خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سفر یاس خاتون - قسمت دوم:

حسبی الله

شب رو تو اتوبوس سر کردیم و صبح ساعت 10 رسیدیم به اردوگاه فرات.

عجب جای باحالی بود! دریاچه - نیزار - جنگل - گله - روستا - رود - قورباغه!! - پروانه - درخت بید کنار آب - تاب! - چادرهای اردویی - علفزار - مزرعه - تپه  - مرداب و ...

جای خیلی قشنگی بود و هوای خنکی داشت. رو به دریاچه خونه هایی از سنگ بود با  بالکن هایی که به داخل آب پله داشتند... البته این خونه ها بقایای خونه های اعیانی بود که برای تابستانها در نظر گرفته شده بود.

که اونجا من از پله های یکی از بالکن ها رفتم توی آب! البت جرات نکردم که بیشتر از پاهام رو وارد آب کنم... به قدری این آب سرد بود که یخ زدن خونت رو احساس میکردی!! تا ساعت 12 به ما وقت استراحت داده بودند

 من جای استراحت از تپه سنگی ها مشغول بالا و پایین رفتن بودم!  توی حاشیه دریاچه داشتم آب بازی میکردم! روی سنگ وسط آب نشسته بودم و مطلب مینوشتم!  دنبال گله ی کوچیک پسر چوپان راه افتادم و رَمِش دادم!! -آخرش هم نتونستم یه بره بگیرم و نازش کنم!- و از این کارها! تا اون لحظه اصلا فکر نکردم که این اردوگاه برای چیه و چرا ساخته شده!

تا اینکه ساعت 12 شد و رفتیم جلوی دریاچه جمع شدیم تا هم آقای ریس حرف بزنه هم به خاطرات آقای احمد پور -رزمنده ای که همراه کاروان بود- گوش بدیم.

اونجا بود که من فهمیدم اردوگاه فرات محل آموزش نظامی بوده! یک اردوگاه نظامی.

 آقای احمدپور خاطرات جالبی رو تعریف می کردند مثلا جاهایی از  دریاچه  گرداب وجود داره و افراد جدید که وارد اردوگاه میشدند جای دقیق گردابها رو نمی دونستد ... یکی از تمرینات نظامی شنا در عرض دریاچه بوده! یکبار یک نفری که از جای گردابها خبر نداشته به ناگاه توی یکی از گردابها می افته و شروع میکنه به دست و پا زدن! و داد کشیدن که همه متوجه ی او میشن یک دفعه ساکت میشه و دیگه دست و پا نمیزنه! گرداب چند بار اون غریق رو می چرخونه و یک دفعه پرتش میکنه چند متر اونور تر! چند نفر شروع میکنن به شنا کردن به سمت غریق و فکر میکنن که بلایی سرش اومده! که یک دفعه غریق شروع می کنه به شنا کردن به سمت ساحل!!!

 

 * من اینجا یاد گرفتم که اگه توی گرداب بیافتم نباید تکون بخورم تا طبیعت با من مثل طبیعت رفتار کنه! شما هم یاد بگیرین اگه توی گرداب افتادین دست و پا نزنین چون گرداب قورتتون میده!

البته آقای احمدی گفت که افرادی هم توی این گردابها می افتادن و چند روز بعد جسدشون پیدا میشده.....

خلاصه خاطرات خیلی جالبی تعریف شد و اینکه با چه سختی ای توی اون اردوگاه به سربازها آموزش آبی خاکی میدادند و توی زمستون شب دریاچه را شنا می کردند!!! برای عملیات والفجر ۸ بچه ها رو توی این ادوگاه آموزش داده بودن.  (من اگه بودم از سرما سنگ کوب می کردم!)

بعد از اردوگاه فرات راه افتادیم به سمت خرمشهر....

 

---- قسمت ۳ (پاک شده بود)

اول یه چیز بگم که یادم رفت از اردوگاه فرات بگم و اون هم پیدا کردن یک سنگ بزرگ (تقریبا اندازه ی کف دست) که جای گلوله ی دوشکا روی اون مونده! و سوراخ شده....

 

خرمشهر توی یه زائر سرا مستقر شدیم که خیلی باحال بود اتاق ما 13 نفر جمعیت داشت و شماره اتاقمون هم 7 بود! تو اول سفر آقای احمد پور برامون یه خاطره از گروه هایی که توی جبهه داشتن تعریف کرد.. گفت که ما یه گروه داشتیم به اسم اشرار یه گروه هم به اسم ابرار.

گروه ابرار نماز شب خون بودن و ... اهل دعا و... این حرفا! به اصطلاح نور بالا می زدن!

برعکس گروه اشرار... بچه هایی بودن که میگفتن اگه مارو دو دقیقه زود تر از اذون صبح بیدار کنینن خدا لعنتتون کنه! و همه بچه های شر و شوری بودن....

بنده چون از این شر بازی ها خیلی خوشم میومد اسم اتاق شماره ی 7 رو به اتاتق اشرار تغییر دادم و با چند تا از بچه ها حسابی شرور شدیم! از جمله سید قاسم* (من) ،سید عباس* (مهدیه) ، حمیده، سمیه، کتابخونه (یاسین)، سید محمد *(فاطمه!)، سید علی* (حوریه)،جمیله، منیره!،

البت اینا زیاد شرور نبودند! اشتباهی تو گروه اشرار اومده بودن ولی راه بازگشت نداشتن!! اکرم، مریم، معلم ریاضی (معصومه)

* این اسمهای ما هم قصه داشت! چون هیچکدوممون سید نبودیم و نیخواستیم آرزوی سید بودن رو با خودمون به گور ببریم اسم سید رو انتخاب کردیم! در مورد همه هم توصیح داره-> سید محمد که تو خونه هم محمد صداش میکردن به ما چه! سید عباس ماشالله عباسی بود برا خودش! من هم که اسم علی رو برداشتم به خاطر تناسبش با یاس که حوریه گفت من علی باشم تو قاسم! منم گفتم باشه من قاسم ... و این شد که من هم سید قاسم شدم!

خلاصه شب اول با کلی دنگ و فنگ اجازه ی خواب صادر شد و ما 13 نفر ساعت حدودای 3-4 عین ساندویج های لوله شده کنار هم خوابیدم تا صبح شد!!...

صبح : اول باید بگم که یک خواهر بسیجی اومده بود و همه ی کفشها رو واکس زده بود ما هم به ذهنمون رسید که فردا شب لباسهامون رو بذاریم دم در تا اونی که کفشها رو واکس میزنه لباسهامونم بشوره!

توی اون زائر سرا جز ما بچه های شرور خوانواده هم بود البت قسمت خانومها از آقایون جدا بود و اتاقهای خانوادگی هم بود.. خلاصه در یک اقدام متحیرالعقولانه تصمیم گرفتیم که ورزش کنیم! و طبق معمول من که از همه شر تر بودم شروع کردم به فرمانده بازی!

- گروهان به خط...خط!

و بچه ها توی راهرو همه به خط شدن

- گروهان! بدو...

     یک .. دو ...سه!........... بگو الله!

و بچه ها هم با سر و صدای زیادی شروع به نرمش صبحگاهی کردن!! و بعد از دادهای یک ... دو ... سه ی من با صدای وولوم بالا داد میزدن الله!

- گروهان حالا پروانه بزن

       یک.... دو..... سه!..

                                  الله

- بـــــــدو.... بـــــــــدو ... واینستا! وگرنه سینه خیز میدم! (خداییش جو گرفته بودما! خداییـــش!!!)

و ورزش صبحگاهی با دادهای من و خنده های همه (و خودم) به پایان رسید! جاتون خالی یه کم بدوونمتون !!!

 بعد از صبحانه قرار شد که بریم اروند......

 

   + یاس حسینیه - ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳