگهان صدای انفجار مهیبی را شنیدم، گلوله مستقیم تانک بود، خورده بود همانجا که رضا را نشانده بودم؛ دیگر دیوانه‌ی دیوانه بودم، داد می‌زدم، گریه می‌کردم، احساس کردم گلویم پاره شد، خون از گلویم بیرون زد، به زمین می‌خوردم، بلند می‌شدم، می‌دویدم به سمت رضایم، خدایا این چه چیزی است که می‌بینم، بدنش تکه تکه شده بود و بی‌سر افتاده بود به پشت، خودم را می‌زدم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم، افتاده بودم روی بدن ارباً اربایش...، آیا تو رضای من هستی؟ آیا تو رفیق من هستی؟ گفته بودی سید! دوست دارم چون مولایم عباس، دست بر بدن نداشته باشم، دستانت چون او قطع شد، گفته بودی سید! می‌خواهم چون جدت حسین سر بر بدن نداشته باشم، سر از بدنت جدا شد، گفته بودی سید! می‌خواهم چون علی‌اکبرِ جدت، بدنم تکه‌تکه شود، بدنت تکه‌تکه شد؛ تکه‌ای از آن را بردند به کربلا، تکه‌ای دیگر را بردند به خانه سوخته از کین شیاطین و تکه‌ای دیگر را بردند به سدره‌المنتهی به نزد مادرم زهرا...

و کلام آخر...

برگشتم به سنگرِ محمدرضا، دبه آبی آنجا نبود!

والسلام

 

 

|اسوه|شماره 9|صفحه 6|

 #شهید #مصاحبه #محمدرضا نادری #شهید_روز_عاشورا

   + یاس حسینیه - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢

13 آبان

حسبی الله

امسال اصلا دوست دارم بروم راه‌پیمایی

فقط برای اینکه بگویم "مرگ بر آمریکا!"

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢

کیف من

حسبی الله

همیشه توی شرایط خیلی سخت! نوشتنم می‌گیره !!!

مثل امشب!

تا صبح علی الطلوع باید هم مطلب "نوجوان" مجله رو تحویل بدم، که همه‌اش قلم زدنه!! و هم یه بنر بزرگ بزرگ بزرگ!!! اصلا نمی‌دونم چرا هر چی کاره دقیقا روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه که سرم شلوغه میاد سراغ من!!!

اما خب نوشتنم گرفته!؟! اونم نوشتن در مورد کیفم!

کیف! نه کِیف ! هر چند بنده با کیفم یه جورایی کِیف می‌کنم!

خواهرم چند وقت پیش یک سری کیف خریده بود برای خیریه‌اش که از نظر مدل قشنگ بود اما خب چون روش عکس یه دختر بود و نوشته های انگلیسی من خوشم نیومد که برای خودم بگیرم، هر چی هم خواهر محترمه گفت یاس بیا یکی از این کیفها بردار من زیر بار نرفتم.

تا اینکه کیف های بزرگم همه به عالم سوت و ناسوت سیر کردند و نابود شدند، من هم چندتا کلاس داشتم که باید با خودم وسیله بر می‌داشتم و کیفهای باقی مانده کوچیک بودند. خلاصه من که از اون کیف‌ها نخریده بودم امام خواهرجان یکی‌ش رو برای خودش خریده بود، یک روز سوار ماشینش بودم و داشت از حوالی خونه ما می‌گذشت و نزدیک روز تولد من بود و خواهرجان کیف مذکور رو با خودش آورده بود بهش گفتم: "ریحانه جان تو نمی خوای هدیه تولد بهم بدی؟!" گفت: "چرا میخوام برم برات یه چیزی بگیرم چی می‌خوای؟"

گفتم: "همین کیفت رو!!!" با تعجب گفت: "باشـــــ.." هنوز کلامش منعقد نشده بود و حرف "ه"ی باشه رو نگفته بود که همه ی وسایل کیفش رو خالی کردم توی یه پلاستیک دادم دستش و همون موقع هم رسیدیم جلوی خونه مون و من از ماشین پیاده شدم!

فکر کنم تا  چند ساعت ریحانه هنوز توی شوک حرکت آکروباتیک من بود!!!

روی کیف به انگلیسی نوشته بود" یانگو دختر مهربونیه، اون قهرمان منه، من عاشق اونم" و عکس یه دختر گلدوزی شده بود. یک کم فکر کردم که خب قهرمان من کیه؟! و شروع به کار کردم، با یک تکه چرم و نوار توری و چند تا سنگ و رنگ آکرلیک کیفم این شکلی شد.

 این روزها اکثر کیف‌ها یا لباس‌ها پر از عبارتهای انگلیسی و بعضا بی مفهوم یا با معانی نامناسب هستند خصوصا در لباس‌ها و کیف‌های بچه‌گانه و این واقعا یک استحاله ی فرهنگیه که ما به جای تبلیغ شعائر اسلامی و ایرانی به ترویج فرهنگ بی‌مایه‌ی غرب دست می‌زنیم.

کیف، کفش و یا لباس توی کشور خودمون و به دست مردم خودمون تولید میشه، اما با القای فرهنگ غربی و این واقعا تاسف باره. امیدوارم کم کم از خوابی که ما رو به قهقرا می کشونه بیدار شیم، وگرنه یک روز به خودمون میایم و می‌بی‌نیم چیزی از هویت اسلامی، ایرانیمون نمونده.

 

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢

برهنگی رنگی

حسبی الله

توی اتوبوس یک خانومی روسری ش رو در آورده بود انداخته بود روی دوشش و هیچ کس هم بهش هیچی نمی گفت، منم ازش دور بودم، یک کمی افراد که جابجا شدند، رسیدم نزدیکش و بهش گفتم: خانوم روسریتون افتاده!

- خب!

-خب روسریتونو سرتون کنید.

- تو چکار داری؟

- اینجا یه فضای عمومیه و ما باید به عقاید هم احترام بذاریم

- خب احترام بذار! نمی خوام سرم کنم.

- اما شما توی یک کشور اسلامی زندگی می کنید و قانون این کشور اینه که در فضای عمومی حجاب داشته باشید، پس شما باید احترام بذارید به بقیه.

- خانوم چرا توهین میکنی!!!!! (رفت تو تریپ داد بیداد و دعوا!)

- من توهین کردم!!!؟؟!

به هر حال من حرفم را درست و منطقی زدم و رفتم نشستم روی صندلی، چند دقیقه که گذشت اون خانوم، روسری‌ش رو سرش کرد.

***

مهمی این قضیه اینجاست، که برهنگی و عریانی دارد کم کم عادی می‌شود، مخصوصا با پوشیدن این جوراب شلواری ها که عمداً اسمش را گذاشته اند "ساپورت"! و ساپورت یعنی پوشش!! و این جوراب شلواری ها هیچ پوششی ندارند.

این قضیه ساپورتها و مد شدن برهنگیِ رنگی، قضیه‌ی جدی‌ای است که باید حتما بررسی شود و جلوی آن گرفته شود.

و جز با حرکت جدی مردمی و دولتی امکان پذیر نیست.

 

   + یاس حسینیه - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢