خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

من و بهاره

حسبی الله

سی اُم بهمن پارسال توی یکی از پیش نویسهام نوشته بودم که:

"دلم برای بچه‌های پرورشگاه تنگ شده، همونهایی که به خاطر قدرت طلبی یک مدیر بی لیاقت، از وجودشون بی بهره شدم.
مدیری که بجای برخورد درست با مشکلات، دنبال آتو گرفتن از بقیه و نمایش قدرت تو خالی خودش باشه، مجموعه‌ش پیشرفت نمی‌کنه.
به این نتیجه رسیدم که خیلی نرم دنبال کار کردن با آدمهای جدید و محیطهای ناشناخته! مردم اونقدر عجیب شدند که برای شناختشون باید کل دایرة المعارف‌های دنیا رو بخونی و در آخر یک دایرة المعارف جدید بنویسی."

 

الان بیست و هفتم آُم مرداده، و بعد از پرورشگاه با چندتا محیط جدید آشنا شدم و کلاسهای خلاقیت و سبک زندگی م رو در چند جای کوچیک دوباره راه انداختم. البته این جدا از کلاسهای اصلیمه.

کارکردن با بچه های پرورشگاه خیلی سخته، بچه ها پرخاشگر و عاصی اند و دنبال جلب محبت از راه های غیر معمول هستند. اما لذتی که در به دست آوردن فکر و حواس یک کودک پرورشگاهی هست، در هیچ کجای عالم نیست.

ماه رمضان پارسال من و بهاره با هم میرفتیم پرورشگاه، راه دور بود و هوا گرم اما نیروی عشق محرک آدم که باشه مسافت و گرما تاثیری در روند کار نداره. من و بهاره چه روزهای سختی رو داشتیم. با بچه هایی که در اول مقابل مربیشون جبهه میگیرند تا به زانو بیوفته و یا به طرز وحشیانه ایی نیروی خلاقِ آزار دهنده شون رو سرکوب کنه.

من و بهاره بهمون سخت گذشت هیچکدوم نه اهل زانو زدن بودیم و نه اهل سرکوب کردن! پس راه عشق رو پیش گرفتیم و در نهایت صبوری، اون نیروی مرموز آزار رسون رو کنترل کردیم. به طوری که سرکشترین بچه ها سر کلاس ما مطیعترین بچه ها بودند و مخرب ترین بچه ها، سازنده ترین.

از خودم و بهاره تعریف و تمجید الکی نمی کنم! واقعیتی که دیده نشد رو بازگو می کنم.

به اپیزودهای زیرتوجه کنید!

--------------

اپیزود اول کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با کلاسی پر از کاغذ خورده، مداد رنگی، مداد شمعی، چسب ریخته شده روی زمین، میزهای خط خطی، نخ هایی که دورتا دور صندلیا و میزا به صورت شگفت آوری پیچیده شده بودند و ... مواجه بودیم و باید همه ی این موارد رو از هم تفکیک میکردیم و توی کمد میذاشتیم.

اپیزود دوم کلاس:

من و بهاره در ساعت آخر کلاس با همکاری بچه ها در حال گذاشتن وسایل توی کمد بودیم نه چیزی از زمین جمع می کردیم و نه مداد رنگی و مداد شمعی رو از هم تفکیک!

------------------

اپیزد اول عرفان :

عرفان کوچیکه تا وارد کلاس می شد مدادها که تعدادشون به 300-400 تا میرسید رو به اطراف پرت میکرد و هم رو پاش می داد، کتابها رو پاره می کرد و زیر میز می رفت از پای بچه ها ویشگون میگرفت. یک ریز جیغ می زد و از کلاس بیرون نمی رفت. به طرز مرموزی اشیاء خاص رو پیدا می کرد و اونها رو خراب میکرد.

اپیزود دوم عرفان:

عرفان کوچیکه مبصر کلاس شده بود. آخر ساعت کار به صورت داوطلب و کاملا خودجوش! میومد و مدادها رو جمع میکرد و آشغالها رو یه دونه یه دونه از زمین جمع میکرد و حتی گاهی بچه های دیگه رو برای کمک کردن به جمع کردن کلاس تشویق میکرد.

---------------

اپیزود اول امیرحسین:

وقتی که برای تشویق بچه ها رو می بوسیدیم اصلا تمایل نشون نمی داد، وقتی تاج مهربونی سرش بود و باید همه ی بچه ها رو می بوسید، یواشکی ازشون نیشگون می گرفت و یا اصلا اونها رو نمی بوسید و می گفت من با این قهرم، من اونو دوست ندارم، این پوستش خیسه و...

اپیزود دوم امیر حسین:

به راحتی با دوستانش مهربونی می کرد، وسایلش رو به بقیه بچه ها می داد و حداقل سرکلاس ما کسی رو نمی زد! سر کلاس ما با کسی قهر نبود و خیلی راحت هم بغل ما میومد و هم من و خانم بهار رو می بوسید.

--------------

اپیزود اول یوسف:

جلوی من که می رسید به صورت کاملا غیر ارادی! عینکم رو میکشید و شروع به دویدن می کرد و بقیه بچه ها هم دنبالش!!! (بیچاره عینکم! هنوز هم کج و کوله ست!)

اپیزود دوم یوسف:

هر وقت جلوی من میرسید، می پرسید یه دقیقه عینکتو میدی؟ منم عینکم رو بهش میدادم و بعد یه صف طولانی پشت سرش درست می شد و یکی یکی بچه ها عینک من رو روی صورتشون امتحان می کردند و یه لبخند میزدند.

------

اپیزود اول جمعی:

بچه مدام در حال مشاجره و جیغ و گریه بودند. و وقت ما بیشتر صرف ساکت کردن بچه ها می شد.

اپیزود دوم جمعی:

جو کلاس آروم و منطقی بود، بچه ها مشغول انجام کارهاشون بودند، لازم نبود که 400 تا مداد رنگی توی کلاس پخش و پلا باشه، حداکثر با 3 جعبه مداد رنگی کار ما راه میفتاد، روحیه ی تعاون و همکاری بین بچه ها بالا رفته بود و ما همه ی وقتمون رو با مهربونی به بچه ها میگذروندیم.

 

و ده ها اپیزود که الان یادم نیست بنویسم! البته فکر نکنید این اتفاقات در طی سالها وقت صرف کردن و آموزش دادن به بچه ها افتاده بود!! نه فقط در عرض 5 ماه با ارائه ی درس <سبک زندگی و خلاقیت> من و بهاره تونسته بودیم اون محیط ناسازگار  رو دچار تحول کنیم. شاید فقط در ساعات حضور ما این اتفاقات شگفت انگیز می افتاد اما همین اندک هم اتفاق بزرگی بود.

اما

خودخواهی و کم کاری یکی از مسئولین داخلی پرورشگاه، همه ی کارهای ما رو از دید مدیر ارشد پرورشگاه مخفی کرد و وقتی هم که مدیر پرورشگاه متوجه ی این بی عدالتی شد، به جا گرفتن طرف حق، طرف کارمندش را گرفت.

در تمام  این مدت حتی یکبار از ما تشکر نشد، بعد از سه ساعت تلاش، پذیرایی از ما چهره ی طلبکار و ناراضی مسئول داخلی بود که چرا بچه ها سر کلاس ما مثل عروسک کوکی به صندلیشون میخ نشدند! از حق نگذریم در طول این 5 ماه یک بار بستنی و دوبار چای به ما دادند!!! و من و این همه خوشبختی محاله!

خداروشکر وقتی بچه ها رو برای نیم چاشت میبردند ، من و بهاره گاهی وقت میکردیم و توی آبدارخونه صبحونه ایی که خودمون از خونه آورده بودیم رو می خوردیم، بماند که با چه منتی به ما لیوان میدادند که چایی بخوریم!!!!

تجربه ایی که تا حالا با  کار کردن در پرورشگاه های دولتی به دست آوردم اینه که، یک کارمند نمونه برای پوشوندن کم کاری خودش زیرآب نیروهای داوطلب رو می زنه. و نیروی داوطلب نه پشتیبانی داره و نه از جایی حمایتی میشه.

البته چند بار این موضوع رو توی پرورشگاه های دولتی تجربه کرده بودم. برای همین وقتی برای بازدید از خیریه بانوان استان البرز و پرورشگاه کودکان استثنایی کرج رفتم خیلی تعجب کردم.

پرورشگاهی که این بخش خصوصی داشت از داوطلب های مردمیش  مثل گوهرهای با ارزش قدردانی میکرد. وقتی مدیر پرورشگاه از نیروی مردمیش که زنی بازنشسته و یا زنی تنها بود حرف میزد انگار که از  یک تیم تمام عیار حرفه ایی تعریف می کنه و هم و غم مدیر پرورشگاه جذب نیروهای بیشتر مردمی بود.

آدمها یکی بودند: نیروی داوطلب در مقابل نیروی داوطلب و مدیر در مقابل مدیر.

اما رفتارها بسیار متفاوت بود،‌مدیر بخش خصوصی و مدیر بخش دولتی !

جای نقد بیشتر نیست! اون هم با این زبان عامیانه! من و بهاره کارستونی کردیم که توی بخش دولتی نه دیده شد و نه ارزش گذاری شد و اگر این نیرو و تلاش در بخش خصوصی بود بدون شک همچنان به کار خودمون مشغول بودیم نه اینکه با دغل و دروغ زیر آبمون خورده بشه و مدیر ارشد پرورشگاه هم با اینکه بدونه حق با نیروی داوطلبه، خطای کارمند بی عرضه ی خودش رو لاپوشونی کنه.

 

پینوشت: دلیل نوشتن این متن این بود که به بهاره ی عزیزم بگم  که خسته نشه، از تک و تا نیوفته هنوز بچه های زیادی در جهان هستند که به نیروی عشقش نیاز دارند.

   + یاس حسینیه - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤