خانه مامان گلی:
آمده ام به خانه ی جوان و خسته ی مادر بزرگ....
خانه ی خسته ای که در ابتدای جوانی خوابش می آید.
در پیری ِ ماربزرگ خانه ای نو و وسایلی نو را به او گره زده اند.
اما من همان مامان گلی ِ پیر و خانه ی پیر و درخت انجیر پیر و حوض کوچک و نُقلی ِ پیر و حیاط پر از گل ِ پیر و بوته ی یاس ِ پیر را هنوز در یاد زنده دارم.
جوان ها خانه ی پیر را خراب کردند، حوض را از خاک پر کردند، درختِ انجیری که یادگار پدر بزرگ بود را بریدند و بوته ی یاس را خشکاندند. پنجره هایی که عکس ماه را هر شب قاب می گرفت را شکاندند، خانه ی کفترهای روی پشت بام را خراب کردند و کفترها همه حیرانِ شهر بزرگ و بی در پیکر شدند. ستون های چوبی خانه ی پدر بزرگ را شکستند و خانه ای نو به پا کردند، با ستون های آهنی و پنجره های دودی و دیوارهای سیمانی، با قدی به بلندی....... حتی بلند تر از درخت های همسایه. بدون هیچ درختی و بدون هیچ حوضی و حتی بدون ِ هیچ حیاطی!.....
جای بوته ی یاس انباری ساختند و گور درختِ انجیر را پارکینگ ماشین های بی احساس و دودی کردند...
صفای خانه ی پدر بزرگ شد هیکل نتراشیده ی برجکی که از همه ی خانه های همسایه ها بلندتر است، و چون چشمانِ ناپاکی، مشرف به خانه های قدیمی ِ روبروست.
به زودی خانه های روبرو را هم وراثِ جوان خراب می کنند و هیکل های نتراشیده ی برجک هایی را بنا می کنند که پنجره های همه ی آن ها دودی است و هیچ گاه ماه را قاب نمی گیرد....
دلم برای صفای خراب شده ی شهر بزرگ تنگ است.
-در حسرت خانه ی قدیمی ِ پدر بزرگ و مادر بزرگ.
در خانه ی جدیدِ دایی! که مستاجر آن مادر بزرگ است.
83/3/10


