خونه


وبلاگ شخصی , خاطرات , نظرات

سفر یاس خاتون ۴

حسبی الله

 

رفتیم اروند و اونجا از خاطره های والفجر 8 شنیدیم که بچه هایی که توی اردوگاه فرات آموزش دیده بودن اینجا زدن به دل ِ آب.. البت فرق این آب با اون آب تو این بود که این آب با سرعت حرکت می کرد و آب اونجا تقریبا ثابت بود! خاک عراق هم که درست جلومون بود.... یه مسجد صدام توی فاو ساخته (اونور اروند تو خاک عراق) که شبیه کشتیه غرق شدست.... این مسجدقشنگ از این طرف اروند معلومه! داستانهای مختلفی برای این مسجد نقل میکردن یکیش این بود که یه سردار عراقی (اسمش یادم نی) که سردار خوبی بوده! و صدام میفهمه که اون موافق جنگ ایران و عراق نیست رو می کشه و به یاد اون سردار یه مسجد میسازه که شبیه کشتیه در حال غرق شدنه! یه روایت دیگه این بود که توی شب وقتی با دوربین اون مسجد رو نگاه میکردن خطای دید بهشون دست میداده که فکر میکنن دشمن داره با کشتی به طرفشون میاد!

توی اروند نمایشگاه های جالبی بود مخصوصا نمایشگاه تفحص... یک سنگر تدارکاتی بود که وقتی واردش میشدی و فیلم و عکسهای تفحص رو میدیدی با اون شعرهای قشنگ و با معنی... محو میشدی! ... یعنی من که هیچ این چیا سرم نمیشه کلی توی اون عکسها و شعرا شنا کردم!!!

خلاصه از اروند  یه سی دی سخنرانی های دکتر شریعتی رو گرفتم و یک سی دیه سخنرانی دکتر الهی قمشه ای به قیمت هر کدام 700 تومان!!

و برای ناهار برگشتیم خرمشهر.

برای نماز ظهر با مهدیه رفتیم مسجد جامع خرمشهر....... این مسجد خیلی حس قشنگی داشت یه حس خیلی نزدیک به حسی که توی مسجد النبی داشتم. آدم دلش میخواست همین جور بشینه توش و در و دیوارو نگاه کنه!!!با مهدیه قرار گذاشتیم که بریم ناهار و بعد از ناهار دوباره برگردیم مسجد جامع اما به خاطر کارهای شرورانمون نشد که نشد دیگه بریم مسجد جامع.....

وقتی داشتیم از مسجد جامع میومدیم بیرون یه پیرمرد با نمک داشت روی مردم گلاب می پاشید به مهدیه گفتم بیا ما هم بریم وایستیم جلوش با اون دستگاش رو ما هم گلاب بپاشه! ولی وقتی ما رسیدیم آقای پیرمردِ با نمک داشت با یه کیسه ور میرفت! ولی من با کمال پر رویی گفتم: میشه روی ما یه کم گلاب بپاشین!.؟ پیرمرد یه نگاه مهربون به ما کرد و میله ی گلاب پاش رو گرفت طرفمون و با لبخند گفت چرا نمیشه... بفرما..... و قطرات ریز و ملایم گلاب نشست روی صورتهای داغ ِ ما. خداییش خیلی چسبید!

بعد از خوردن ناهار که خوراک مرغ با قارچ بود آماده شدیم که بریم شلمچه....

 

 

از خود شلمچه چی باید بگم! خودم هم نمیدونم... میدونی... شلمچه رو خیلی دوست دارم خیلی. شاید به خاطر  بابانوری...... آخه بابا نوری توی شلمچه شهید شده. (به خاطر اینکه 72 سالش بود و سنش زیاد بود بچه ها بهش میگفتن...بابا...بابا نوری ....)

خلاصه خود شلمچه که یه تیکه بیابونه بی آب و علفه.. یه بیابون که جلوش هم سیم خاردار کشیدن که جلوتر نری! چون هنوز میدون مینه. تو شلمچه یه محلی برای دفن شهدای گمنام درست کردن که خیلی قشنگه... یه گنبد آبی.... مثل گنبد آسمون و زیر این گنبد قبر 5 تا شهید گمنام.

از شلمچه فقط یاداشت کردم: اینجا کربلاست... خاک اینجا تربت شفاست....حسین اینجاست..... فاطمه اینجاست.................................

غروب اینجا خورشید سرخ می میرد. آسمان و خاک سرخ است.

نمیدونم چرا  اونروز غروب، خورشید اینقدر سرخ بود.. شاید غروبهای شلمچه، خورشید همیشه سرخه؟ آسمون و خاک همیشه سرخه.....

نماز مغرب و عشاء رو همونجا زیر گنبد آبی خوندیم... چه فرقی میکنه؟ گند آبی  آسمون یا گنبد آبی  ......

 

بعد از شلمچه دو باره برگشتیم خرمشهر... زائر سرا...

   + یاس حسینیه - ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳