خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

|آن بعدازظهرِ خون و گلاب|

حسبی الله

 چند دقیقه عِطر گلاب و اشک

همراه با مادر شهید اکبر احمدوند، صغری کاظمی

 

اشاره: حاج خانم «صغری کاظمی» خودش جانباز است، هم همسر شهید است و هم مادر شهید، در خانه‌ی کوچکش شهیدستان دارد؛ زینب‌یست برای خودش، در شهیدستانش هم علی اصغر دارد و هم حبیب ابن مظاهر و هم علی اکبر را.

27 سال پیش 12 بهمن ماه، یک بمب خوشه‌ای آمد و پیش چشم مادر، اکبر را پرپر کرد، هم حاج محمد را برد و هم محمدجواد کوچک را. نه که فقط همین داغ‌ها را دیده باشد، حاج خانم داغ شقایق زیاد دیده است.

می گویم: «حاج خانم برایم دعا کن»، می‌گوید: « الهی داغ بچه‌ت رو نبینی مادر»، آن بعدازظهرِ زمستانی داغ نبود، اما رسم داغ زدن را خوب بلد بود، آن بعدازظهر که آجرها در هم شکستند و زمین و زمان زیرو رو شد، از شیشه‌های گلاب کنار حیاط چیزی نمانده بود جز عِطر گلاب و خون و خاک که در هم پیچیده بود، دیگر نه حیاطی معلوم بود نه درخت گیلاسی و نه حتی آن گلها و باغچه ای که حاج خانم با دقت و ظرافت گلهایش را یک به یک هرس می‌کرد، آن بعدازظهر بوی گلاب تمام محله را پر کرده بود، کسی چه می‌دانست که این عِطر «گلابهای عزیز» است یا عِطر «شهدا»ست یا عِطر «بهمن و شکوفه های امید» و یا عِطر «مادرم زهرا سلام الله علیها»، شب شهادت بانو بود که بعد از 14 ساعت آوار برداری توانستند بدن رنجور و مجروح مادر و شهدا را از زیر آوار بیرون بیاورند، اما انگار که آن بمب خوشه‌ای را ساخته بودند برای تکرار عاشورا و اکبری اِرباً اربا، که داستان «لیلا» را تکرار کند، که یادمان نرود هر چه داریم همه از عاشوراست و باز داستان بدن تکه تکه‌ی پسری پیش چشم مادری نقش ببندد.

بعد از آن بمباران به یک چشم بر هم زدنی همه چیز از بین رفته بود، نه! حتی مادر چشم بر هم نزده بود همان‌طور خیره چشم دوخته بود به اکبر و محمدجواد که در آغوش دایی‌اش می‌خندید و حاج محمد که کمی آنطرف‌تر بود، انگار آن لحظات اصلا مادر چشم بر هم نزده بود و تمام لحظاتی که خاک و خون و اکبر و بوی گلاب به هم پیچیده بود در ذهن روشنش  ثبت شده بود.

 

-          حاج خانم از شهید «اکبر احمدوند» برایمان بگویید.

هیچ کس مثل حاج اکبر نمی‌شود، چهارمین فرزندم بود و خیلی آرام و مهربان و خوش‌اخلاق بود، در بعد ازظهر اولین روز خرداد به دنیا آمد سال 42، پنجشنبه بود و تا روز جمعه اصلا گریه نکرد، آنقدر بچه‌ام آرام بود که مادرم فرستاد دنبال قابله که بیاید و ببیند این بچه سالم است یا نه. همیشه آرام و متین بود، هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد، احترام من و پدرش را خیلی داشت، از همه دستگیری می‌کرد، مهربانی‌ و دلسوز بودنش زبانزد همه دوستان و اقوام بود، سوگلی بچه‌هایم بود، هر وقت از جبهه می‌آمد حاج محمد -پدر شهید- برایش سنگ تمام می‌گذاشت، هر چه اکبر دوست داشت را برایش تهیه می‌کرد، آخر اکبر زیاد به خانه سر نمی زد. هر چند ماه یکبار چند روزی می‌آمد و زود می‌رفت.

 

-          مگر مسئولیتی در جبهه داشتند؟

ما همه فکر می‌کردیم که در جبهه یک بسیجی ساده است، اما بعد از شهادتش فهمیدیم که معاون لشگر 43 امام علی (ع) کرمانشاه بود و این اواخر هم معاون قرارگاه نجف اشرف شده بود. هیچ وقت در خانه نمی‌گفت که در جبهه چکار می‌کند، از جبهه که از او سوال می‌کردیم از خاطرات شهدا و دوستانش می‌گفت، یک آلبوم داشت که عکس‌های جبهه‌اش توی آن بود آن را ورق می‌زد و عکس دوستان شهیدش را نگاه می‌کرد. اکبر زیاد نمی‌آمد مرخصی و ما بعدا فهمیدیم به خاطر مسئولیتش در جبهه‌ بوده‌است. هروقت هم که به اصرار خانواده می‌آمد مرخصی، دوستانش فرصت نمی‌دادند، می‌آمدند دنبال ایشان که با او به جبهه باز گردند. با این‌حال هروقت می‌آمد به حاج محمد در کارهای باغداری کمک می‌کرد. حاج اکبر زیاد اهل حرف زدن نبود.

 

-          پس ایشان حج هم مشرف شده بودند.

حاج اکبر قبل از شهادتش اسم مرا برای حج نوشته بود، بعد از بمباران اسمم در آمد و به حج رفتم، جای ترکش‌ها و زخم‌هایم کاملا خوب نشده بود، هنوز هم پشت گردنم و در قسمت پهلو و کمرم چند ترکش مانده است. آن سال من حج را رفتم، با همان شرایط و سختی‌ای که بود، در جبهه به اکبر بخاطر اخلاق خوبش حاج اکبر می‌گفتند از بس مهربان و مردم دار بود. بعد از شهادتش دوستانش می‌آمدند و می‌گفتند اکبر کارهایشان را راه انداخته و یا پولی بهشان قرض داده و می‌خواستند که قرضشان را ادا کنند. می‌گفتم من این پول‌ها را می‌خواهم چه کنم؟ آنها هم به اصرار می‌گفتند این پول گردن ماست و باید پرداخت شود. برای خرج عروسی دوستش، ساخت خانه‌ی عمه‌اش و چند نفر دیگر کمک کرده بود و به ما هم نگفته بود. همیشه هر کاری از دستش برمی‌آمد برای دیگران انجام می‌داد و هیچ‌وقت هم به رویشان نمی‌آورد، اصلا به کسی نمی‌گفت که چه کاری را برای چه کسی انجام داده، همیشه حواسش به همه بود و تا می‌توانست کار دیگران را راه می‌انداخت.

 

-          حاج خانم روز بمباران را یادتان هست؟

مگر می‌شود یادم برود، صدام تازه همدان و پایگاه نوژه را بمباران کرده بود، می‌گفتند از خانه‌هایتان خارج شوید ممکن است اینجا هم بمباران شود، اما من فکرش را هم نمی‌کردم که اینجا هم بمباران شود، ما از همدان دور بودیم. بعد از مدتها حاج اکبر آمده بود و قول داده بود این دفعه بیشترمی‌ماند، چون همیشه خیلی زود به جبهه بر می‌گشت. به اکبر گفته بودم که دلم برایت خیلی تنگ میشود، این بار بیشتر بمان و حاج اکبر هم قول داده بود که بماند و گفته بود وقتی قرآن را ختم کنی می‌آیم و مدتی می‌مانم. یک دور قرآن را ختم کرده بودم، در آن روزهای زمستان برایش یک لباس بافته بودم و خیلی منتظر آمدنش بودم.

روز 12 بهمن بود، ایام فاطمیه هم بود و کوچه‌ها چراغانی و سیاه پوش بود، حاج اکبر همان روز صبح رفته بود برای خودش جوراب خریده بود و من هم دخترها و خانواده را دعوت کرده بودم، هروقت حاج اکبر می‌آمد حاج محمد دوست داشت که همه بچه‌ها را دور هم جمع کند، هوا سرد بود و توی اتاق کرسی گذاشته بودیم، اکبر آن‌طرف کرسی نشسته بود و من این‌طرف از نگاه کردن به‌اش سیر نمی‌شدم، اکبر داشت با محمدجواد پسر دخترم، بازی می‌کرد،  دوساله بود و تازه زبان باز کرده بود و خیلی شیرین‌زبانی میکرد. حاج اکبر خیلی محمدجواد را دوست داشت، چشم‌های درشت و قشنگی داشت و خنده‌های شیرین و معصومانه‌. تمام آن لحظات را به یاد دارم بازی بازی‌های محمدجواد و لبخند حاج اکبر و حتی آن جوراب‌هایی که صبح خریده بود و گذاشته بود روی پشتیِ پشت سرش را هم یادم هست و نگاه‌های حاج محمد که بوی خداحافظی داشت را. محمدجواد بازی‌اش گرفته بود هی می‌آمد بغل من و می‌رفت بغل اکبر و می‌خندید، غرق در شادی و خنده بودیم که صدای سوت موشک و خرد شدن شیشه ها و خنده‌های اکبر و محمدجواد و بعد یک صدای مهیب و رد آخرین نگاه‌های اکبر و آخرین نگاه حاج محمد که انگار می‌دانست این آخرین نگاهش است و آخرین نگاه و خنده های محمد جواد همه و همه در یک آن از جلوی چشمهایم رد شد و همه چیز ناگهان تاریک و ساکت شد. زیر آوار که به هوش آمدم همه فکرم دنبال اکبر و محمد جواد بود. وقتی مردم از زیر آوار بیرون آوردندم، همه‌اش سراغشان را می‌گرفتم اما کسی درست جوابم را نمیداد، تا اینکه فهمیدم بچه‌ها شهید شده‌اند. چند روز بعدش هم حاج محمد به خاطر شدت جراحات شهید شد.

آن روز در شهر ما 72 شهید عاشورایی را تشییع کردند، پیکر هم‌رزمان شهیدِ حاج اکبر هم از جبهه‌ها آمده بود، وقتی تابوتها را می‌بردند جلودار کاروان شهدا، «محمدجواد»، علی اصغر کاروان بود، عاشورایی شده بود آن روز، 72 شهید روی دست‌ها می‌رفت. با خواهش و التماس وقت خاکسپاری خواستم اکبرم را برای آخرین‌بار ببینم، اما چه دیدنی؟ من و کیسه‌ای و بدن تکه‌تکه‌ای . . .

 

توضیح: در بمب‌باران 12 بهمن 65، تمام خاطرات و عکس‌ها و نامه‌های حاج اکبر زیر آورهای خانه دفن شد و همه از بین رفت، و این 27 سال حاج خانم تنها یک عکس از حاج اکبر داشت، عکسی که تنها یادگار از پسر شهیدش بود. بعد از 25 سال یکی از نزدیکان ایشان از طریق بنیاد حفظ آثار عکس‌هایی از حاج اکبر به دست آورده بودند اما به خاطر مراعات حال حاج خانم تا به حال آن عکس‌ها به ایشان نشان داده نشده بود و قرعه‌ به نام بنده افتاد که این عکس‌ها را به ایشان تقدیم کنم. وقتی بعد از سالها دوری و انتظار نشانی از بی‌نشانت برسد، لحظاتی سخت و شیرین است، لحظاتی که جز اشک هیچ کلام دیگری یارای تفسیر آن را ندارد.

تقدیم به سردار اکبر احمدوند:

من مانده ام و شهر و سکوت و  شنیدنت
داغی نهاده بر  دل من این ندیدنت
باری به روی شانه ی احساس من نشست
سنگین تر از تمامی وزن نبودنت
ردّ غریب خاطره هایت مرا کشاند
تا لحظه ی قشنگ ز دنیا بریدنت
من مانده ام و تکه لباسی که بعد تو؛
یک یادگاری است ز شوق پریدنت
باران شدی و مثل کویری که گر گرفت؛
من چشم به راه لحظه ی خوب چکیدنت
اینجا کنار شیشه خالی عطر تو
بوی بهشت می دهد حسّ وزیدنت
بوی تو گل، نگاه تو گل...خنده هات گل
حتی خدا هم عاشق قدری فشردنت
جسم تو را خدای تو از لاله آفرید
«حسن سلیقه داشت سر برگزیدنت»
|شاعر: حنیف منتظرالقائم|

 

|اسوه|شماره 13|صفحه 6و7|

 

 

   + یاس حسینیه - ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

کما

حسبی الله

وقتی بچه بودم

دایی‌هام سر به سرمون میذاشتن و هی برامون نقش بازی میکردن

خصوصا دایی احمد

که معروفه به نقش بازی کردن، بس که حرفه‌ای این کارو میکنه

ما همیشه باورمون میشه

یادمه یه بار دایی محمود چادر سرش کرد و دایی احمد هی بهش می‌گفت: «فاطمه فاطمه»  و راه افتاده بود دنبالش، مامان بزرگم فکر کرد که خاله فاطمه ام اومده و کلی خوشحال شد، بعد دایی احمد اونقدر جدی شروع کرد به حرف زدن با فاطمه! که همه ی ما که در جریان بودیم شک کردیم که اونی که زیر چادره خاله فاطمه‌ست یا دایی محمود!!

دایی احمد خیلی خوب نقش بازی می‌کنه، ما همیشه باورمون میشه.

الان هم حتما داره نقش بازی می‌کنه

این 16 روز همش داره نقش بازی می‌کنه

خودشو زده به «کُما»...

 

 بعد-از چند روز-نوشت: آن که گمان میکردم کماست، بی‌هوشی بود که من نمیدانم فرقش با اغماو کما چیست!

 

   + یاس حسینیه - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳

در هوایت بی‌قرارم روز و شب...

حسبی الله

یک زمانی بود که دچار این شعر* و نوایش بودم، شاید 17 سال پیش وقتی درست 17 ساله بودم.

این آهنگ را روزی صدبار گوش میدادم، آن هم با آن نوار کاست‌های قدیم که باید با انگشت اشاره دکمه‌ی عقب را فشار می‌دادی تا نوار بچرخد و بچرخد تا برسد به اول آهنگ، اگر خیلی عقب رفته بود باید می‌زدی جلوتر و اگر هنوز نرسیده بود به اول آهنگ... بماند! البته بنده آنقدر نوار را عقب و جلو کرده بودم که کاملا دستم آمده بود که باید چند ثانیه صبر کنم - تا با سرعتِ آن ضبط - به اول آهنگ برسد!

خلاصه دنیایی بود ما بین من و این نوا... و بیشتر مابین من و این شعر...

آنقدر روز و شب، «روز و شب» را گوش می‌دادم که روز و شبم «جان روز و شب» بود... و تو ... تنها تو می‌دانی که  «جان روز و شب» انتظار است انتظار است انتظار است روز و شب...

بعد از مدتها، امشب به سرم زده بود و نشسته بودم آهنگ‌های شهرام ناظری را دوباره گوش می‌دادم که دوستی این شعر را یادآوری کرد و مرا 17 سال به درون خودم پرت کرد...

«...می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب...»

 

دلم برای نوشتن تنگ شده بود، برای همین اندورنِ احوال خودم نوشتن! احوالی که این روزها بد بی‌قرار است و دیگر دستم را به نوشتن نمی برد، انگار سالهاست که از احوالم دورم. یک زمانی بود که آنقدر نوشتن را نوشته بودم که دفتر پشت دفتر توی طبقه‌ی کتابهایم ردیف شده بود ولی از وقتی فهمیدم که این نوشتن‌ها خیلی هم به درد نمی‌خورد دست از نوشتن کشیدم، دیگر نه دفتری ماند که ورقه‌هایش را با شعله شمع بسوزانم نه سجاده‌ای که کلماتم را یکی یکی بچکانم روی صفحه‌ی سفید دلش...

من ماندم و تسبیح کلماتی که گاه و بیگاه از دست می‌شد و حرفهایش را یکی یکی می‌ریخت در سجاده‌ی دلت، بعد من هم یک‌دفعه هول می‌شدم و سعی می‌کردم حرف‌هایم را جمع و جور کنم و به نخ بکشانمشان... و هی این نخ را گره بزنم... و هی گره بزنم  روی گره حوصله ها را... خلاصه این منی که هر ماه یک دفتر را پر از گل و نوشته می‌کردم یک سالی بلکم بیشتر است که دیگر فقط نوشته‌هایم همین‌هایی هست که همینجاها پیدا می‌شود.

این روزها قفسه‌ی کتابهایم دیگر تویش فقط پر از کتاب است، دفترهایم  هم دیگر دفتر درس و مشق شده‌اند، اما هنوز و همچنان گل‌ها، توی دفترم زنده‌گی میکنند.

انگار که کمی عوض شده‌ام، آن یاس شیطون بلای سر به هوا، حواسش جمع‌تر شده با اینکه هنوز که هنوزست سر به هواست، شیطونی‌هایش اما دیگر رمقی ندارد، اما یک وزنی به بودنش اضافه شده که گفتنی نیست.

از این روزهایم راضی‌ام، نه که از خودم راضی باشم از این روندی که کم و بیش دارد مرا پیش می‌برد راضی‌ام، خدا هم از این روند راضی باشد!

از این همه تنهایی راضی‌ام.

از این همه اندوهی که پشت پلک‌هایم با من شب‌ها می‌خوابد راضی‌ام.

از این همه اشک‌هایی که گاه و بیگاه می‌چکد روی موهای «انیس»م** راضی‌ام.

از این همه حرف‌های مخفی‌ای که من و انیس با هم می‌زنیم که هیچ‌کس نمی‌فهمدش، راضی‌ام.

از این همه حرف‌هایی که «سدرة المنتهی»** به من می‌گوید و از هزارهزارتایش یکی‌اش را یک کم می‌فهمم، راضی‌ام.

                تبصره: کاش حرفهای سدرة المنتهی را بیشتر می‌فهمیدم!

               اما همین اندک را که گه‌گاه می‌فهمم آنقدر مرا روشن می‌کند که نهایت ندارد.

از این همه نگاهی که گره می‌خورد به تو که اصلا نگاهت یک جای دیگری‌ست – که در این دنیا نیست – راضی‌ام.

از این همه ترانه که در گلویم کوک می‌شود، راضی‌ام.

از این همه گل که از دست‌هایم می‌روید، راضی‌ام.

از این همه لبخندی که هیچ‌وقت به تو نمی‌رسد، راضی‌ام.

از این همه صدای شکسته که از سه تارم می‌آید، راضی‌ام.

از این همه سوالی که همین‌طور کنج ذهنم خاک می‌خورد، راضی‌ام.

از این همه شعری که نسروده‌ام، راضی‌ام.

از این همه شعری که شاعران جهان برای من سروده‌اند هم راضی‌ام

                          «در هوایت بی‌قرارم بی‌قرارم روز و شب...»

 

پ.ن: این روزها همه‌اش برایت می‌خوانم : «با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج، حرفی بزن ای "قلب مرا برده به تاراج"...»

** انیس و سدرة المنتهی، نام دوست‌های این روزهایم است.

 

 *   در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب  را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

فضل‌الله فناء فی الله

حسبی الله

چند ساعت زندگی به سبک «شهید فضل‌الله همت»

در کنار دختر و همسر شهید (بتول همت و طاهره همت)

 

-          اشاره: «فضل‌الله» از آن آدم‌هایی‌ست که جبهه برایش سکوی پرواز بود، نه که برای بقیه این‌طور نبود! نه! اما «فضل‌الله» را مانده که بشناسیم، قبل از اینکه دوره‌ی خلبانی‌اش تمام شود پروازِ آسمانی‌اش تمام شد و جبهه و شهادت و مفقودالاثری و گمنامی و جاویدالاثری همه و همه در انتظار آمدنش هشت سال صبر کرده‌ بودند. تنها چندماه مانده بود به قطعنامه، که بالاخره آرزوی هشت ساله‌اش او را به دور از چشم مادر تا  شلمچه‌ی عراق کشاند و دیگر هرگز برنگشت. خونین پر و بال به دیدار اربابش سید الشهدا علیه‌السلام شتافت، «فضل‌الله» همه چیزش را برای حسین علیه السلام داد جسم، روح، جان ، نام و نشان را هم داد، «فضل‌الله» فناء فی الله شد و هیچ چیز از او باقی نماند، جز یادش که همیشه عجین است با یا خدا. محال است که جایی نامی و یادی ازو باشد و این نام و یاد ما را پرواز ندهد تا خدا.

«فضل‌الله» در این 24 سال زندگی پر برکتش به اندازه‌ای به مولایمان علی علیه السلام نزدیک شده بود که بردن نامش با دستگیری از محرومان و دست نوازش بر سر کودکان کشیدن یادآور می‌شود، هر کس که او را می‌شناسد، می‌داند که علی‌وار زندگی کرد و چون مادرش زهرا سلام‌الله‌علیها بی‌نشان از این دنیا سفر کرد، و نشان او نه قبر است و نه صحن و سرا، بلکه سرایی‌ست که در دل‌ها با نام علی علیه‌السلام روشن شده است.

 

 

«طاهره» پدر را خوب یادش است، با اینکه فقط 5 سال او را درک کرده اما همان 5 سال به اندازه‌ی همه‌ی عمرش از پدر سبک زندگی آموخته است، از «طاهره» که پرسیدم: «چطور با آن سن کم با شهادت پدرت کنار آمدی؟» گفت: «من و برادرم روز شمار داشتیم، هر روز می‌پرسیدیم: «مامان، بابا چند روز دیگر به خانه می‌آید؟» از سال 67 تا 69 خیلی به ما سخت گذشت، خبری از پدرمان نداشتیم، با برادرم «جواد» کارمان این شده بود که هر روز سرهایمان را به هم می زدیم و بلند بلند گریه می کردیم. 17 سال بعد از شهادت پدرم، «سپاه» در حسینیه‌ی «عاشقان ثارالله» - شیراز- مراسمی گرفت و آب پاکی را روی دستمان ریخت و تمامی مفقودین را شهید گمنام اعلام کردند و گفتند که دیگر منتظر نباشید...»

اما مگر می‌شود که منتظر نبود؟! هنوز و همچنان مادر شهید ««فضل‌الله»» منتظر بهترین پسر و سوگلی فرزندانش است و قصه‌ی شهادت او را باور نکرده است، «طاهره» می‌گوید: «من همیشه فکر می کنم که علت گمنامی پدر شهیدم، کم طاقتی مادرشان است. آخر مادربزرگم طاقت ندارند که بشنوند بهترین فرزند و سوگلی‌شان شهید شده، فکر می‌کنم حداقل تا زمانی که مادربزرگم سایه‌شان بالای سرماست پدرم مفقودالاثر باقی بمانند، آن دو سال اول که ما هم از شهادت پدر خبر نداشتیم  اصلا مادر بزرگم خبر نداشتند که بابا به جبهه رفته است.»

«بتول همت» همسر شهید می‌گوید: ««فضل‌الله» خیلی زیاد دوست داشت به جبهه برود ولی مادرش رضایت نمی‌داد. «فضل‌الله» احترام بسیار زیادی به پدر و مادرش می‌گذاشت، اصلا پدر و مادر را مقدس می‌دانست و هیچ‌وقت هم روی حرفشان حرف نزد، در تمام این هشت سال هروقت دلش می‌گرفت به دارالرحمه شیراز می‌رفت. هر پنج‌شنبه با هم می‌رفتیم دارالرحمه، تشییع شهدا هرطور شده خودش را به جلو تشییع کنندگان می‌رساند و داخل قبر می‌شد و شهدا را با دست خودش به خاک می‌سپرد، می‌گفت: «خون، زمانی که بماند بو می‌گیرد ولی وقتی شهدا را که می‌آوردند بو نمی‌دهند.»، خیلی شب‌ها رو به آسمان می‌کرد و با خدا حرف می‌زد. با آرزوی شهادت زنده‌گی می‌کرد اما روی حرف مادرش حرف نمی‌زد، بالاخره بعد از هفت سال دیگر طاقت نیاورد سال 66 استخدام نیرو هوایی سپاه شد، برای خلبانی امتحان داد و قبول شد، به تهران رفت و دوره دید و از همان تهران هم اعزام شد به جبهه که مادرش بویی نبرد. خودش و برادرش همزمان با هم به جبهه می‌رفتند و اوایل خرداد شصت و هفت هم همزمان، با هم در جبهه ناپدید شدند، دو سال از هر دوشان بی خبر بودیم تا خبر رسید که «فضل‌الله» مفقود الاثر شده و برادرش هم اسیر شده است.»

-          خانم همت، بارزترین اخلاق شهید «فضل‌الله» چه بود؟

هنوز بعد از این همه سال که از شهادت «فضل‌الله» گذشته است هر وقت در فامیل حرف می‌شود، همه می‌گویند: «اگر «فضل‌الله» بود الان وضع فامیل این‌طور نبود، همیشه ذکر خیرش هست، خیلی به صله رحم اعتقاد داشت، اهل سر زدن به فامیل بود. در همین سر زدن ها به مشکلاتشان رسیدگی هم می کرد.با یک تیر دو نشان می زد، هم به صله رحم می رفت و هم دستگیری می کرد.

دو برادرم با هم شریک بودند و ریخته‌گری داشتند برای حساب و کتاب‌هایشان به مشکل که می‌خوردند، «فضل‌الله» بین آنها قضاوت می‌کرد.بعد از شهادت همسرم مشکل بینشان دیگر حل نشد. یک خاله‌ای داشت که وضع مالیش خوب نبود، همیشه دست پر به خانه‌اش سر می‌زد یا زمانی که خاله‌اش به شیراز می آمد خاله را که می‌بوسید دست در جیبش می‌کرد و می‌گفت‌: «خاله توی جیبت چی داری؟ بگذار دست داخل جیبت کنم.» در همین حین پول توی جیبش می‌گذاشت. این‌ها را ما بعد از شهادت «فضل‌الله» فهمیدیم. هنوز هم هر زمانی که خاله مشکلی دارد «فضل‌الله» به خوابش می‌رود به او آدرس دقیق می‌دهد تا بیاید و از من چیزی بگیرد. او همیشه معتقد بود فقیر را نباید دست خالی رد کرد.

-          در رابطه با شما و فرزندانشان هم همینطور بودند؟ خیلی وقت‌ها می‌شنویم که بعضی‌ها مردم‌دار هستند اما در خانه خوش‌اخلاق نیستند، شهید همت اخلاق‎شان با شما و بچه‌ها چطور بود؟

مهربان‌تر از «فضل‌الله» تا حالا ندیده‌ام، حاصل ازدواج ما 3 فرزند است. سر فرزند سوممان باردار بودم که «فضل‌الله» شهید شد. «فضل‌الله» تا قبل از سال 66 کار آزاد می کرد، گاهی ریخته گری، گاهی بنایی، زمان به دنیا آمدن «طاهره» سر کار بود و هنوز به خانه نیامده بود وقتی از بیمارستان شوشتری به خانه برگشتم، «فضل‌الله» از ذوق نمی دانست چکار کند با دست کثیفش جلو آمده بود ولی از خوشحالی نمیتوانست کاری بکند. خیلی بچه دوست و با حوصله بود، ساعتها با بچه‌ها حرف می‌زد و با آنها بازی می‌کرد و بچه‌ها را به پارک می‌برد.

 «طاهره» دختر ارشد شهید ادامه داد: «بابا خیلی مهربان بود، همیشه برای ما وقت می‌گذاشت، اصلا برایش مهم نبود که سرکار چقدر خسته شده، هروقت و هرطور که به خانه می‌آمد برای ما حوصله داشت، یادم است یک بار وقتی از سر کار آمد آنقدر خسته بود که همان گوشه‌ی هال دراز کشید، من و برادرم رفتیم سراغ بابا که با او بازی کنیم و بابا با مهربانی گفتند: «ببینم کدومتون زودتر جوراب بابارو در میارید.» و من و برادرم با خوشحالی شروع کردیم به در آوردن جوراب بابا.

یکی از اخلاقهای بابا این بود که همیشه قبل از اینکه برای ما چیزی بگیرند اول رویای شیرینِ داشتن آن چیز را به ما هدیه میدادند، یک بار به من و برادرم گفتند که: «می‌خوام براتون دوچرخه بگیرم، توی سبد جلوی دوچرخه را هم پر از لواشک و آبنبات چوبی و قره‌قوروت میکنم براتون بعد سوار دوچرخه میشید میرید تا ته کوچه و...» هر دفعه یک ساعت قصه دوچرخه داشتن ما رو تعریف می‌کردند و من و «جواد» با شور و شوق بهشان گوش می‌دادیم، البته بابا فرصت خریدن این دوچرخه‌ها رو پیدا نکردند، ولی قبل از اقدام به خرید اونا ما رو به رویای شیرینی می بردند.»

 بتول همت ادامه داد: «حالا هر کدام از بچه هایم خصلتی از اورا به یادگار گرفتنه اند. «طاهره» صله ی رحم او را به ارث برده است، پسرم «جواد» چهره‌اش خیلی به پدرش شباهت دارد و دختر آخرم «معصومه» مقید به درس خواندن بودنش را از پدرش به ارث برده است.»

 -          از خصوصیات اخلاقی شهید و سبک زندگی‌شان بیشتر برایمان بگویید.

«فضل‌الله» خیلی ساده پوش بود. به تمیزی ومرتب بودن لباسش اهمیت می‌داد، لباس رنگ روشن را خیلی دوست داشت و تنها یک پیراهن مشکی داشت. علاقه بسیار زیادی به عطر تیروز داشت، مقید بود با لباس های تمیز، اتو شده، عطر خورده، کفش واکس زده شده، موهای شانه شده بیرون برود. عید که می شد لباس نمی خرید. می گفت هر موقع که لازم داریم  باید لباس بخریم.

هرزمانی که حقوق می گرفت به پدر ش ومادرش و خواهرهایش مقداری از درآمدش را می داد البته سهم من هم جدا بود، من مادرم را در کودکی از دست دادم، «فضل‌الله» هم برایم مادری می کرد هم معلمی، واقعا همسری نمونه و مهربان بود، هر وقت در کارهایم نیاز به راهنمایی داشتم با نهایت مهربانی این‌کار را می‌کرد. همیشه به من می گفت: «بدی را با بدی جواب نده.» من هم می گفتم: «اینجوری فکر می کنند که نفهمیدیم!» جوابم می داد: «شما بزرگی خودت را نشان بده و از حرف ها بر داشت خوب کن.»

از کودکی خودش کار می کرد و خرج خانواده و تحصیل خودش را در می آورد. زمانی که ازدواج کردیم هم درس می‌خواند. روزها سر کار می رفت شب ها به مدرسه شبانه. من از روی دفتر دوستش برایش جزوه‌هایش را می نوشتم که زمان امتحان ها جزوه داشته باشد.

مراسم های محرم همیشه صف اول بود. علاقه زیادی به زنجیر زنی داشت و زنجیر زنی می رفت.خیلی ساده و بی ریا بود. زمانی که بین خواهرهایش یا بین من و مادر شوهرم بحث می‌شد، جلویمان قضاوت نمی کرد، جدا جدا با ما صحبت می کرد و با مهربانی مسئله را حل می کرد.

خیلی مقید به محرم و نامحرم بود واهل تفریح و گردش دسته جمعی بود، بچه ها را کول می کرد و به کوه می رفتیم، به یاد دارم آخرین13بدری که بود می خواستیم به پار ک برویم و وسیله‌ی نقلیه‌مان تنها یک موتور بود برای اینکه با بزرگترها بیرون باشیم و دور هم جمع شویم «فضل‌الله» 11 مرتبه با موتور مسیر بین پارک تا خانه را طی کرد و همه‌ی مسیر با شوق و ذوق و خنده این کار را می‌کرد.

همه چیزش سر جای خودش بود. کار و خانواده و تفریح و عبادتش. یک کتاب دعای کوچک داشت که همیشه همراهش بود، زمانی که می توانست به مسجد برود بچه ها را هم همراه خودش می برد. ماه رمضان که می‌شد، خودش امام جماعتمان می شد و همه با هم نماز جماعت می خواندیم.

مقید بود یکشنبه شب ها به زیارت آستانه برود همیشه با وضو و طهارت می رفت، موتور داشتیم با موتور به زیارت می رفتیم هر موقع که می رفتیم نوبتی یکی از خواهر هایش را می بردیم. یک بارتا به آستانه رسیدیم هر کدام از بچه ها بهانه چیزی را گرفتند، یکی‌شان بستنی، یکی‌شان بادکنک، خلاصه «فضل‌الله» دوتا بچه هایمان را بغل کرد من هم رفتم دست خواهر کوچکش را گرفتم تند راه می‌رفتم تا به در ورودی آستانه رسیدیم، «فضل‌الله» دست من را گرفت و گفت از این جا به بعد باید آهسته راه رفت اینجا جای بزرگی‌ست....

اهل ورزش بود میله بارفیکس جلوی اتاقمان وصل کرده بود، عصرها تا می آمد بارفیکس می زد و من برایش می‌شمردم، کوهنوردی را دوست داشت و زیاد کوه می‌رفت. والیبال هم خوب بازی می کرد.

 

طاهره همت اضافه می‌کند که : ما با مادربزرگم و عمه‌هایم زندگی می‌کردیم، هروقت با عمه‌هایم که نوجوان بودند با هم جایی بودیم، پدرم در محبت کردن بین ما بچه‌ها با هم فرقی نمی‌گذاشت با همه‌ی ما یک‌جور برخورد می‌کرد و به بهترین نحو این زندگی دسته جمعی را مدیریت می‌کرد، به یاد دارم که وقتی برای عید به خرید رفته بودیم برای همه‌ی ما روسری‌های یک شکل خرید.

 -          خاطره‌ای از حضور شهید در زنده‌گیتان دارید؟

حضورش را در زندگیمان زیاد احساس می کنیم. حتی «معصومه» با وجودی که او را ندیده است، خیلی بودن او را حس می‌کند. سر «معصومه» که  باردار بودم همسرم شهید شد. «معصومه» حتی پدرش را ندید. یک‌بار «معصومه» سه روز تب کرد، حالش خیلی بدبود. هر چه دکتر بردمش خوب نشده بود، خسته شده بودم بهش دارو دادم و خودم کنارش خوابیدم. در خواب و بیداری بودم که دیدم «فضل‌الله» آمد دولا شد چشم تو چشم هم شدیم بعد پیشانی «معصومه» را بوسید رفت. به خودم آمدم دیدم «معصومه» از خواب بیدار شد و گفت: «مامان آب می خواهم.» بهش آب دادم  دیدم دیگر از تب و مریضی خبری نیست. شد مصداق آیه: «ولا تقولو لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیا ولکن لاتشعرون - به آن ها که در راه خدا کشته می شوند، مرده نگویید! بلکه آنان زنده اند ولی شما نمی فهمید.»  (آیه154 سوره بقره)

یک زمانی بود زیاد گلایه می کردم که چطور شهید شده‌ای؟ قبرت کجاست؟ اصلا شاید اسیر شده‌ای، شب خوابش را دیدم  توی خواب به من گفت: «همانطور که خانم حضرت زهرا سلام اله علیه قبر ندارد منم قبری ندارم. شما بدان که ما در شلمچه شهید شده‌ایم. روی یک بلندی بودیم، یک گودالی  را نشانم داد و گفت ما اینجاییم. چطور بیاییم؟» منم پرسیدم: «تو کجا هستی؟» انگشتش را از خاک بیرون آورد و نشانم داد و گفت: «دیگر انتظارم را نکشید ولی همیشه با شماها هستم.»

 

اسوه|شماره14|صفحه 6و7

#شهید #فضل‌الله #همت #بتول_همت #طاهره_همت #مصاحبه #همسر_شهید #دختر_شهید #شهدای_استان_فارس #شیراز

 

   + یاس حسینیه - ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳